یکشنبه، خورشید، ساحل،…

سلام

امروز از باب آخر هفته و تجدید روحیه و این ها رفتیم یه سری به محله ساحلی SaltHill زدیم، این هم از نتایجش:

این هفته تحت عنوان Mid-Term Break (استراحت وسط ترم) تعطیل بود، هفته آینده (فردا) امتحانات میان ترم هست و هفته بعد یه اردوی کوچولو به لندن که البته من نمیرم و در نتیجه دوباره تعطیل هستم!

پا.نوشت هم نداریم…

کوتاه از کالج…دو

سلام

با چند تا نکته کوتاه دیگه در خدمت شما می باشم…

کارآمدی
چند روز پیش معلم اقتصادمون، چند تا روزنامه روز با موضوعات اقتصادی مربوط به ایرلند آورده بود سر کلاس، تقریبا 15 دقیقه اول کلاس رو از اون ها میخوند و با درس های گذشته تطبیق می داد و نتیجه میگرفت با کمک بچه ها (چهار تا همکلاسی منظورمه!)، دیگه لازم نیست آدم توضیح بده که چقدر درس قابل فهم میشه و برای آینده آدم به درد میخوره و اینا…، از همه اینها جالب تر اینه که همین ملت از سیستم آموزشی شون مینالن، بندگان خدا خبر ندارن، جا های دیگه دنیا، چه خبره!

ولنتاین
اونهایی که باید بدونن میدونن که امروز، روز ولنتاین بود، تخفیف های گل و شکلات و زهرمار از هفته قبل شروع شده بود، نکته ماجرا اینجاست که امروز بعد از ناهار به طرز مشکوکی بعضی از بچه ها مریض شدن و مجبور شدن برن منزل!

عدد خوندن!
عدد خوندن اینها به شدت عجیب غریبه است، مثلا عدد دو هزار و دویست و سه رو اینجوری تلفظ میکنن (twenty.two-zero-three). به نظرتون عدد 0.5 رو چجوری میخونن!؟ zero-[point]-five؟ O-[point]-five؟ نه خیر، NO-[point]-five…

ادبیات انگلیسی
احمقانه ترین چیزی که اینجا تجربه کردم، اینه که اسم مولانا تو ذهنت باشه، بعد سر کلاس برای خزعبلات انگلیسی که اینا به اسم شعر به آدم قالب میکنن، ابراز احساسات کنی! نه وزنی، نه قافیه ای، نه سری، نه تهی، یه مشت کلمه رو پشت هم چیدن رفته، یعنی من مطمئنا اگه تایپیست شانسی Enter میزده و میومده خط پایین، هیچ کس نمیفهمه! از حق تگذریم بعضی تشبیه ها و فضا پردازی های واقعا قشنگی هم به کار بردن، ولی کلا اسمش رو نمیشه شعر گذاشت، نهایتا یه نوشته مؤدبانه!
امروز میخواستم یه نمونه شعر رو با توضیحاتی که خودم سر کلاس نوشتم براتون آپلود کنم، کلاسور اشتباهی آوردم، فردا ان.شا.الله!
الوعده ظاهرا وفاء:

[برای نمایش در نسخه بزرگتر کلیک کنید:]

پا.نوشت:
یک.
یه عالمه نکته یادداشت کرم ولی حس میکنم برای خواننده خیلی بی مزه به نظر خواهند اومد، بی خیالشون شدم!
دو. بابت عدم حضور این چند مدت هم ببخشید،لطفا! کارهای مدرسه شدیدا سنگینه، حسش هم نبود!

اینجا هم،…

سلام

چند لحظه تصور کن، Put your feet in my shoes (خودت را جای من بگذار)،توی یک محیط کاملا متفاوت هستی، مهم تر از آن، جدید هم هستی، یک آخر هفته عادی، یک، شنبه مثل همه شنبه ها، صبح دیر از خواب بیدار میشوی، خیلی سرحال نیستی، شب قرار است اولین مجلس روضه ات را در محیط جدید و متفاوت تجربه کنی، در طول روز اصلا حتی فکرش را هم نمیکنی!، پسر و داماد صاحب خانه میایند دنبال خودت و خانواده ات برای رفتن به مجلس، مجلس با حدیث کسا شروع میشود، پدرت سخنرانی میکند، اواخرش از پاسخ ائمه به سوال «امیدوار کننده ترین آیه قرآن چیست!؟» میگوید، میخواند:

«وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰ» ضحی-5

و توضیحش میدهد که خدا دل پیامبرش را آرام میکند،"نگران امتت نباش، آنقدر از آنان بر تو ببخشم که راضی شوی"، حدیثی را ضمیمه اش میکند، حس میکنی…

وقت شام است، غذای پاکستانی را میکشی توی بشقابت و میای کنار تقریبا هم سن و سال هایت، پسر صاحب خانه و یکی از بچه های ایرانی همان محیط جدید، طبق معمول باب شوخی باز است، شام تمام میشود، تو میمانی و پسر صاحب خانه، سر حرف را باز میکند، ازت حرف میکشد، برایت حرف میزد، حیرت میکنی، انگار همه چیزت را میداند، حیرت میکنی، از تـقوایش، از اینکه چنین شرایط مالی فوق العاده ای دارد و این طور است، حتی حسودی ات میشود، حس میکنی…

یاد حرفی از بزرگی میافتی، که با شاید و اما برایت وجود چنین کسی (یا کسانی) را پیش بینی میکرد، بشارتت میداد، نمی فهمیدی عمقش را، حس میکنی…

دوبلین از نگاه دوربین

سلام

 
طبق سنت‌های شخصی و قدیمیم، سفر‌های همراه خانواده رو به صورت سفرنامه نمی‌نویسم، الان هم سفر دوبلین* رو در قالب یه پست «از نگاه دوربین» با توضیحات متناسب با عکس‌ها منتشر می‌کنم…
 

ادامه خواندن دوبلین از نگاه دوربین

کوتاه از کالج…یک

سلام

سر.نوشت: این اولین پست از این سری نوشته هاست (اسم خوب پیشنهاد کنید، لطفا!)، نوشته های کوتاه از وقایع مدرسه…

کلمه بین المللی «ننه!»
امروز تو اولین جلسه کلاس سطح عادی (Ordinary Level) زبان انگلیسی (همه دروس در دو سطح عرضه میشه، سطح بالا سخت تره ولی امتیازش هم برای ورود به دانشگاه بیشتره)، داشتیم امتحان سال گذشته رو بررسی میکردم، بحث نوشتن نامه غیر رسمی پیش اومد و اینکه مادربزرگ رو دوستانه چی صدا میکنن، آخر کار یکی از چهار تا دانش آموز حاضر گفت «نَن»، معلم هم تایید کرد!

