بایگانی دسته بندی ها: سفرنامه

فراموشی

IMG_7818دریای‌ مرمره، بهار ۲۰۱۶

 می‌گویند فراموشی نعمت‌ است. ابزار کنار آمدن است. «زمان همه چیز را حل می‌کند» هم همین است. یعنی فراموش می‌کنی. یا حداقل یاد می‌گیری درد را در گوشه‌ای از ذهنت خانه و آشیانه بدهی،‌ جایی برای خودش. اوائل زیاد سر می‌زنی، گویی برای این‌که مطمئن شوی که جایی نرفته در حالی که می‌دانی درد جایی نمی‌رود. شاید هم احساس گناه می‌کنی اگر درد را در گوشه‌ی خودش تنها بگذاری. رفته رفته کمتر می‌شود این سر زدن ها، عیادت رفتن‌ها. درد البته معشوقه‌ی وفاداری‌ست. سر به بیابان نمی‌گذارد، هر چقدر که از هم برنجید. خود آدم‌ست که توجه‌ـش را کم‌تر می‌کند. شاید درد جدیدی هست، شاید توان ملاقات رفتن هر لحظه را از دست می‌دهد. شاید هم،‌ خیلی ساده، صرفا فراموشی‌ست. عادت می‌کنی در نهایت، وجودش را می‌پذیری. مثل کجی جهارچوب در کمد که باعث می‌شود در خوب بسته نشود. اول آزارت می‌دهد. هر دقیقه به سراغش می‌روی و هر دفعه همانطور کج است. در نهایت عادت می‌کنی. کجی هنوز هست، اما جایش را در ذهنت پیدا کرده، یک گوشه‌ای خانه‌اش داده‌ای. همیشه جلوی چشم و در مرکز توجه نیست. درد هم همان‌طور، جای خودش را که پیدا کرد، کم کم بخشی از زندگی می‌شود، یک کجی روی همه‌ي کجی‌های دیگر. کمتر آزاردهنده می‌شود. بخشی از روزمره‌گی‌‌های زندگی می‌شود، حتی فراموش‌شدنی. نه از روی اختیار البته، بل‌که چون تو هیچ نمی‌توانی بکنی.

اما درد فراموش‌شدنی نیست، نهایتا یک وقتی از لانه‌ی خود بیرون می‌آید و می‌گزدت، درست همان‌موقع که به فراموش نزدیک شده بودی. درد از گوشه‌ی خودش بیرون می‌آید و با خاطره و احساس نابودت می‌کند. و تو هیچ نمی‌توانی بکنی.

«خاطرات رفته را چون خواب می‌‌بینم ولی … کاش در جایی به‌جز کابوس خود ‌می‌زیستم*»

بدتر وقتی‌ست که «درمان» ببینی، آن‌هم موقتی. درمان می‌آید مثل سیل سهم‌گینی و آشیانه‌ی درد را نابود می‌کند. آواره‌ می‌کند درد را تا دوباره در کوچه‌های ذهن تو جولان بدهد. رد پای خودش را همه‌جای ذهن و دل تو می‌گذارد. قوی‌تر هم می‌شود لعنتی. خاطرات و احساسات و منظره‌ها و بو‌ها و صداهای جدیدتری می‌یابد در حالی که در ذهنت آزادانه می‌گردد. دیوانه‌ات می‌کند. مدام یادآوری‌ات می‌کند، با استفاده از همه قوای جدیدی که یافته‌‌. حتی به رخت می‌کشد آن‌چه در وصال کوتاه مجالش را نیافتی. حرف‌های نگفته، لبخند‌‌های نزده، رازهای فاش نکرده، دردهای نگفته، راه‌های نرفته. حالا خانه‌ی بزرگ‌تری می‌طلبد. گوشه‌‌ی مرکزی‌تری می‌خواهد. هرچه بخوانی:‌ «رازی نهفته در پس حرفی نگفته‌‌ است … مگذار درد دل کنم و دردسر شود»* و تمنای رهایی کنی سودی ندارد که: «‌می‌گفت دلم که این محالست محال … سر پیش فکنده، زیر لب می‌خندید»** و تو هیچ نمی‌توانی بکنی. جز این‌که با این درد جدید خو بگیری، رفیق بشوی. وقتی خاطره‌بارانت می‌کند پناه نگیری، خیس خیس بشوی. چشم‌هایت را ببندی که شاید برای لحظه‌ای فراموش کنی، نه درد و خاطره را، فراموش کنی همه اغیار را. شاید این آن فراموشی خوشی باشد که همه از آن می‌گویند، فراموشی‌ای که فراق را محو می‌کند.

