بایگانی دسته بندی ها: سفرنامه

طبیعت،سگ،رانندگی

بسم الله

سلام

سگ
بعضی مسائل هست که تا آدم باهاش کاملا رو به رو نشه عمق نظر خودش رو درباره اون مسئله متوجه نمیشه، یکی از اون موارد در مورد شخص خودم، نظرم راجع به سگ (به عنوان حیوان خانگی و دست آموز) هست، آقا نکنید به خدا، کثیفه، بده، نکنید! امروز جای شما خالی رفته بودیم یه جایی میشه گفت پارک جنگلی یه کم جنگلی تر از تصور شما (!)، هی این ملت با سگ اینور و اونور میرفتن، حـــــال من گرفته میشد، آقا نکنید!

رانندگی
حدود دو ماه پیش بود که آزمون تئوری رانندگی رو دادم، هنوز 17 سالم هم نبود (حداقل سن گواهینامه این طرف ها)، ولی امتحان تئوری رو میتونستم بدم و دادم، گذشت و گذشت، تقریبا دو هفته قبل از سالگشت تولدم که 17 سالم تموم میشه رفتم برای کار های گواهینامه مبتدی یا به عنوانی "در حال آموزش" (عبارت اصلی: "Learner Permit") که باهاش میشه تحت نظارت یه فرد دارای گواهینامه کامل (برای بیشتر از دو سال) و با نمایش حرف L جلو و پشت ماشین رانندگی کرد، برای گرفتن گواهینامه یه معاینه چشم لازم بود، زنگ زدم و قرار گذاشتم با چشم پزشکی، معاینه به خوبی انجام شد، چند روز بعد رفتم County Council (شورای استان!؟) برای تقاضای گواهینامه، اون منشی که بود گفت که "برو هنوز بچه ای!" خب یه کم خیلی محترمانه تر، البته به هر حال گفت که یه دو هفته ای زود اومدی باید هفده سالت تموم بشه، یه نگاهی به معاینه چشم پزشکی کرد که اگه قرار بود تا تاریخ تولدم صبر کنم، یه ماهش میگذشت و از اعتبار ساقط میشد، گفت که باشه، من مدارک رو میگیرم، ولی گواهینامه همون روز تولدت صادر میشه، منم تشکر کردم از اینکه 30 یورو هزینه مجدد تست چشم پزشکی رو از دوشم برداشت و اومدم بیرون، فـــــردای روز تــــولدم، گواهینامه با پست اومد دم در، تاریخ صدور دقیقا روز تولـــــدم بـــــــــود!
همون موقع ها هم شروع کردیم جدی دنبال ماشین گشتن توی روزنامه ها و اینترنت و این طرف و اون طرف، همون روز ها یه ماشین متولد 2000 تمیز پیدا کردیم برای چند ماه آیــــــنده…

بیا نجاتمون بـــده
روی بیمه ماشین معمولا یه سرویس رایگان هست تحت عنوان "Breakdown Rescue" به معنا که اگه به مشکلی بر خوردی ما یکی رو میفرستیم نجاتت بـــده (خدای نکرده تصادف، یا خرابی ماشین یا حتی تموم شدن بنزین وسط راه (البته پول بنزین رو میگره!))، همون روزی که ماشین رو بیمه کردیم، چند ساعت بعد میخواستیم بریم اولین دور رو با ماشین بزنیم که دیدیم ای دل غافل این لکنته (این صفت به صورت موقتی به ماشین اطلاق میشه، ها!) روشن نمیشه، باطریش خوابیده (!؟ یا خالی شده یا هرچی) با هل و کمک همسایه ها و اینها هم کارش راه نیفتاد، گفتیم چکار کنیم چکار نکنیم، رفتیم یه نگاهی به دفترچه راهنمای بیمه انداختیم دیدیم که بعله اینم یه راهیه زنگ زدیم شرکت بیمه، یه همشیره ای از تو خود قعر اون بریتانیای فلان فلان شده گوشی رو برداشت، ما هم گفتیم که قضیه اینجوری، حالا بماند که ما با چه وضعی با این همشیره بریتانیایی با لهجه غلــــــــــــــــــــــیظ بریتیش (درست گفتم!؟) ارتباط برقرار کردیم، خلاصه 10 دقیقه ای پشت تلفن بودیم که آدرس بدیم و اینها، تقریبا پانزده دقیقه بعد یه اخوی زنگ زد که من تو ترافیک گیر کردم ولی دارم میام، چند دقیقه بعد یه جرثقیل پیچید تو مجتمع (!)، سلام و علیک و اینها یه چیزی زد به باطری ماشین تو سه دقیقه سر حال اومد، شد یه پلنگ وحشی (اینم تلمیح برای آراستن متن!)، بعدشم خداحافظی کرد و رفـــت، تقریبا ده دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد، پیش شماره دو صفر چهل و چهار (اینم جهت اطلاعات عمومی خواننده های وبلاگ، پیش شماره انگلیسه)گفتم یا بسم الله، از انگلیس کی چیکار من داره!؟ برداشتم: Hello!؟ از شرکت بیمه بود، میخواست مطمئن بشه نجات پیدا کردیم…

