بایگانی دسته بندی ها: سفرنامه

نگفته ها

ننوشتم از آمریکا، از مردم مهربونش، از بزرگیش، از تفاوت هاش با اروپا، از اینکه به نظر من فرهنگ زندگی آمریکایی در مقایسه با فرهنگ زندگی اروپایی بسیار بسیار بیشتر شبیه به فرهنگ زندگی ایرانیه، و این میتونه توجیه کننده تمایل مهاجران ایران به آمریکا باشه. از جمعیت سیاه های آتلانتا و یهودی های نیویورک که هر دو گروه های اجتماعی چشم گیر و جالبی هستند.

حتی ننوشتم از آتلانتا (9ـُمین منطقه شهری از نظر جمعیت در ایالات متحده) که مرکز ایالت جرجیا باشه در جنوب شرقی ایالات متحده، همسایه ایالت های فلوریدا و تنسی و آلباما و کارولینای جنوبی و شمالی. از آب و هوای دلپذیرش در زمستان و سرسبزی شگفت انگیزش. از آتلانتایی که به خاطر اقتدار اقتصادی “نیویورک جنوب” نام گرفته. آتلانتایی که خانه ایست برای دفاتر مرکزی (World Headquarters) کمپانی های عظیمی از جمله کوکا-کولا و هواپیمایی دلتا و ارتباطات AT&T. از اون روزی که رفتیم مرکز شهر و از نزدیک نمای مرکزی شهر و پارک المپیک (به یاد المپیک تابستانی 1966) و دفتر مرکزی خبرگذاری CNN و آسمان خراش های حیرت انگیز شهر از جمله ساختمان بانک آمریکا (Bank Of America) که پنجاه و سومین ساختمان بلند دنیاست رو دیدیم. [اطلاعات و آمار عجیب و غریب بیشتر در ویکی.پدیا] راستی بزرگترین آکواریم دنیا هم تو آتلانتاست!

همینطور ننوشتم از برگشتنم، از تجربه استارباکس در آمریکا (از نقاط عطف سفر!:دی) از بازدید نیویورک چند ساعته برای بار دوم، از پارک مرکزی نیویورک (Central Park) که عجیب جای آرام باصفاییست در مرکز شلوغی و ترافیک منهتن. ننوشتم از برگشت به ایرلند و فرایند ورود دوباره به کشور که با نشان دادن کارت “ثبت مهاجرین” (GNIB Card) مجموعا سی ثانیه هم طول نکشید و اینکه چه حسی داشتم از دیدن خیابان های ایرلند بعد از اولین ده روز زندگیم در آمریکا، حس عجیبی بود!

بقیه عکس هایی که خودم گرفتم و توضیحات در ادامه مطلب:

ادامه خواندن نگفته ها

بدو بدو!

امروز یک شنبه بود (چشم بسته غیب میگم!) و یک شنبه ها اینجا تعطیله علاوه بر شنبه ها (به غیب گویی ادامه میدم!). غروب های یکشنبه هم  در رقابت با غروب های جمعه، یک جور خاصی دلگیره، حالا بماند که عمرا به پای دلگیری غروب جمعه نمیرسه ولی خب تلاش خودش رو میکنه! منم بعد از اینکه تا لنگ ظهر گرفتم خوابیدم چون شب قبلش داشتم سریال Friends میدیدم که عجیب سریال مفرح و شادیه (البته به همه سنین توصیه نمیشه، جدی!)، جوری که من که وقتی تنها هستم به هیچ وجه نمیخندم، دیشب باید جلوی خندم رو میگرفتم که همسایه ها بیدار نشن. خلاصه اینکه تا لنگ ظهر خوابیدم و بعد خودم رو متقاعد کردم که الان حسش نیست برم مدرسه برای درس خوندن، مهم نیست که دیروز هم میخواستم برم و نرفتم، در طول هفته درستش میکنم و همین چرندیات همیشگی. گذشت تا حدود غروب بود که تصمیم گرفتم به جای اینکه بشینم تو خونه و تسلیم فضای مصیبت بار غروب یکشنبه و فکر همه درس های نخونده و دلتنگی و ترکیب هولناک همه اینها بشم برم بیرون برای دویدن.