خلاصه‌ی مطلب آن‌که: «زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست … کاش قدری پیش از این، یا بعد از آن می‌زیستم.»*

دوری از عزیزان هم دردی‌ست دیگر…

*: فاضل نظری
**: مولانا

برلین

خوشحالم از اینکه در راه بازگشتم. دل‌تنگ «موسیو» («Monseiur») خوانده شدن‌ـم. دل‌تنگ پاریس. شب اول در برلین اما، دم‌غروب، در حالی که در میدان الکساندر (Alexanderplatz) راهم را به سوی قطار‌شهری پیدا می‌کردم، فکر می‌کردم که باید بیشتر بمانم. هنوز آمادگی پاریس رفتن را ندارم. هنوز آماده بازگشت به خانه نیستم. حتی دیشب قبل از اینکه بلیطم را نهایی کنم، به فکر بودم که آبادی دیگری را ببینم قبل از بازگشت. آمستردام، مونیخ، منهایم، بروکسل، گزینه ها زیاد بود. تمایل هم بود. قیمت بلیط ها و اقامتگاه البته زورش به هر تمایلی که بود چربید.

IMG_3351-2

به خود قول دادم که برگردم به برلین و بیشتر بمانم. حس کردم که برلین ارزش وقت گذاشتن داشت. پراگ، مثلا، بعد از نهایتا یک روز تکراری شد. اما برلین ماهیتا جای دیگری‌ـست. برلین یک فضای باز بزرگ‌ـست. هم حقیقا میدان های باز زیادی دارد و هم فضای فکری این‌چنینی دارد. این را میشود از سر و قیافه مردم فهمید، از حرف زدنشان، از انواع و اقسام رستوران ها و کافه ها، از وفوور هنرمندان خیابانی، از همه دیوار های نقاشی شده، از خیابان هایی که کبابی حلال و بار و گالری و سینما و کتاب‌فروشی را در خود جا داده اند، از ساختمان های کوتاه و بلند به سبک های متفاوت که نشان از حداقلی بودن محدودیت های شهر‌سازی دارد. برلین بند سنت های چند.صد ساله نیست، مثل پاریس. علت هم دارد البته. برلین کم زیر‌‌.و.‌رو نشده در طول تاریخ. درس تاریخ نمیخواهم بدهم. بگذریم…

پ.ن: هدف این پست چه بود؟ نمی‌دانم!

پراگ، زیبای بی‌روح

IMG_3048IMG_3094

قبرستان یهودی پراگ که منزل‌گاه مقبره فرانز کافکاـست، بسته بود (تصویر اول بعد از این پاراگراف). پیاده تا «کافه لوور» حدود یک ساعتی راه بود که از میان قبرستان قدیمی مسیحی می‌گذشت (تصویر دوم). یک ساعت پیاده‌روی نه در خیابان های باریک و سنگ‌فرش پراگ قرون وسطایی بلکه در طول مجتمع های آپارتمانی یکسان و بی روح. آپارتمان هایی که گویی داستان هایی نگفته از سختی و درد در دل خود دارند. (تصویر سوم)
IMG_3125

IMG_3133

IMG_3203

در غیاب نمایی حیرتی انگیز که توجه زیادی بطلبد قدم زدم و فکر کردم . با خود گفتم که پراگ را دوست ندارم. پراگ زیباست، فوق العاده زیبا. آن قدر که روز اول کلا در حیرت بودم. ولی کلیسای قدیمی، آپارتمان دو قرن سالخورده، کوچه باریک سنگ‌فرش، کافه خودمانی و قلعه عظیم همه تازگی خود را زود از دست می‌دهند. بعد از مدتی، همه ساختمان های قدیمی مثل هم به نظر می‌رسند. این برج و آن بارو یکی می‌شوند. روح شهر‌ـست که مهم‌ـست. خلاصه دیدم که من و پراگ همدیگر را نمی‌فهمیم. من در پراگ احساس در خانه بودن ندارم و نخواهم داشت. حس می‌کنم غریبه ای هستم که دعوت‌نشده، آمده و صحنه را به هم زده. من در پراگ حس یک نقطه‌ی بی‌جا روی صفحه‌ی یک نقاشی خیلی قشنگ را دارم. خوشحالم که آمدم و پراگ را دیدم، قطعا دو روز خوشی گذراندم و خاطرات خوبی با خود از پراگ می‌برم. ولی همچنین خوشحالم که فردا پراگ را ترک میکنم.IMG_3196

«کافه لوور» البته جای جالبی بود. تاسیس شده در هزار.و.نه.صد.و.دو،
کافکا و دیگر نویسندگان و متفکرین و دوستانشان از مشتریانش بوده اند. کافه ای که پاتوق آلبرت انیشتین وقتی که در «دانشگاه آلمانی پراگ» تدریس میکرد، بوده. از تنها جایی هایی که این روز ها دیده ام قهوه را آن‌طور که باید سرو میکنند: همراه با یک لیوان آب. تنها اشکال این بود که سرویس سریع بود. نه این کلافه کننده باشد، نه. ولی به نسبت کافه های پاریسی که میگذارند در آرامش بخوری و بنوشی و فکر کنی و در دفترچه خود بنویسی، سریع بود.

آه. هنوز دو روز نشده دلم برای پاریس تنگ شده ـست. برای بوی نانوایی هایش. برای صدای قشنگ فرانسه حرف زدن مردم همه جا. برای مردم خوش لباسش. برای خیابان های ساکت و آرامش. برای روح پاریس.