 

طبیعت
آدم ماشین که نباشه باشه، عملا نمیتونه خیلی بگرده، از وقتی ماشین گرفتیم خصوصا از وقتی که من رانندگی میکنم (از حدود همین 3 روز پیش ها!) خیلی اطراف شهر رو گشـــتیم، طبیعت اینجا فوق العاده است، ساحل اقیانوس، جنگل های سرسبز، جاده های باریک بین شهری…
اینجا طبق تقویم الان تابستونه، از نوزده روز پیش تابستونه، ولی متاسفانه آب و هوای اینجا به طرز مرگباری در همه سال یک نواخته، یعنی اختلاف دمای تابستون و زمستون نهایتا هفت،هشت درجه سلسیوس (!؟) هست، این یکنواختی هم الان به شکل ابری/آفتابی/بارانی/تگرگ، همه در آن واحد با متوسط دمای سیزده-چهارده درجه خودش رو نشون میده، برنامه ریزی بر اساس آب و هوا تقــریبا محاله!

 

KFC، غذای حلال
از برکات همین ماشین خریدن این بود که امروز کشف کردیم رستوران های زنجیره ای بین المللی KFC، شعبه Galway، سه جور مرغ حـــــلال داره، طعمشون هم وصف ناشدنیه! :) بعد از این چند ماه که غذای (گوشت دار) بیرون محدود به یه رستوران تــرکی شهر و رستوران های مشابه پایتخت بود، این کشف بزرگ واقعا کمک بزرگی به ارتقا سطح زندگی ما بود، الان به جای جمله "برای شام بریم بیرون؟" از جمله "برای شام کجا بریم!؟" میشه استفاده کرد که خودش پیشرفت بزرگیه!

 

عکس های این چند وقت اخیر، روی عکس ها کلیک کنید نسخه بزرگش نمایش داده میشه!


جرثقیل-فرشته نجات


جایی تحت عنوان ساحل نقره ای – تصویر مربوط به دورانی هست که بنده رانندگی نمیکردم، جام صندلی عقب بود!


جاده به موازات اقیانوس


پریروز رفته بودم سینما، رفتنی هوا آفتابی بود، برگشتنی یه دفعه تگرگ شد در حالی که آفتاب هنوز میتابید!


فعالیت های تابستانی ملت، میدان مرکزی شهر


عکاسی پشت فرمون، شاخه جدیدی از هنر عکاسی، همون جاده هایی که وصفش رفت


گردش امروز


زمین فوتبال با تیرک های بلند برای بازی کریکت


محوطه بازی کودکان


خیابان ساحلی


دریاچه ای به اسم Atalia، میشه گفت مرکز شهر هست

 

 

حکایت یک گردش رایگان

سلام

سه شنبه، 19 آپریل 2011

کار اداری داشتم (مربوط به ویزا و اینا) بعد از پیگیری پستی که به نتیجه نرسید مجبور شدم به خاطر ضیغ وقت خودم بلند کنم برم دابلین (میخواستم بنویسم تهران!)، دفتر مهاجرت و اینا…

