بایگانی دسته بندی ها: مهــاجرت، خوب یا بد؟

فراموشی

IMG_7818دریای‌ مرمره، بهار ۲۰۱۶

 می‌گویند فراموشی نعمت‌ است. ابزار کنار آمدن است. «زمان همه چیز را حل می‌کند» هم همین است. یعنی فراموش می‌کنی. یا حداقل یاد می‌گیری درد را در گوشه‌ای از ذهنت خانه و آشیانه بدهی،‌ جایی برای خودش. اوائل زیاد سر می‌زنی، گویی برای این‌که مطمئن شوی که جایی نرفته در حالی که می‌دانی درد جایی نمی‌رود. شاید هم احساس گناه می‌کنی اگر درد را در گوشه‌ی خودش تنها بگذاری. رفته رفته کمتر می‌شود این سر زدن ها، عیادت رفتن‌ها. درد البته معشوقه‌ی وفاداری‌ست. سر به بیابان نمی‌گذارد، هر چقدر که از هم برنجید. خود آدم‌ست که توجه‌ـش را کم‌تر می‌کند. شاید درد جدیدی هست، شاید توان ملاقات رفتن هر لحظه را از دست می‌دهد. شاید هم،‌ خیلی ساده، صرفا فراموشی‌ست. عادت می‌کنی در نهایت، وجودش را می‌پذیری. مثل کجی جهارچوب در کمد که باعث می‌شود در خوب بسته نشود. اول آزارت می‌دهد. هر دقیقه به سراغش می‌روی و هر دفعه همانطور کج است. در نهایت عادت می‌کنی. کجی هنوز هست، اما جایش را در ذهنت پیدا کرده، یک گوشه‌ای خانه‌اش داده‌ای. همیشه جلوی چشم و در مرکز توجه نیست. درد هم همان‌طور، جای خودش را که پیدا کرد، کم کم بخشی از زندگی می‌شود، یک کجی روی همه‌ي کجی‌های دیگر. کمتر آزاردهنده می‌شود. بخشی از روزمره‌گی‌‌های زندگی می‌شود، حتی فراموش‌شدنی. نه از روی اختیار البته، بل‌که چون تو هیچ نمی‌توانی بکنی.

اما درد فراموش‌شدنی نیست، نهایتا یک وقتی از لانه‌ی خود بیرون می‌آید و می‌گزدت، درست همان‌موقع که به فراموش نزدیک شده بودی. درد از گوشه‌ی خودش بیرون می‌آید و با خاطره و احساس نابودت می‌کند. و تو هیچ نمی‌توانی بکنی.

«خاطرات رفته را چون خواب می‌‌بینم ولی … کاش در جایی به‌جز کابوس خود ‌می‌زیستم*»

بدتر وقتی‌ست که «درمان» ببینی، آن‌هم موقتی. درمان می‌آید مثل سیل سهم‌گینی و آشیانه‌ی درد را نابود می‌کند. آواره‌ می‌کند درد را تا دوباره در کوچه‌های ذهن تو جولان بدهد. رد پای خودش را همه‌جای ذهن و دل تو می‌گذارد. قوی‌تر هم می‌شود لعنتی. خاطرات و احساسات و منظره‌ها و بو‌ها و صداهای جدیدتری می‌یابد در حالی که در ذهنت آزادانه می‌گردد. دیوانه‌ات می‌کند. مدام یادآوری‌ات می‌کند، با استفاده از همه قوای جدیدی که یافته‌‌. حتی به رخت می‌کشد آن‌چه در وصال کوتاه مجالش را نیافتی. حرف‌های نگفته، لبخند‌‌های نزده، رازهای فاش نکرده، دردهای نگفته، راه‌های نرفته. حالا خانه‌ی بزرگ‌تری می‌طلبد. گوشه‌‌ی مرکزی‌تری می‌خواهد. هرچه بخوانی:‌ «رازی نهفته در پس حرفی نگفته‌‌ است … مگذار درد دل کنم و دردسر شود»* و تمنای رهایی کنی سودی ندارد که: «‌می‌گفت دلم که این محالست محال … سر پیش فکنده، زیر لب می‌خندید»** و تو هیچ نمی‌توانی بکنی. جز این‌که با این درد جدید خو بگیری، رفیق بشوی. وقتی خاطره‌بارانت می‌کند پناه نگیری، خیس خیس بشوی. چشم‌هایت را ببندی که شاید برای لحظه‌ای فراموش کنی، نه درد و خاطره را، فراموش کنی همه اغیار را. شاید این آن فراموشی خوشی باشد که همه از آن می‌گویند، فراموشی‌ای که فراق را محو می‌کند.