چرا پراگ؟

IMG_2998

پرسیدند چرا پراگ؟
گفتم: «پراگ دیدنی‌ست» و دانستم که این نیست تمامی ِ چرا…

پرسیدند چرا پراگ؟
گفتم: «به امید خبری از او» و دانستم که این نیست تمامی ِ چرا…

پرسیدند چرا پراگ؟
گفتم: «به آرزوی یافتن جوابی» و دانستم که این نیست تمامی ِ چرا…

خود پرسیدم چرا پراگ؟
گفتم: «به جست‌و‌جوی آنچه نمی‌دانم چیست یا اینکه حتی یافتنی‌ست»
و دانستم این‌ست پاسخ تمامی ِ چرا ها.

نا.کجا

پاریس فقط بهشت مستان و عاشقان عالم نیست، بهشت اهل فکر و ادب و هنر هم بوده و هست. از همینگوی و فیتزجرالد گرفته تا پیکاسو و مونه، عده زیادی در طول تاریخ آمده اند تا از فضای معنوی پاریس بهره گرفته و از خود اثر در کنند. از فلاسفه‌ی عزیز فرانسوی هم نباید غافل بود. نام های کامو (از نویسندگان مورد علاقه خود بنده)، سارتر و سیمون دو.بو.وار (چجوری این رو توی فارسی مینویسند؟) به خصوص به خاطر می‌آیند. آنان که در کافه های پاریس ساعت ها به بحث و گفت‌و‌گو نشستند. در هوایش سیگار کشیدند. از شرابش جرعه جرعه نوشیدند. و کردند آنچه کردند. بگذریم…

IMG_2782

پاریس،‌ از همین جهت، مهد کتاب‌دوستان نیز هست. از اولین چیز هایی که توجه من رو Stairs-Hafezجلب کرد همان روز اول، کتاب فروشی های نزدیک سوربن بود که کتب فلسفی به نمایش گذاشته بودند (نه آخرین خزعبلات عوام پسند). بعد ها توفیق پیدا کردم تا کتاب‌فروشی شکسپیر و بستگان را (Shakespear and Co) در محله لاتین (quartier latin) که جایگاه دانشگاه های سوربن و شماری از دیگر مراکز علمی، فرهنگی و تاریخی پاریس بوده و هست،‌ زیارت کنم. فضای بی نظیری بود و مجموعه کتاب های حیرت انگیزی داشت هم برای فروش و هم صرفا برای مطالعه در کتابخانه با دقت جمع آوری شده‌ی طبقه بالا. طبقه بالایی که راهش به بیتی از حافظ مزین بود.

در ادامه این اکتشافات، امروز خود را به کتاب‌فروشی نشر ناکجا رساندم. نشر ناکجا علاوه بر انتشار کاغذی و الکترونیکی آثار فارسی، ترجمه شده و فرانسوی نویسندگان ایران و جهان، در محل کتاب‌فروشی خود کتاب های چاپ ایران را هم به فروش می‌رساند. با توجه به حال و هوای خودم، دنبال مجموعه شعری از فاضل نظری می‌گشتم که پای پنجره و با نگاهی به آسمان گریان پاریس بخوانم و درک کنم. پیدا هم کردم مجموعه شعری از او. به قیمت یازده یورو و نود سنت!IMG_2819

باقی‌مانده بعد از ظهر را در کافه ای در همان نزدیکی به خوردن و آشامیدن و شعر خوانی گذراندم. جای همه دوستان خالی. مجلس یک‌نفره با صفایی بود (جدای از آنکه جمعی احتمالا مجنونم تصور کردند، که البته در این دیار بی‌هُشی اشکال چندانی ندارد)



IMG_2825

پاریس. امشب. از پشت بام محل سکونت

ــــــــــــ
پ.ن: چرا نگارش این پست چنین شکلی گرفت را من هم نمیدانم! مدت خیلی زیادی ـست فارسی ننوشته‌ام. شاید به این خاطر است!

پ.ن: ابیات زیادی از فاضل خواهید دید اینجا، بعضا بدون هیچ توضیحی، آماده باشید. سوتیتر جدید وبلاگ هم از اوست.

پاریس

سلام!

چند روزی میشه اومدم پاریس. بنا دارم مدتی بمونم اینجا. به دلائلی که برای خودم هم نامشخص هستند تصمیم گرفتم اینجا بنویسم دوباره.

پ.ن: متاسفانه پاریس با وجود بارونی بودنش هیج جوری ظرفیت جزیره بودن رو نداره. غیر از جزیره کوچک Île de la Cité وسط رود سن که من نه اونجا زندگی میکنم نه کاری دارم. به هر حال، شما این جزیره رو یک جزیره از نظر معنوی حساب کنید. جزیره ای در دریای وجود (و این حرف ها)…
IMG_2737

Kingda Ka

سلام

آخر هفته با دوستانی از خوابگاه تصمیم گرفتیم بریم پارک تفریحی شش پرچم (Six Flags) واقع در ایالت نیوجرسی [معروف به ایالت بوستان (Garden State)] در فاصله یک ساعت و نیمی شهر نیویورک. جای همه دوستان خالی بود.