میان.نوشت: یک سنت حسنه ای که اینجا دارند ورزش کردن در واقع نرمش کردن ـه. عده ای مرتب میرن Gym (باشگاه) که تجهیزات و تشکیلات به راه هست و گروهی هم به دلایل مختلف شامل هزینه های عضویت در باشگاه و بعضا رفت و آمد و غیره به جای تردمیل باشگاه از خیابان ها و مسیر های پیاده روی تو پارک ها استفاده میکنند. خیلی طبیعیه که کسی رو ببینید حتی تو بارون داره وسط خیابون میدوئه. معمولا جفت هدفونی هم تو گوشش هست و آیپادی روی بازو. بعضا از این دستگاه های تپش قلب گیر و این قرتی بازی ها هم دیده میشه!

هدفون رو چپوندم تو گوشم و زدم بیرون. از خیابون رد شدم و وارد مسیر پیاده روی شدم که از وسط یک محوطه سرسبز جنگلی رد میشه. چند قدمی راه رفتم و کلی به خودم لعنت فرستادم که چرا دوربینم رو نیاوردم و از این چمن ها و درخت ها و این رودخونه پر آب قشنگ و این محوطه ای که وقتی سه دقیقه قدم زدی و داخلش شدی میتونی فراموش کنی که تو پایتخت یک مملکت هستی، عکس بگیرم، حتی منظره غروب و آفتاب از بین شاخه های نیمه سبز شده آخر زمستان به کنار! بعد از این چند قدم کذایی همه جرئتم رو جمع کردم و بیخیال اینکه چقدر دویدن با شلوار لی (به جای تی.شرت و شورت/شلوار ورزشی که عرف غالب هست) چقدر مسخره به نظر میرسه شروع کردم به دویدن، اینقدر که تا آخر مسیر که به یک خیابان دیگه ختم میشد، حس میکردم اگه سرفه کنم ریه هام از حلقم میزنه بیرون. نفس نفس زنان وارد خیابان شدم. هیچ ذهنیتی نداشتم که از کجای دنیا سر در آوردم. خوبه بعد از یک مدتی که یک محله رو پیاده و با ماشین زیر و رو کردی، به یه خیابون بخوری که به نظرت تازه ست حتی اگه بعد که پیش بری یادت بیاد که فلان روز با ماشین از اینجا رد شدی و اون پارچه فروشی رو به مادرت نشون دادی! محله زیبایی بود ولی، سرسبز و تمیز. همونطور که هنوز محو تازه بودن منطقه بودم به ذهنم رسید که ایرلند هم جای قشنگیه، دابلین جای قشنگیه، گالوی هم فوق العاده زیبا و آرام بود. خیلی وقته اون زیبایی رو حس نکردم. یک جورایی انگار وقتی یه جایی زندگی میکنی و تقریبا جزیی ازش میشی (چه بخوای، چه نخوای، که من در مورد ایرلند اصلا تمایلی با یکی شدن با محیط ندارم!) دیگه قشنگیش یادت میره، یا دقیق تر بگم برات عادی میشه، شاید هم واقعی ترش این باشه که بُعد دیگه ای از قضیه رو میبینی که زیبایی رو در نظرت خراب میکنه.

بعدها که حرفش با یکی از همسایه ها شد، تایید کرد که این دویدن چیز خوبیه، خصوصا برای اینکه ذهنت رو از فکر و خیال خالی کنی*.

*:get your mind off things

موج متراکم

شش صبح، هوا کاملا تاریک، هنوز اذان نشده، چمدان ها از شب قبل جا سازی شده تو ماشین، حرکت میکنیم به سمت فرودگاه، هوا حسابی بارونیه، شهر خلوتــه، بزرگراه M1 رو میریم بالا تا به فرودگاه برسیم، ماشین رو پارک میکنیم و میریم داخل، هنوز خیلی زوده، باجه های Check-In مربوط به پرواز مورد نظر ما باز نشده بودند، میریم نمازخونه برای نماز، برمیگردیم هنوز حدود هفت صبحه، تا ساعت 11 که پرواز قراره بپره، کلی مونده، بعد از کمی معطلی صفحه نمایش های بالای باجه روشن میشه، US Airways پرواز فلان، پاسپورت ها رو نشون میدیم، کارت پرواز رو پرینت میگیره، بلیط ها “بی اعتبار” علامت خورده ـند، میرم سراغ دفتر هواپیمایی اون طرف سالن، کارت اعتباری نیاز به تایید داره، حدس میزنم به خاطر اینه که من با کارت خودم پول بلیط رو پرداخت کردم در حالی که جز مسافرا نیستم، مسائل کلاهبرداری با کارت اعتباری اینجا جدیه، احراز هویت میکنم!، مسئول قضیه چند تا تماس میگیره، مسئله حل میشه، کارت پرواز ها رو صادر میکنه، چمدان ها رو تحویل میدیم، یکی دو کیلو اضافه بار تو هر کدوم از چمدون ها رو زیر سبیلی رد میکنه، هنوز وقت هست، میریم یه صبحانه ای بخوریم، میخوریم!، وقت خداحافظیه، من کلا استعدادی در این موارد ندارم، خداحافظی میکنیم، با سرعت به سمت پارکینگ میرم، ماشین رو برمیدارم و میندازم تو بزرگراه، با سرعت به سمت شهر، جزیره امروز عجیب ابریـ بود، بارون میبارید شدید، هنوز هم میباره…