خلاصه‌ی مطلب آن‌که: «زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست … کاش قدری پیش از این، یا بعد از آن می‌زیستم.»*

دوری از عزیزان هم دردی‌ست دیگر…

*: فاضل نظری
**: مولانا

من؟ تو؟ کی؟ کجا؟

هویت نویسنده و هویت مخاطب هر دو المان های مهم و تعیین کننده ای هستند برای هویت یک وبلاگ. من در رابطه با هردو (در کنار خیلی چیز های دیگه) گیج هستم.

واقعا دیگه نمیدونم مخاطب اینجا کی هست و چرا. نمیدونم مخاطبم از چه گروه سنی هست یا چه میزان اطلاعاتی داره یا چقدر من رو میشناسه. نه اینکه قبلا همه کسانی که وبلاگم رو میخوندن رو میشناختم یا اینکه حتی شباهتی به هم داشتند آدم های جور و واجوری که گاهی اوقات اینجا سر میزدند.  شاید این طوری بگم بهتر باشه که دیگه کسی رو توی ایران «نمیشناسم». از فک و فامیل و خانواده فقط در حد سرخط های خبری اطلاع دارم. صدرا به اون شکلی که من میشناختمش دیگه وجود خارجی نداره. از نیمی از دوست و رفقا کوچکترین اطلاعی ندارم. نیمه دیگه میدونم که کاملا عوض شدند. پیشرفت کردند. جلو رفتند. بزرگتر شدند. وقتی که با هم تماسی برقرار میکنیم، بعد از چند لحظه حرفی برای گفتن نیست. من میمونم و یه سری خاطرات عجیب و غریب تکه پاره از ایران که میدونم برگشت به ایران فقط نابودشون میکنه. ایرانی که من میشناختم دیگه وجود نداره. تکه کلام ها رو بلد نیستم. از آرزوها و شکایت ها و امید و ناامیدی کسانی که روزی نزدیک ترین آدم ها برام بودند کوچک ترین أگاهی ندارم. حقیقتش نمیدونم (حتی اگر بشه) میخوام برگردم یا نه. نمیدونم آمادگی رو به رو شدن با یک ایران جدید رو دارم یا نه. نمیدونم از این ایران جدید خوشم خواهد اومد یا نه.

خودم هم گیر کردم بین دنیایی از دنیا ها. هر باری که کسی ازم میپرسه اهل کجایی، مکثی میکنم. بعد متوجه میشم که این سوال خیلی در ظاهر ساده ـست ولی براش جوابی ندارم. معمولا میگم: «داستانش طولانیه». بعضی ها بیخیال میشن بعضی بیشتر کنجکاو. اون موقع هست که داستان ایران و ایرلند و آمریکا رو میگم. اگر طرف رو در حدی بشناسم و ربطی به صبحت داشته باشه حتی از علاقه ـم به فرهنگ فرانسه هم میگم! هویتم یه ترکیب بی نظمی هست از همه اینها و همه تجارب این چند سال.

بعضی وقت ها (تایید میکنم: بعضی وقت ها) حسودیم میشه به کسانی که آمریکا و ایران و اروپا عملا زندگیشون یکیه. نمیدونم ثبات شخصیته یا اینکه شخصیت اینقدر ضعیفه که راه به فرهنگ جدید نمیده و هرگونه چالشی رو پس میزنه. معمولا زود به خودم میام و متوجه میشم که خیلی دوست دارم که زندگی ساده و بی هیاهویی نداشتم. حتی اگر این اتفاقات چند سال اخیر(بخش کم یا زیادیش) نتیجه مستقیم تلاش و اراده خودم نبوده. خوشحالم که زندگیم شبیه به یه داستانه. خوشحالم که عوض شدم. تغییر کردم. تجربه پیدا کردم. و تصمیم جدی میگیرم که دست بر ندارم.

