بایگانی دسته بندی ها: اجتماعی

طبیعت،سگ،رانندگی

بسم الله

سلام

سگ
بعضی مسائل هست که تا آدم باهاش کاملا رو به رو نشه عمق نظر خودش رو درباره اون مسئله متوجه نمیشه، یکی از اون موارد در مورد شخص خودم، نظرم راجع به سگ (به عنوان حیوان خانگی و دست آموز) هست، آقا نکنید به خدا، کثیفه، بده، نکنید! امروز جای شما خالی رفته بودیم یه جایی میشه گفت پارک جنگلی یه کم جنگلی تر از تصور شما (!)، هی این ملت با سگ اینور و اونور میرفتن، حـــــال من گرفته میشد، آقا نکنید!

رانندگی
حدود دو ماه پیش بود که آزمون تئوری رانندگی رو دادم، هنوز 17 سالم هم نبود (حداقل سن گواهینامه این طرف ها)، ولی امتحان تئوری رو میتونستم بدم و دادم، گذشت و گذشت، تقریبا دو هفته قبل از سالگشت تولدم که 17 سالم تموم میشه رفتم برای کار های گواهینامه مبتدی یا به عنوانی "در حال آموزش" (عبارت اصلی: "Learner Permit") که باهاش میشه تحت نظارت یه فرد دارای گواهینامه کامل (برای بیشتر از دو سال) و با نمایش حرف L جلو و پشت ماشین رانندگی کرد، برای گرفتن گواهینامه یه معاینه چشم لازم بود، زنگ زدم و قرار گذاشتم با چشم پزشکی، معاینه به خوبی انجام شد، چند روز بعد رفتم County Council (شورای استان!؟) برای تقاضای گواهینامه، اون منشی که بود گفت که "برو هنوز بچه ای!" خب یه کم خیلی محترمانه تر، البته به هر حال گفت که یه دو هفته ای زود اومدی باید هفده سالت تموم بشه، یه نگاهی به معاینه چشم پزشکی کرد که اگه قرار بود تا تاریخ تولدم صبر کنم، یه ماهش میگذشت و از اعتبار ساقط میشد، گفت که باشه، من مدارک رو میگیرم، ولی گواهینامه همون روز تولدت صادر میشه، منم تشکر کردم از اینکه 30 یورو هزینه مجدد تست چشم پزشکی رو از دوشم برداشت و اومدم بیرون، فـــــردای روز تــــولدم، گواهینامه با پست اومد دم در، تاریخ صدور دقیقا روز تولـــــدم بـــــــــود!
همون موقع ها هم شروع کردیم جدی دنبال ماشین گشتن توی روزنامه ها و اینترنت و این طرف و اون طرف، همون روز ها یه ماشین متولد 2000 تمیز پیدا کردیم برای چند ماه آیــــــنده…

بیا نجاتمون بـــده
روی بیمه ماشین معمولا یه سرویس رایگان هست تحت عنوان "Breakdown Rescue" به معنا که اگه به مشکلی بر خوردی ما یکی رو میفرستیم نجاتت بـــده (خدای نکرده تصادف، یا خرابی ماشین یا حتی تموم شدن بنزین وسط راه (البته پول بنزین رو میگره!))، همون روزی که ماشین رو بیمه کردیم، چند ساعت بعد میخواستیم بریم اولین دور رو با ماشین بزنیم که دیدیم ای دل غافل این لکنته (این صفت به صورت موقتی به ماشین اطلاق میشه، ها!) روشن نمیشه، باطریش خوابیده (!؟ یا خالی شده یا هرچی) با هل و کمک همسایه ها و اینها هم کارش راه نیفتاد، گفتیم چکار کنیم چکار نکنیم، رفتیم یه نگاهی به دفترچه راهنمای بیمه انداختیم دیدیم که بعله اینم یه راهیه زنگ زدیم شرکت بیمه، یه همشیره ای از تو خود قعر اون بریتانیای فلان فلان شده گوشی رو برداشت، ما هم گفتیم که قضیه اینجوری، حالا بماند که ما با چه وضعی با این همشیره بریتانیایی با لهجه غلــــــــــــــــــــــیظ بریتیش (درست گفتم!؟) ارتباط برقرار کردیم، خلاصه 10 دقیقه ای پشت تلفن بودیم که آدرس بدیم و اینها، تقریبا پانزده دقیقه بعد یه اخوی زنگ زد که من تو ترافیک گیر کردم ولی دارم میام، چند دقیقه بعد یه جرثقیل پیچید تو مجتمع (!)، سلام و علیک و اینها یه چیزی زد به باطری ماشین تو سه دقیقه سر حال اومد، شد یه پلنگ وحشی (اینم تلمیح برای آراستن متن!)، بعدشم خداحافظی کرد و رفـــت، تقریبا ده دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد، پیش شماره دو صفر چهل و چهار (اینم جهت اطلاعات عمومی خواننده های وبلاگ، پیش شماره انگلیسه)گفتم یا بسم الله، از انگلیس کی چیکار من داره!؟ برداشتم: Hello!؟ از شرکت بیمه بود، میخواست مطمئن بشه نجات پیدا کردیم…