ادامه خواندن موج متراکم

مجموعا خوبی…

…صندلی عقب نشستم، صبح پنجشنبه، M50، کمربندی دابلین، به سمت M6 که بزرگراه نسبتا تازه ساز گالوی دابلین ـه، پشت فرمون نیستم، به خاطر قوانین این مُلک عزیز، با گواهینامه “Learner” نمیشه تو بزرگراه رانندگی کرد، بد هم نیست، باعث میشه هر چند وقت برگردم به صندلی عقب، جای خودم، پیش سبد خوراکی، زل بزنم به بیرون، به جاده، به جنگل، با بقیه کسایی که رد میشن با لبخند ارتباط های کوتاه برقرار کنم، فکر کنم، خلاصه فرصت خوبیه، هنوز تو M50 بودیم، نسبتا شلوغ بود، طبق تابلو ها به خاطر یک تصادف که زودتر همون روز صبح اتفاق افتاده بود، راننده تاکسی سمت چپی توجهم رو جلب میکنه، موی سفید، سنش کم نیست، تو ترافیک آیفونش دستشه و مشغوله، از اون راننده تاکسی هاییه که انگار تو ماشینشون زندگی میکنند، انواع و اقسام تجهیزات روی داشبورد به چشم میخوره، با اون دستش یه لیوان کاغذی قهوه رو با طمانینه، جرعه جرعه مینوشه، ترافیک دوباره روان میشه، با سرعت به سمت گالوی، تو مسیر توقف میکنیم برای بنزین، میرم داخل که حساب کنم، خوش برخوردی طرف به چشم میاد، دلم برای زندگی تو گالوی تنگ میشه، دابلین با همه کوچیکیش تا حدودی اون سردی شهر های بزرگ رو داره، به خودم طعنه میزنم:”هه، اونوقت آقا میخواد بره نیویورک برای تحصیل!”، رسید پول رو میگیرم، کارت و از دستگاه برمیدارم، لبخندی تحویل طرف میدم و برمیگردم به سمت ماشین، برای امتحان داره دیر میشه…

ادامه خواندن مجموعا خوبی…

تروریست عزیز

سلام

یادتونه نوشته بودم منتظر ویزام؟ دیگه نیستم، امروز به اصطلاح “کلیرنس” (Clearance) پرونده ام صادر شد…

یک ماه و نیم پیش، یک صبح دوشنبه، رفتیم سفارت آمریکا، بعد از آماده کردن یک بقچه مدارک و پر کردن فرم های طولانی آنلاین و تماس به شدت پر هزینه با سفارت برای تعیین وقت مصاحبه، مصاحبه خیلی عالی پیش رفت، و نیازی به اون بقچه مدارک نبود، ولی خب اگر همون جا مثل اکثر متقاضی ها ویزامون تایید میشد و دو روز بعد پاسپورتمون رو با ویزا در خونه میفرستادن که خیلی همه چی ساده و آسون میشد، ولی خب از اون جایی که ملت ایران، ملت بسیار بسیار با عزتی هستند در سطح دنیا، افسر مصاحبه، پاسپورت ها رو بهمون پس داد و ما رو با سه تا کد رهگیری و یک آدرس سایت فرستاد خونه، چرا؟، چون پرونده ها نیاز به “فرایند اداری” داشتند، به زبان خودمون یعنی اینکه یک) میخوایم علافتون کنیم یه کمی دور همی خوش باشیم! دو)میخوایم گذشته تون رو بررسی کنیم ببینیم تروریستی چیزی از آب در نیاید آخر کار، خلاصه یک ماه و نیم کار ما چک کردن یک وب سایت بود، تا اینکه بالاخره امروز پرونده من که آخرین پرونده از سه تا پرونده بود، به اصطلاح “کلیر” (Clear) شد، دیگه کار داشت به یه جایی میرسید که خودم هم داشتم به خودم شک میکردم، شاید همکاری با یه سازمان تروریستی چیزی داشتم خودم یادم رفته! به هر حال یک ماه و نیم در مقایسه با بقیه متقاضی های ایرانی اصلا وقت زیادی نیست…