اغلب نمیدونم چی بنویسم. قبلا اگر طرف هایی بود برای مقایسه (مثلا دابلین و نیویورک و تهران یا فرهنگ «ما» و فرهنگ «اونها») الان دیگه نیست. هیچ کدوم از طرفین دیگه به اون شکل وجود ندارند. اگر بخوام به سبک قدیم (حتی خیلی قدیم) از یک صبح.تا.شب رو بنویسم فکر نمیکنم (همونطور که کامنت هایی هم بر همین مبنا دریافت شده) برای مخاطب این وبلاگ خیلی محتوای قابل فهمی وجود نداشته. نه این مخاطب اینجا از بهره فکری محدودی برخوردار باشه، نه. بلکه پایه و اساس متفاوته. مخاطب و نویسنده در «دنیا ها» ـی مختلفی زندگی میکنند. این به معنی مرگ جزیره نیست. به معنی تولد چیز جدیدی هم نیست. فقط احساس کردم شاید بد نباشه یه توضیحی بود. حس و حالش هم بود!

پانوشت: تعداد زیادی از کلمات به کار رفته در این متن نتایج دقایقی تفکر و تلاش در به یادآوری دوران کتاب خوانی و داستان نویسی فارسی سال های پیش بوده.

پانوشت تر: میخواستم عنوان پست رو «هویت» بذارم. احساس کردم قبلا از این عنوان استفاده کردم. نگاهی کردم تو پست های قدیم و پیدا کردم «هویت» رو! خوندنش برای خودم هم جالب بود. در ادامه اون پست باید بگم که تنها کاری که باید میکردم این بود که صبر میکردم تا بیام دانشگاه. اون هم تو نیویورک. اون هم City College…

دانشگاه.پلیس.دانشجو

استادی از هلند در اتاق کنفرانس دپارتمان فلسفه صحبت میکرد. به محض اینکه جلسه تمام شد از اتاق به سمت پایین میرفتم که سر و صدایی شنیدم. پلیس. بازداشت. دعوا. شعار. اعتراض به بسته شدن ناگهانی یک فضای آزاد دانشجویی (Free Space). با عجله از ساختمان اصلی میام بیرون. عصبانی. خسته. تصمیمم جدی تر میشه. مملکتی که پلیس مسلح رو وارد فضای آکادمیک میکنه جای ماندن نیست. آمریکا یا هر جای دیگر. شرق یا غرب. به اسم عقیده یا به اسم آزادی!
خودم رو به کلاسم میرسونم در ساختمان مجاور. درس رو شروع میکنیم. مطالعات بین الملل!

هم.کلاسی از لباس شخصی ها میگه.
هم.کلاسی توییتی رو برای کلاس میخونه: از اسپری فلفل استفاده شده.
پوزخندی میزنم.

صدای شعار از بیرون کلاس میاد. “No Center, No Peace!”
_________________________
بعد از کلاس دنبال میکنیم جمعیت رو…

IMG_0099 IMG_0105 IMG_0109 IMG_0115 IMG_0119 IMG_0122 IMG_0101

شب های دانشجویی

ساعت یازه شب به وقت تابستانی شرق آمریکا/کانادا (EST):
شام رو میخورم، آشغال ها رو میبرم میذارم توی اتاق زباله ها، برمیگردم تو اتاقم، قبل از اینکه فکر خواب به سرم بزنه میرم سر میزم…

Edit photoموسیقی وطنی، کتاب و دفتر پخش و پلا روی میز، نور چراغ سفید چراغ مطالعه، یه طرح مقاله ای (Paper Outline) که حجمش دو برابر حداقل شده و هنوز تکمیل نیست!، سال ها آینده ـی مشابه این پیش رو…

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

IMG-20130311-WA0002اینم برف جمعه گذشته نیویورک، الان هوا یهویی بهاری شده، هفت هشت نفر کشته و زخمی داده… :)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پا.نوشت: عکس ها رو از اینترنت نگرفتم. (خودم گرفتم!)

 

فکرش…

سلامتی همه اونهایی که از هر مربوط به ایران و ایرانی فراری ـند. نه موسیقی ایرانی گوش میدن، نه غذای ایرانی میخورن، نه دنبال بقیه ایرانی ها میگردن، نه فیلم ایرانی تماشا میکنن، نه اخبار ایران رو گوش میدن،‌ نه اصلا دیگه میخوان فارسی حرف بزنن. مسئله شون، بیچاره ها، گم کردن سابقه و از دست دادن هویت نیست، میترسن از هر چیزی که ایران رو یادشون بیاره، دردی که با هزار مصیبت کاهشش دادن برگرده، نمیدونن میتونن تحمل کنن یا نه…

طناب

زندگی اینجا مثلا راه رفتن روی یک طناب باریکه. فقط یک تلنگر لازمه تا پرت ـشی پایین. یک خاطره، تماس، عکس، پیغام از ایران و گذشته ـت تا جنون دوری و غربت و نوستالژی از درون بخورتت. یا یک خریت منحصر به غرب تا ارتباطتت با «خودت» رو از دست بدی، سخته تعادلت رو حفظ کنی…