 

طبیعت
آدم ماشین که نباشه باشه، عملا نمیتونه خیلی بگرده، از وقتی ماشین گرفتیم خصوصا از وقتی که من رانندگی میکنم (از حدود همین 3 روز پیش ها!) خیلی اطراف شهر رو گشـــتیم، طبیعت اینجا فوق العاده است، ساحل اقیانوس، جنگل های سرسبز، جاده های باریک بین شهری…
اینجا طبق تقویم الان تابستونه، از نوزده روز پیش تابستونه، ولی متاسفانه آب و هوای اینجا به طرز مرگباری در همه سال یک نواخته، یعنی اختلاف دمای تابستون و زمستون نهایتا هفت،هشت درجه سلسیوس (!؟) هست، این یکنواختی هم الان به شکل ابری/آفتابی/بارانی/تگرگ، همه در آن واحد با متوسط دمای سیزده-چهارده درجه خودش رو نشون میده، برنامه ریزی بر اساس آب و هوا تقــریبا محاله!

 

KFC، غذای حلال
از برکات همین ماشین خریدن این بود که امروز کشف کردیم رستوران های زنجیره ای بین المللی KFC، شعبه Galway، سه جور مرغ حـــــلال داره، طعمشون هم وصف ناشدنیه! :) بعد از این چند ماه که غذای (گوشت دار) بیرون محدود به یه رستوران تــرکی شهر و رستوران های مشابه پایتخت بود، این کشف بزرگ واقعا کمک بزرگی به ارتقا سطح زندگی ما بود، الان به جای جمله "برای شام بریم بیرون؟" از جمله "برای شام کجا بریم!؟" میشه استفاده کرد که خودش پیشرفت بزرگیه!

 

عکس های این چند وقت اخیر، روی عکس ها کلیک کنید نسخه بزرگش نمایش داده میشه!


جرثقیل-فرشته نجات


جایی تحت عنوان ساحل نقره ای – تصویر مربوط به دورانی هست که بنده رانندگی نمیکردم، جام صندلی عقب بود!


جاده به موازات اقیانوس


پریروز رفته بودم سینما، رفتنی هوا آفتابی بود، برگشتنی یه دفعه تگرگ شد در حالی که آفتاب هنوز میتابید!


فعالیت های تابستانی ملت، میدان مرکزی شهر


عکاسی پشت فرمون، شاخه جدیدی از هنر عکاسی، همون جاده هایی که وصفش رفت


گردش امروز


زمین فوتبال با تیرک های بلند برای بازی کریکت


محوطه بازی کودکان


خیابان ساحلی


دریاچه ای به اسم Atalia، میشه گفت مرکز شهر هست

 

 

این روزها…

سلام

اول.یه ایده جالب توجه، امتحان Business، آخرین امتحان دو سه تا سوال به صورت Case Study داشت، یکیش راجع به فیس بوک به عنوان یک کسب و کار موفق بود، یه تاریخچه و نگاه کلی به این محصول آقای مارک زوکربرگ و بعد سوالات رو پرسیده بود، اون یکی اطلاعات مالی یه شرکت بود که  باید تجزیه و تحلیل میشد، کاملا واضحا که این سبک تدریس و امتحان چقدر کاربردی هست، بگذریم از اینکه خود این دوستان و البته خود من کلی اشکال به همین سیستم آموزشی داریم و شخصا معتقدم به گرد پای سیستم تدریجی آمریکایی و A-Level انگلیسی ها نمیرسه ولی به هر حال در جای خودش سیستم خوب و جالبیه…