منتظر سفر نامه آمریکا باشید 😀

خارجی

ایرلندی ها آدم های فوق العاده ای هستند، از لحاظ میزان نژاد پرستی و مهمان دوستی، آدم های بسیار گرم و مهمان نوازی هستند، و خوش برخورد، از این جهت خارجی هایی که تو ایرلند زندگی میکنند معمولا انسان های خوشحالی هستند و خیلی کم پیش میاد که تحت حمله های نژادی قرار بگیرند، این با توجه به طبیعت فرهنگی ایرلندی ها که عمدتا فرهنگ محلی و روستایی هست، به شکلی که همه همدیگه رو میشناسند و اندازه شهر ها معمولا خیلی بزرگ نیست واقعا جالبه، گرچه ایرلند در کنار انگلیس از کشور های مهاجر پذیر اروپا در چند ساله اخیر بوده، خصوصا بعد از ملحق شدن لهستان و دیگر کشور های شرق اروپا به اتحادیه اروپا و برخورداری از مزایای آزادی انتقال نیروی کار که شهروندان “اروپا” را قادر میسازد بدون نیاز به هیچ مجوزی سر تا سر اروپا ساکن و مشغول کار بشوند. خلاصه کلام اینکه ایرلند از جهت نژاد پرستی جای بسیار دلپذیری برای مهاجرین هست، من به شخصه این رو احساس کردم، برخوردی که مردم باهات میکنند واقعا شگفت انگیز هست، انگار نه انگار که تو این وسط “خارجی” هستی ولی این برای من کافی نیست!
به خاطر اینکه من خودم احساس توی “خونه” بودن نمیکنم، دلائلش هم خیلی میتونه متفاوت باشه، یکی اینکه زندگی آدم به تصمیم یک افسر مهاجرت بسته ست، برنامه دائمی وجود نداره، همه آدم ها جدیدن، همه چیز ها، برنامه های زندگی، همه چی جدیده و غریبه، نمیشه حس تو خونه بودن داشت وقتی هر جای شهر که میخوای بری باید گوشیت رو علم کنی رو داشبورد که راه رو بهت نشون بده نمیشه حس تو خونه بودن داشت، وقتی راه پشتی های شهر رو بلد نیستی نمیشه حس کنی تو خونه هستی، تــــــــازه اگه بخوای حس کنی تو خونه هستی! اگه نخوای که دیگه هیچی، میشی مثل من، کوچه پس کوچه های مرکز شهر رو میشناسی، بضعا محله ها رو هم میشناسی، یه تصویر کلی از نقشه شهر تو ذهنت هست که میتونی باهاش جاها رو پیدا کنی ولی باز تنها حسی که پیدا نمیشه حس تو خونه بودنه، به خاطر اینکه مسئله نیست، من نمیخوام “ایرلندی” بشم، نمیشه لهجه ـم شبیه ایرلندی ها بشه، اینجا، جایی نیست که من بخوام “ساکن” بشم، اینجا “خونه” من نمیشه…
شاید اوائل خوشم میومد از این سبک زندگی، یک سال اینجا، دو سال اونجا، دوستای ایرلندی خصوصا همکلاسی های گالوی هم معتقد بودند که اینجوری خیلی جالبه و آدم جاهای مختلف رو میبینه و از این حرفها، واقعا هم هست، جالبه، ولی من شخصا خونه به دوشی بین المللی رو اصلا دوست ندارم، ترجیح میدم یه خونه ثابت یه جایی داشته باشم بعد برم مسافرت، حتی طولانی مدت، ولی وجود اون “خونه” رو لازم دارم، برای اطمینان خاطر، که هر چیزی شد آدم دلش به اون خونه گرم باشه…