 پیر شدم!
یکی از آشناهای اینجا قبلا گفته بود من فکر میکردم 18-19 سالت باشه! امروز هم معلم اقتصادمون ازم پرسید که چند سالته؟ (یه بحثی بود تو کلاس!) گفتم:شونزده، گفت:«سنت بیشتر به نظر میاد!»
قبلا برعکس بود…پیر شدم!

خیلی بی تجربه ای
هفته پیش برای بار اول رفتم از بخش خوردنی های داغ کافه مدرسه (اسمش اینه: Cafe 13) یه چیزی بخرم برای صبحانه، کروسان (تصویر) و شکلات داغ (تصویر) سفارش دادم، کروسان رو که گرم نگه میدارن، گذاشت توی کاغذ و داد دستم، بعدش هم یه لیوان رو باز کاغذی شکلات داغ بهم داد، از اونجایی که دست بچه ها دیده بودم که در داره لیوان هاشون!، نگاه کردم و در ها رو پیدا کردم، یه سری در پلاستیکی (تصویر و تصویر) گذاشتن روی میز که بعد از اینکه شیر و شکر رو در صورت تمایل بهش اضافه کردید و همش زدید، ببندیدش که نریزه (تصویر)، تازه مقوا هم هست که دورش بگیرید یه وقت دستتون اوخ نشه!(به این تصویر و مقوای دور لیوان دقت کنید) (خیلی سوسولند!)، اون موقع که نمیدونستم تلخه! فقط در رو برداشتم و گذاشتم روش، از اونجایی که کاپشن و پاکت کروسان دستم بود و یه خرده هول بودم، همون جوری در رو محکم نکرده رفتم طرف میز حساب کتاب، یه خانم مسنی هست که حساب کتاب میکنه، متوجه شد که در لیوان محکم نشده، تذکر داد که حواست باشه نریزه روت، منم همونجوری با دست پر خواستم سفتش کنم، نشد، یه کم که تلاش کردم، دید نمیتونم، خودش دست به کار شد و سفتش کرد، بعدشم با یه لحنی که تجربه ازش میبارید گفت:«!you are so gentle» یعنی خیلی جوونی، خیلی بی تجربی ای، خیلی بچه ای، خیلی …

تلویزیون، پنجاه سال پیش!
معلم زبان انگلیسی سنش نسبتا بالاست، تعریف میکرد از تلویزیونی که پنجاه سال پیش دیده (سال 1956 فکر کردم!) میگفت بعد از ظهر که برنامه اش تموم میشد، مجری میگفت:«Good Evening» همه تو خونه با احترام جواب میدادن:«Good Evening»، بعد هم در تلویزیون رو میبستن که اونایی که توی تلویزیون هستن، تو خونه رو نبینن!

مدرسه…

سلام

سر.نوشت: بابت این تاخیر چند روزه معذرت میخوام، نه اینترنت درست و حسابی نداشتیم، نه وقتی از مدرسه می اومدم وقت و توان نوشتن رو داشتم، حالا الحمدالله اینترنت خونه مون وصل شده، امیدوارم بیشتر بتونم بنویسم!

تــوجـــه: از اینجا به بعد وبلاگ از اونجایی که من بیشتر وارد اجتماع اینجا میشم و خصوصا با توجه به مختلط بودن مدرسه ای که من میرم، احتمالا مسائلی گفته بشه که ممکنه به نظر شمای خواننده، ضدفرهنگی، زیادی رک یا …، باشه، گفتم که کلا بدونید، اگه احساس مشکل میکنید، نــخونید!