پارک، سواری های عجیب و غریبی داشت. از ترن هوایی تو تاریکی مطلق (!) تا اونی که قشنگ سرپا ایستاده بودی (!) تا اونهایی که از پشت آویزون بودی تو هوا (!) اکثرا شامل سقوط های شدید و دور های کامل حلقه ای بودند.

رکورد دار ها شامل El Toro، سریع ترین ترن هوایی تمام چوبی دنیا و طولانی ترین سقوط، و البته معروف ترینشون Kingda Ka: بلند ترین ترن هوایی در سطح دنیا، سریع ترین در آمریکای شمالی (دوم در دنیا) که شامل سقوط نود درجه (!) با سرعت یکصد.و.بیست.و.هشت مایل بر ساعت (206 کیلومتر بر ساعت) از ارتفاع صد.و.چهل متری (معادل یک ساختمان چهل طبقه) هست. من همینجا هستم یکبار دیگه این عدد ها رو بخونید تا عمق مسئله روشن بشه.

20130414_132833

نمایی از El Toro و Kingda Ka در پس زمینه

سواری Kingda Ka واقعا تجربه دگرگون کننده ای بود. کمتر از چند ثانیه بعد از اینکه از ایستگاه خارج میشی، قطار یکهو سرعت میگیره طوری که وقت نمیکنی سرت رو بچسبی (تو سه ثانیه و نیم به سرعت 206kph میرسه!) وقتی داره بالا میره چشمات رو میبندی و فکر میکنی که عجب غلطی کردی. برای یک لحظه حس میکنی سرعت حرکت کم شده، متوجه میشی که بالای بالا هستی، چشمات رو باز میکنی و میبینی همه ایالت متحده زیر پاته! اینجاست که همه زندگیت میاد جلوی صورتت و بعدشم هم بوم! مستقیم به سمت پایین با سرعت باورنکردنی، قلبت قشنگ وایمیسته ولی قبل از اینکه قشنگ جان به جان.آفرین تسلیم کنی میبینی سقوط تموم شده…

نکته دیگه، مسئله سلامتی و امنیت سواری ها بود. قبل از شروع هر سواری، یک دور بازدید کامل توسط یک تیم کامل صورت میگرفت،‌ انگار که موشک میفرستادن هوا، اصلا دیدنی!

پ.ن: جاهایی که نارنجی هستند لینک دارند به یک سری تصویر، حتما ببینیدشون.

سندی

سلام

سندی هم آمد و تقریبا رفت. نیویورک شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته. فرودگاه ها تعطیل. بخشی از جنوب منهتن برقش رو از دست داده و تخمین زدن که روز ها طول خواهد کشید تا برق رو برگردونند. مترو و اتوبوس حداقل تا آخر هفته تعطیل. دانشگاه ما هم امروز اعلام کرد که دوشنبه آینده روز ازسرگیری کلاس ها خواهد بود. خوابگاه ما الحمدلله توی یکی از معدود محلاتی از نیویورک قرار داره که خیلی کم تحت تاثیر قرار گرفته اند (Brooklyn Heights). ساختمان ما جنراتور برق داره، در نتیجه کلا بی برقی هم نداشتیم…

فردا صبح ساعت ده صبح قراره ماشین (Chevy Sonic) رو از پارکینگی تو منهتن تحویل بگیرم. از اونجا تا آتلانتا حدود چهارده ساعتی راه خواهد بود. قراره یکی از بچه ها رو سر راه نیوجرزی پیاده کنم. سفر خوبی خواهد بود ان.شا.الله، شما هم دعا کنید…

 

پنسیلوانیا…

فرهنگ امریکایی به چهار سال دانشگاه (college) به عنوان بهترین چهار سال زندگی ادم نگاه میکنه. چهار سالی که شروع مرحله جدیدی در زندگی ادم هست. مرحله ای که فرد از ازادی کم نظیری برخوردار میشه با توجه به اینکه اکثر دانشجو های مقطع لیسانس در امریکا در خوابگاه های دانشجویی داخل دانشگاه ها ساکن میشن و از خونه فاصله دارن. از طرف دیگه هنوز مسئولیت های زندگی کاملا شروع نشدند. خلاصه میگن هر غلطی میخوای میخوای بکنی کالج وقتشه. تعبیرش با خود شما. این طرز تفکر رو داشته باشید تا برسیم به اصل ماجرا…

