بایگانی دسته بندی ها: مهــاجرت، خوب یا بد؟

واقعیت

بعضی چیز ها هست که باور کردن و قبول کردنشون سخته، اینقدر که ذهن آدم پس میزنه واقعیت رو، سعی میکنه راه فراری پیدا بکنه ولی در نهایت به یک نقطه ای میرسی که کم کم واقعیت رو قبول میکنی، اونوقت تازه دردش رو احساس میکنی. دیروز بلیط خریدم، [آتلانتا] به [شیکاگو] به [فرانکفورت] به [امام خمینی.تهران] و بازگشت…

قلبم از فکر پایان دادن خبر در همینجا دو برابر سرعت مجاز میزنه ولی نمیتونم جمله رو همینجا تموم کنم و [:دی] بذارم، بلیط برای مادر بود… الان تازه دارم به اون مرحله میرسم که دردش رو احساس میکنم، تا اینجا همش سعی میکردم به خودم بقبولونم که بالاخره یک راهی پیدا میشه، الان دارم میپذیرم که تا روزی که من بیام بنویسم بلیطی خریدم که یک سرش “تهرانـ”ـــه چند سالی باقیه و چقدر این پذیرفتن از حد انتظارم سخت تره…

 البته حالا به طور کلی آدم به امید زنده ست! :دی

Cheers

آدم وقتی وارد سیستم فرهنگی جدیدی میشه، خصوصا فرهنگی که خیلی متفاوت با فرهنگی که خودش توش بزرگ شده باشه، نیاز داره قبل از اینکه واکنشی نشون بده، یعنی فرهنگ جدید رو قبول یا رد بکنه، اون فرهنگ رو بررسی و مطالعه کنه، نه مطالعه کتابخانه ای ها، یعنی بشینه (یا بایسته، یا حتی راه بره!) پیش خودش بدون پیش داوری، المنت های مختلف فرهنگ جدید رو بررسی بکنه. البته این مربوط به کسی هست که برنامه بلند مدت و/یا جدیتی در مقابله با فرهنگ جدید داره، وگرنه همیشه راه “توی لاک رفتن” بازه، مثل خیلی از ایرانی ها که حتی بلند مدت هم اینجا (هر جای غرب) هستن که فقط با ایرانی ها میپرن، مهمونی و مجالس و کنسرت های ایرانی رو میرن ، رستوران ایرانی غذا میخورن، تا جایی که میشه از مغازه های ایرانی خرید میکنن، ماشین ایرانی پسند سوار میشن و حتی از طریق ماهواره (تهیه و تنظیم نصاب های ایرانی!) تلویزیون ایرانی تماشا میکنن (یا ملی یا شبکه های ماهواره ای فارسی که پایگاهشون خارج از ایرانه و ما.شا.الله روز به روز هم زیادتر میشن). به نظر من وقتی آدم دردسر خارج رفتن و خارج بودن رو داره تحمل میکنه، حالا به هر عنوانی، دانشجویی، کاری، هرچی، به خودش ظلم کرده (در این حد!) اگر از تجربه های متنوعی که فضای جدید در اختیارش قرار میده استفاده نکنه، اگه با خارجی ها نگرده، اگه مهمونی های خارجی ها رو نره و نبینه، غذای مکزیکی و چینی نخوره (که اتفاقا چیز خیلی باحالی هم هست!)، محصولات کشور های مختلف رو نخره و تجربه نکنه، ماشین آمریکایی سوار نشه، تلویزیون کابلی نداشته باشه و الخ. البته تجربه ها بهتره یا حتی لازمه که یک حد و حدود معقولی هم داشته باشه، وگرنه تجربه زیاد هست! حالا این نظر من…

همه اینها رو گفتم که به این نقطه برسم که وقتی این فرهنگ جدید که خیلی متفاوت هم هست به آدم عرضه میشه، خیلی مهمه که آدم خودش برای خودش، بنا بر اعتقادات شخصی و/یا مذهبیش، تصمیمش رو بگیره که چه چیزهایی رو میخواد قبول کنه و چه چیز هایی رو نمیخواد قبول کنه. دایره فرهنگ هم خیلی گسترده هست و چیز های خیلی متنوعی رو شامل میشه، از نوع و شکل روابط گرفته تا وقت و نوع غذا خوردن و سبک زندگی (lifestyle) و الخ. فکر میکنم مسائل رو به سه دسته تقسیم کرد:

اول چیز هایی که پسندیده و خیلی خوب هستن و چه تو قالب فرهنگی جدید و چه توی قالب فرهنگی ای که آدم ازش میاد، شایسته و موردپسند هستند. اینها چیزهایی هستند که آدم باید هر جا هست سفت بچسبه. مثال هاش خیلی ساده هستند، خوش قولی، راستگویی، شعور (!) و به طور کلی “فضائل اخلاقی بدون مرز” (عجب عبارت دهن.پر.کنی شد!)