اداره مهاجرت ایرلند، شعبه دابلین، عکس هم از من نیست

در کنار اون، یه مسئله دیگه مسئله “اداره های مهاجرت”ـه، من کلا از جاهایی که صرفا خارجی ها هستن، بدم میاد، و بذارید این رو بهتون بگم که اداره های مهاجرت اصلا جاهای جالبی نیستند، در بعضی موارد سفارت های کشور های مهاجر پذیر هم همینطور هستند، مثل سفارت آمریکا، مجموعه ای هستند از یک سالن انتظار بزرگ با ردیف های منظم صندلی معمولا چوبی، پر از “خارجی” های کاغذ نوبت به دست، خارجی هایی که برای یکی از مهم ترین عوامل زندگی شون اونجان، “مکان”، و تشنج مرگباری که تو فضا موج میزنه، دقیقه هایی که انگار کشیده میشن، در طرف دیگه پشت شیشه گروهی نشستن که قراره در مورد زندگی اون خارجی ها تصمیم بگیرند، در مورد “مکان” زندگیشون، گرچه من میتونم بگم تجربه هایی که از اینجور جا ها داشتم همه خیلی خوب پیش رفتند، به عنوان مثال اون کسی که اقامت ایرلند من رو تمدید کرد، فقط از روی خیرخواهی، پنج ماه اقامت اضافه به من داد، که خب در مقابل نمونه هایی که بعضا آدم میبینه که طرف داره پشت میز زار میزنه و التماس میکنه، یا با زن و بچه بلند کرده اومده اونجا، بعد درخواست ویزا/اقامتش رد میشه و اون ناراحتی که تو چهره اون خانواده میشه دید، خب خیلی موفق هست ولی به هر حال از این پروسه متنفرم!

بُکُشِش!

ساعت هفت و نیم شب، هوا کاملا تاریک، فقط من بودم و اون، جاده خلوت، بیرون شهر، جنوب دابلین، درخت ها جاده رو مسقف کرده بودند، با اینکه ابری تو آسمون نبود، نور ماه به جاده نمیرسید، خبری از چراغ هم نبود، فقط نـــور ماشیـــن، اپل کورسای 2008، نقره ای، یک دفعه نور یه ماشین دیگه که از رو به رو میومد، توجهمون رو جلب کرد، با عجله فریاد زد:

-Kill it, kill it!

با دستپاچگی دستم رو بردم جلو، کشتمش!، نور بالا رو، منظورش نور بالا بود…

(جلسه آخر آموزش رانندگی، “رانندگی در شب”)

یک سال پیش

الان که فکرش رو میکنم میبینم یکسال پیش همچین روزی بود که رسیدم ایرلند، بعد از یک انتظار خیـــــــــــــــلی طولانی برای ویزا، خیلی اتفاق ها افتاد تو این یکسال، یکسالی که از جهتی خیلی زود گذشت، ولی از طرف دیگــه خیلی هم طولانی بود، شاید چون خیلی اتفاق ها توش افتاد، اینجا مدرسه رفتن، ارتقا سطح زبان از “تیس ایز اِ بلک بورد” به یـک کم بالاتر، یک درخواست ناموفق ویزای انگلیس برای اردوی مدرسه!، شروع به رانندگی، دوست های خارجی پیدا کردن، انتقال به دابلین و استقلال نسبی، تقاضای پذیرش برای دانشگاه های آمریکا فرستادن، کلی سریال دیدن D:، برداشتن واحد های تخیلی درسی از جمله “دین”، حتی رفتن دنبال یاد گرفتن پیانو (که البته خیلی خوب پیش نرفت!)، و امتحان کردن خیلی چیزها، چیزهایی که به خواب هم نمیدیدم، امتحان کردن که اختیاریه، تجربه کردن خیلی چیز ها که باز واقعا انتظارشون رو نداشتم، امتحان و تجربه خیلی چیز هایی که الان حس نمیکنم اینجا نوشتن در موردشون ایده خیلی جالبی باشه! :-O تصمیم های مهمی هم گرفتم، از جمله اینکه بالاخره تونستم با خودم سر اینکه چی میخوام بخونم به توافق برسم، دستاورد بزرگیه، نیست!؟ به هر حال، در مجموع، تجربه جالبی بود، تلخ و شیرین، در هم!

حالا بعد از این یکسال اینجا نشستم، خسته از یک انتظار طولانی دیگه، یه ویزای دیگه، به این فکر میکنم که همین تاریخ یک سال دیگه چی اینجا می نویسم (طبیعتا اگر عمری بود!)، چند وقتیه از سعی کردن برای پیش بینی و برنامه ریزی برای آینده دست کشیدم، چون فهمیدم که زندگی از یک حدی بیشتر قابل برنامه ریزی نیست، اگه زیاد تلاش کنی چیزی که گیرت میاد فقط نا امیدیه، به هر حال امیدوارم سال دیگه هم بتونم بگم تجربه “جالبی” بود!