دوشنبه، روز اول مدرسه
اینجا مدرسه ها بعد از تعطیلات سال نو، روز 10 ژانویه باز میشن…منم قرار بود رسماً مدرسه ام رو از همون تاریخ شروع کنم…
هنوز خونه ای برای اجاره پیدا نکرده بودیم و محل سکونت همون خونه موقتی مرکز شهری بود که از اول سفر اونجا بودیم، با اینکه شب قبلش از شدت هیجان اصلا خواب درستی نداشتم، صبح تقریبا زود بیدار شدم و سریع راه افتادم، مسیر فقط حدود 7 دقیقه پیاده بود، حدود 25 دقیقه زودتر از شروع کلاس ها تو مدرسه بودم! (دوستان میدونن چقدر از من بعیده!)، مسقیم رفتم سمت دفتر منشی ها، همین که در زدم و رفتم تو، بدون اینکه هیچی بگم، خودش برنامه درسیم رو داد دستم، منم تشکر کردم و اومدم بیرون، برای زنگ اول مطالعه داشتم، رفتم طبقه سوم، نمیدونستم کدوم سالن مطالعه باید برم (طبقه سوم مدرسه اتاق معاون مدرسه است و یه اتاق فتوکپی و دو تا سالن مطالعه، که بچه ها به ترتیب اسم تقسیم شدن بین اون دو تا سالن، البته یه اتاق کمد (Locker) هم هست!)، یه چیزهایی از حرف های کمیل یادم بود، بر همون اساس رفتم تو سالن غربی، هنوز 15 دقیقه ای به شروع زنگ (ساعت 8:45 صبح) مونده بود، رفتم نشستم یه نگاه دقیق تری به برنامه درسی کردم دیدم همش قر و قاطیه! این همه ما اون روز با مدیر مدرسه چک و چونه زدیم، آخرش Biology(زیست شناسی) و Physics(فیزیک) و Chemistry(شیمی)و اینها گذاشتن، گفتم حالا زنگ دوم فیزیک رو هم میرم، بعد تو زنگ تفریح 20 دقیقه ای بین کلاس دوم و سوم، میرم به منشی میگم!1 خلاصه گذشت و زنگ شروع شد، یکی از معلم ها هم اومد و لیست رو دست به دست کردن که هرکسی جلوی اسم خودش رو امضا کنه که بگه حضور داشتم، من اسمم تو لیست نبود! گفت اسمت رو ته لیست بنویس، منم اسمم رو ته لیست کنار بقیه اونهایی که اسمشون توی لیست نبوده نوشتم،(بعدش فهمیدم که من اصلا باید توی اون یکی سالن مطالعه باشم!) زنگ مطالعه، همه واقعا داشتن مطالعه میکردن به جز موارد قلیلی که یواشکی اس.ام.اس میزدن (گوشی به طور کلی آزاده، فقط تو کلاس و سالن مطالعه نباید استفاده بشه یا صدا کنه!) یا یکی رو دیدم که چرت میزد بنده خدا!، ولی من هیچی برای مطالعه نــداشتم! دفترچه یادداشتم رو درآوردم و پیش نویس همین متن حاضر رو نوشتم. هرجوری بود زنگ رو به آخر رسوندم، خواستم برم کلاس فیزیک دیدم نوشته کلاس 2.5 (یعنی طبقه 2، کلاس 5)، تا اونجایی که یادم میودم، کمیل که داشت ساختمون مدرسه رو توضیح میداد هر طبقه چهار تا کلاس داشت و کلاس 2.5ـی وجود نداشت! تو راهرو از یکی پرسیدم، نمیدونست!، یکی دیگه هم که صدامون رو شنید گفت کلاس 2.5 نداریم! ولی یکی دیگه متوجه شد که میدونست! اومد راه رو نشونم داد، وسط اتاق کمد ها (یه اتاقه که کمد های شخصی بچه های توشه) یه در بود به سمت بخش پشتی ساختمون، اون بخش که دفتر مدیر هم توشه کلا فرش قرمز پهنه و حسابی باکلاسه! رفتن بی دلیل بچه ها هم ممنوعه!، خلاصه کلاس 2.5 و 2.6 هم پیدا شدن، تو همین گیر و دار، به Louise برخوردم، این خانم سرگروه سال پنجمه (
5th Year Head)، اونم بدون اینکه من چیزی بگم منو شناخت، خودشون معرفی کرد و پرسید برنامه ات چطوره؟ منم گفتم که کلا قر و قاطه! گفت باید بری با فلانی (معاونـ[ـه] مدرسه) صحبت کنی، منو برد دفتر معاون و خودش برگشت، معاون نبود، پشت دفترش یه پسر دیگه هم منتظرش بود، وقتی اومد اول پسره رفت تو بعدش هم من رفتم و با هم برنامه درسی رو از اول چیدیم، همونجا پرینتش گرفت و داد دستم، دیدم که ای دل غافل، زنگ اول Business (تجارت) رو از دست دادم، چهارتا مطالعه هم پشت سر هم توی دوشنبه دارم! میخواستم سرم رو بکوبم رو به دیــوار! دوباره رفتم تو سالن مطالعه، تا زنگ تفریح شد، نمیدونستم باید چکار کنم، کمیل رو هم ندیده بودم، راه افتادم به سمت غذاخوری پایین، تو جاهای مختلف مدرسه نمایشگر های LCD گذاشتن که پیام های مختلف نشون میده، اون روز پیام خوشآمد بود و برنامه یه کلاس خاص، رسیدم پایین، تو کف صف طولانی غذاهای داغ (انواع کروسان و دونات و نون های مختلف و نوشیدنی های داغ برای صبحانه!) بودم که یه دفعه یکی از بچه های سال پنجم اومد گفت: تو این جدیده هستی!؟ بهش گفتم:بلی! گفت که من Katy هستم و اسمت چیه و بیا بریم پیش بچه ها، منم راه افتادم رفتیم تو غذاخوری، بچه ها اکثرا بودن، گرچه من اون موقع اسم هیچکس رو یاد نگرفتم، سریع یه سلام و علیکی کردم، تا دیدم حواسشون نیست، اومدم دنبال کار خودم! برگشتم تو سالن مطالعه، کمیل و احمد و نور (هندی) اونجا بودن یه کمی حرف زدیم تا زنگ خورد، دو تا مطالعه مونده به ناهار رو هم به سختی گذرونم، وقت ناهار یه کمی فکر کردم، دیدم از شرایط باید نهایت استفاده رو ببرم، همونطور که گفتم محل سکونت موقتیمون مرکز شهر بود، سریع راه افتادم به سمت خونه، خیلی سریع نماز خوندم و ناهار (آش) خوردم و برگشتم مدرسه!

وسط.نوشت: خدا بیامرزه پدر استاد زبانمون توی قم، آقای نوری رو، چقدر اون روز یاد خودش و چیزهایی که یادم داده افتادم و دعاش کردم!

دوباره مطالعه داشتم (طبق برنامه اخریش بود، دو تا زنگ بعدی کلاس بود!)، تا قبل از شروع کلاس یه کمی با نور صحبت کردم، حدود 10 دقیقه ای از وقت مطالعه گذشته بود که معلمه، اومد سراغم، از وضعیتم پرسید، بهش گفتم جدیدم (میدونست!) و برنامه ام رو بهش نشون دادم، گفت من جغرافی درس میدم (زنگ آخر دوشنبه) اگه بخوای میتونم جزوه امروز رو بهت بدم که مطالعه کنی، بیکار نباشی، اینجوری! منم بهش گفتم آره، خیلی خوبه و این حرفها! اون ساعت مطالعه رو به خوندن جزوه مشغول بودم، متنش برام قابل فهم بود ولی همه کلمات رو متوجه نمیشدم، با حدس زدن بعضی کلمات میتونستم بفهممش، راجع به رودخونه ها بود…زنگ که تموم شد با کلی شوق و ذوق رفتم کلاس 2.6 که اقتصاد داشتم (Economics)،(بچه های این کلاس 5 نفر هستن!) به دبیر سلام کردم، گفت باید دانش آموز جدید باشی، گفتم بلی، خودمم، این جمله رو گفت:«!What a terrible day to start»«چه روز افتضاحی برای شروع کردن!» بعدم گفت که میخوام امتحان بگیرم، برو سالن مطالعه، چهارشنبه میبینمت! دیگه واقعا اعصابم به هم ریخته بود، دست از پا دراز تر برگشتم سالن مطالعه، معلم جغرافی با تعجب اومد جلو، قضیه رو بهش گفتم و رفتم نشستم، به سختی اون ساعت رو هم تموم کردم تا بالاخره کلاس جغرافی شروع شد…
کلاس و درس رو خیلی بیشتر از انتظارم میفهمیدم، خیلی خوش گذشت، روش آموزش واقعا جالب بود، اول از روی جزوه2 خوند، بعد چند بار نکات کلیدی رو با کمک بچه ها مرور کرد، یه Diagram (نمیدونم چی میشه، شکل گرافیکی مثلا!) هم باید توی جای معین شده تو جزوه می کشیدیم(از روی کتاب)، بعد هم گروه تشکیل داد، 10 تا سوال گفت از چیزهایی که درس داده بود برای گروه های 2-3 نفری که با هم حل کنن…بعد از کلاس مستقیم راه افتادم به سمت خونه…

سه شنبه صبح هم زنگ اول مطالعه داشتم، روز رو با اعتماد به نفس بالایی شروع کردم، فضا کمتر برام غریبه بود، توی سالن مطالعه مشغول تحلیل و بررسی درس جغرافی دیروز بودم و با کتابش که شب قبل خریده بودم، مطابقت میکردم، واقعا داشتم لذت میبردم از درس خوندنم… یه دفعه سرم رو بلند کردم، دیدم خورشید بعد از مدت ها از پشت ابر اومده بیرون و کتابخونه رو روشن کرده…لیست حضور و غیاب که اومد، دیدم اسمم ثبت شده…