دوم.مدرسه دیروز تموم شد، حداقل برای امسال، نه میتونم بگم خیلی زود گذشت (این پنج ماه)، نه میتونم بگم خیلی سخت و یواش گذشت، به هر حال گذشت…مدرسه قرار بود دیروز Hoodie هایی رو با لوگوی مدرسه و امضای بچه ها (کوچیک و درهم برهم) سفارش داده بود تحویلمون بده که نداد، (تصویر Hoodie، اینم اوباما در Hoodie به مناسب سفر اوباما به ایرلند!) به هر حال با بچه ها و سرگروه سال (Year's Head، معادل مشاوره در فرهنگ صدرایی تقریبا) رفتیم ناهار بیرون..

سوم.شهر ما (صاحب شدیم ها!)، ساکنان زیادی نداره (چهارمین شهر بزرگ ایرلند هست) در عوض مرکزی هست برای ساکنان روستا های اطراف که تجارتشون رو یه جای متمرکز انجام بدن، بچه هاشون رو مدرسه های خوب بفرستند و این جور کارها، به همین علت ما دهاتی زیاد میبینیم، این هم یک نمونه از دهاتی هایی هست که دیروز صبح شکارش کردم.

بعله، پژوی 3008 متولد 2010 به اضافه یک تریلر میشه یه ماشین دهاتی…به همین سادگی، حالا از این چیز ها زیاد هست اینکه من چرا از این یکی تو راه مدرسه، در حالی که خیلی وقت نداشتم، عکس گرفتم برمیگردم به روحیه بالا و یه گوشی جدید که آدم بخواد پزش رو بده…;)

چهارم.از تورم و بیکاری و اینها پرسیده بودین، باید بگم ایرلند سقوط وحشتناکی داشته، از سال 2007 که یکی از پنج کشور پولدار دنیا بوده، نرخ بیکاری چهار درصدی داشته، مقصد مهاجرین بوده و سطح متوسط زندگی مردم 65 درصد بالاتر از متوسط اتحادیه اروپا بوده؛ توی بحران اقتصادی به این روز دچار شده، نرخ بیکاری شون به 10 درصد رسیده (چه فاجعه ای!)، سطح متوسط زندگی مردم به متوسط اتحادیه اروپا تقلیل پیدا کرده و خلاصه بیچاره شدن، ولی حتی الان با این شرایط، هـر فرد بیکاری بدون هیچ پیش شرطی از بیت المال (!؟) حقوق ثابتی داره و سطح متوسط زندگی بالاست، نکته این هست که چطوری به قضیه نگاه کنیم، یه نگاه این هست که بگیم بعله ایرلندی ها شونصد درصد سقوط اقتصادی کردند و خلاصه خیلی بدبختن، یه نگاه دیگه این هست که بگیم قبل از این سقوط کجا بودند و الان کجا هستن؟ کسی سقوط رو منکر نیست ولی به عنوان مثال قبل از این رکود صد برابر از یه کشور آفریقایی فقیر بهتر بودن، الان پنجاه برابر بهتر هستن، یعنی از خوبتر به خوب تقلیل پیدا کرده وضع اقتصادی… خودشون که امیدوار هستن و میگن ما بدتر از اینها داشتیم تو تاریخمون این که چیزی نیست، سفر ملکه انگلیس و اوباما به فاصله دو هفته و حمایتشون از ایرند هم کلی حال داده بهشون، قبل از سخنرانی عمومی اوباما تو پایتخت که نخست وزیر حرف میزد، باید میدیدید چجوری از هیجان داد میکشید، خیلی جالب بود…