میم

دهه اول محرم امسال هم گذشت، چند شب ابتدایی رو نیویورک بودم، مسجد امام علی. تاسوعا و عاشورا هم که مصادف با اخر هفته تعطیلات Thanksgiving شده بود، اتلانتا، مرکز اسلامی فاطمه الزهرا و یک تکیه که برادران مهدوی نامی هر سال بر پا میکنند. امسال دیگه حسرت این نبود که چرا قم نیستم، حسرت بقیه بود که چرا اینجا نیستند! فقط این رو بگم که چیز هایی هست که ادم تا به چشم نبینه سخته باور کنه. متوجه شدم که یک مورد دیگه از لیست «دلایل برگشت به ایران» کم شد، لیستی که داره کوتاه و کوتاه تر میشه…

یک دوشنبه عادی

کلاس فلسفه رو از شب قبل میدونستم نمیخوام برم. صبح حدود ده و نیم با خیال راحت از خواب پا میشم. کابوس ایران میدیدم،‌ کابوس که نیست، یاد و خاطره همه ـست، همش دیداره، وقتی تو اتاقت تو خوابگاه اونطرف دنیا بیدار میشی میفهمی کابوس بوده! دوشی میگیرم و میرم دانشگاه. امروز یک ارایه گروهی مهم دارم. جزوه ای رو که قراره به عنوان بخشی از ارایه تحویل ملت بدیم برای تایید نهایی میبرم پیش استادمون. تغییرات نهایی رو وارد میکنم و تو کتابخونه پرینت میگیرم سیزده تا ازش. وقتی برای نهار نیست. جلسه آموزشی گذاشتن برای انتخاب واحد ترم آینده. جلسه که تموم میشه میرم سراغ Matt سرمشاور (Head Advisor) دانشگاه. بهش میگم میخوام ترنسفر کنم از اینجا، میخوام برم کالیفرنیا یا حالا یه جای دیگه. کمی صبحت میکنیم. برای فردا بعد از ظهر قراری میذاریم. بعد از اون مستقیم میرم کلاس.  کلاس با ارایه گروه ما شروع میشه. بخش اول مال منه. ارایه ـم رو تموم میکنم. به نظر خودم که خیلی خوب بود. دو نفر دیگه توی گروه هم بخششون رو ارایه میدن. در نهایت بحث کلاس میکنیم. موضوع میکشه به ایده آل های آمریکا و رویای آمریکایی (American Dream) که در اصل تم کلاس ما هست. بحث های چالشی (!) و جالبی در میگیره…

بعد از کلاس بر میگردم خوابگاه. هم اتاقیم خوابه. منم میگیرم میخوابم! حدود شش بعد از ظهر یهو از خواب بیدار میشم. کمی طول میکشه تا قشنگ درک کنم کجام و ساعت چنده و ماجرا چیه… یاد بعد از ظهر های پاییزی ایران میوفتم که بعد از مدرسه میگرفتم میخوابیدم، با صدای در خونه بیدار میشدم، پدر دو تا نون سنگک داغ دستش بود، سریع تا مغرب نشده ترتیب نون سنگک ها رو با پنیر تبریز و چای داغ میدادیم، چه صفایی داشت…

سوپرمارکت رو به روی خوابگاهه، پا میشم میرم یه بسته چایی کیسه ای میخرم، بر میگردم میبینم نه شکر دارم نه لیوانی که بذارم تو مایکروفر برای آب جوش، تسلیم میشم، بی خیال چایی،‌ در هر صورت اون صفا رو نمیتونست داشته باشه…

طوفان

لیوان کوچک پر از یخ و کوک (Coke) دستمه، نگاهی به بیرون میکنم. هوا تازه تاریک شده. از انبوه چراغ ها میشه تشخیص داد شهری زیر پای ماست. حدود نیم ساعتی تا خونه راه مونده. حس جالبی بهم دست میده هر بار که یادم میاد “خونه” و نیویورک یکی هستند، اگر بشه یک نصفه-اتاق رو خونه نامید. اینجا میگن “Home is where the heart is”، خونه جاییه که قلب ادم اونجاست. بعد از مدتی اینکه دلت کجاست معنیش رو از دست میده. راضی میشی به اینکه هر جایی که شب سرت رو میذاری رو خونه صدا کنی…