روز های بعدی با کلاس های متنوع، نکته های ریز و درشت خیلی جالبی داره، اما همه چی نوشتنی نیست، ولی احتمالا گزیده هاش رو بنویسم…

پاورقی:
یک1: بین بعضی از کلاس ها فاصله زمانی نیست، باید سریع از کلاس اولی بیای بیرون، خودت رو برسونی به کلاس بعدی! سیستم کلاس ها هم مثل دانشگاهه، یعنی یه هر دانش آموز یه برنامه زمانی داره، بهش میگه مثلا دوشنبه ساعت فلان تا فلان، مثلا اقتصاد داری، کلاس 2.3، این کلاس 2.3، نه مخصوص اقتصاده، نه مخصوص بچه های یه سال خاصه، نه حتی اختصاصی معلم اون درسه، فقط یه کلاسه که توی ساعت مشخصی اقتصاد توش برگزار میشه، ممکنه بعدش فیزیک باشه تو اون کلاس! (یه سری کلاس ها هم مثل اتاق پیانو، کارگاه ساختمان، آزمایشگاه شیمی اختصاص به یه درس خاص دارن) در کنارش برنامه شما به تناسب عناوینی که برمیدارین تنظیم میشه، یعنی همه بچه های سال پنجم با هم نیستن، حتی ممکنه دو نفر از یه پایه یه درس رو بردارن ولی با هم نباشن، به خاطر برنامه بقیه درسهاشون! (امیدوارم متوجه شده باشید!)

مدت هر کلاس هم روی کاغذ 55 دقیقه است و عملا 45 دقیقه مفید داره.
 

برنامه دوشنبه تا پنج شنبه به این شکله:
دو تا کلاس صبح پشت سر همه (8:45 تا 10:40)
تفریح 20 دقیقه ای (10:40 تا 11)
دو تا کلاس دیگه (11 تا 12:50)
یک ساعت ناهار (و احیانا نماز!)(12:50 تا 1:50)
سه تا کلاس پشت سر هم (1:50 تا 3:45)
و کلاس ها تمام میشه…
برای همه غیر از من که بعد از کلاس ها میام خونه(فعلا)، یک ساعت و نیم وقت به قول خودشون وقت چاییه (4:45 تا 6)
بعدش هم دو ساعت و نیم مطالعه است. (6 تا 8:30)

 

برنامه جمعه هم این مدلیه:
سه تا کلاس صبح پشت سر هم (8:45 تا 11:45)، استراحت 45 دقیقه ای (11:45 تا 12:30) و بعدش هم دو تا کلاس (12:30 تا 2:30)

 

شنبه و یکشنبه هم کلا تعطیله!
در ضمن خروج از مدرسه در همه ساعات تفریح و ناهار و چای بلامانع است!

دو2: متن های درسی، جزوه های چند صفحه ای هست که به مرور به دانش آموز داده میشه و بعضا در کنارش کتاب درسی هست. کتاب هم فوق العاده گرونه (مثلا من کتاب جغرافی رو 35.00 یورو خریدم…!)

پانوشت:
1. دوستام توی صدرای قم دارن میرن مشهد، منم دلم میخواد خب!
2. یه کم خیلی قاطی کردم، دعا کنید…
3. چه خبرا!؟
4. کلا انتقادی پیشنهادی چیزی دارید درباره نوشتنم یا هرچیز دیگه ای بنویسید، واقعا از نظراتتون استفاده میکنم، بدون تعارف میگم، هــا!
5. اگه سوالی هم درباره هرچیزی دارید، بگید با کمال میل جواب میدم…!

اولین روز مدرسه

سلام

امــروز رفتــم مدرسه!

کوتاه درباره Yeats College:
تو این مملکت ظاهرا اکثریت قریب به اتفاق مدارس دولتی، باکیفیت و رایگان هستند، مثلا تو این شهر گالوی فقط یک مدرسه خصوصی (غیرانتفاعی – Private School) وجود داره که شهریه بسیار سنگینی هم داره و مخصوص خرپول های درسخونه، من هم به دلیل قوانین مربوط به مهاجرین و نوع ویزایی که به ما دادن توفیق اجباری پیدا کردم تا بین این قــوم باشم، به هر حال حالا من اینجام، تو مدرسه خصوصی ای که حدود 12 نفر مسلمون داره و 2 نفر شیعه!

اینجا هنوز مدرسه ها باز نشــده، به صورت رسمی، فقط مدرس هایی مثل Yeats که اسم و رسمی دارند دوره های مرور و بررسی میذارن قبل از شروع کلاس ها برای دانش آموز های خودشون (مجانی!) و بقیه مدارس (پــولی!)، در نتیجه مدرسه بازه.

بازدید از مدرسه:
با کمیل* قرار گذاشتم، ساعت 1:30 دقیقه، از شدت هیجان ساعت 1:20 اونجا بــودم (دوستان میدونن که چقدر از من بعیــده!)
، چند دقیقه ای از یک و نیم گذشته بود که کمیل زنگ زد، جلوی در مدرسه بود، رفتم جلو، برای اولین بار حضوری هم دیگه رو دیدیم، سلام علیک کردیم و رفتیم داخل مدرسه، مدرسه یه ساختمون خیلی کوچیکه (تقریبا تو مایه های صدرای خودمون!) تقریبا مرکز شهر، با نمای قدیمی ولی فوق العاده مدرن و به روز، دفتر منشی ها رو نشونم داد، اتاق Locker ها (کمد فلزی شخصی!)، غذاخوری و کافه، اتاق عبادت، کلاس ها و …، توی راه پله دو تا از رفیقاش رو دیدم، احمد و یکی دیگه (اسمش سخته!)، هر دو مسلمان ولی سنی، با هم رفتیم توی یکی از کلاس های خالی نشستیم، تقریبا 20 دقیقه ای به حرف زدن گذشت، یه دفعه یکی از کله گنده های دفتر اومد تــو (کمیل گفت چکاره است ولی من یادم نیست!) کمیل من رو معرفی کرد، خانمه یادش بود که قضیه چیه، ازمون خواست بریم پایین دفتر مدیر که ازش Time Table (جدول زمانی کلاس ها) بگیریم و یه سری از این کارها، رفتیم سراغ منشی ها، یه نامه بهم داد و گفت که باید نیم ســاعتی منتظر بمونید، با کمیل رفتیم توی غذاخوری خالی نشستیم، راجع به غذای حلال و وقت های بیکاری مدرسه و این چیز ها صحبت کردیم، بقیه وقت رو هم روی مبل های پشت دفتر منشی ها به حرف زدن گذروندیم، این نیم ساعت مدیر تقریبا یه ساعت و نیم شد! بالاخره منشی اومد و گفت برید اتاق مدیر، رفتیم اونجا، مدیر استقبال کرد و کلی تحویل گرفت، آدم میان سالیه، خیلی سرحال و فعال! و به شدت طرفدار تکنولوژی Apple (روی میز کارش MacBook Pro, iPad, iPhone به چشم میومد!) با هم درس هایی رو که میخوام بگذرونم مرتب کردیم، آخرش هم یه امضا گرفت که پسر خوبی باشم و درسامو خوب بخونم، دقیقا مثل همه مدارس خاص (از صدرای قم بگیر تــا Yeats College تو بلاد کـفر!)، از دفتر که اومدیم بیرون با کمیل خداحافظی کردم و پیاده اومدم به سمت خــونه…