 دوم مسائلی هستند که متعلق به قالب فرهنگی خاص اون مکان جدید هستند، یعنی اینجوری که این آدم های جدید توی فرهنگ خودشون دارنش جواب میده و قابل فهمه؛ ولی برای دستگاه فرهنگی ای که ما ازش اومدیم جواب نمیده. اینجاست که حد و مرزهایی که خود آدم برای خودش تعیین کرده و بهش اعتقاد داره تعیین کننده هست. مثال ساده ـش تعارف کردن، شما نه میتونی بری غرب زندگی کنی و تعارفی باشی، نه میتونی تو ایران زندگی اجتماعی موفقی داشته باشی بدون مقدار معینی از تعارف روزانه! اقتضای محیطه یه جورایی. مثال یک کم پیچیده تر، داستان روابط دختر و پسر هست، از طرفی الگوی رابطه قبل از ازدواج به شکل “دوست.دختر-دوست.پسر” رو نمیشه از فرهنگ غربی گرفت، چون مقدمه ازدواجه و بدون اون ازدواجی در کار نیست، اگر این رو از غرب بگیرید، تا چند وقت دیگه کلا “غرب”ـی در کار نخواهد بود (:دی). وقتی هم با توجه به کلیت فرهنگ بهش نگاه می کنید کاملا رابطه منطقی و توجیه شده ای هست، یعنی اشکالی بهش وارد نیست. ولی نمیشه بگیم چون برای فرهنگ غربی جواب داده و قشنگ داره کار میکنه، این رو میتونیم ایران هم پیاده کنیم، نمیشه (گرچه بعضی ها میگن ما کردیم، شده!) چون با پایه های اعتقاد و فرهنگ ایرانی متغایره. از اون طرف هم نمیتونیم بگیم بیایم ازدواج به سبک ایرانی رو به غرب صادر کنیم، اون هم نمیشه، نتیجه هر دو به یک میزان شکست.آمیز.ناک خواهد بود.

سوم مسائلی هست که توی هر دو قالب فرهنگی ناپسند و ناشایست تلقی میشه. به عبارتی رذایل اخلاقی بدون مرز. مثال ساده دروغ گویی و بی.شعوری (!)، و اما مثال پیچیده تر که مسئله ای هست که میتونه توی هر دوی دسته های دوم یا سوم قرار بگیره، مشروب خوردن هست. اگر منظور از مشروب خوردن در حد یک ته.گیلاس شراب قرمز (Red Wine) تو مهمونی یا شمپین(Champagne) عروسی/مناسبتی یا یک شات تکیلا (Tequila) باشه، این تا حدودی قابل فهمه، حتی یک لیوان آبجو زدن به منظور برقراری رابطه اجتماعی، یه جورایی مثل اینکه با کسی بری یک فنجان قهوه بزنی و صحبت کنی گرچه مسخره ـست و جاهای محدودی رواج داره، ولی باز اگر در چهارچوب این سیستم فرهنگی متفاوت بهش نگاه کنیم، تا حدودی میشه فهمیدش. ولی آبجو (beer) یا شات های پشت سر هم جین (gin) زدن تا حدی که کلا عقلت فنا بره، کاملا غیر قابل توجیه ـه، یعنی من نمیفهمم چه جوری میتونی از شبت لذت ببری در حالی که صبح روز بعد، کلا چیزی از شب قبل یادت نمیاد، معلوم نیست چکار هایی ممکنه کرده باشی!، سردرد و تهوع هم تا چند ساعت ولت نمیکنه (بعد از مدتی بد.مستی کردن البته،مسئله تهوع از بین میره)، کلی هم خرج روی دست خودت گذاشتی (چون الکل گرونه، ناجور!)، با وجود اینکه کلا از نظر منطقی قابل درک نیست، این شیوه خوشگذرونی خیلی رایجه اینجا، خصوصا بین جوون ها، مخصوصا تو ایرلند که هم تو تولید مشروب (آبجوی معروف Guinness و ویسکی ایرلندی برند Jameson) و هم توی مصرفش پیشرو ـه! سن قانونی خرید و مصرف الکل هم توی ایرلند هجده سال هست، حالا اینکه سن مصرف غیر.رسمی پایین تر هست به کار، ولی همین سن قانونی تو آمریکا بیست و یک سال ـه! دیگه وخامت وضع ایرلند رو داشته باشید. روز سنت.پاتریک و هفته “رگ” (Rag Week) از جمله مناسبت های مرتبط با مصرف بیش.از.حد الکل در ایرلند هستند.در روز سنت.پاتریک علاوه بر افزایش میزان مصرف، ساعت مصرف هم از بعد غروب به سر ظهر تغییر پیدا میکنه، وضعی میشه نـ.دیدنی!

پا.نوشت: همه این پست رو به خاطر پاراگراف آخر نوشتم، یه جورایی به مناسب روز سنت.پاتریک! :دی

آزادی

یعنی بشینی تو استارباکس از پشت شیشه های بزرگ یه نگاهی بکنی به ورودی دانشگاه ترینیتی یاد حدود یکسال پیش بیوفتی که روز open day(1) با خانواده از گالوی کوبیدی اومدی دابلین، رفتی تو دانشگاه چرخ زدی و چرخ زدی و خودت رو دانشجوی ترینیتی تصور کردی و خیال پردازی کردی و حالش رو بردی. بعد به تلخی بخندی به خیالات خودت.