ادامه خواندن حکایت یک گردش رایگان

گردش علمی

سلام

امروز جمعه ساعت 10:45 تا 11:45 درس ساختمان (Construction) داشتیم، طبق قرار امروز باید کلاس تئوری برگزار میشد، ما هم رفتیم توی کلاس رو به روی کارگاه نشستیم تا Liam (تنها معلم مردی که من باهاش کلاس دارم!) بیاد، با کمی تاخیر اومد و گفت که کامپیوتر های کلاس رو نیاز دارن برای بخش رایانه ای امتحان موسیقی، توی کارگاه هم نمیتونیم کار کنیم به خاطر سر و صدا، جای دیگه ای هم گیرم نیوده، بلند شید (شوید) بریم بیرون یه دوری بزنیم!
ما هم راه افتادیم دنبالش رفتیم بیرون مدرسه، از خونه های کنار مدرسه شروع کردیم به تحلیل و بررسی سقف و دودکش و دیوار و پنجره و اینها و همینطور میرفتیم به سمت پشت مدرسه تا اینکه رسیدیم به یه خونه ای که جلوش داربست و پله (تصویر) زده بودند و یکی داشت دودکش شومینه رو تعمیر میکرد، رفتیم نزدیک تر، Liam شروع کرد به توضیح دادن و سوال کردن در مورد موارد داربست و قواعد امنیتیش و اینها، کارگر مشغول کار هم اومد، کمی با Liam صحبت کرد، اون هم براش توضیح داد که از مدرسه اومدیم و اینا، بنده خدا کارگره گفت:«منم اگه درست مدرسه رفته بودم، الان مجبور نبودم این کار های احمقانه (stupid jobs!) رو بکنم!» (نقل به مضمون)

گردش علمی با بررسی بقیه خونه های اطراف مدرسه ادامه پیدا کرد…

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هم یه عکس از یه روز آفتابی و نسبتا گرم از بهار محله مون، نتیجه تعطیلی و برگشت سر ظهر (2:30) روز های جمعه

پا.نوشت:
1. نداریم!

تنهاگردی

سلام

مقدمه اولیه
دوستان مطلعند که من کلا ویژگی های شخصیتی خیلی منحصر به فردی دارم. (خواهش میکنم!) مثلا اینکه مهارت های برقراری ارتباط اجتماعی بسیار ضعیفی دارم، در عین حال به شدت پایبند به دوست و مشتری جمع های دوستانه هستم(در واقع بودم!). مورد دوم این هست که کلا آدمی نیستم که به یه حالت ثابت عادت کنم، اساسا تغییر طلب می باشم (برداشت 30یاسی ممنوعه…) و داشتن یه روتین و برنامه ثابت توی سیستم من نیست! (خیلی جدی نگیرید ها، شوخی-جدی نوشتم!)
حالا با توجه به این مقدمه میخوام اجمالا ماجراجویی تک نفره امروز خودم رو بنویسم، باشد که آیندگان پند بگیرند و این حرفا…

 

ادامه خواندن تنهاگردی

دوبلین از نگاه دوربین

سلام

 
طبق سنت‌های شخصی و قدیمیم، سفر‌های همراه خانواده رو به صورت سفرنامه نمی‌نویسم، الان هم سفر دوبلین* رو در قالب یه پست «از نگاه دوربین» با توضیحات متناسب با عکس‌ها منتشر می‌کنم…
 

ادامه خواندن دوبلین از نگاه دوربین

راه نامه!

سلام 

[نســخه نــهایی]

 

نمیدونستم چه جوری بنویسم، کامل و دقیقه به دقیقه بنویسم یا جالب هاشو یا … هنوز هم نمیدونم! پس بی خیال این حرف ها میشم و هر جوری که شد می نویسم! پس اگه قر و قاطی شد، ببخـــشید…

فرودگاه امام خمینی
فرودگاه امام خمینی چیز خاصی برای نوشتن نداره، خوشبختانه کار ها به خوبی و خوشی پیش رفت و مشکلی در هیچ کدوم از مراحل تحویل بار و صدور کارت پرواز و چک کردن و مهر کردن پاسپورت پیش نیومد. از مرحله سوار شدن شروع میکنم…

تابلو اطلاعات

پرواز
الحمدلله پرواز کاملا سر موقع انجام شد، به موقع هواپیمای کوچولوی الاتحاد اومد، مسافرهاش رو پیاده کرد و سری بعدی رو برای سوار شدن صدا کردند و بعد از چک کردن کارت پرواز، مسافر ها رو به سمت راهروی اتصال سالن به هواپیما راهنمایی کردند.

هواپیمای الاتحاد

راهرو اتصال به هواپیما

خوشبختانه پرواز به شکل عجیبی به موقع انجام شد و مشکلی نبود، هواپیما بسیار کوچولو موچولو و از نوع Airbus A319 بود، از اونجایی که اول سفر بود و منم جوگیر بودم، از صفحه مشخصات هواپیما توی مجله الاتحاد عکس گرفتم!