نیویورک دقیقا همون جوریه که میگن، شلوغ، پر سر و صدا، زندگی سریعه، به طرز دیوانه واری، هر بار که میام اتلانتا و برمیگردم حسرت ارامش و زیبایی اتلانتا رو میخورم، تو ذهنم مقایسه میکنم دانشگاه رفتن خودم رو که به این شرح باشه: صبح دیر از خواب پا میشم، سریع لباس میپوشم و بعد از اینکه کلی معطل آسانسور شدم میرسم پایین، تا ایستگاه مترو خط A و C  که حدود سه دقیقه ای پیاده ست میدوم. چند تا پله میرم پایین، کارت میکشم، پله برقی رو یکی دو تا میرم پایین. دو تا ایستگاه بعد پیاده میشم. قطار خط G معمولا تاخیر داره. توی ایستگاه داغ بی صبرانه قدم میزنم تا بالاخره سر و کله قطار پیدا میشه. میپرم بالا. دو تا ایستگاه دیگه باید پیاده شم. دوباره کلی پله. حدود پنج دقیقه تا دانشگاه. در حالی که ملت در سراسر آمریکا، صبح پا میشن سوار ماشین شخصیشون میشن و در حالی که لیوان قهوه توی جا لیوانی ماشینشونه و به رادیوی مورد علاقه شون گوش میدن تا دانشگاهشون رانندگی میکنند! در عین حال نمیتونم از پیاده روی های سه ساعته از خیابان چهاردهم تا پنجاه و دوم منهتن و حس زندگی که توی نیویورک جریان داره بگذرم…

امروز که این پست رو منتشر میکنم یکشنبه ست. شهردار از جمعه وضعیت اظطراری اعلام کرده. نیویورک توی مسیر طوفان Sandy قرار گرفته. سیستم حمل و نقل عمومی از بعد از ظهر امروز تعطیل میشه. ملت غذا و آب ذخیره کردن خونه هاشون. فردا و پس فردا کلاس ها کنسل شدند. همه وحشت زده ـن. شخصا مقدار زیادیش رو مربوط به سوسول بودن آمریکایی ها میدونم. کلا راحت وحشت میکنن. حالا ببینیم چی میشه…

وتن

غربت یعنی تو قشنگ ترین محله های منهتن قدم بزنی به جای اینکه دلت باز بشه، بدتر دلت بگیره. غربت یعنی هر وقت میخوای برای کسی درد دل کنی یه صدایی تو کله ـت بگه: «این که ایرانی نیست، فرهنگ و عقیده و این چیزهای تو رو که نمی فهمه، بی خیال شو!». غربت یعنی خیابون های قدیمی بروکلین که سقفی از شاخه های درخت دارن یاد شمال تهران بندازتت. غربت یعنی یه تلخی پشت همه خنده هات جا بگیره. غربت یعنی به جایی برسی که شاید روزی آرزو ـش رو داشتی ولی همش حس کنی یه چیزی کمه.

بی وتن شدن یعنی حتی دیگه نمیخوای برگردی…

 

امید

تو هواپیما نشستم، قطار فکر راه میوفته، لپ تاپم رو درمیارم و مشغول تایپ کردن میشم…

حس عجیبی نسبت به ترک کردن ایرلند دارم، درسته که مکان مورد علاقه ـم نبود ولی به هر حال یک سال و نیم مدت کمی نیست، حداقل این یک سال و نیم برای من خیلی بیشتر از یک سال و نیم بود. از چند روز پیش هر کاری میکنم، هر جایی میرم، هر چیزی میخرم، یک صدایی تو ذهنم بهم یادآوری میکنه که این آخرین باری هست این کار رو تو ایرلند میکنی، این آخرین باری هست که میری فلان جا، آخرین باری هست که تو ایرلند خرید میکنی و بی اختیار لبخندی روی لبم میاد. شکی نیست که خوشحالم از این “آخرین” ها…

ایرلند که تمام شد، حالا وقت بیشتر فکر کردن به آینده ست، آینده جدیدی که شروعش فرود این پرواز (و دو سه پرواز بعدی تا آتلانتا!) هست. به این فکر میکنم که این چند مدت (بخوانید حدود دو سال) خیلی امید از دست دادم، در کنار خیلی چیز های از دست رفته دیگه. به این فکر میکنم که الان تنها چیزی که برام مونده و دارم با خودم میبرم آمریکا مقداری اندکی امیده که با چنگ و دندان بهش چسبیدم، نمیدونم وقتی این امید ها هم به جمع امید های بر باد رفته بپوندند چیکار باید کرد…