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

*: سیّد محمد کمیل جعفری، اولین رفیق انگلیسی زبان من، البته همین امروز ملاقات حضوری داشتیم؛ ولی خب شباهت های بزرگی مثل شیعه بــودن و داشتن بعضی تقیدات که من توی مسلمون ها و حتی شیعه های اینجا ندیدم، این رابطه رو محکم میکنه. سال آخر دبیرستان توی Yeats Collegeدرس میخونه (یه سال بالاتر از من)… [ملیت: پاکستانی؛ زبان: انگلیسی]

پا.نوشت:
1. امروز چهارشنبه بــود!

از نگاه دوربین – نــگاه یک

سلام!

سر.نــوشت: دوستان خــیلــی لطف کرده بــودند، در رابطه با سوالی که توی پا.نوشت پست «صلاة یوم الجمعة» مطرح کرده بودم، نظر داده بــودند… طبق همون نظرات تصمیم بر این شد که هر وقت تعدادی عکس جمع شد، در قالب یه پست به شکل زیر منتشر بشــه…

«روی هر عکس کلیک کنید، بزرگترش نمایش داده میشه»


اینجا همه جا ســبزه، از وسط آسفالت هم سبزه در میاد…!

 


کبوتر ها مشغول بازی توی ساحل اقیانــوس (چقدر پروانه ای…!)

 


Hot Chocolate … شکلات داغ!

 


مسیر پیاده و دوچــرخه، جاده ساحلی

 


این بنده خدا هم قایقش رو توی پارکینگ خونش پارک کرده!

 


پرنده ها به صف…


پرنده های این دور و ور خیلی خودمونی هستن، اصلا از آدم ها نمیترسن، یعنی اگه آدم حواسش نبـاشه ممکنه تو پیاده رو پاش رو بذاره روی یه پرنده ای چیزی


اینا هم بابانوئل آویزون کردن از پنجره طبقه زیر شیروانی خونه شون، تقریبا همه خونه ها یه چراغی، درخت کاجی چیزی گذاشتن جلوی درشون


دانشگاه ملی ایرلند، گالوی


Galway Cathedral، بزرگترین کلیسای گالوی و از نماد های شهر


Galway Cathedral، بزرگترین کلیسای گالوی و از نماد های شهر


نقاشی روی دیــوار، مرکز شهر


محله SaltHill، ساحل اقیانوس


خیابــون، سمت چپ هم اقیانوسه


تقریبا مرکز شهر، چند تا از این مرغابی ها و لک لک های تو آب اومدن بیرون!


منظره شــهری!


بنــدر، خیلی به مرکز شهر نزدیکه


شهر گالوی و نمایی از کلیسای مذکـور


یه منطقه مســکونی


نقاشی دیــواری یا
Graffiti

شب سال نــوی بعضی ها!

سلام

همونطور که احتمالا میدونید، فــردا اول ماه ژانویــه است و امشب ساعت 12 سال رو عوض-بدل میکنند! از اونجایی که این خونه موقتی ما دقیقا مرکز شهره، امشب رفته بــودیم ببینیم این قــوم چکار میکنند!؟ طبیعیه که مرکز شهر با کــافه ها و کلوب های شبانه اش خیلی وضع جالبی نــداره، دوربین هم برده بــودم ولی …

فعلا این عکس رو از خیابون های مرکز شهر گالوی در حالت عادی داشته باشید، هر وقت اومدید غیرعادیش رو هم درک کنید، بالاخره توفیقات خاصه میخواد![عکاس من نیستم، هنوز عکسی از شب های گالــوی ندارم…!]

[عکس تجدید آپلود شــد!]

صلاة یوم الجمعه!

سلام

امــروز رفتیم نماز جمعه! یه سالن ورزشی که اجاره شده و فرشش کردن برای نــماز… جای شما خالی، بد نبــود، حدود 400 نفری بودند، ولی متاسفانه شاید شیعه ها 10 نفر هم نمیشدند…! به خاطر همین به من خیلی حال نــداد…

بعدش هم حلال فروشی نزدیک محل نماز جمعه برای ذبح حلال

در مسیر راهپیمایی(!) برگشت به مــنزل [موقت]، از وسط منطقه های مسکــونی (با راهنمایی گـوگل مپ) یه دفعه به این تیر چراغ بــرق برخوردم:

Free Palestineفلسطین آزاد

پـا.نــوشت:
1. فکر کنم همین طوری پیش بریم، کلی سطح زبان خوانندگان بی.شمار وبلاگ میره بالا!
2. چه خبـرا!؟

3. یه سری عکس گرفتم از این ور و اون ور که توضیح خاصی ندارند، نمیدونم چجوری منتشرشون کنم، مثلا یه پست بزنم، 8 تا عکس هر کدوم یه خط توضیح خوبه!؟ یا مثلا تو پیکاسا یا فلیکر منتشر کنم، اینجا لینک کنم؟! یا …!؟

راه نامه!

سلام 

[نســخه نــهایی]

 

نمیدونستم چه جوری بنویسم، کامل و دقیقه به دقیقه بنویسم یا جالب هاشو یا … هنوز هم نمیدونم! پس بی خیال این حرف ها میشم و هر جوری که شد می نویسم! پس اگه قر و قاطی شد، ببخـــشید…

فرودگاه امام خمینی
فرودگاه امام خمینی چیز خاصی برای نوشتن نداره، خوشبختانه کار ها به خوبی و خوشی پیش رفت و مشکلی در هیچ کدوم از مراحل تحویل بار و صدور کارت پرواز و چک کردن و مهر کردن پاسپورت پیش نیومد. از مرحله سوار شدن شروع میکنم…

تابلو اطلاعات

پرواز
الحمدلله پرواز کاملا سر موقع انجام شد، به موقع هواپیمای کوچولوی الاتحاد اومد، مسافرهاش رو پیاده کرد و سری بعدی رو برای سوار شدن صدا کردند و بعد از چک کردن کارت پرواز، مسافر ها رو به سمت راهروی اتصال سالن به هواپیما راهنمایی کردند.