یعنی بری سایت وزارت علوم شرایط انتقال دانشجویان خارج کشور به داخل رو بررسی کنی. سرت رو تکون بدی و از خودت بپرسی که چی به سرت اومده که به همچین فکر هایی افتادی!؟

یعنی فکر کنی این چهار ماه باقیمونده سال تحصیلی رو فاکتور بگیری بری آمریکا، فقط مجبور میشی سال دیگه رو بری یه دبیرستان آمریکایی که همچین بد هم نیست، میدونید؟، دبیرستان آمریکایی! :دی . میبینی تحملش رو نداری یک سال دیگه رو تو دبیرستان حروم کنی، اگر هم بخوای آدم خوشگذرونی نیستی که صرفا از جهت اینکه خوش میگذره یک سال از زندگی عقب بیوفتی…

یعنی به این فکر کنی که بد نیست یک سال یا حداقل یک ترم ورود به دانشگاهت رو عقب بندازی (2)، از زندگی مرخصی بگیری، چه میدونم، بری آمریکا رو با ماشین بگردی تنهایی، یا بری ایران یه مدت! خلاصه از این ماراتن درس و مدرک که توش افتادی یک کم کناره بگیری و فقط زندگی کنی! به این فکر می کنی که تو آدم این کار نیستی و احتمالا بورسیه دانشگاهت رو هم از دست میدی.

به این میگن آزادی عمل…! :دی

ــــــــــــــ

 (1) یه روزی هست، برای دانشجو های احتمالی سال های آینده که میرن دانشگاه با اساتید و دانشجو ها و مدیرگروه ها و اینا صحبت میکنن، تو دانشگاه میچرخن، برنامه ها رو بررسی میکنن و اینا که بعدا تصمیم بگیرن کدوم دانشگاه میخوان برن.

 (2) عقب انداختن ورود به دانشگاه پس از پذیرش تو سیستم امریکایی کار طبیعی هست و دردسری هم نداره.

موج متراکم

شش صبح، هوا کاملا تاریک، هنوز اذان نشده، چمدان ها از شب قبل جا سازی شده تو ماشین، حرکت میکنیم به سمت فرودگاه، هوا حسابی بارونیه، شهر خلوتــه، بزرگراه M1 رو میریم بالا تا به فرودگاه برسیم، ماشین رو پارک میکنیم و میریم داخل، هنوز خیلی زوده، باجه های Check-In مربوط به پرواز مورد نظر ما باز نشده بودند، میریم نمازخونه برای نماز، برمیگردیم هنوز حدود هفت صبحه، تا ساعت 11 که پرواز قراره بپره، کلی مونده، بعد از کمی معطلی صفحه نمایش های بالای باجه روشن میشه، US Airways پرواز فلان، پاسپورت ها رو نشون میدیم، کارت پرواز رو پرینت میگیره، بلیط ها “بی اعتبار” علامت خورده ـند، میرم سراغ دفتر هواپیمایی اون طرف سالن، کارت اعتباری نیاز به تایید داره، حدس میزنم به خاطر اینه که من با کارت خودم پول بلیط رو پرداخت کردم در حالی که جز مسافرا نیستم، مسائل کلاهبرداری با کارت اعتباری اینجا جدیه، احراز هویت میکنم!، مسئول قضیه چند تا تماس میگیره، مسئله حل میشه، کارت پرواز ها رو صادر میکنه، چمدان ها رو تحویل میدیم، یکی دو کیلو اضافه بار تو هر کدوم از چمدون ها رو زیر سبیلی رد میکنه، هنوز وقت هست، میریم یه صبحانه ای بخوریم، میخوریم!، وقت خداحافظیه، من کلا استعدادی در این موارد ندارم، خداحافظی میکنیم، با سرعت به سمت پارکینگ میرم، ماشین رو برمیدارم و میندازم تو بزرگراه، با سرعت به سمت شهر، جزیره امروز عجیب ابریـ بود، بارون میبارید شدید، هنوز هم میباره…

ادامه خواندن موج متراکم

تروریست عزیز

سلام

یادتونه نوشته بودم منتظر ویزام؟ دیگه نیستم، امروز به اصطلاح “کلیرنس” (Clearance) پرونده ام صادر شد…

یک ماه و نیم پیش، یک صبح دوشنبه، رفتیم سفارت آمریکا، بعد از آماده کردن یک بقچه مدارک و پر کردن فرم های طولانی آنلاین و تماس به شدت پر هزینه با سفارت برای تعیین وقت مصاحبه، مصاحبه خیلی عالی پیش رفت، و نیازی به اون بقچه مدارک نبود، ولی خب اگر همون جا مثل اکثر متقاضی ها ویزامون تایید میشد و دو روز بعد پاسپورتمون رو با ویزا در خونه میفرستادن که خیلی همه چی ساده و آسون میشد، ولی خب از اون جایی که ملت ایران، ملت بسیار بسیار با عزتی هستند در سطح دنیا، افسر مصاحبه، پاسپورت ها رو بهمون پس داد و ما رو با سه تا کد رهگیری و یک آدرس سایت فرستاد خونه، چرا؟، چون پرونده ها نیاز به “فرایند اداری” داشتند، به زبان خودمون یعنی اینکه یک) میخوایم علافتون کنیم یه کمی دور همی خوش باشیم! دو)میخوایم گذشته تون رو بررسی کنیم ببینیم تروریستی چیزی از آب در نیاید آخر کار، خلاصه یک ماه و نیم کار ما چک کردن یک وب سایت بود، تا اینکه بالاخره امروز پرونده من که آخرین پرونده از سه تا پرونده بود، به اصطلاح “کلیر” (Clear) شد، دیگه کار داشت به یه جایی میرسید که خودم هم داشتم به خودم شک میکردم، شاید همکاری با یه سازمان تروریستی چیزی داشتم خودم یادم رفته! به هر حال یک ماه و نیم در مقایسه با بقیه متقاضی های ایرانی اصلا وقت زیادی نیست…