خداحافظی

بالاخره این دوره زندگی مجردی در دابلین به پایان خودش رسید. مدت ها بود بی صبرانه منتظر بودم که لحظه نوشتن این پست برسه. این ده ماه دوره حقیقا عجیبی بود. نمیتونم بگم خوب بود یا بد بود. فقط میتونم تجربه ای شد. تجربه ای مجموعه ای از تجربه های کوچک تر. تجربه هایی که امیدوارم (و تا حدی مطمئنم) باعث میشن دوره دانشجویی تو نیویورک، دوره به یاد ماندنی ای بشه که بعد ها با لبخند ازش یاد کنم. به هر حال این همون چیزی بود که من میخواستم از این چند ماه، میخواستم ببینم چطور میگذره تنهایی، میخواستم اگر سختی و دلتنگی و بی کسی داره حسش کنم، تلخیش تو ذهنم خواهد موند، ولی خب، باید انتظارش رو میداشتم، الان هم پشیمون نیستم. اگر بخوام بگم یک چیز مهم رو تو این ده ماه با عمق وجودم درک کردم، این خواهد بود که پدر و مادر (حفظهم الله) فوق العاده ای دارم.

فردا صبح پرواز دارم به سمت آتلانتا، برای بار سوم، این بار بدون بازگشت. ایرلند در جای خودش مملکت بدی نیست، ولی با سطح توقعات من فاصله زیادی داشت، در حد همین یک.سال و نیم خوب بود، در حدی که سکوی پرشی باشه به سمت یک جای بهتر. ایرلند برای من جایی بود که آزادانه بعضی تجربه ها رو بکنم و بذارم برم، بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم!  نمیدونم آیا باز به ایرلند برمیگردم یا نه و اگر بر میگردم چه وقت خواهد بود ولی تا همیشه ایرلند برای من همین سرزمین “عجیب”، همین “جزیره ابری” خواهد بود…

حقیقت ماجرا این هست که من وقتی این وبلاگ رو درست کردم، افق دیدم محدود بود، بعد از ایرلند رو نمیتونستم ببینم، اسمش رو گذاشتم “جزیره ابری”، که در سطحی ترین نگاه اشاره به جزیره بودن ایرلند و آب.و.هوای ابریش داشت. تفاسیر عمیق ترش به کنار. حالا که ابر ها کمی جا به جا شدند و “آتلانتا” و “نیویورک” و “خدا میدونه بعدش کجا” توی افق دیده میشن، دیگه نمیدونم باید چه کنم، سطحی ترین تفسیر “جزیره ابری” در آستانه بی معنی شدن قرار داره. خیلی زود وبلاگ قالب تیره رنگش رو از دست میده و قراره (بخوانید خوش.بینانه امیدوارم) این جزیره حسابی آفتابی بشه، شاید حتی این جزیره، “جزیرگی” ـش رو از دست داد. فعلا همینجا مینویسم تا ببینیم چی میشه…

در ادامه مطلب یک سری عکس از دابلین هست…

ادامه خواندن خداحافظی

دور سریع…

بعضی وقت ها، یهویی پس از چند روزی زندگی کاملا کسل کننده و خالی از هیجان، یک روز چنان عجیب و غریب میشه که از تعجب وا میمونی، صبح تو مدرسه معلم جغرافی که میبندت کلید میکنه که پروژه ای که سه هفته از موعد تحویلش گذشته و بیست.درصد از نمره نهایی ـه رو انجام بدی، چیزی که دیگه بیخیالش شده بودی، بعد یک سری اتفاقات فوق العاده عجیب و چرند اجتماعی میوفته که خدا رو هزاران مرتبه شکر میکنی که فردا روز آخر مدرسه ـست و دیگه لازم نیست برگردی و با بعضی ها رو در رو بشی، در نهایت متوجه میشی که جلسه آخر کلاس Religion (دین) که کلی بهش امید بسته بودی کنسل شده، از مدرسه میری خونه، معامله اکس.باکست رو نهایی میکنی (از کارهای ترک ایرلند و انتقال به سرزمین فرصت ها!)، بعد با دوستت راه میوفتی پیاده تا خونه شون سه تا محله اون طرف تر، تو هوای نسبتا گرم و تابستونی عجیب ایرلند یک ساعت و نیمی پیاده روی میکنی، اونجا که میرسی دعوتت میکنن داخل و برای شام میمونی، در عین اینکه اونجا هستی یکهویی یک خبر تولد میشنوی!، چند ثانیه بعد دانشگاهت که منتظر پاسخشون بعد از ارسال فرم های ثبت نام بودی با فرم های انتخاب واحد بهت جواب میدن! به اضافه نامه خوش.آمد از دپارتمان روان.شناسی و یک سری چیز ذوق آور دیگه، بعد از شام دیگه دیر میشه، داداش طرف میرسونتت خونه و تو راه از رانندگی و آرامش شب و تجربه دانشگاه و … صحبت میکنید، دلت دوباره هوای رانندگی رو میکنه، میرسی خونه، شروع میکنی به نوشتن، از شدت هیجان دلت پیچ میره، نمیدونی خوشحال باشی از شنیدن همه اون خبر های خوب یا ناراحت فاجعه مدرسه و درد دوری و فکر خواهر زاده ای باشی که کلا وجود “دایی” در زندگیش در بهترین حالت، محدود به تصویر و صوت کامپیوتری خواهد شد.