 

 

بیکاری

سلام

به نظرم بدترین مشکل بیکاری، خود بیکاریه!، بیکاری فکر و خیال میاره، نگرانی های بی دلیل، ناراحتی سر مسائلی که ممکنه اصلا وجود نداشته باشند، ناامیدی در نتیجه مشکلات احتمالی و به طور خلاصه بیکاری اولین ایستگاه بزرگراهیـه به سمت دیوانه شدن! 😀

ادامه خواندن بیکاری

کشور عجایب

سلام

ایرلند کشور عجیبیه، از هر جهت، مردمش عجیبند، آب و هواش عجیبه، اقتصادش عجیبه، جاده هاش عجیبه، قوانینش عجیبه…

امروز صبح، حدود نه و بیست دقیقه، تو ایستگاه قطار ایستاده بودم، سرم تو گوشیم بود، تو گوگل ریدر وبلاگ های به روزشده رو بررسی میکردم، طبق روتین هر روز، دو تا قطره درشت افتاد رو صفحه گوشیم، کله رو بلند کردم، دیــــدم داره برف می، کلی خرکیف (بخوانید خوشحال!) شدم،…،ساعت یازده و نیم از بلاک K مدرسه داشتم میرفتم بلاک H چنان آفتابی میتابید، اگه اون باد سوزناک سرد نبود، فکر میکردی وسط جولای ساحل “لانگ بیچ” کالیفرنیا داری حمام آفتاب میگیری…، کلاس اقتصاد بعد از ناهار، حدود یک و چهل دقیقه، معلم اشاره کرد به پنجره های پشت کلاس، برف میومد، شدید، درشت، نیم ساعت بعد، دوباره اشاره معلم، همه سر ها که چرخید به سمت پشت کلاس، آفـــــــتاب به همون سبک ساحل غرب کالیفرنیا، آب و هوای عجیبی داره ایرلند، معلم جغرافی امروز صبح در وصف آب و هوای ایرلند میگفت:

cool-temper oceanic weather, wet and miserable during winter, wet and nearly as miserable during summer!

 ایرلند کشور عجیبیه،مردمش عجیبند، آب و هواش عجیبه، اقتصادش عجیبه، جاده هاش عجیبه، قوانینش عجیبه…

 

شیپورچی

سلام

شیپور میزد، ساعت یازده و نیم شب وسط خیابون خلوت، جلوی همه مغازه های تعطیل، سنش کم نبود، زیاد هم نبود، شاید چهل و خرده ای، دوستم رفت پولی گذاشت توی جعبه کنار پای مرد شیپور زن، باهاش گرم گرفت، باهاش عکس گرفت، منم مجبور کرد باهاش عکس بگیرم، تشکر کردیم و رفتیم، دوستم گفت:«everybody needs appreciation» «هر کسی به تقدیر شدن (در واقع دیده شدن) نیاز داره

ادامه خواندن شیپورچی

جدایی نادر از سیمین

سلام

بالاخره توفیقی حاصل شد که بعد از این مطالعه این همه نقد و بررسی و تعریف و تمجید تو فضای از مجازی، فیلم پر سر و صدای جدایی نادر از سیمین رو ببینم، اون هم تو سینما، بعـــــله، درسته، تو سینما، همینجا تو ایرلند…

ب یکشنبه، پدر برای سخنرانی در حسینیه دابلین دعوت شده بود، حسنینیه دابلین تنها مرکز شیعی ایرلند هست که نسبتا فعالیت های خوبی هم دارد، نماز جمعه، دعای کمیل هفتگی و البته برنامه های مناسبتی، خلاصه شب نیمه شعبان را در حسینیه گذراندیم، مهمان هایی هم از انگلیس داشتند، شب را هم در یکی از آپارتمان های مجهز طبقه بالای حسینیه گذراندیـــم تـــا بعد از ظهر روز یکشنبه، از قبل خبر داشتم که IFI جدایی نادر از سیمین را پخش میکند، میدانستم هم که میشود اینترنتی بلیط را خرید ولی خب با توجه به تجربه اخیر فیلم هری پاتر (بلیط از پنج روز قبل گرفتم، روز افتتاحیه اکران فیلم در محبوب ترین ساعت ممکن، بعد که رفتم سینما دیدم هنوز همانجا بلیط میفروشند، با وجود اینکه سالن داشت میترکید!) فکر نمیکردم این فیلم ایرانی در دابلین چندان طرفدارانی داشته باشد که بعد از ظهر یکشنبه بلیط گیر نیاید، خلاصه خوشحال و خندان به سمت مرکز شهر حرکت کردیم، رفتم برای بلیط که فهمیدم تجربه ام به درد عمه صدام میخورد، فقط یک بلیط ته قضیه مانده بود، پرسید: دانش آموزی؟ گفتم: بلی، ولی کارتی چیزی ندارم، دانشجویی حساب کرد، محترمانه از والدین گرامی تشکر کردم و خواستم بروند استارباکس حالش را ببرند تا من فیلم را ببینم…؛