منتظر سفر نامه آمریکا باشید 😀

حال یا آینده؟

تو یه شرایطی قرار گرفتم که با خودم اختلاف نظر پیدا کردم، از طرفی خیلی دوست دارم زمان زودتر بگذره و آمریکا و دانشگاه و سن قانونی و شاید ایران و این صحبت ها، یعنی به اندازه کافی چیز های امیدوار کننده در آینده میبینم، از طرف دیگه یه جورایی واهمه دارم از آینده، چون میدونم دانشگاه ها که شروع بشه، دیگه نمیتونم ساعت مطالعه رو بپیچونم، بشینم تو کافه مدرسه قهوه مورد علاقه ـم رو با پوءن شوکالا (فرانسوی برای نان شکلاتی!) تازه سر بکشم، با دوستم* از تجربه موج سواری سواحل جنوب ایرلند و حاج آقای مسجد امیرالمونین قم (خیابان دورشهر!) حرف بزنم!، زندگی جدی خواهد شد، باید دنبال کار بگردم، درس بخونم (میدونم که روانشناسی اصلا رشته راحتی نخواهد بود) و اینها، نمیشه مثل الان تو حالت نیمه بیخیالی بگذرونم…

از طرف دیگه زندگی داره جدی میشه، شاید بشه گفت جدی شده، به این حدی که اینقدر خبر های بزرگ و تاثیر گذار شنیدم که یه حالت بی حسی دارم، مثلا صبح دوشنبه، روز اول بعد از تعطیلات، همون اول صبح رفتم دفتر بین الملل مدرسه، خانم والش (گرچه ما به اسم کوچیک صداش میزنیم) و همکارش جنیفر تو اتاق بودند، قبل از این چیزی بگم گفت که یه پاکت برات اومده، میدونستم باید نتیجه آیلتس باشه، گرفتم و رفتم بیرون بازش کردم، خب نمره از اون چیزی که انتظار داشتم بیشتر بود، مخصوصا با موضوع چرندی که برای بخش speaking  نصیبم شده بود، در هر حال هشت گرفتم از نــه، اونقدر که فکر میکردم ولی خوشحال نشدم، فکرش رو میکنم اگه همین یکسال پیش یه همچین خبری میشد، از خوشی یه بلایی سر خودم میاوردم!

*طرف ایرانی نیست، جامعه المصطفی قم بوده، مدت کوتاهی…

نبرد

خیلی با خودم کلنجار رفتم که این پست رو منتشر رو کنم یا نه، چون این پست بیشتر حالت “بلند بلند فکر کردن” داره، یعنی یه سری افکار نا مرتبه، به هر حال خودم رو راضی کردم که منتشرش کنم!

اون وقت ها که ایران بودم و داشتیم میومدیم، حرف از شوک فرهنگی (Cultural Shock) شد یک بار با یک نفری، اینکه بعد از قرار گرفتن در فضای جدید آدم میره تو شوک و اینها، طبق اون صحبت ها قرار بود این شوک زودی برطرف بشه! من حس میکنم هنوز درگیرشم، یعنی همین دیروز انگار که یکباری به ذهنم رسید، حس کردم فهمیدم چرا دچار یک خستگی مداوم هستم، فکر میکنم دلیلش این باشه که اینجا انگار در یک نبرد دائمی هستی، با همه چی، با همه کس، چون تو متفاوتی از اکثریت و بنا هم نداری وا بدی و مثل اکثریت بشی، پس باید خودت رو سفت بچسبی، با چنگ و دندون، مسئله هم فقط مذهبی نیست، مسئله میتونه در حد این باشه که قبلا سبک خوشگذرونی ـت با رفقات چی بود، سبک اینجا چیه؟ میبینی تو نمیخوای، اصلا نمیتونی، از مسخره کردن معلم هات یا هر کس دیگه ای لذت ببری، چون به نظرت خیلی پست و احمقانه ست، از طرفی هم نمیتونی همه جمع رو عوض کنی، همین مسئله ساده میشه یه جنگ بین خودت و خودت، این نمونه بسیار بسیار ساده قضیه بود، همین رو بیارید در سطح طرز فکر و اینها،

اینجا، یک لحظه حواست پرت میشه، فکرت میره یه جهتی، بعد از یک ساعت که همه فکرت هات رو میکنی، خوشحال میشی، غصه میخوری، هیجان زده میشی، حالت گرفته میشه، آخر به خودت میگی “آخه آدم احمق (نهایت تنبیه نفس و اینها!)، تو که اول و آخر میدونی همچین برنامه ای در کار نیست، تو همچین کاری نمیکنی، چرا نشستی یک ساعت وقت خودت رو تلف کردی آخه؟” میبینی که بعله، یک لحظه گاردت رو پایین گرفتی، یک ساعت وقتت پرید، به همین سادگی…