پنجم.چند وقت پیش یه گزارشگری از یه شبکه ای، رفته بود ژوهانسبورگ میگفت اینجا خیلی گرونه، مثلا این چیپس به پول خودشون این قدر هست که به پول ما میشه 700 تومن، در نگاه اول ممکنه مقایسه منطقی به نظر میاد ولی اگه حتی یه اندکی دقت کنیم میبینم کاملا مقایسه بی پایه و اساسی هست. مثال میزنم از همین مملکت ایرلند، اینجا یه چیپس 25 گرمی حدود 70 سنت هست، این 70 سنت با نرخ تبدیل 1500 تومان تقریبا میشه 1050 تومان، وحشتناک نیست؟ بیست و پنج گرم چیپس رو هزار و پنجاه تومان بخرید؟ آخ که اروپا چقدر بد و اخ و گرونه! حالا یه کم دیگه بررسی میکنیم، در آمد متوسط یه ایرلندی حدود ماهی 2500 یورو هست، این 70 سنت 0.028 درصد حقوق یه ایرلندی متوسط هست باز هم گرون به نظر میاد؟ حالا چقدر 1050 تومن اینقدر رقم ترسناکی هست؟ به خاطر اینکه 1050 تومان معادل یک درصد درآمد متوسط (دست بالا یک میلیون تومان، دست خیلی بالا هست تازه) ایرانی هست، در نتیجه وقتی شما یورو رو تبدیل میکنی به ریال و بررسی میکنی فقط داری خودت رو گول میزنی، حالت های دیگه ای هم وجود داره مثلا اگه از دلار به یورو تبدیل کنید دوباره همچین حالتی پیش میاد، اجناس آمریکایی گرون به نظر میرسند. بعد از همه این حرفها باید بگم که چیپس تو ایران ارزونتر، قابل انکار هم نیست! :) من فقط خواستم حرکت عوام فریبانه پنهان در این مقایسه رو بر جهانیان روشن کنم…

حکایت یک گردش رایگان

سلام

سه شنبه، 19 آپریل 2011

کار اداری داشتم (مربوط به ویزا و اینا) بعد از پیگیری پستی که به نتیجه نرسید مجبور شدم به خاطر ضیغ وقت خودم بلند کنم برم دابلین (میخواستم بنویسم تهران!)، دفتر مهاجرت و اینا…

ادامه خواندن حکایت یک گردش رایگان

فــلافـل

سلام

بازار کاملا موقتی توی کوچه، مخصوص شنبه ها،غرفه هایی ساخته شده از میله های آهنی، محصولات دست ساز محلی، از لباس ها و کیف های دست باف محلی تا زیتون پرورده و سیر تازه و …، و البته تریلر های غذای تازه، سوپ، هات داگ؛ و فــلافـل با صف طولانیش!

 

گردش علمی

سلام

امروز جمعه ساعت 10:45 تا 11:45 درس ساختمان (Construction) داشتیم، طبق قرار امروز باید کلاس تئوری برگزار میشد، ما هم رفتیم توی کلاس رو به روی کارگاه نشستیم تا Liam (تنها معلم مردی که من باهاش کلاس دارم!) بیاد، با کمی تاخیر اومد و گفت که کامپیوتر های کلاس رو نیاز دارن برای بخش رایانه ای امتحان موسیقی، توی کارگاه هم نمیتونیم کار کنیم به خاطر سر و صدا، جای دیگه ای هم گیرم نیوده، بلند شید (شوید) بریم بیرون یه دوری بزنیم!
ما هم راه افتادیم دنبالش رفتیم بیرون مدرسه، از خونه های کنار مدرسه شروع کردیم به تحلیل و بررسی سقف و دودکش و دیوار و پنجره و اینها و همینطور میرفتیم به سمت پشت مدرسه تا اینکه رسیدیم به یه خونه ای که جلوش داربست و پله (تصویر) زده بودند و یکی داشت دودکش شومینه رو تعمیر میکرد، رفتیم نزدیک تر، Liam شروع کرد به توضیح دادن و سوال کردن در مورد موارد داربست و قواعد امنیتیش و اینها، کارگر مشغول کار هم اومد، کمی با Liam صحبت کرد، اون هم براش توضیح داد که از مدرسه اومدیم و اینا، بنده خدا کارگره گفت:«منم اگه درست مدرسه رفته بودم، الان مجبور نبودم این کار های احمقانه (stupid jobs!) رو بکنم!» (نقل به مضمون)

گردش علمی با بررسی بقیه خونه های اطراف مدرسه ادامه پیدا کرد…

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هم یه عکس از یه روز آفتابی و نسبتا گرم از بهار محله مون، نتیجه تعطیلی و برگشت سر ظهر (2:30) روز های جمعه

پا.نوشت:
1. نداریم!