ابهام

[اخطار: این پست های علمی.تخیلی رو خیلی جدی نگیرید!]

دور بودن از فضایی که آینده ـت رو توش ترسیم میکنی (با توجه به محدوده اختیاراتت)، هم هیجان انگیزه هم در عین حال زوایای منفی داره.

هیجان انگیزه به خاطر اینکه تغییرات بزرگ پشت سر هم میان، تغییراتی که شاید در نهایت به نتیجه ـشون مطمئن نیستی، این آینده رو برات مبهم میکنه، یک ابهام هیجان انگیز. برای من این ابهام وقتی شروع شد که حرف ایرلند اومدن از ایران پیش اومد، من برنامه خودم رو تقریبا ریخته بودم، هنوز انتخاب نکرده بودم، ولی هر دو راه رو تا چندین سال بعدش به صورت برنامه ریزی شده داشتم. تا این یک دفعه همه چی به هم ریخت، در عین حالی که خیلی مشتاق بودم که اون تجربه ها رو پیدا کنم، یه جورایی دچار به هم ریختگی شده بودم، به خاطر اینکه نمی تونستم فرض کنم چند ماه آینده ـم چجوری خواهد بود، خصوصا که پروسه ویزا گرفتن هم کش اومد و هی این چند ماه چند ماه ها بیشتر میشد. گشته بودم تو اینترنت تصاویری از شهر دابلین پیدا کرده بودم که یک تصویر کلی از محیط داشته باشم، یادمه بعد از ظهر ها که از کلاس زبان که تنها راه میوفتادم به سمت خونه (به اون جز وقت هایی که رفیق شفیق باهام بود)، خودم رو فرض میکردم تو مسیر مدرسه تو دابلین (عموما از کنار رودخونه هم مسیر فرضی خونه-مدرسه عبور میکرد! شاید چون اکثر عکس ها از اون طرفها هست) و عذاب میکشیدم از اینکه تصورم از آینده اینقدر محدوده، بگذریم از اینکه آخرش از گالوی سر در آوردیم! بعد ها که اومدم دابلین، چند باری از کتابخونه که میخواستم برگردم خونه، مسیرم رو کمی دور کردم، با کیف مدرسه از کنار رودخونه قدم زنان عبور کردم، فقط به پاسداشت اون خاطرات! چند روز پیش داشتم تو مرکز شهر قدم میزدم، از جلوی پارلمان ایرلند داشتم رد میشدم که یک دفعه همه اون خاطرات ایران هجوم آورد، اون پیاده روی های بعد از کلاس زبان، گزارش های شبکه یک از اعتراضات جلوی مجلس ایرلند. بعد ها اون مسئله رو با آتلانتا پیدا کردم، قبل از اینکه بریم، خونه رو از توی استریت ویو (Street View) گوگل مپ پیدا کرده بودم و خیابون های اطراف رو شناسایی کرده بودم، صرفا به خاطر اینکه بدونم آینده چه شکلی خواهد بود. و بعد تر ها این مسئله با نیویورک، جدای از تحقیقات، دفعه اولی که پام رو گذاشتم تو نیویورک، رفتم بروکلین تا دو تا خیابون پایین تر از خوابگاه دانشگاه که نهایت حد توانم اون شب بود رو دیدم. و حالا هم که قضیه دانشگاه دیگه تقریبا کاملا (!) روشن شده و برنامه تا چهار سال دیگه مشخصه، افتادم دنبال بعدش، دنبال شرایط پذیرش دکتری روان.شناسی دانشگاه های مختلف و رده بندی دانشگاه ها و اینکه بعد از لیسانس تو نیویورک کجای آمریکا برم با صفا تره و شرایط شغلی و الخ. همه اینها یه جورایی سخته اون هم برای آدم امنیت.طلبی مثل من که اگر لحظه ای امنیت فکریم رو از دست بدم از فکر و خیال دیوونه میشم! (گفته بودم روانی خوبی میشم ها:دی) ولی انصافا از طرف دیگه خیلی هم هیجان انگیزه، اینکه بشینی فکرکنی به اینکه کجای عالم میخوای زندگی کنی، همین قدرت انتخاب، هیجان انگیزه. (گذشته از میزان واقعی اختیار! :دی)