در عین حال نمیخوام بگم آدم های فهمیده و متعالی اینجا پیدا نمیشه، یا اینکه ایران همه آدم ها بهره بالایی از شعور و فهم دارن، حرف اینه که من کسانی رو  که میخواستم تا حدود زیادی پیدا کرده بودم تو جایی که زندگی میکردم، قلعه امن خودم رو داشتم، با همون رفقایی که گفتم شاید اختلاف فکری زیادی داشتم، شیوه فکر کردنشون رو دوست داشتم، حتی اگه به نتیجه ای متفاوت از نتایج من میرسیدند، اینجا هنوز کامل به اون مرحله نرسیدم، نتونستم همچین آدم هایی پیدا کنم،مثل اونها که هیچی، حتی کسانی نصف اونها خوب، به علاوه پنج ماه دیگه من دارم از اینجا میرم، همه بازی از اول! بعدشم سه ماه تابستون قراره یه جای آمریکا باشم، بعدش برای تحصیل دوباره باید جا به جا بشم، همه بازی از اول!

خواستن…

خوبه آدم بعضی وقت ها بشینه مرور کنه ببینه کجا بوده الان کجاست، مخصوصا اگه اینترنت نداشته باشه و بیکار باشه، راه خوبیه برای وقت پر کردن!

باورم نمیشه، احتمال خیلی زیاد، دقیقا یک ماه دیگه همچین روزی آمریکا باشم، جالبه، همیشه سفر به آمریکا یک جذابیت خاصی برام داشت، شاید به همون دلیل دور از دسترس بودنش، حالا که دارم برای تحصیل میرم که قضیه کلا متفاوته، ولی به هر حال هنوز هم باورم نمیشه، امروز بعد از ظهر مثلا نشسته بودم داشتم تحقیق میکردم که فاصله پونزده شونزده ساعتی بین پرواز ها (اونجوری که من میخوام بگیرم) رو توی نیویورک چجوری میشه به بهترین شکل پر کرد، هر چند دقیقه یکبار باید به خودم یاد آوری میکردم که این قضیه واقعیه و از روی بیکاری دنبال این اطلاعات نرفتم، چیز هایی هست که دو هفته دیگه به دردم میخوره! یه چیزی که این چند وقت اخیر خصوصا بهش ایمان پیدا کردم این هست که اگر واقعی یک چیزی رو بخوای، بهش میرسی، مهم نیست در مرحله اول چقدر دور از ذهن و انتزاعی به نظرت برسه، فقط باید بخوایش، واقعا، از اعماق دل، به عنوان مثال، یه مثال خیلی ساده، سفر به آمریکا (تحصیل به جای خود!) یکسال پیش برای من چیزی بیشتر از خواب و خیال نبود، اغراق نمیکنم ها، واقع گرایانه ترین فکری که به ذهنم میرسید این بود که وقتی وارد دهه 60 زندگیم شدم (اگر شدم!) یه کنفرانسی، برنامه ای، چیزی (توجه دارید، کلا برنامه زندگی آکادمیک چیده شد تا اون آخر) دعوت بشم، یه روز و نیم برم آمریکا، شوخی نمیکنم ها، این نهایت فکر یک سال پیش من بود، تازه بعد از ایرلند اومدن، قبلش دیگه هیچی، یه جورایی هم ترسناکه خب، چقدر زندگی آدم تغییر میکنه، قبلا نوشته بودم، جرات نمیکنم بیشتر از یه بازه زمانی کوتاه رو برنامه ریزی کنم، حتی وقتی کسی ازم میپرسه برنامه ادامه تحصیلت چیه، با اطمینان نمیگم، یه “احتمالا” ـی، “برنامه ـم اینجوریه” ـی، چیزی تهش میذارم، که بعدا تغییری چیزی پیش اومد، پیش ملت ضایع نشم…

حالا ممکنه یه سوال پیش بیاد، ممکنه شمای مخاطب فکر کنید که بنده یه آدم ندید بدیدِ عشقِ آمریکایِ خارج نرفته ـی داغون هستم، جوابش هم اینه که شما کاملا شایستگی این رو دارید که هر جوری که میخواید فکر کنید ولی خب من برای خودم دلایلی دارم از این علاقه به آمریکا رفتن، خیلی هاش مربوط به خودمه و علتش آمریکا و خوبی و بدی های احتمالیش نیست، به هر حال شاید وقتی نوشتمشون، شاید…