پاتریک مقدس

سلام

در تقویم، روز 17 ماه مارچ/مارس به نام روز st.Patrick ثبت شده و همه ساله در کشور های مختلف، امم و ملل این روز رو گرامی میدارند. کشور دوست و همسایه ایرلند این روز رو به عنوان  تعطیل عمومی اعلام کرده؛ همچنین در دیگر نقاط دنیا (آمریکا، بریتانیا، کانادا، آرژانتین، استرالیا، نیوزیلند، کره جنوبی و ژاپن) نیز  مراسم های ویژه ای در این روز اجرا میگردد.
این بنده خدا،st.Patrick، در قرن 4 میلادی (خیلی سال پیش!) در بریتانیا توی یه خانواده مرفه مذهبی به دنیا میاد، پدر و پدربزرگش هم توی کلیسا رفت و آمد داشتن و خواننده سرود های مذهبی بودن (ظاهرا)، در سن 16 سالگی توسط ایرلندی ها به بردگی گرفته میشه، بعد ها میگه که خدا توی یه خوابی به من الهام کرد که برم توی ساحل و سوار قایقی که اونجاست بشم و خودم رو به بریتانیا برسونم، به هر حال فرار میکنه و میاد به کلیسا و درس میخونه تا مبلغ دینی بشه، بعد ها در سال 432 میگه که من دوباره به ایرلند فراخوانده شدم (توسط خدا) تا به عنوان اسقف برم ایرلند و این ایرلندی های کافر رو به راه راست هدایت کنم و این کار رو میکنه… از چیز هایی که توی تاریخ بهش اشاره شده اینه که برای توضیح تثلیث از یه گیاه به شکل زیر استفاده کرده که الان به یکی از نماد های ملی کشور ایرلند تبدیل شده، خلاصه اینکه ایرلندی ها رو مسیحی میکنه و در روز 17 مارچ سال 461 به رحمت ایزدی میپیونده!

گیاه Shamrock یا شبدر ایرلندی! (ترجمه گوگل هست!)


تصویر گیاه مربوطه روی هواپیمای خطوط هوایی Aer Lingus 

 

حالا هم پس از این همه سال، ملت ایرلند روز st.Patrick جمع میشن توی خیابون و مراسم خاصی رو بر پا میکنن، توی شهر گالوی، مراسم به این صورت بود که یه راهی رو توی میدون اصلی شهر خالی میکنن و ملت دو طرف این مسیر می ایستند، گروه های مختلف شامل انجمن های خارجی های مقیم گالوی، نهاد های بین المللی مثل عفو بین الملل و گروه های ورزشی و اجتماعی و … محلی، برنامه شون رو این وسط اینجا میکنند و میرند. بقیه توضیحات همراه با تصاویر…

ادامه خواندن پاتریک مقدس

این روز ها…

سلام

شنیده بودیم آدم ها خارج نشین که میشن عوض میشن ها، ولی فکرش رو نمیکردم دیگه اینقدر! دیشب جای همه دوستان خالی مراسم باشکوه چهارشنبه سوری رو در کنار جمع کثیری از ایرانیان منطقه (دو تا خانواده دیگه!) داشتیم. من که شخصا تا حالا از این کارها نکرده بودم، حتی نمیدونستم چه جوری هست این مراسم روح بخش! البته خیلی هم پیچیده نیست ها، من تجربه نداشتم! خلاصه اینکه دیشب از روی آتش پریدیم و دور همی خوش گذروندیم، جای همه خالی…
طبق پیش فرض های من، این مراسم خیلی احمقانه و خرافی هست، ولی خب وقتی آدم با جمعی طرفه که هیچکدومشون اعتقادی به این قضیه ندارن و فقط این رو بهانه ای برای جمع شدن و دور هم بودن قرار میدن، خیلی هم خوبه! شرکت در این مراسمات هم از اوجب مستحباته…