مشخصات هواپیما

درصد بالایی از مسافر ها ایرانی بودند و جو حاکم هنوز وطنی بود، به جـز خــدمه هواپیما که کلا اجنبی بوده و حتی کلمه از زبان شیرین فارسی حالیشون نمی شد! با بسته شدن در ها و تاکسی کردن هواپیما، متاسفانه همونطور که بارها شنیده بودم و تقریبا انتظارش رو داشتم انعطاف پذیری بالای ایرانی داشت کار دستشون داد و پوشش ها اکثرا به سبک های کشور های مقصد (انگلستان و …) تغییر شکل پیدا کرد…
طول پرواز حدود دو ساعت و نیم بود و به خوردن و فکر کردن سپری شد و کلا من خواب نرفتم…تازه داشتم میفهمیدم چی داره میشه، قبلش توی فرودگاه کاملا گیج و ویج بودم و باورم نشده بود که چنین تغییری داره اتفاق میفته ولی توی هواپیما که کمی فرصت فکر کردن پیدا کردم و مجبور شدم چند کلمه ای به زبان بیگانه ارتباط کنم، کم کم داشتم میفهمیدم، اگرچه خیلی طول نکشید و با رسیدن به ابوظبی دوباره توی گیجی فرو رفتم!

ابوظبی
منظره شهر ابوظبی از بالا بسیار جالب بود، شهری کاملا منظم و خط کشی شده که انگار از روی نقشـه ساخته شده، کاملا آمریکایی! هوا حسابی گرم بود (23 درجه) منم که لباس گرم پوشیده بودم، خیلی راحت نبودم. بر خلاف فرودگاه امام خمینی، ابوظبی فرودگاه بزرگی داره ولی ظاهرا چنین پرواز هایی رو آدم حساب نمیکنند و آقای راننده (همون خلبان، کاپیتان خالــد) هواپیما رو کاملا با فاصله از راهرو های اتصال مستقیم پارک کرد، و تقریبا 10 دقیقه ای سوار اتوبوس بودیم تا رسیدیم به ساختمان اصلی فرودگاه…تابلو ها کاملا واضح بود و پیدا کردن سالن ترانزیت (یا ترسنفر) کار مشکلی نبود، برای احتیاط از یه شرطه (همون آقاپلیــسه!) مسیر رو پرسیدم که اون هم راهنمایی کرد، پرواز بعدی ما از گیت 33 بود و راهروی اتصال سالن گیت ها به سالن فروشگاه های معاف از مالیات (Duty Free) تقریبا جلوی گیت 28، طبق انتظار فاصله 4 تا گیت نباید زیاد باشه، ولی زهی خیال باطل! فقط این رو بگم که من و مادرم با یه کوله پشتی پر پر و یه چمدون پر پر و یه کیف لپ تاپ پر پر، تو این 6 ساعت علافی بین دو تا پرواز، حدود 3 بار این مسیر تقریبا 7 دقیقه رو با همه وسائل رفتیم و برگشتیم!

شتــر – نــماد

ابوظبی

این شتر زیبا، دقیقا پشت ورودی فروشگاه های معاف از مالیات قرار داشت، اول سالن های انتظار و گیت های پــرواز، به عنوان یه نمــاد از ابوظبی و امارات متحده عــربی. من تو کل فرودگاه امام خمینی نماد ایرانی جدی ندیدم، فــروشگاه های عطر مارک های خارجی معروف رو تبلیغ میکردند، توی کافی شاپ ها اکــثرا انواع کیک ها و پای های غیرایرانی به فروش می رسید و نمای ساختمان کاملا بی روح و غیر ایرانی بود، ولی خب این شتــر و غرفه های فروش پارچه های کوچیک عربی یا چیزهایی مثل نمونه کوچیک این شتر، توی فرودگاه ابوظبی به چــشم میخورد…تحلیل و قضاوت نهایی با شما!

مصلی
وقتی به ابوظبی رسیدیم، موقع نماز شده بود، تصمیم گرفتیم اول از همه نماز بخونیم، فرودگاه ابوظبی فضایی رو با عنوان مصلی در اختیار ملت شهید پرور و مسلمان قرار داده بود، با وضوخانه اختصاصی، صدالبته به سبک اهل ســنت!