در مورد فیلم فقط میتوانم بگویم فوق العاده بود و این فوق العاده بودن بیشتر از هر چیز نتیجه پرداخت عالی شخصیت ها و اصطلاحا خاکستری بودن آنهاست، هیچکدام از شخصیت ها بد مطلق یا خوب مطلق نیست، همه ممکن است عصبانی شوند، اشتباه کنند، به رحم بیایند و …، البته از داستان پر فراز و نشیب و صیغل خورده هم نباید گذشت، نکته دیگر اینکه بر خلاف اکثر فیلم های ایرانی که در خارج از مملکت سر و صدایی به پا می کنند، ایرانی ها را انسان هایی احمق، معتصب و افراطی نشان نمیداد… به طور کلی خوشمان آمد! :)

دوباره دوبلین

سلام

دوشنبه تا چهارشنبه دوبلین بودیم، جای همه خالی، تصمیم گرفتم تا دیر نشده یه سفرنام مختصر بنویسم و عکس ها رو خرج کنم…

* روز اول – Institue Of Education یا به اختصار IOE
IOE یک دبیرستان خصوصی هست در پایتخت که به ادعای خیلی ها، از جمله خودشون بهترین مدرسه سراسر کشـور هست و بهترین معلم ها رو داره و این صحبت ها، بعد از اونجایی من کلا با شهر های کوچک از جمله همین گالوی خودمون خیلی رابطه خوبی ندارم و پایتخت نشینی رو ترجیح میدم، تصمیم تقریبا بر این هست که اگه قرار شد سال دیگه من ایرلند باشم، بـــرم پایتخت و بهترین و تنها گزینه ممکن (با توجه به قانون ثبت نام مهاجرین، انحصارا در مدارس خصوصی) برای مدرسه هم همین IOE هست، هفته گذشته زنگ زدم، وصلم کرد دفتر بین الملل مدرسه و خلاصه برای دوشنبه ساعت یازده صبح قرار گذاشتیم، از گالوی حدود شش صبح راه افتادیم، پدر رانندگی میکرد، از اونجایی که بنده با این گواهینامه مبتدی توی اتوبان نمیتونم برونم، حدود نیم ساعتی همین وضع ادامه داشت تا اینکه زدیم به فرعی که من بشینم پشت فرمون، راه های فرعی نسبتا خوب بودند، و حدود نه صبح رسیدیم پایتخت، تا رسیدیم مرکز شهر و ماشین رو پارک کردیم حدود ده بود، یه ساعت رو پارک St.Stephen's Green گذروندیم و رفتیم مدرسه، مدرسه تقریبا مرکز شهر هست، ساختمان نسبتا قدیمی هم داره، رفتیم تو دفتر بین الملل و ملاقات انجام شد، اتفاقا مسلمون هم زیاد هست تو این مدرسه، به هر حال حرف های همیشگی در مورد خوبی مدرسه و اهمیت نظم و حضور به موقع (با کد و اثر انگشت کنترل میشه :O) تا حرف به پولش رسید، دوستان ما.شا.الله اشتهای خوبی هم دارند، در مرحله اول 12,000 طلب کردند، که طبیعتا ما زیر بار نرفتیم!، حالا فعلا قرار شده صبحت هاشون رو بکنند ببینند با چقدر میتونند در خدمت ما باشند برای سال آینده…ناهار رستوران ایرانی زیتون، بعد از ظهر هم مرکز خرید
BLANCHARDSTOWN (اسمش یه کم سخته) که طبق ادعا ها جز بزرگترین مراکز خرید اروپا هست و هر فروشگاه زنجیره ای که به ذهن مبارک برسه، به احتمال 90 درصد پیدا میشه توش، از مک دانلد و استارباکس گرفته تا Zara و H&M و البته یک دستگاه سینمای نُه پرده ای، بعد از مرکز خرید هم Phoenix Park که پارک بسیار عظیمی هست در این دیار (نقشه، اون بخش سبز غرب دوبلین هست)، شب هم هتل که از قبل رزرو شده بـــود…