امروز هم توی مدرسه، وقت ناهار، همکلاسی دم در منتظر بقیه بودن، دعوت کردن برای ناهار همراهیشون کنم، منم منت بر سرشون گذاشتم و همراهیشون کردم، توی راه هم یکی از حضار پیشنهاد فرمودند که پُکی به سیگار دست سازشون بزنم! (اینجا سیگار کشیدن توی نوجوان ها به شدت رایجه و خیلی هم حرفه ای هستند، کاغذ و غیره دارن، خودشون میپیچن، البته برای شرائط اضطراری سیگار آماده هم توی جیبشون هست!) و در آخر مجبور شدم به جای ساندویچ هایی که از خونه آورده بودم، سیب زمینی خالی بخورم!

بعد از ناهار هم سر کلاس اقتصاد حرف مراسم های روز st.Patrick (فردا) شد که بعد از فتسیوال های خیابانی، بعد از ظهر ملت مست میکنند میان تو خیابون و …، بحث کشید به مملکت ایران و منم گفتم الکل ممنوعه و ملت شهید پرور ایران الکل که نمیخورن هیچی، خیلی آهنگ ها رو هم گوش نمیدن (به طور رسمی!)، نمی رقصند، حجاب دارن و …، پنج نفر سر کلاس باورشون نمیشد!

یه روز خوب

سلام

امروز بعد از یه هفته تعطیلی دوباره مدرسه ها باز شد (برای ما سال پنجمی ها البته، سال ششمی های بیچاره که کلا تعطیلی ندارن!) و تحصیل علم و دانش از سر گرفته شد!
کلا روز خوبی بود، یعنی میتونست خیلی مزخرف تر باشه!

یکی از اصول روز های خوب، صبحانه خوبه و یه صبحانه خوب (البته یه خرده دیرتر از موعد!) برای یه آدم غرب زدهی تازه به خارج رسیدهی جوگیر مثل من (!) تشکیل میشه از یه قهوه آمریکانو (تازه این اسم ها رو یاد گرفتم، ها!) با مقداری شیر و مقادیری شکر به علاوه کروسان گرم که از بوفه (canteen) مدرسه در ساعت استراحت صبحگاهی (10:40 تا 11) خریداری بشه! (البته بوفه که نمیشه گفت، رســــتــــوران!)

از چیز های دیگه ای که میتونه باعث بشه آدم حس کنه روز خوبی رو در مدرسه داشته و بیاد یه پست توی وبلاگش در مورد اون روز بنویسه، میشه این رو ذکر کرد که معلــم[ـه] زبان انگلیسی (سطح عادی) آدم بعد کلاس نگهش داره، بهش بگه که امتحانت فوق العاده بوده و بهترین نمره رو توی کلاس آوردی (البته بین 4 نفر ایرلندی)، فقط توی کلاس نمیتونستم بگم، به خاطر وضعیت روحی بقیه! اون تکلیفی رو هم که گفتم (انجام دوباره یکی از سوالات امتحان) اصلا نمیخواد انجام بدی، چون مشخص بود که شعر رو کاملا متوجه شدی و این حرفها، و آدم هم بگه نه، انجامش میدم، بالاخره تمرین دوباره ای هست دیگه! (البته ممکنه چند ساعت بعد پشیمون بشه از این کار خودش، ها! ریسکش بالاست)
و ساعت بعدی هم معلم[ـه] اقتصاد برگه اش رو بده به دستش و بگه خیلی عالی بود، [هشتاد و پنج درصد]، و البته هر انسان عاقلی میتونه بفهمه وقتی به چهار نفر از پنج نفر کلاس میگه امتحان رو کلا یه بار توی خونه حلش کنید و به یکی دیگه میگه کاملا مشخصه که کلا باید یه دور دروس قبلی رو بخونی، چه جایگاه احتمالی توی کلاس داره، حتی اگه نورچشمی معلم[ـه] سر کلاس نباشه…
و ساعت آخر هم معلم[ـه] جغرافی، شیرینی و شوکول بیاره سر کلاس و بگه که همه امتحانشون خیلی خوب بوده، گرچه همه برگه ها رو تصحیح نکرده و فردا نمرات و اعلام میکنه…

از اونجایی که زندگی فراز و نشیب زیاد داره، همونطور که عواملی دست به دست هم دادن تا امروز مدرسه روز نسبتا خوبی باشه، عوامل دیگه ای هم میتونن دست به دست هم بدن تا فردا روز مــزخــرفی باشه، برای مثال نتایج دو تا امتحان آخری که بسیار افتضاح بودند، فردا با هم دیگه اعلام میشه!