وضوخانه مصلی فرودگاه ابوظبی

مصلی یه اتاق خیلی معمولی بود، که فرشش کرده بودند و با زغال(!) روی دیوار جهت قبله رو مشخص کرده بودند، فقط و فقط همین! البته بی انصافی نکنم، یه کمد با چند تا قرآن و رحل هم بود ولی انتظاری که از آدم از مصلی یه کشور پولدار عربی اسماَ مسلمان داره، خیلی بیشتر از این حرف هاست! به اینجا که رسیدیم، تازه فهمیدم که ای دل غافل، اینها که مهر و این حرف ها حالیشون نمیشه، منم مهر نیاوردم با خودم، گوشی هم ندارم که زنگ بزنم به مادرم، ازش مهر بگیرم، درس های احکامی رو که پاس کرده بــودم، توی ذهنم مرور کردم و در نهایت با کاغذ سفیدی که از اول دفترچه یادداشت توی کیفم کندم در کنار چند تا سنــی نمـازم رو خوندم!

مصلی فرودگاه ابوظبی

قبله فرودگاه ابوظبی

کمد مصلی فرودگاه ابوظبی

مسأله آب!
بعد از اینکه یه دوری توی فرودگاه زدیم و کمی از اینترنت رایگانش استفاده کردیم و دوباره یه دوری تو فرودگاه زدیــم، مادر وظیفه خریدن آب رو به من محول کرد! منم با یه اسکناس 50 یورویی راه افتادم، اول با تصور اینکه اینجا فقط پول خود امارات (درهم، دینار، یه چیزی از همین چیزها!) و دلار میشه خرج کرد، دنبال صرافی رفتم، اولی که اصلا پول کم Exchange نمیکرد، دومی هم ازم پرسید برای خرید میخوای، گفتم بلــی! گفت میتونی با یــورو خرید کنی! منم که از خوشحالی در پوست خودم پشتک و وارو میزدم، تشکر کردم و اومدم، بعد به ذهنم رسید که شاید آدم مجانی هم باشه، رفتم از «استعلامات»(info!) پرسیدم که آب آشامیدنی کجا گیر میاد، طرف گفت اونطرف کافی شاپ هست! تو دلم گفتم زرشک، کور نیستم که! خودم اونو دیــدم…خلاصه دوباره تشکری کردم و رفتم سراغ کافی شاپ، دو تا آب معدنی برداشتم و رفتم گذاشتم روی صندوق، و بعدش اسکناس 50 یورویی رو تحویل حسابدار دادم، چشم هاش چهارتا شد، گفت اینها 2 یورو و خرده ای میشه، خرد نداری!؟ گفتم:«نه» اونم گفت منم ندارم، برو از صرافی، اون طرفه، بگــیر! دوباره برگشتم سمت صرافی به طرف گفتم میتونی 5 یورویی و 10 یورویی بدی، اونم گفت پول خرد نمیکنم، منم زورکی یه تشکری پروندم و برگشتم خدمت مادر، مدتی گذشت دیدیم که اینجوری نمیشه تشنگی سر کرد، دوباره راه افتادم، این دفعه رفتم سمت یه کافی شاپ دیگه، خیلی عادی دو تا آب معدنی برداشتم و اسکناس رو بهش دادم، اونم پرسید که خرد داری یا نه، ولی وقتی گفتم نــه، پول رو بهم پس نــداد، خیلی راحت 47 یورو بهم برگردوند و منم خوشحال و خندون آب ها رو برداشتم و برگشتم سمت مادر…
جالب ماجرا اینه که بعد از این قضایا که خواستم برم دستشویی، دیدم بیرون دستشویی ها، یه شیر آب آشامیدنی گذاشتن!

فـیس بـوک
یه نکته احتمالا جالب اینه که اهمیت و محبوبیت سایت ها و شبکه های اجتماعی کاملا مشهود بود، هم اونهایی که توی سالن انتظار با لپ تاپ های شخصی نشسته بودند، هم اونهایی که سرپا جلوی کیوسک های اینترنت ایستاده بودند، درصد واقعا بالایی یا توی فیس بــوک بودند یا داشتن به صورت ویدیویی تماس برقرار میکردند، برای من یکی که واقعا مسخره بود آدم خســـته با کلی بار و چمدون سرپا بایسته جلوی کیوسک اینترنت، اکانت فیس بوکش رو کنترل کنه!