خارجی

ایرلندی ها آدم های فوق العاده ای هستند، از لحاظ میزان نژاد پرستی و مهمان دوستی، آدم های بسیار گرم و مهمان نوازی هستند، و خوش برخورد، از این جهت خارجی هایی که تو ایرلند زندگی میکنند معمولا انسان های خوشحالی هستند و خیلی کم پیش میاد که تحت حمله های نژادی قرار بگیرند، این با توجه به طبیعت فرهنگی ایرلندی ها که عمدتا فرهنگ محلی و روستایی هست، به شکلی که همه همدیگه رو میشناسند و اندازه شهر ها معمولا خیلی بزرگ نیست واقعا جالبه، گرچه ایرلند در کنار انگلیس از کشور های مهاجر پذیر اروپا در چند ساله اخیر بوده، خصوصا بعد از ملحق شدن لهستان و دیگر کشور های شرق اروپا به اتحادیه اروپا و برخورداری از مزایای آزادی انتقال نیروی کار که شهروندان “اروپا” را قادر میسازد بدون نیاز به هیچ مجوزی سر تا سر اروپا ساکن و مشغول کار بشوند. خلاصه کلام اینکه ایرلند از جهت نژاد پرستی جای بسیار دلپذیری برای مهاجرین هست، من به شخصه این رو احساس کردم، برخوردی که مردم باهات میکنند واقعا شگفت انگیز هست، انگار نه انگار که تو این وسط “خارجی” هستی ولی این برای من کافی نیست!
به خاطر اینکه من خودم احساس توی “خونه” بودن نمیکنم، دلائلش هم خیلی میتونه متفاوت باشه، یکی اینکه زندگی آدم به تصمیم یک افسر مهاجرت بسته ست، برنامه دائمی وجود نداره، همه آدم ها جدیدن، همه چیز ها، برنامه های زندگی، همه چی جدیده و غریبه، نمیشه حس تو خونه بودن داشت وقتی هر جای شهر که میخوای بری باید گوشیت رو علم کنی رو داشبورد که راه رو بهت نشون بده نمیشه حس تو خونه بودن داشت، وقتی راه پشتی های شهر رو بلد نیستی نمیشه حس کنی تو خونه هستی، تــــــــازه اگه بخوای حس کنی تو خونه هستی! اگه نخوای که دیگه هیچی، میشی مثل من، کوچه پس کوچه های مرکز شهر رو میشناسی، بضعا محله ها رو هم میشناسی، یه تصویر کلی از نقشه شهر تو ذهنت هست که میتونی باهاش جاها رو پیدا کنی ولی باز تنها حسی که پیدا نمیشه حس تو خونه بودنه، به خاطر اینکه مسئله نیست، من نمیخوام “ایرلندی” بشم، نمیشه لهجه ـم شبیه ایرلندی ها بشه، اینجا، جایی نیست که من بخوام “ساکن” بشم، اینجا “خونه” من نمیشه…
شاید اوائل خوشم میومد از این سبک زندگی، یک سال اینجا، دو سال اونجا، دوستای ایرلندی خصوصا همکلاسی های گالوی هم معتقد بودند که اینجوری خیلی جالبه و آدم جاهای مختلف رو میبینه و از این حرفها، واقعا هم هست، جالبه، ولی من شخصا خونه به دوشی بین المللی رو اصلا دوست ندارم، ترجیح میدم یه خونه ثابت یه جایی داشته باشم بعد برم مسافرت، حتی طولانی مدت، ولی وجود اون “خونه” رو لازم دارم، برای اطمینان خاطر، که هر چیزی شد آدم دلش به اون خونه گرم باشه…

اداره مهاجرت ایرلند، شعبه دابلین، عکس هم از من نیست

در کنار اون، یه مسئله دیگه مسئله “اداره های مهاجرت”ـه، من کلا از جاهایی که صرفا خارجی ها هستن، بدم میاد، و بذارید این رو بهتون بگم که اداره های مهاجرت اصلا جاهای جالبی نیستند، در بعضی موارد سفارت های کشور های مهاجر پذیر هم همینطور هستند، مثل سفارت آمریکا، مجموعه ای هستند از یک سالن انتظار بزرگ با ردیف های منظم صندلی معمولا چوبی، پر از “خارجی” های کاغذ نوبت به دست، خارجی هایی که برای یکی از مهم ترین عوامل زندگی شون اونجان، “مکان”، و تشنج مرگباری که تو فضا موج میزنه، دقیقه هایی که انگار کشیده میشن، در طرف دیگه پشت شیشه گروهی نشستن که قراره در مورد زندگی اون خارجی ها تصمیم بگیرند، در مورد “مکان” زندگیشون، گرچه من میتونم بگم تجربه هایی که از اینجور جا ها داشتم همه خیلی خوب پیش رفتند، به عنوان مثال اون کسی که اقامت ایرلند من رو تمدید کرد، فقط از روی خیرخواهی، پنج ماه اقامت اضافه به من داد، که خب در مقابل نمونه هایی که بعضا آدم میبینه که طرف داره پشت میز زار میزنه و التماس میکنه، یا با زن و بچه بلند کرده اومده اونجا، بعد درخواست ویزا/اقامتش رد میشه و اون ناراحتی که تو چهره اون خانواده میشه دید، خب خیلی موفق هست ولی به هر حال از این پروسه متنفرم!