چند روز پیش از طرف خانواده مطلع شدیم که بودجه ای برای خرید یک دستگاه تبلت در نظر گرفته شده. تحقیقاتی انجام شد و دستگاه خاصی انتخاب شد. حالا مقداری وارد جزییات بازار بشیم. در بلاد کفر فرهنگ حسنه پس گرفتن کالا و خدمات عالی به مشتری مسئله جدی ای هست، از همین رو فروشگاه ها سیاست پس گرفتن حالا در صورت عدم جلب رضایت ۱۰۰ درصدی مشتری رو دارن. یعنی جنس رو میخری، میری خونه میبینی به دکور خونه ت نمیاد یا جای دیگه ارزون تر میفروشتش یا اصلا خوشی میزنه زیر دلت، رسید رو میگیری دستت میری هر شعبه ای از همون فروشگاه بدون سوال جنس رو پس میگیرن. البته در مورد اجناس الکترونیکی که از جعبه خارج شدن اکثرا فروشگاه ها یک درصدی (معمول سی درصد) از قیمت کالا رو برمیدارن اگر پس دادن صرفا از روی دل.خوشی باشه. فروشگاه های زنجیره ای والمارت (WALMART) حتی همچین درصدی رو هم ندارن و وسایل الکترونیکی رو تا پانزده روز بدون شرط و شروط پس میگیرن. حالا من هم تا اون موقع محصول مذکور رو ندیده بودم از نزدیک و صد در صد مطمئن نبودم که همون چیزی هست که میخوام. (الان همین پست رو دارم تو پرواز نیویورک.اتلانتا. باهاش تایپ میکنم!) خلاصه امر اینکه تصمیم بر این شد که از والمارت خرید کنم. تحقیقات بیشتری صورت گرفت و معلوم شد نزدیک شعبه والمارتی که تبلت مذکور رو در انبار اماده داشت، دو تا ایالت اون طرف تر تو پنسیلوانیا قرار داره. در همون لحظات ایده شومی به ذهنم رسیدم. ماشاالله دوستان هم بد تر از خودم به جای اینکه بگن “بابا کله ت به جایی خورده امروز؟ چی میگی؟” و سوالات مشابه، امادگی شون رو اعلام کردن. حتی یکی از دوستان قراری که با یک شریک زندگی احتمالی داشت کنسل کرد (البته هوای بارونی هم در این امر نقش داشت ها) خلاصه سه نفر شدیم و تصمیم گرفتیم یک سفر جاده ای مختصر تا پنسیلوانیا داشته باشیم…

چند روزی قبل از نقل مکان به نیویورک، از طریق اینترنت با یک سرویس اشتراک ماشین  (Car-Sharing) آشنا شدم به نام Hertz On Demand. به این صورت هست که شما عضو میشید و یک جاکلیدی اختصاصی دریافت میکنید. بعد هر وقت نیاز به خودرو داشتید. از طریق اینترنت ماشین مورد نظرتون رو در مکان مورد نظرتون (معمولا پارکینگ های سرتاسر شهر و البته فرودگاه ها در شهر های بزرگ آمریکا به علاوه لندن و پاریس و…) رزرو میکنید. سر ساعت وارد پارکینگ میشید. طبق سنت پارکینگ های نیویورک، ماشین رو براتون میارن دم در. با جاکلیدی تون ماشین رو باز میکنید و حالشو میبرید. سر ساعت هم بر میگردونیدش به محل مذکور و تمام. نرخ ها کاملا قابل قبول هستند. هزینه های بیمه و بنزین هم جز نرخ ساعتی هست که میپردازید. انواع ماشین ها هم هست از فورد فیستا (Ford Fiesta) تا شورلت کامارو (Chevrolet Camaro)، از مرسدس بنز سی.سیصد (Mercedes Benz C300) تا شاسی بلند های جنرال موتورز (البته با نرخ های مختلف). با توجه به اینکه ماشین داشتن تو نیویورک به خاطر هزینه های سرسام آور بیمه و بنزین و ترافیک و از اونطرف سیستم حمل و نقل عمومی واقعا بینظریش کار کاملا غیراقتصادی هست این سرویس واقعا چیز به درد بخوری هست و مشتری داره. سرویس های مشابه از جمله ZipCar هم کم نیستند. ویژگی های به خصوص این سرویس Hertz این بود که یک. هزینه عضویتی در کار نبود. دو. سرویس برای افراد زیر بیست و یک سال (معمول حداقل سن این جور خدمات) قابل دسترسی بود. ما هم درخواستی فرستادیم و در کمال تعجب از اینکه چجوری با گواهینامه ایرلندی و بدون هیچ سوال جوابی تاییدمون کردن، چند روز بعد جاکلیدی مون رو توی صندوق پستی در خونه دریافت کردیم!

اون شب هم یک دستگاه فیات ۵۰۰ دو در قرمز رنگ مدل ۲۰۱۲ – فول آپشن (کروز کنترل، سیستم صوتی Bose با ورودی USB و بلوتوث و غیره کرایه کردیم و راه افتادیم از خوابگاه به سمت شهر لویتتون در ایالت پنسیلوانیا (Levittown, PA). مسیرمون از طولانی ترین پل نیویورک که منطقه های منهتن و Staten Island رو به هم وصل میکنه رد میشد. در مرحله بعدی وارد ایالت نیوجرزی شدیم. در وصف نیوجرزی باید بگم در حالی که یک عرض رودخونه بیشتر با منهتن، نیویورک فاصله نداره کلا دنیای متفاوتی هست. به جای آسمان خراش ها و خیابون های یکطرفه و شلوغ نیویورک، نیوجرزی مثل بقیه آمریکا پر از خونه های ویلایی خانواده نشین و دار و درخت و خیابون های چند بانده و این هاست. و البته بزرگراه های بی نظیری که برعکس بزرگراه های پر چاله چوله و شهری نیویورک که عجیب آدم رو یاد تهران میندازند، به طرز غیرقابل تصوری صاف و باکیفیت هستند.