پا.نوشت:
1. کاملا واضح و مبرهن میباشد که یه روز خوب خیلی چیز های دیگه هم لازم داره ولی اگه قضیه محدود به مدرسه باشه، همین ها کافیه!
2. خیلی یه جوریه دوستان و آشنایان توی ایران همه توی حال و هوای عید میباشند، ما باید با دیدن دعوت نامه سفارت و شوق و ذوق ملت تو فیس بوک و سند تو آل های تبریک تو یاهو، یادمون بیاد که چند روز دیگه تحویل ساله! راستی چند روز دیگه است؟! هیچ وقت دور از این هیاهو نبودم، همیشه توی حال و هوای برنامه ریزی مسافرت اهواز بودیم، به غیر از برنامه فوق عادی «راهیان نور» پارسال…
3. تموم شد دیگه! یه پست به این کوتاهی چقدر پانوشت میخواد مگه!؟

تنهاگردی

سلام

مقدمه اولیه
دوستان مطلعند که من کلا ویژگی های شخصیتی خیلی منحصر به فردی دارم. (خواهش میکنم!) مثلا اینکه مهارت های برقراری ارتباط اجتماعی بسیار ضعیفی دارم، در عین حال به شدت پایبند به دوست و مشتری جمع های دوستانه هستم(در واقع بودم!). مورد دوم این هست که کلا آدمی نیستم که به یه حالت ثابت عادت کنم، اساسا تغییر طلب می باشم (برداشت 30یاسی ممنوعه…) و داشتن یه روتین و برنامه ثابت توی سیستم من نیست! (خیلی جدی نگیرید ها، شوخی-جدی نوشتم!)
حالا با توجه به این مقدمه میخوام اجمالا ماجراجویی تک نفره امروز خودم رو بنویسم، باشد که آیندگان پند بگیرند و این حرفا…

 

ادامه خواندن تنهاگردی

یکشنبه، خورشید، ساحل،…

سلام

امروز از باب آخر هفته و تجدید روحیه و این ها رفتیم یه سری به محله ساحلی SaltHill زدیم، این هم از نتایجش:

این هفته تحت عنوان Mid-Term Break (استراحت وسط ترم) تعطیل بود، هفته آینده (فردا) امتحانات میان ترم هست و هفته بعد یه اردوی کوچولو به لندن که البته من نمیرم و در نتیجه دوباره تعطیل هستم!

پا.نوشت هم نداریم…

کوتاه از کالج…دو

سلام

با چند تا نکته کوتاه دیگه در خدمت شما می باشم…

کارآمدی
چند روز پیش معلم اقتصادمون، چند تا روزنامه روز با موضوعات اقتصادی مربوط به ایرلند آورده بود سر کلاس، تقریبا 15 دقیقه اول کلاس رو از اون ها میخوند و با درس های گذشته تطبیق می داد و نتیجه میگرفت با کمک بچه ها (چهار تا همکلاسی منظورمه!)، دیگه لازم نیست آدم توضیح بده که چقدر درس قابل فهم میشه و برای آینده آدم به درد میخوره و اینا…، از همه اینها جالب تر اینه که همین ملت از سیستم آموزشی شون مینالن، بندگان خدا خبر ندارن، جا های دیگه دنیا، چه خبره!

ولنتاین
اونهایی که باید بدونن میدونن که امروز، روز ولنتاین بود، تخفیف های گل و شکلات و زهرمار از هفته قبل شروع شده بود، نکته ماجرا اینجاست که امروز بعد از ناهار به طرز مشکوکی بعضی از بچه ها مریض شدن و مجبور شدن برن منزل!