هویت

تــو ایران، حداقل تو قم، یکپارچگی نسبی تو جامعه برقرار بود، تفاوت ها کوچک بود، یا در واقع تفاوت فکر ها بروز نمیکرد، ریز تر که به مسئله نگاه کنیم، توی صدرا، بین بچه ها اختلاف فکری زیاد بود، ولی نقاط مشترکی وجود داشت که یه جورایی همه رو به هم پیوند میزد، همه یه دلیل مشترکی (یا حداقل نزدیکی) داشتند از توی صدرا بودن، و به طور کلی از توی قم بودن، و این کار رو راحت میکرد، یعنی با مقدار کمی سیاست و کیاست میتونستی دل همه رو به دست بیاری و با همه رفیق باشی، شاید کمی بوی دو رویی و خباثت بِده ولی به هر حال جالب بود، با هر کسی از هر گروه فکری به ظاهر متفاوتی کسی رو تو لیست دوستها داشتن، با یک عده درس اخلاق رفتن، با یک مجموعه کوهنوری و گشت و گذار، با یک دسته خرید کتاب!، جمعیتی برای درس خوندن و رقابت، گروهی هم در حد سلام و علیک و ارتباط رسمی تو مدرسه ولی به هر حال “دشمن” در کار نبود، یعنی میشد مخالف مستقیم نداشت، البته بعضی وقت ها اون گروه های کوهنوردی و درس اخلاق با هم تداخل پیدا میکرد، چه بهتر، اون طرف میشد دوست نزدیک تر، خلاصه اینکه ساختار اجتماعی خیلی ساده تر بود…
(فکر کنم هر کدوم از رفقای مدرسه این رو بخونه ازم متنفر بشه! 😀 )
اینجا هم توی گالوی تقریبا همینطور بود، سی و سه نفر بودیم سال پنجمی، شاید بشه گفت دو یا سه گروه عمده وجود داشت، همه با هم رفیق، من وسط سال پریدم، یه جورایی تو مرکز توجه، ولی خب من گیج بودم، نمیدونستم باید چکار کنم، مسئله زبان هم غیر از خودش اعتماد به نفسم رو خدشه دار کرده بود، به خاطر همین ندیدم دعوت های مختلفی رو که منو به داخل اون ساختار اجتماعی، به مرکزش فرا میخوند، خیلی راحت میتونستم جزیی از گروه باشم، ولی نرفتم جلو، توی لاک خودم موندم، چون نمیشناختم نه اون گروه رو و نه اینکه خودم چی میخوام رو…
گذشت و گذشت تا اینکه اومدم دابلین، مدرسه جدید، جمعیت چندین برابری و البته ساختار اجتماعی خیلی خیلی پیچیده تر، عمدتا به دلیل وجود خارجی ها. گروه های مختلف، مسلمون ها، هندی ها، شرقی ها (خاور دور)، اروپایی ها و البته خود ایرلندی ها، تقریبا هر کدوم یک گروه ایزوله برای خودشون، البته ارتباطات بین گروهی هم بود ولی خیلی محدود، یه جورایی باید تصمیم میگرفتی که میخوای جز کدوم دسته باشی، باید هویتت رو انتخاب میکردی و البته باهاش زندگی میکردی، این با شیوه ای که من تا حالا داشتم بر اساسش پیش میرفتم سازگار نبود، شیوه من “keep everyone happy”
بود، همه رو راضی نگهدار!، اینجا نمیشد کاملا این روش رو پیدا کرد، یا حداقل من حس نمیکردم الان بتونم همچین کاری بکنم، تو هیچ گروهی کاملا وارد نشدم، محدوده دوست هام به چند نفر خاص محدود شد، چند نفری که حس میکردم متفاوت هستند، بیشتر شبیه من هستند، شبیه که خب میدونید منظور چیه! (با توجه به پست “مخالفین”)، به هر حال اینکه وارد هیچ گروهی نشدم، نرفتم کاملا داخل مسلمون ها یا کاملا داخل اروپایی ها، از هر گروه با چند نفر محدود ارتباط برقرار کردم، به هر حال، اینکه من چکار کردم خیلی مهم نیست، مهم این تصمیم ـه، اینکه وقتی توی فضای بین المللی قرار میگیری، باید انتخاب کنی کی هستی، باید تصمیمت رو گرفته باشی و پاش وایسی، اگر تصمیم میگیری که مسلمون باشی باید پای فحش خوردن های مناسبتی و سوال پیچ شدنش هم وایسی، اگر میری قاطی خود اروپایی ها، باید پای جمعه شب بدمستی کردن و رقصیدن تو جشن تولد هاش هم وایسی، گرچه من یقین دارم تو هر گروه یا هر نژاد و فرهنگی آدم های خاصی وجود دارن، جوون 18 ساله اروپایی (یا آمریکایی یا هر جایی) که خودش تصمیم گرفته بدمستی کردن کار عاقلانه ای نیست یا جوون مسلمونی که بر پایه های محکمی اعتقاداتش رو بنا کرده، به طور خلاصه آدم های فهمیده هستن، کمند، سخته پیدا کردنشون، ولی هستن…

راستی اگر کسی فکر کنه که نیازی به گروه اجتماعی پشتیبان نداره، کاملا در اشتباهـه، انسان نیاز داره، به اجتماع، به حس تعلق، وگرنه گم میشه، خودش با خودش سر هویت خودش دچار سوءتفاهم میشه، کلا چیزی ازش نمیمونه…

بی ربط نوشت:
تازگی ها به این نتیجه رسیدم که “خواب دیدن” به صورت منظم و تا سر حد جنون مسئله خیلی شایعی هست بین ایرانی های خارج نشین، خیلی هم ربطی نداره که پریروز اومده باشی یا سالها این طرف بوده باشی..

پا.نوشت:
1. دو تا پست با هم گذاشتم…
2. از این به بعد نظرات رو میتونید “لایک” کنید!

