بایگانی دسته بندی ها: تجربه های زندگی

آزادی

یعنی بشینی تو استارباکس از پشت شیشه های بزرگ یه نگاهی بکنی به ورودی دانشگاه ترینیتی یاد حدود یکسال پیش بیوفتی که روز open day(1) با خانواده از گالوی کوبیدی اومدی دابلین، رفتی تو دانشگاه چرخ زدی و چرخ زدی و خودت رو دانشجوی ترینیتی تصور کردی و خیال پردازی کردی و حالش رو بردی. بعد به تلخی بخندی به خیالات خودت.

یعنی بری سایت وزارت علوم شرایط انتقال دانشجویان خارج کشور به داخل رو بررسی کنی. سرت رو تکون بدی و از خودت بپرسی که چی به سرت اومده که به همچین فکر هایی افتادی!؟

یعنی فکر کنی این چهار ماه باقیمونده سال تحصیلی رو فاکتور بگیری بری آمریکا، فقط مجبور میشی سال دیگه رو بری یه دبیرستان آمریکایی که همچین بد هم نیست، میدونید؟، دبیرستان آمریکایی! :دی . میبینی تحملش رو نداری یک سال دیگه رو تو دبیرستان حروم کنی، اگر هم بخوای آدم خوشگذرونی نیستی که صرفا از جهت اینکه خوش میگذره یک سال از زندگی عقب بیوفتی…

یعنی به این فکر کنی که بد نیست یک سال یا حداقل یک ترم ورود به دانشگاهت رو عقب بندازی (2)، از زندگی مرخصی بگیری، چه میدونم، بری آمریکا رو با ماشین بگردی تنهایی، یا بری ایران یه مدت! خلاصه از این ماراتن درس و مدرک که توش افتادی یک کم کناره بگیری و فقط زندگی کنی! به این فکر می کنی که تو آدم این کار نیستی و احتمالا بورسیه دانشگاهت رو هم از دست میدی.

به این میگن آزادی عمل…! :دی

ــــــــــــــ

 (1) یه روزی هست، برای دانشجو های احتمالی سال های آینده که میرن دانشگاه با اساتید و دانشجو ها و مدیرگروه ها و اینا صحبت میکنن، تو دانشگاه میچرخن، برنامه ها رو بررسی میکنن و اینا که بعدا تصمیم بگیرن کدوم دانشگاه میخوان برن.

 (2) عقب انداختن ورود به دانشگاه پس از پذیرش تو سیستم امریکایی کار طبیعی هست و دردسری هم نداره.

روز های قبل از سفر

پاسپورتم رو سفارت آمریکا با بیش از دو هفته تاخیر فرستاد، طبیعتا برنامه ها یک کم به هم ریخت، کلا این یکی دو هفته به طرز عجیبی گذشت، تو یک هفته اول به طور همزمان، حساب بانکیم به دلایلی قفل شد، گواهینامه ـم قبل از اینکه به دستم برسه، گم شد و همه برنامه های سفرم به خاطر تاخیر در ارسال پاسپورت فنا شد، هفته بعدش البته المثنی گواهینامه ـم رو گرفتم، حسابم درست شد و بعد از کلی به پر و پای سفارت آمریکا پیچیدن شامل مراجعه حضوری، البته بیشتر از بر و بچه های امنیتی کیوسک دم در با کسی نمیشه ارتباط برقرار کرد، و ایمیل زدن، باهام تماس گرفتند و گفتند که پاسپورت و ویزام رو دارن میفرستن، بعدش هم طبق روال سرما خوردم، این هم سیستم منظمی داره، هر وقت سر و کارم به ویزا و مسافرت میوفته دچار یه مریضی یا سرماخوردگی کوتاه مدتی میشم، از ایران که میخواستیم بیایم همین طور شد، اینجا هم که داشتم ویزای ایرلندم رو تمدید میکردم و برای آمریکا اقدام میکردم همینطور شد، الان هم که ویزای آمریکا رو گرفتم و دارم میرم دوباره همینطور شد، چیز دور از انتظاری نبود خلاصه، به جاش بر اساس تجویز خودم به اندازه کل سال چای داغ خوردم که اتفاقا کمک زیادی هم به گلودرد میکنه، جدی ها!، خلاصه اینکه هفته های عجیبی بود (من شدیدا علاقه مند به این لغت “عجیب” هستم، خیل عمیقه)، به طرز غیر طبیعی سرحال بودم، واقعا غیر طبیعی، چون من آدمی نیستم که زیاد دوست داشته باشید تو این همچین شرایطی باهاش معاشرت کنید ولی به جز همون شب جمعه قبل از تماس سفارت که دیگه حسابی خسته شدم از این بلاتکلیفی، بقیه مدت خوش و خرم بودم، کلی فیلم سینمایی و سریال هم دیدم، جای شما خالی! دوشنبه شبه، قراره پروازم به آتلانتا چهارشنبه صبح باشه، دارم وسائلم رو جمع میکنم، یک چمدون هست از قبل آماده، وزنش میکنم، یک کمی سنگین تر از اونیه که قراره باشه، بازش میکنم، وسائل رو کمی میزنم کنار، جلد سبز کتابی توجهم رو جلب میکنه، باورم نمیشه، ولی درست میبینم، درش میارم و بازش میکنم، شروع میکنم به خوندن، میخکوب میشم پای کتاب، شاید این پنجمین باری میشه که این کتاب رو میخونم، ولی انگار هر بار که میخونیش یه بعد جدیدی ازش رو میفهمی، عده زیادی نیستند که با من همراهی و موافقت بکنند در میزان فوق العاده بودن این کتاب، عده ای حتی این کتاب رو ضعیف ترین کتاب این نویسنده میدونند، من نظرم متفاوته، تا آخر فصل یک میخونم و میذارمش کنار، باز های انگار چیزهای تازه ای داره برای توجه کردن، هرچی باشه دفعات قبلی که میخوندمش برنامه سفر به آمریکایی تو دو روز آینده ـش نداشتم، هیچ موقعیتی بهتر از همین الان برای خوندن چهارصد و هشتاد صفحه بیوتن* پیدا نمیکنم، به تصادف هم اعقتادی ندارم…

*بیوتن، رضا امیرخانی، نشر علم