هواپیمای الاتحاد

راهرو اتصال به هواپیما

خوشبختانه پرواز به شکل عجیبی به موقع انجام شد و مشکلی نبود، هواپیما بسیار کوچولو موچولو و از نوع Airbus A319 بود، از اونجایی که اول سفر بود و منم جوگیر بودم، از صفحه مشخصات هواپیما توی مجله الاتحاد عکس گرفتم!

مشخصات هواپیما

درصد بالایی از مسافر ها ایرانی بودند و جو حاکم هنوز وطنی بود، به جـز خــدمه هواپیما که کلا اجنبی بوده و حتی کلمه از زبان شیرین فارسی حالیشون نمی شد! با بسته شدن در ها و تاکسی کردن هواپیما، متاسفانه همونطور که بارها شنیده بودم و تقریبا انتظارش رو داشتم انعطاف پذیری بالای ایرانی داشت کار دستشون داد و پوشش ها اکثرا به سبک های کشور های مقصد (انگلستان و …) تغییر شکل پیدا کرد…
طول پرواز حدود دو ساعت و نیم بود و به خوردن و فکر کردن سپری شد و کلا من خواب نرفتم…تازه داشتم میفهمیدم چی داره میشه، قبلش توی فرودگاه کاملا گیج و ویج بودم و باورم نشده بود که چنین تغییری داره اتفاق میفته ولی توی هواپیما که کمی فرصت فکر کردن پیدا کردم و مجبور شدم چند کلمه ای به زبان بیگانه ارتباط کنم، کم کم داشتم میفهمیدم، اگرچه خیلی طول نکشید و با رسیدن به ابوظبی دوباره توی گیجی فرو رفتم!

ابوظبی
منظره شهر ابوظبی از بالا بسیار جالب بود، شهری کاملا منظم و خط کشی شده که انگار از روی نقشـه ساخته شده، کاملا آمریکایی! هوا حسابی گرم بود (23 درجه) منم که لباس گرم پوشیده بودم، خیلی راحت نبودم. بر خلاف فرودگاه امام خمینی، ابوظبی فرودگاه بزرگی داره ولی ظاهرا چنین پرواز هایی رو آدم حساب نمیکنند و آقای راننده (همون خلبان، کاپیتان خالــد) هواپیما رو کاملا با فاصله از راهرو های اتصال مستقیم پارک کرد، و تقریبا 10 دقیقه ای سوار اتوبوس بودیم تا رسیدیم به ساختمان اصلی فرودگاه…تابلو ها کاملا واضح بود و پیدا کردن سالن ترانزیت (یا ترسنفر) کار مشکلی نبود، برای احتیاط از یه شرطه (همون آقاپلیــسه!) مسیر رو پرسیدم که اون هم راهنمایی کرد، پرواز بعدی ما از گیت 33 بود و راهروی اتصال سالن گیت ها به سالن فروشگاه های معاف از مالیات (Duty Free) تقریبا جلوی گیت 28، طبق انتظار فاصله 4 تا گیت نباید زیاد باشه، ولی زهی خیال باطل! فقط این رو بگم که من و مادرم با یه کوله پشتی پر پر و یه چمدون پر پر و یه کیف لپ تاپ پر پر، تو این 6 ساعت علافی بین دو تا پرواز، حدود 3 بار این مسیر تقریبا 7 دقیقه رو با همه وسائل رفتیم و برگشتیم!

شتــر – نــماد

ابوظبی

این شتر زیبا، دقیقا پشت ورودی فروشگاه های معاف از مالیات قرار داشت، اول سالن های انتظار و گیت های پــرواز، به عنوان یه نمــاد از ابوظبی و امارات متحده عــربی. من تو کل فرودگاه امام خمینی نماد ایرانی جدی ندیدم، فــروشگاه های عطر مارک های خارجی معروف رو تبلیغ میکردند، توی کافی شاپ ها اکــثرا انواع کیک ها و پای های غیرایرانی به فروش می رسید و نمای ساختمان کاملا بی روح و غیر ایرانی بود، ولی خب این شتــر و غرفه های فروش پارچه های کوچیک عربی یا چیزهایی مثل نمونه کوچیک این شتر، توی فرودگاه ابوظبی به چــشم میخورد…تحلیل و قضاوت نهایی با شما!

مصلی
وقتی به ابوظبی رسیدیم، موقع نماز شده بود، تصمیم گرفتیم اول از همه نماز بخونیم، فرودگاه ابوظبی فضایی رو با عنوان مصلی در اختیار ملت شهید پرور و مسلمان قرار داده بود، با وضوخانه اختصاصی، صدالبته به سبک اهل ســنت!

وضوخانه مصلی فرودگاه ابوظبی

مصلی یه اتاق خیلی معمولی بود، که فرشش کرده بودند و با زغال(!) روی دیوار جهت قبله رو مشخص کرده بودند، فقط و فقط همین! البته بی انصافی نکنم، یه کمد با چند تا قرآن و رحل هم بود ولی انتظاری که از آدم از مصلی یه کشور پولدار عربی اسماَ مسلمان داره، خیلی بیشتر از این حرف هاست! به اینجا که رسیدیم، تازه فهمیدم که ای دل غافل، اینها که مهر و این حرف ها حالیشون نمیشه، منم مهر نیاوردم با خودم، گوشی هم ندارم که زنگ بزنم به مادرم، ازش مهر بگیرم، درس های احکامی رو که پاس کرده بــودم، توی ذهنم مرور کردم و در نهایت با کاغذ سفیدی که از اول دفترچه یادداشت توی کیفم کندم در کنار چند تا سنــی نمـازم رو خوندم!