یک سال پیش

الان که فکرش رو میکنم میبینم یکسال پیش همچین روزی بود که رسیدم ایرلند، بعد از یک انتظار خیـــــــــــــــلی طولانی برای ویزا، خیلی اتفاق ها افتاد تو این یکسال، یکسالی که از جهتی خیلی زود گذشت، ولی از طرف دیگــه خیلی هم طولانی بود، شاید چون خیلی اتفاق ها توش افتاد، اینجا مدرسه رفتن، ارتقا سطح زبان از “تیس ایز اِ بلک بورد” به یـک کم بالاتر، یک درخواست ناموفق ویزای انگلیس برای اردوی مدرسه!، شروع به رانندگی، دوست های خارجی پیدا کردن، انتقال به دابلین و استقلال نسبی، تقاضای پذیرش برای دانشگاه های آمریکا فرستادن، کلی سریال دیدن D:، برداشتن واحد های تخیلی درسی از جمله “دین”، حتی رفتن دنبال یاد گرفتن پیانو (که البته خیلی خوب پیش نرفت!)، و امتحان کردن خیلی چیزها، چیزهایی که به خواب هم نمیدیدم، امتحان کردن که اختیاریه، تجربه کردن خیلی چیز ها که باز واقعا انتظارشون رو نداشتم، امتحان و تجربه خیلی چیز هایی که الان حس نمیکنم اینجا نوشتن در موردشون ایده خیلی جالبی باشه! :-O تصمیم های مهمی هم گرفتم، از جمله اینکه بالاخره تونستم با خودم سر اینکه چی میخوام بخونم به توافق برسم، دستاورد بزرگیه، نیست!؟ به هر حال، در مجموع، تجربه جالبی بود، تلخ و شیرین، در هم!

حالا بعد از این یکسال اینجا نشستم، خسته از یک انتظار طولانی دیگه، یه ویزای دیگه، به این فکر میکنم که همین تاریخ یک سال دیگه چی اینجا می نویسم (طبیعتا اگر عمری بود!)، چند وقتیه از سعی کردن برای پیش بینی و برنامه ریزی برای آینده دست کشیدم، چون فهمیدم که زندگی از یک حدی بیشتر قابل برنامه ریزی نیست، اگه زیاد تلاش کنی چیزی که گیرت میاد فقط نا امیدیه، به هر حال امیدوارم سال دیگه هم بتونم بگم تجربه “جالبی” بود!

 

 

آسیب شناسی مهاجرت

سلام

میدونم، عنوان خیلی قلمبه سلمبه ایــه! امروز به طرز یهویی به نظرم رسید که یک “دسته” جدید تو وبلاگ درست کنم و از تجربه های مربوط به مهاجرت بنویسم، با توجه به شرایط فکر میکنم نوشتن از خوبی های مهاجرت یک کمی کار دردسر سازی باشه و من اونقدر نیازی به شفاف سازی در مورد مزایای کسب تجربه زندگی در خارج از کشور نمیبینم، گرچه در اون زمینه هم نکات جالبی هست به عنوان مثال نظرات بقیه خارجی هایی (غیر ایرانی ها) که اینجا هستند معمولا جالب توجه هستند. شاید بعد ها به اون هم رسیدیم. فعلا به مشکلات می پردازم، مشکلاتی که بعضی ها اونقدر جدیشون نمیگیرند یا اصلا نمیبینندشون. به نظرم این مطالب اگر خوب پیش بره میتونه حتی برای کسانی که اصلا برنامه مهاجرتی در آینده خودشون نمیبینند هم جذاب باشـه، امیدوارم!

قبل از اینکه شروع کنم یه سری نکات هست که باید گفته بشه، اول از همه تجربه هر کسی از مهاجرت کاملا متفاوت هست، بنا بر دلایل مهاجرت و شرایطش، به عنوان مثال ما دانشجو دکتری داریم که میاد اینجا، بورسیه گرفته از وزارت علوم ایران، همسر و بچه ـش رو هم با خودش آورده، هیچکس دیگه ای هم اینجا نداره، برنامه موندن هم نداره، از اونطرف پناهنده داریم که با هزار بدبختی خودش رو رسونده این طرفها، خانواده ـش رو هم آورده، بخشی از فک و فامیلش هم تو همون کشور یا حداقل خارج از ایران به اشکال مختلف زندگی میکنند، عده ای هم هستند این وسط! نتیجه اینکه تجربه ها خیلی خیلی متفاوت هستند، به هر حال، من کاری به تجربه هیچکس ندارم، من دوست دارم از تجربه خودم بنویسم که نه پناهندگی دارم اینجا نه بورسیه هستم از جایی (گرچه امیدوارم بتونم بورسیه بگیرم از دانشگاه هایی که تقاضا دادم، ولی اون سبک بورسیه متفاوت از بورسیه های وزارت علوم ایرانه!)، من فقط یه ویزای دانشجویی زپرتی دارم و یک کارت اقامت موقت، هـــمین!

پا.نوشت:
1.اگر هر نظر مخالف یا موافق یا پیشنهادی در هر موردی دارید، از عنوانش گرفته تا محتوا تا سبک نگارش  تا …، لطف کنید و نظر بذارید! دیگه مستقیم تر نمیتونستم درخواست کنم…
3. “آسیب شناسی مهاجرت” بهتره یا “چرا نباید مهاجرت کنیم!؟” ؟
2. لطفا این سوتفاهم پیش نیاد که من میخوام برگردم یا از اومدم پشیمون شدم و این صحبت ها، فقط خواستم انتقال تجربه کنم! 😀