عــلافی
همون طور که گفتم حدود 6 ساعت فاصله بین دو تا پرواز بود که باید توی سالن ترانسفر فرودگاه ابوظبی طی میشد، پس از اینکه نماز خوندیم و دو سه بار رفتیم بگردیم و نتونستیم خیلی بگردیم! و ماجرای آب پیش اومد و اینها، تازه حدود 2 ساعت از 6 ساعت گذشته بود، این چهار ساعت به یه خرده اینترنت بازی و خـــواب گذشت، یه خواب ناراحت روی صندلی های داغون فرودگاه، بین یه جمعیت قر و قاطی از عرب و پاکستانی و آمریکایی و اروپایی و هندی و …، بعضی ها خواب، بعضی ها لمیده و بین خواب و بیداری، بعضی ها مشغول لپ تاپ هاشون، بعضی ها مشغول بازرسی خرید هاشون و … حدود یک ساعت و نیم قبل از پرواز بیدار شدیم که بریم پشت گیت خودمون (که اول شب بسته بود!) گوش به زنگ، بخـــوابیم! دوباره مسیر طولانی گیت 28 تا 33 رو طی کردیم و وارد محوطه گیت 33 شدیم، بر خلاف جو چند ملیتی سالن انتظار اصلی، محوطه انتظار گیت 33 که مربوط به پــرواز دوبلین بود، پر بود از چهره های اروپایی، همون طور بین خواب و بیداری یکی دو ساعت باقیمونده رو هم سپری کردیم تا اینکه کم کم بروبچز خدمه اومدند و ما هم با ارائه کارت پرواز وارد راهروی اتصال به هواپیما شدیم…

بر فــراز اروپــا
این یکی پرواز تفاوت های زیادی با پرواز قبلی داشت، هواپیما، هواپیمایی بسیار بزرگ و مجهز بــود، با صندلی های مجهز به صفحه نمایش لمسی و ریموت که متصل بود به سروری شامل تعداد بسیار زیادی فیلم سینمایی های جدید (برای نمونه Salt, Inception) و بعضی سریال های تلویزیونی (مثل The Simpsons, Friends) و در بخش صــوت، قرآن در کنار انواع موزیک ها و موزیک-شو های عربی و هندی و … و در کنار همه اینها بخش نقشــه و دوربین! که شامل نقشه زنده پــرواز (موقعیت هواپیما) و اطلاعاتی مثل سرعت و زمان باقیمانده و این چیز ها و نمای دوتا دوربین پشت و جلوی هواپیما بود… من یکی دوبار سعی کردم فیلم نگاه کنم که با دیدن زیرنویس عربی زورکی، واقعا نتونستم بیشتر از چند دقیقه تماشا کنم و بیخیال شدم! ولی خب همراهان محترم، تـَـهِ این فیلم ها و سریال های مجــانی رو درآوردن! از جمله یه بــرادر از خطّه آسیای شرقی بود که زیر باد سرد سیستم تهویه هواپیما (من کلا تو پــتو پیچیده بودم!)، با یه شلوارک نشسته بود و کل زمان پرواز رو مشغول تماشا بـــود! پــرواز واقعا طولانی و خسته کننده بود، خصوصا توی فضای کم بین صندلی های کلاس اقتصادی (Coral Economy Class)، هشت ساعت خیلی خیلی زیاده… حتی اگه سه وعده با غذاهای حلال و واقعا خوشمزه پذیرایی کنن و حق انتخاب هم بهتون بــدن! خلاصه شب رو بین خواب و بیداری گذروندیم، صبح تقریبا دو سه ساعت مونده به مقصــد، برای پذیرایی اومدن، سری اول تخم مرغ و میوه و این چیزها اوردن، برای نوشیدنی ازم پرسید چی میخوای، گفتم چای Ceylon (همین چای های ایرانی خودمون!) دارین!؟ گفت نه، منم دیدم تو بساطش آب پرتقال داره، به همون راضی شدم! بعد از حدود 30 دقیقه دیگه، که بساط قبلی ها رو جمع کرده بودن، یه بار دیگه برای نوشیدنی های گــرم اومد، اینار بهش گفتم چایی، وقتی چای و شکر رو ازش گرفتم و شیر رو رد کردم، گفت از کجا میاید!؟ گفــتم: ایران، گفت تــهران!؟ گفتم: نه، قــم! گفت: قم کجاست؟! منم نمیدونستم چی بگم، فکرش رو نمیکردم قـــم رو نشناسه، گفتم نزدیک تهرانه و از این حرف ها، آخرش هم با فارسی لــهجه پکیده ای گفت:«خوبی!؟»، منم یه لبخندی زدم و رفت! [برای اینکه سوءبرداشت صورت نگیره، بگم که بین چهار – پنج نفـری که پذیرایی میکردن این یه نفــر از جامعه نســوان نبــود…]…