مصلی فرودگاه ابوظبی

قبله فرودگاه ابوظبی

کمد مصلی فرودگاه ابوظبی

مسأله آب!
بعد از اینکه یه دوری توی فرودگاه زدیم و کمی از اینترنت رایگانش استفاده کردیم و دوباره یه دوری تو فرودگاه زدیــم، مادر وظیفه خریدن آب رو به من محول کرد! منم با یه اسکناس 50 یورویی راه افتادم، اول با تصور اینکه اینجا فقط پول خود امارات (درهم، دینار، یه چیزی از همین چیزها!) و دلار میشه خرج کرد، دنبال صرافی رفتم، اولی که اصلا پول کم Exchange نمیکرد، دومی هم ازم پرسید برای خرید میخوای، گفتم بلــی! گفت میتونی با یــورو خرید کنی! منم که از خوشحالی در پوست خودم پشتک و وارو میزدم، تشکر کردم و اومدم، بعد به ذهنم رسید که شاید آدم مجانی هم باشه، رفتم از «استعلامات»(info!) پرسیدم که آب آشامیدنی کجا گیر میاد، طرف گفت اونطرف کافی شاپ هست! تو دلم گفتم زرشک، کور نیستم که! خودم اونو دیــدم…خلاصه دوباره تشکری کردم و رفتم سراغ کافی شاپ، دو تا آب معدنی برداشتم و رفتم گذاشتم روی صندوق، و بعدش اسکناس 50 یورویی رو تحویل حسابدار دادم، چشم هاش چهارتا شد، گفت اینها 2 یورو و خرده ای میشه، خرد نداری!؟ گفتم:«نه» اونم گفت منم ندارم، برو از صرافی، اون طرفه، بگــیر! دوباره برگشتم سمت صرافی به طرف گفتم میتونی 5 یورویی و 10 یورویی بدی، اونم گفت پول خرد نمیکنم، منم زورکی یه تشکری پروندم و برگشتم خدمت مادر، مدتی گذشت دیدیم که اینجوری نمیشه تشنگی سر کرد، دوباره راه افتادم، این دفعه رفتم سمت یه کافی شاپ دیگه، خیلی عادی دو تا آب معدنی برداشتم و اسکناس رو بهش دادم، اونم پرسید که خرد داری یا نه، ولی وقتی گفتم نــه، پول رو بهم پس نــداد، خیلی راحت 47 یورو بهم برگردوند و منم خوشحال و خندون آب ها رو برداشتم و برگشتم سمت مادر…
جالب ماجرا اینه که بعد از این قضایا که خواستم برم دستشویی، دیدم بیرون دستشویی ها، یه شیر آب آشامیدنی گذاشتن!

فـیس بـوک
یه نکته احتمالا جالب اینه که اهمیت و محبوبیت سایت ها و شبکه های اجتماعی کاملا مشهود بود، هم اونهایی که توی سالن انتظار با لپ تاپ های شخصی نشسته بودند، هم اونهایی که سرپا جلوی کیوسک های اینترنت ایستاده بودند، درصد واقعا بالایی یا توی فیس بــوک بودند یا داشتن به صورت ویدیویی تماس برقرار میکردند، برای من یکی که واقعا مسخره بود آدم خســـته با کلی بار و چمدون سرپا بایسته جلوی کیوسک اینترنت، اکانت فیس بوکش رو کنترل کنه!

عــلافی
همون طور که گفتم حدود 6 ساعت فاصله بین دو تا پرواز بود که باید توی سالن ترانسفر فرودگاه ابوظبی طی میشد، پس از اینکه نماز خوندیم و دو سه بار رفتیم بگردیم و نتونستیم خیلی بگردیم! و ماجرای آب پیش اومد و اینها، تازه حدود 2 ساعت از 6 ساعت گذشته بود، این چهار ساعت به یه خرده اینترنت بازی و خـــواب گذشت، یه خواب ناراحت روی صندلی های داغون فرودگاه، بین یه جمعیت قر و قاطی از عرب و پاکستانی و آمریکایی و اروپایی و هندی و …، بعضی ها خواب، بعضی ها لمیده و بین خواب و بیداری، بعضی ها مشغول لپ تاپ هاشون، بعضی ها مشغول بازرسی خرید هاشون و … حدود یک ساعت و نیم قبل از پرواز بیدار شدیم که بریم پشت گیت خودمون (که اول شب بسته بود!) گوش به زنگ، بخـــوابیم! دوباره مسیر طولانی گیت 28 تا 33 رو طی کردیم و وارد محوطه گیت 33 شدیم، بر خلاف جو چند ملیتی سالن انتظار اصلی، محوطه انتظار گیت 33 که مربوط به پــرواز دوبلین بود، پر بود از چهره های اروپایی، همون طور بین خواب و بیداری یکی دو ساعت باقیمونده رو هم سپری کردیم تا اینکه کم کم بروبچز خدمه اومدند و ما هم با ارائه کارت پرواز وارد راهروی اتصال به هواپیما شدیم…

بر فــراز اروپــا
این یکی پرواز تفاوت های زیادی با پرواز قبلی داشت، هواپیما، هواپیمایی بسیار بزرگ و مجهز بــود، با صندلی های مجهز به صفحه نمایش لمسی و ریموت که متصل بود به سروری شامل تعداد بسیار زیادی فیلم سینمایی های جدید (برای نمونه Salt, Inception) و بعضی سریال های تلویزیونی (مثل The Simpsons, Friends) و در بخش صــوت، قرآن در کنار انواع موزیک ها و موزیک-شو های عربی و هندی و … و در کنار همه اینها بخش نقشــه و دوربین! که شامل نقشه زنده پــرواز (موقعیت هواپیما) و اطلاعاتی مثل سرعت و زمان باقیمانده و این چیز ها و نمای دوتا دوربین پشت و جلوی هواپیما بود… من یکی دوبار سعی کردم فیلم نگاه کنم که با دیدن زیرنویس عربی زورکی، واقعا نتونستم بیشتر از چند دقیقه تماشا کنم و بیخیال شدم! ولی خب همراهان محترم، تـَـهِ این فیلم ها و سریال های مجــانی رو درآوردن! از جمله یه بــرادر از خطّه آسیای شرقی بود که زیر باد سرد سیستم تهویه هواپیما (من کلا تو پــتو پیچیده بودم!)، با یه شلوارک نشسته بود و کل زمان پرواز رو مشغول تماشا بـــود! پــرواز واقعا طولانی و خسته کننده بود، خصوصا توی فضای کم بین صندلی های کلاس اقتصادی (Coral Economy Class)، هشت ساعت خیلی خیلی زیاده… حتی اگه سه وعده با غذاهای حلال و واقعا خوشمزه پذیرایی کنن و حق انتخاب هم بهتون بــدن! خلاصه شب رو بین خواب و بیداری گذروندیم، صبح تقریبا دو سه ساعت مونده به مقصــد، برای پذیرایی اومدن، سری اول تخم مرغ و میوه و این چیزها اوردن، برای نوشیدنی ازم پرسید چی میخوای، گفتم چای Ceylon (همین چای های ایرانی خودمون!) دارین!؟ گفت نه، منم دیدم تو بساطش آب پرتقال داره، به همون راضی شدم! بعد از حدود 30 دقیقه دیگه، که بساط قبلی ها رو جمع کرده بودن، یه بار دیگه برای نوشیدنی های گــرم اومد، اینار بهش گفتم چایی، وقتی چای و شکر رو ازش گرفتم و شیر رو رد کردم، گفت از کجا میاید!؟ گفــتم: ایران، گفت تــهران!؟ گفتم: نه، قــم! گفت: قم کجاست؟! منم نمیدونستم چی بگم، فکرش رو نمیکردم قـــم رو نشناسه، گفتم نزدیک تهرانه و از این حرف ها، آخرش هم با فارسی لــهجه پکیده ای گفت:«خوبی!؟»، منم یه لبخندی زدم و رفت! [برای اینکه سوءبرداشت صورت نگیره، بگم که بین چهار – پنج نفـری که پذیرایی میکردن این یه نفــر از جامعه نســوان نبــود…]…