در طول مسیر جمع سه نفریمون به این نتیجه رسید که اگر توقفی برای شام نداشته باشیم، مسیر یک ساعت و نیمی تا پنیسلوانیا رو دووم نخواهیم آورد و خلاصه تلف میشیم. اولین توقفگاه، از بزرگراه خارج شدم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چقدر اون توقفگاه شبیه یکی از توقفگاه های بین قم و تهران بود. طبیعتا اگر تمیز مرتبی و تابلو برگر کینگ و استارباکس و پمپ بنزینش رو در نظر نمیگیرفتید ولی ساختار و چینشش عجیب حس نوستالژی در آدم زنده میکرد. شام رو از برگر کینگ تهیه کردیم. من برگر گیاهیم رو که مزه یونجه آبپز شده میداد میجویدیم در حالی که دوستان با همبرگر هاشون حال میکردند! بعد از شام دوباره زدیم به جاده. حدود یک ساعت و نیم بعد رسیدیم به شهر کوچیکی که مقصدمون بود. تبلت مورد نظر رو خریدیم. سر و ته کردیم و برگشتیم به سمت دهات خودمون که نیویورک باشه!

مقداری از جزییات این سفر که باعث شدن شبی واقعا به یاد ماندنی برامون رقم بخوره میمونه برای کسانی که حضور داشتند. در مجموع جای دوستان خالی! :)

امید

تو هواپیما نشستم، قطار فکر راه میوفته، لپ تاپم رو درمیارم و مشغول تایپ کردن میشم…

حس عجیبی نسبت به ترک کردن ایرلند دارم، درسته که مکان مورد علاقه ـم نبود ولی به هر حال یک سال و نیم مدت کمی نیست، حداقل این یک سال و نیم برای من خیلی بیشتر از یک سال و نیم بود. از چند روز پیش هر کاری میکنم، هر جایی میرم، هر چیزی میخرم، یک صدایی تو ذهنم بهم یادآوری میکنه که این آخرین باری هست این کار رو تو ایرلند میکنی، این آخرین باری هست که میری فلان جا، آخرین باری هست که تو ایرلند خرید میکنی و بی اختیار لبخندی روی لبم میاد. شکی نیست که خوشحالم از این “آخرین” ها…

ایرلند که تمام شد، حالا وقت بیشتر فکر کردن به آینده ست، آینده جدیدی که شروعش فرود این پرواز (و دو سه پرواز بعدی تا آتلانتا!) هست. به این فکر میکنم که این چند مدت (بخوانید حدود دو سال) خیلی امید از دست دادم، در کنار خیلی چیز های از دست رفته دیگه. به این فکر میکنم که الان تنها چیزی که برام مونده و دارم با خودم میبرم آمریکا مقداری اندکی امیده که با چنگ و دندان بهش چسبیدم، نمیدونم وقتی این امید ها هم به جمع امید های بر باد رفته بپوندند چیکار باید کرد…

امریکا

آمریکا که میام انگار نمیتونم بنویسم، یه حسی پیدا میکنم مثل وقت هایی که به این نتیجه میرسی که دوربینت رو بذاری کنار و از اون لحظه فقط لذت ببری. اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم! از آمریکا نوشتن بدون اینکه شدیدا مجذوب و مبهوت به نظر برسی غیر ممکنه… در مجموع، بدون تعارف، من از آمریکا خوشم اومد، بیشتر از انتظار خودم، از آتلانتا، از سرسبزی بی نظیرش در عین حالی که یک ابرشهره (Metropolitan Area)، از هوای گرم و بعضا شرجیش که عجیب آدم رو یاد اهواز مینداره!،  از سنجاب های تو خیابون، از دارکوب توی حیاط پشتی (یا یه کم اونور تر!)، از مرغابی هایی که زیر سایه درختی تو پارکینگ مرکز خریدی ولو شدن، از گرمی و آرامش خیال مردمش…

این سفر قبل از رفتن، دوربین رو گذاشته بودم روی میز کنار پاسپورت و یه سری چیز دیگه ،قشنگ که یادم نره و حتما ببرمش، صبح قبل از پرواز که بیدار شدم، دقیقا پاسپورت رو برداشتم، همه بقیه چیزها رو جا گذاشتم همونجا! ولی خب خدا این گوشی ها رو ازمون نگیره! خلاصه یه سری عکس هست در ادامه مطلب (“Continue Reading”) که میتونید ببینید…