فرودگاه دوبلین – ترمینال 2
اروپایی بودن از همون ابتدایی ترین مراحل به چشــم میخورد، از کارکنان فرودگاه تا تابلو ها و نمای ساختمان و چهره هایی که به چشم میخورد، ترمینال جدید و تازه تاسیس فرودگاه دوبلین، به نسبت ابوظبی خیلی خلوت بــود، خطیر ترین مرحله سفر جلوی رومون بــود، «کنترل ویــزا و اجازه ورود به کشور»، خوش بختانه مشکلی پیش نیومد، مامور مهاجرت، یه مقدار سوال پرسید و ازمون خواست که توی اولین فرصت به گاردا (پلیس) مراجعه کنیم و کارت بگیریم و پاسپورت رو مهر کرد، بــار هم بدون مشکل و به سرعت اومد، موقع خروج، مامور مربــوطه(!) ازمون خواست که بار رو از دستگاه رد کنــیم، چمدون ها که رد شد پرسید خوردنی توش هست، من یه فکری کردم گفتم بــله، آجیل(Nuts) هست، احساس کردم قانع نشــد، بــاز یه فکری کردم گفتم: کلوچه (Cookies) هم هست، این بار قانع شد و راه افتادیم، پـــــدر دقیقا پشت ورودی منتظر ما بــود…

فرودگاه بــه ایستگاه اتــوبــوس
دویلین که رسیدم وقت نماز صبح بود، از کارکنان فرودگاه پرسیدم که Prayer Room (اتاق عبادت، مثلا!) هست؟، نشــونم داد، در واقع اتاقی بود با عنوان Multi Faith Prayer Room (اتاق عبادت چند مذهبی) برای انواع و اقســام ملل شهید پــرور (یــهودی و مسلمان و بــودایی و …) که جانماز و قرآن و قبله نما داشت و جهت قبله با یه تابلوی فلــزی مشخص بــود، نماز رو خوندیم و راه افــتادیم…

First Impression (برداشت اول)
اولین چیز هایی که برام جالب بود یکی لهجه بسیار قشنگشون بود (در انگلیسی حرف زدن!) و دوم اینکه وقتی داشتم از فرودگاه به سمت ایستگاه اتوبوس های بین شهری میرفتیم که بـریم گالوی (Galway)، تو خیابون، یه دفعه دیدم یه ماشین وسط خیابون ترمز کرد، برگشتم دیدم 10 مــتر اونطرف تر یکی میخواد از خــیابون رد بــشه!!!

دوبلین – گالوی [شرق به  غــرب]
وقتی داشتیم سوار اتوبوس میشدیم، برچسب Wi-Fi On-Board (اینترنت بی.سیم[رایگان] در اتوبوس) رو دیدم، خیلی برام جالب بـود، 10 دقیقه اول هم واقعا اینطور بــود و اینترنت وایرلس در اختیارمون بــود، ولی بعدش هر کاری کردم دیگه نــشد!

شهر دوبلین دقیقا مثــل عکس هاش بود، مرکز خرید های معروف کنار ساحل رودخونه ای که از مرکز شهــر رد میشه، ساختمون هایی که نمــاد شهر هستن (Custom House)، کلا شهر خیلی قشنگ و جذابیه، حــتی اول صبح که همه جا تعطیله!

اتوبوسی که ما سوار شدیم Multi Stop بــود، یعنی بین مسیر، شهر های کوچیک هم میرفت و مسافر جا به جا میکرد، لذا کلی در و دهات دیدیم بین دوبلین و گالوی که شرقی ترین و غربی ترین شهر های ایرلند هستند (با اتوبوس Non-Stop حدود دو ساعت و نیم میــشه!)، بین مسیر من یا داشتم با حیرت بیرون رو نگاه میکردم یا چــرت میزدم! حدود 11 گــالوی بــودیــم!

پــایـــان
1722 کلمه