دابلین، رودخونه مذکور، صرفا جهت رفع ابهام عکس از من نیست، نمیتونه باشه!، صرفا به خاطر اینکه دابلین ساختمان به این بلندی نداره، بنده هم هنوز به جایی نرسیدم که مبلغ 230 یورو هزینه کنم برای تور هلیکوپتری دابلین! حالا تکنیک و تجهیزات عکاسی به کنار…

از جهت دیگه، این تغییر ها قیمتی داره، نمیخوام وارد بحث های دردناک غربت و دوری و اینها بشم. من تو مدرسه ـمون تو دابلین که میشه گفت بین المللی ترین مدرسه ایرلند هست، تنها نفری بودم که برای دانشگاه به آمریکا فکر کردم. در نتیجه کمکی از هیچ طرفی نبود. هر چی میخواستم بدونم راجع به روند این داستان باید خودم از یک جایی میفهمیدم و تجربه کس دیگه ای نبود که من ازش استفاده کنم. به خاطر همین وقتی تو امتحان SAT دومی که دادم 1560 گرفتم نمی دونستم دقیقا یعنی چی. چیزی که جلوی روم بود مقداری آمار و ارقام بود که نشون میداد من از متوسط آمریکا بالاتر گرفتم، همین. چند ماهی طول کشید تا بفهمم 1560 بیشتر از اون چیزی که من فکرش رو میکردم اعتبار برای من میاره. تا اون چند ماه بگذره من تقاضا ها (Application) رو فرستاده بودم و قبولی ها هم دریافت شده بود و تصمیم هم گرفته شده بود! خداوکیلی شکایتی هم در کار نیست، الحمدلله، همه چی فوق العاده پیش رفت و منم اونجایی که میخواستم قبول شدم. فقط از اونجایی که من کلا استعداد خاصی در پیدا کردن بد ترین و تلخ ترین ابعاد قضایا دارم، مدتیه این فکر و خیال رو پیدا کردم که اگر هاروارد هم اپلای کرده بودم شانس قبولی داشتم، فقط خودم رو دست کم گرفته بودم. کلا از استعداد های منه، تو بهترین شرایط هم چیزی پیدا میکنم برای ناراحت شدن! اینو میخام به رزومه ـم اضافه کنم! :دی در کمک به این قضیه هم همین چند روز پیش از دانشگاه آریزونا که قبلا وصفش رفت، ایمیلی دریافت کردم مبنی بر دریافت یک بورسیه سی.و.دو.هزار.دلاری و پذیرش در دانشکده “؟” (واقعا نمیتونم ترجمه ـش کنم!)(Honors College) که خودشون در وصف این دانشکده گفتند:”دانشکده ای هست که امکانات فوق عادی در اختیار دانشجویان با استعداد از نظر آکادمیک قرار میده، این امکانات شامل کلاس های کم.جمعیت تر و فرصت های مطالعاتی و تحقیقی در کنار اساتید برجسته میشه”، مدرکش هم در نهایت متفاوت با لیسانس های عادی خواهد بود. همه حرف برای این بود که بگم من ایرلند بودم و میخواستم برم آمریکا و بر اساس اطلاعات محدودی که در اختیارم بود مسیرم رو چیدم، اگر آمریکا بودم قضیه کاملا متفاوت بود. در هر صورت این نکته هم قابل ذکر هست که در مجموع همه این روند دانشگاه رفتنم جوری شد که هم درگیر سیستم رقابتی و امتیاز محور ایرلند برای ورود به دانشگاه (Leaving Cert) نشدم، هم در رقابت در ورود به دانشگاه های آمریکا امتیاز و تسهیلات “دانشجوی بین المللی” رو داشتم. یعنی اگر به من بود عمرا نمیتونستم اینجوری برنامه ریزیش کنم! دست اون بالایی درد کنه…