ادامه خواندن امریکا

امنیت

اولش اینقدر هیجان زده ای که اصلا به چشمت نمیاد، دفعات بعدی دیگه خسته میشی از صف طولانی بازرسی، از اینکه “لپ تاپ رو از کیف خارج کنی و بذاری توی سبد” به اضافه کفش و کلید و کمربند و غیره، از جواب های تکراری به سوالات تکراری “اینجا چکار میکنی؟” و “اونجا میخوای چکار کنی؟” دادن، از اینکه هر بار ازت عکس بگیرن و انگشت نگاری و غیره. از اینکه وقتی چمدونت رو که تحویل بار داده بودی تحویل میگیری، داخلش یادداشت پیدا میکنی از “مدیریت امنیت حمل نقل” (Transportation Security Administration) آمریکا که “آقا ما چمدونت رو زیر و رو کردیم!” (این قضیه احتمال زیاد مربوط به پرواز داخل آمریکا از آتلانتا به نیویورک بوده، نه پرواز بین المللی)

همه اینها که همه کم و بیش سرشون میاد، ما امتیازات ویژه ای هم داریم، شامل:
برچسب قرمز امنیتی که بعضا پشت پاسپورت میخوره، نگاه های سرشار از تعجب و شگفتی مامور های هواپیمایی به جلد پاسپورت که سعی میکنن بفهمن این پاسپورت از کدوم کشور اومده و قیافه دیدنیشون وقتی اسم ایران رو میبینن (خصوصا تو فروددگاه های آمریکا!)، “چند دقیقه منتظر بمونید” های مناسبتی، این دفعه آخری هم که توفیق پیدا کردیم خدمت بر و بچه های پشت صحنه مرز و گمرک آمریکا تو فرودگاه دابلین برسیم، همونجایی که برای “چند تا سوال” آدم رو میبرن!

به یک مرحله ای میرسی که دیگه حالت از هر چی امنیته به هم میخوره…

پا.نوشت:
-حالا اینقدر هم که به نظر میرسه شاکی نیستم ها! :دی

-اگر توجه کرده باشید، یه لینک به گوگل.پلاس اضافه شده گوشه وبلاگ، از اونجایی که دسترسی به گوگل.پلاس از ایران ظاهرا راحت تر از فیس.بــوک هست و یک امکان خیلی جالبی هم داره که خودش عکس ها رو از توی گوشی اندرویدی آپلود میکنه تو سرور و پروسه انتشار تصاویر خیلی خیلی راحت تر میشه، از این به بعد احتمالا عکس زیاد میذارم تو گوگل.پلاس. فقط اخطار میدم که ممکنه تصاویری از خودم هم باشه، اگه نمیخواید منو ببینید (خودم هیچ علاقه ای ندارم نویسنده هیچ وبلاگی رو ببینم) فعلا نرید تا من یه فکری به حال اون عکس ها بکنم…

نوروز به سبک ایرانی

فردا صبح پرواز دارم مستقیم به آتلانتا(یک)، امروز رفته بودم بیرون برای یه سری خرید و کارها، عجب هوایی شده لامصب، یهو انگار جای دابلین رو با “سانتا باربارا” عوض کردن، هوا شده گرم و آفتابی، تو خیابون هم چپ و راست ماشین های بدون سقف خوشگل رد میشه و بقیه مسائل مربوطه (!)(دو)، خو همه سال گذاشته، چرا الان!؟ :دی

در این یک سال و چند ماه خارج نشینی بیشتر از مجموع شونزه سال داخل.نشینی آدم معروف ایرانی (Iranian Celebrity) دیدیم از آقای “شهریاری” تو مراسم نوروز سال گذشته ایرانی ها بگیر تا امروز که رفته بودم مرکز خرید نزدیک، همینجوری که داشتم دنبال مغازه مورد نظرم میگشتم (که بعدا فهمیدم اصلا تو اون مرکز خرید، شعبه نداره!) یه دفعه متوجه یه بنده خدایی شدم که با دوربین داشت فیلم میگرفت، یه کم دقت کردم دیدم یه خانمی میکروفن به دست در حال گزارشگریه به زبان فارسیه، بیشتر دقت کردم دیدم قیافه آشناست، “خانم قهرمانی” بود (من بنده خدا رو نمیشناسم ها، پرسیدم بعدا!) از مجری های صدا و سیما که امسال سفارت برای جشن نوروز که همین امشب بود دعوتش کرده. خلاصه این چند روز بشینید پای تلویزیون ببینید منو میبینید یا نه! :دی بعد هم مراسم جشن امشب با حضور “خاله نرگس!” (من یه خرده دیر رسیدم، کلا بخش کودک و نوجوان قضیه رو از دست دادم! :دی) که کلا آخرِ مراسم ایرانی بود، یعنی ایرانی ها رو بذاری توی هتل Radisson Blu تو یکی از قشنگ ترین محله های ساحلی دابلین باز هم ایرانی هستن به این معنی که گروه موسیقی (سنتی، ظاهرا از بر و بچه های تیم استاد شجریان بودند!) عقیده داشت که سیستم صوتی تنظیم نیست!، یه عده بودن که با خودشون سر موضوع حجاب تعارف داشتن! (یعنی نه درست داشتن، نه درست نداشتن)، شام دیر سرو شد و به ما درست و حسابی نرسید! از موضوعات جالب دیگه قضیه مجری خبر جام جم بود که برای فیلمبرداری چادر میزد و بعد بر میداشت. (خو لامصب مگه مجبوری!؟)

 البته نامردی نشه، کلا مراسم بدی نبود ولی من با همون مراسم پارسال تو غذاخوری دانشگاه دابلین (UCD) بیشتر حال کردم.