فرودگاه دوبلین – ترمینال 2
اروپایی بودن از همون ابتدایی ترین مراحل به چشــم میخورد، از کارکنان فرودگاه تا تابلو ها و نمای ساختمان و چهره هایی که به چشم میخورد، ترمینال جدید و تازه تاسیس فرودگاه دوبلین، به نسبت ابوظبی خیلی خلوت بــود، خطیر ترین مرحله سفر جلوی رومون بــود، «کنترل ویــزا و اجازه ورود به کشور»، خوش بختانه مشکلی پیش نیومد، مامور مهاجرت، یه مقدار سوال پرسید و ازمون خواست که توی اولین فرصت به گاردا (پلیس) مراجعه کنیم و کارت بگیریم و پاسپورت رو مهر کرد، بــار هم بدون مشکل و به سرعت اومد، موقع خروج، مامور مربــوطه(!) ازمون خواست که بار رو از دستگاه رد کنــیم، چمدون ها که رد شد پرسید خوردنی توش هست، من یه فکری کردم گفتم بــله، آجیل(Nuts) هست، احساس کردم قانع نشــد، بــاز یه فکری کردم گفتم: کلوچه (Cookies) هم هست، این بار قانع شد و راه افتادیم، پـــــدر دقیقا پشت ورودی منتظر ما بــود…

فرودگاه بــه ایستگاه اتــوبــوس
دویلین که رسیدم وقت نماز صبح بود، از کارکنان فرودگاه پرسیدم که Prayer Room (اتاق عبادت، مثلا!) هست؟، نشــونم داد، در واقع اتاقی بود با عنوان Multi Faith Prayer Room (اتاق عبادت چند مذهبی) برای انواع و اقســام ملل شهید پــرور (یــهودی و مسلمان و بــودایی و …) که جانماز و قرآن و قبله نما داشت و جهت قبله با یه تابلوی فلــزی مشخص بــود، نماز رو خوندیم و راه افــتادیم…

First Impression (برداشت اول)
اولین چیز هایی که برام جالب بود یکی لهجه بسیار قشنگشون بود (در انگلیسی حرف زدن!) و دوم اینکه وقتی داشتم از فرودگاه به سمت ایستگاه اتوبوس های بین شهری میرفتیم که بـریم گالوی (Galway)، تو خیابون، یه دفعه دیدم یه ماشین وسط خیابون ترمز کرد، برگشتم دیدم 10 مــتر اونطرف تر یکی میخواد از خــیابون رد بــشه!!!

دوبلین – گالوی [شرق به  غــرب]
وقتی داشتیم سوار اتوبوس میشدیم، برچسب Wi-Fi On-Board (اینترنت بی.سیم[رایگان] در اتوبوس) رو دیدم، خیلی برام جالب بـود، 10 دقیقه اول هم واقعا اینطور بــود و اینترنت وایرلس در اختیارمون بــود، ولی بعدش هر کاری کردم دیگه نــشد!

شهر دوبلین دقیقا مثــل عکس هاش بود، مرکز خرید های معروف کنار ساحل رودخونه ای که از مرکز شهــر رد میشه، ساختمون هایی که نمــاد شهر هستن (Custom House)، کلا شهر خیلی قشنگ و جذابیه، حــتی اول صبح که همه جا تعطیله!

اتوبوسی که ما سوار شدیم Multi Stop بــود، یعنی بین مسیر، شهر های کوچیک هم میرفت و مسافر جا به جا میکرد، لذا کلی در و دهات دیدیم بین دوبلین و گالوی که شرقی ترین و غربی ترین شهر های ایرلند هستند (با اتوبوس Non-Stop حدود دو ساعت و نیم میــشه!)، بین مسیر من یا داشتم با حیرت بیرون رو نگاه میکردم یا چــرت میزدم! حدود 11 گــالوی بــودیــم!

پــایـــان
1722 کلمه

 

 

 

 

از قم المقدسه تــا گالوی !

سلام

مرداد 1388 بــود که پدر برای یه فرصت مطالعاتی 4 ماهه به ایرلند اومد، از نتایج نهاییش این بــود که پدرم رو برای تدریس در رشته اسلام شناسی دانشکده ادیان و الهیات (School of Religions and Theology) کالج ترینیتی (Trinity College) دعوت کرده بــودند، قرار بــود همگی (من و پدرم و مادرم) برای یک سالی به ایرلند بــریم، مقدمات یه کمی (حدود 5 مـاه!) طول کشید، برنامه مون برای مرداد بــود، همینجوری هی تاخیر خورد تا سال تحصیلی شروع شــد، منم میرفتم صدرا رو بین همکلاسی هایی که سال سوم دبیرستانشون بــود، در حالی که توی بلاتکلیفی دست و پا میزدم… شب اول محــرم پدر برای پیگیری نهــایی کارها تنهایی رفت ایــرلند، بالاخره بعد از ظــهر روز تاســوعا (9 آذر 1389، 16 دسامبر 2010)، تلفن خونه زنگ زد، ویــزای من و مامانم اومــده بــود…

بعدا نـوشت:
حالا من توی گــالوی (Galway)، منتظرم پایان تعطیلات سال نــو (January 10th) هستم که تحصیلم رو از وسط سال تحصیلی توی کالج یِتس (Yeats College) شــروع کنــم…!

سلام

به نام دوست!

این وبلاگ به زودی راه اندازی میشود…تا قبل از راه اندازی این وبلاگ،  میتوانید به این آدرس مراجعه کنید. هر گونه پیشنهاد و انتقاد و اشکال و نصیحت و … راجع به بخش های مختلف وبلاگ (قالب و …) را به شدت پذیراییم! البته این طرح نهایی وبلاگ نیست و هنوز دارم روش کار میکنم، ولی به هر حال…

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست … جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی میکند