* روز دوم – سفارت جمهوری اسلامی
سه شنبه، ساعت یازده قرار داشتیم سفارت برای این قضیه سربازی بنده، خوشبختانه کار ها خوب پیش رفت، الان من مهر خروج ویژه مشمولین دارم، تا آخر سال نــود میتونم یک بار کمتر از سه ماه بیام ایران و برگردم، دعا کنید جور بشـــه بیام!، ناهار هم سفارت بودیم به مناسبت میلاد امام حسین (علیه السلام) دوباره غذا از زیتون بود! بقیه روز هم نکته خاصی نداره…

* روز سوم – کتابخانه Cheaster Beatty و مرکز فرهنگی اسلامی دابلین
صبح رفتیم کتابخانه Chester Beatty که ظاهرا از مراکز بزرگ نگه داری کتب خطی اسلامی و ایرانی هست، حالت موزه ای داشت، متون خطی ایرانی (از اشعار مولوی، انوری، نظامی و …) به چشم میخورد در کنار نسخ خطی قرآن، کلا جای جالبی بود، و اما این مرکز اسلامی، محلی هست تحت عنوان ICC در پایتخت (Islamic Cultural Centre) در محله خوبی هم هست، بر خلاف مسجد دابلین که توی محله بسیار فقیر و داغونی هست (به نسبت بقیه شهر البته)، مرکز فضای بسیار بزرگی داره، وسطش مسجد بزرگی هست که نماز جمعه درش برگزار میشه و تجهیزات ترجمه همزمان برای خطبه ها رو داره، دفتر مدیریت با کارکنان خوش اخلاق که به بازدید کننده ها (غیر مسلمون ها معمولا که برای بازدید یا رستوران میان) مجموعه پوستر مکه و مدینه هدیه میده، طبقه پایین رستوران (به صورت سلف-سرویس) و فروشگاه حلالی هست (بعضی محصولات ایرانی هم داره) غیر از ساختمان اصلی محوطه ورزشی و بازی برای بر و بچ هم داره، کلا جای بسیار باکلاس و آبرو مندی بود، ساختمان شیک و مرتب با تجهیزات اتوماتیک (چراغ و اینها)، کلا خیلی جای خوبی بــود، ولی متاسفانه برادران اهل تسنن میگردوننش، یعنی در واقع اصلا اینقدر شیعه اینجا ها نیست که بخوان کاری بکنن… برنامه بعد از نماز و ناهار حرکت به سمت گالوی بود، از اونجایی که من میخواستم برونم در ادامه رانندگی های سطح شهر، برنامه ناوبری گوگل رو روی گوشیم باز کردم و ازش خواستم یه مسیر پیشنهاد کنه، مسیر پیشنهادی رو رفتیم ولی چشمتون روز بد نبینه، ما رو برد از اون یه جاده هایی که عقل جن هم نمیرسید، خیلی جاها دو تا ماشین به زور از کنار هم رد میشد یا اصلا رد نمیشد، هوا هم بارونی بود، شدید، معدود ماشین هایی هم که از اون مسیر ها میرفتند تند میرفتند وحشتناک، خلاصه یه وضعی بود!، تا اینکه توی یه پمپ بنزین توقف کردیم و من با کمک همون گوگل نویگیتور یه مسیر درست و حسابی غیر اتوبان پیدا کردم که از اون رفتیم، در نهایت مسیر نهایتا سه ساعته رو حدود پنج ساعت و نیم توی راه بودیم…

در مجموع؛
بر خلاف گالوی، دابلین هوا آفتابی و گـــرم بـود، خیلی گرم تر از حد انتظار، که خب موضوع بسیار خوشحال کننده ای بود، اما براتون بگم از ترافیک و رانندگی، وحشتناک بود، به سبک اکثر پایتخت ها ترافیک سنگین و سریعه، مثلا توی خیابون های سه بانده، حجم متراکمی از ماشین هست که همه با سرعت بالای 80 دارن میرن، فرصت هیچ اشتباهی نیست، بد تر از همه این دو تا علامت L که به خاطر گواهینامه من باید پشت و جلوی ماشین نصب بشــه، بـــرای همه این تصور رو ایجاد میکنه که همیشه حق با اون هاست، خلاصه یه وضعی بود، اعصابـــ آدم رنده رنده میشد هر دفعه تو این خیابون ها، ولی تجربه خوبی هم بود در عین حال!

عکس ها:
الان که عکس ها رو بررسی کردم دیدم اکثرا اعضای خانواده (شامل خودم) توی عکس ها هستن، پس به همین دو تا بسنده میکنم، برای عکس های شخصی تر، به پروفایل فیس بوکم میتونید سر بزنید!


پارک St.Stephen's Green

 


مرکز اسلامی مذکور