این مطلب رو همون روز قبل از مسافرت نوشتم و نصف شب بعد از مراسم تکمیلش کردم (نتیجتا سه ساعت بعدش که میخواستم بیدار شم برای پرواز دهنم صاف شد!)، ولی وقت نکردم منتشرش کنم تا الان، گفتم این پا.نوشت های مربوطه رو هم اضاف کنم:

(یک) پرواز نُه ساعته تو Economy Class، رسما خودکشیه! یعنی میارزه توقف داشته باشی، علاف بشی، پونزده بار از سکوریتی رد بشی، ولی نــُـــه ساعت تمام یه جا نشینی، اونم بدون این جعبه معبه ها تو پشتی صندلی جلویی که فیلم و سریال این چیزها دارن سر آدم گرم میشه، یه سری تلویزیون فسقلی تو راهرو ها بود که حالا شانس ما هیچ کدومش زاویه درستی به صندلی ما نداشت، چهار تا فیلم سینمایی کامل پخش کرد با یک قسمت سریال، مگه میرسیدیم!؟

(دو) باید گفت که خود آتلانتا فعلا داره به صورت کامل جبران میکنه …

آخر هفته، آخر سال

شنبه صبح، در واقع حدود ظهر، راه افتادم به سمت شهر که برم گالوی. به مرکز شهر که رسیدم دیدم ای بابا، امروز روز سینت پاتریک ـه نه دوشنبه که من فکر میکردم (چون دوشنبه تعطیل بود. کلا مهم نیست اون مناسب چه روزی از هفته بیوفته، اگه قرار به تعطیلی باشه یه دوشنبه میذارن بغل آخر هفته، سیستم خوبیه، نیست؟) خلاصه شهر وضعی بود، دیدنی! یه شلوغی عجیب و غریبی، ملت هم همه یا سبز پوشیده بودن یا کلاه یا عینک سبزی داشتن و خلاصه کسی قیافه عادی نداشت (تصویر)، هوا هم آفتابی و نسبتا گرم. مراسم (parade) هم مراسم بسیار بسیار عظیمی بود که مراسم گالوی در مقابلش مثل مهمونی خونگی بود. من که وقت و حوصله عکس گرفتن نداشتم، طبق معمول. رفتم سراغ ایستگاه اتوبوس های گالوی که اتفاقا تو مسیر مراسم بود و خیابان کلا بسته بود ولی خب یه بنده خدایی با لباس شرکت اتوبوسرانی اونجا ایستاده بود و ملت رو راهنمایی میکرد به ایستگاه موقتی جدید. تا وقتی که اتوبوس رسید دیگه مراسم رسمی تموم شده بود و مراسم غیر رسمی و بخش اصیل ایرلندی که همون “بدمستی تا سر حد مرگ” باشه شروع شده بود و آمبولانس های آماده به خدمت کم کم آژیر کشان در حال پدیدار شدن بودن. خلاصه سوار شدم و دو ساعت و نیم بعد گالوی بودم. شب مهمونی بود خونه یکی از دوست های خانوادگی ایرانی، به مناسبت سال نو و اینا. خوش گذشت و مهم تر از اون خاطرات زیادی زنده شد از حدود ده ماه زندگی در گالوی. آشنا ها رو دیدم و خیلی بیشتر از انتظار خودم از دیدنشون خوشحال شدم.

یکشنبه همراه مهمان هایی که از دابلین اومده بودن چهار ماشینی رفتیم جاهای دیدنی اطراف گالوی. جای همه خالی هوا هم خوب بود. بعد از ظهر با اینکه کلی کار انجام نشده و جای نرفته تو گالوی داشتم، برگشتم دابلین.

دوشنبه یکی از خانواده های ایرانی مقیم دابلین دعوتم کردن برای شام، اولش زیاد مایل نبودم برم ولی خب اینقدر اصرار کردن که رفتم. خیلی زحمت کشیده بودن، دستشون درد نکنه! :دی سبزی پلو با ماهی شب عید رو هم اونجا خوردیم (فکر کنم دفعه اولی بود که من این رسم رو به جا می آوردم، اصلا این رسمه؟)، بعدشم هم دیر شد و همونجا موندم، لحظه تحویل سال رو هم که تو منطقه زمانی ما پنج و ربع بامداد بود طبق سنت های شخصی خودم خواب بودم!