عدد خوندن!
عدد خوندن اینها به شدت عجیب غریبه است، مثلا عدد دو هزار و دویست و سه رو اینجوری تلفظ میکنن (twenty.two-zero-three). به نظرتون عدد 0.5 رو چجوری میخونن!؟ zero-[point]-five؟ O-[point]-five؟ نه خیر، NO-[point]-five…

ادبیات انگلیسی
احمقانه ترین چیزی که اینجا تجربه کردم، اینه که اسم مولانا تو ذهنت باشه، بعد سر کلاس برای خزعبلات انگلیسی که اینا به اسم شعر به آدم قالب میکنن، ابراز احساسات کنی! نه وزنی، نه قافیه ای، نه سری، نه تهی، یه مشت کلمه رو پشت هم چیدن رفته، یعنی من مطمئنا اگه تایپیست شانسی Enter میزده و میومده خط پایین، هیچ کس نمیفهمه! از حق تگذریم بعضی تشبیه ها و فضا پردازی های واقعا قشنگی هم به کار بردن، ولی کلا اسمش رو نمیشه شعر گذاشت، نهایتا یه نوشته مؤدبانه!
امروز میخواستم یه نمونه شعر رو با توضیحاتی که خودم سر کلاس نوشتم براتون آپلود کنم، کلاسور اشتباهی آوردم، فردا ان.شا.الله!
الوعده ظاهرا وفاء:

[برای نمایش در نسخه بزرگتر کلیک کنید:]

پا.نوشت:
یک.
یه عالمه نکته یادداشت کرم ولی حس میکنم برای خواننده خیلی بی مزه به نظر خواهند اومد، بی خیالشون شدم!
دو. بابت عدم حضور این چند مدت هم ببخشید،لطفا! کارهای مدرسه شدیدا سنگینه، حسش هم نبود!

دوبلین از نگاه دوربین

سلام

 
طبق سنت‌های شخصی و قدیمیم، سفر‌های همراه خانواده رو به صورت سفرنامه نمی‌نویسم، الان هم سفر دوبلین* رو در قالب یه پست «از نگاه دوربین» با توضیحات متناسب با عکس‌ها منتشر می‌کنم…
 

ادامه خواندن دوبلین از نگاه دوربین

شب سال نــوی بعضی ها!

سلام

همونطور که احتمالا میدونید، فــردا اول ماه ژانویــه است و امشب ساعت 12 سال رو عوض-بدل میکنند! از اونجایی که این خونه موقتی ما دقیقا مرکز شهره، امشب رفته بــودیم ببینیم این قــوم چکار میکنند!؟ طبیعیه که مرکز شهر با کــافه ها و کلوب های شبانه اش خیلی وضع جالبی نــداره، دوربین هم برده بــودم ولی …

فعلا این عکس رو از خیابون های مرکز شهر گالوی در حالت عادی داشته باشید، هر وقت اومدید غیرعادیش رو هم درک کنید، بالاخره توفیقات خاصه میخواد![عکاس من نیستم، هنوز عکسی از شب های گالــوی ندارم…!]

[عکس تجدید آپلود شــد!]

صلاة یوم الجمعه!

سلام

امــروز رفتیم نماز جمعه! یه سالن ورزشی که اجاره شده و فرشش کردن برای نــماز… جای شما خالی، بد نبــود، حدود 400 نفری بودند، ولی متاسفانه شاید شیعه ها 10 نفر هم نمیشدند…! به خاطر همین به من خیلی حال نــداد…

بعدش هم حلال فروشی نزدیک محل نماز جمعه برای ذبح حلال

در مسیر راهپیمایی(!) برگشت به مــنزل [موقت]، از وسط منطقه های مسکــونی (با راهنمایی گـوگل مپ) یه دفعه به این تیر چراغ بــرق برخوردم:

Free Palestineفلسطین آزاد

پـا.نــوشت:
1. فکر کنم همین طوری پیش بریم، کلی سطح زبان خوانندگان بی.شمار وبلاگ میره بالا!
2. چه خبـرا!؟

3. یه سری عکس گرفتم از این ور و اون ور که توضیح خاصی ندارند، نمیدونم چجوری منتشرشون کنم، مثلا یه پست بزنم، 8 تا عکس هر کدوم یه خط توضیح خوبه!؟ یا مثلا تو پیکاسا یا فلیکر منتشر کنم، اینجا لینک کنم؟! یا …!؟