بایگانی دسته بندی ها: شخصی

رســما تابســـتان…

سلام

فصل تابستان برای انواع محصل ها (دانش آموز/دانشجو و غیره) به طور واقعی بعد از اعلام نتایج آغاز میشه، البته در این وسط گروه هایی هم هستن که چنین فرضیه ای در موردشون صدق نمیکنه، اول گروهی که کل بیخیالی پیشه میکنند در طول زندگی، دوم گروهی که میدونن امتحانات رو چطور دادن و تابستانشون محدود به فاصله بین امتحانات و اعلام نتایج هست که هنوز گند نتایج در نیومده، خوش بختانه من جز هیچ کدوم از این دو دسته نیستم، البته هنوز…، به هر حال امروز با ابوی (=پدر) رفته بودیم بیرون، شخصا در نقش راننده (تصور آرزو مانندی که از یازده سالگی داشتم، البته اون موقع فکر نمیکردم گواهینامه ام رو روز تولد هفده سالگیم بگیرم و توی ترافیک پنج شنبه ظهر شهر گالوی در نقش راننده، ابوی رو برسونم دانشگاه! زندگی پر از تغییرات پیش بینی نشده ـست (اسمایلی آدم حکیم و دانا، لطفا!)) ابوی که از دانشگاه اومد بیرون چند تا پاکت نامه دستش بود، از جمله کارنامه بنده که به دفتر کار ابوی ارسال شده بود، بندگان خدا آدرس خونه ما رو هم ندارن!، نتایج بسیار خوب بود،تعریف از خود تلقی نـشه، ها:

بعدش هم رفتیم مدرسه ما که بنده Hoodieـم (که وصفش در بخش "دوم." پست "این روز ها" رفت) رو بگیرم:

تا اونجایی که خودم یادمه گفته بودم "Dark Gray" ولی ظاهرا تعریف عبارت "تیره" در جاهای مختلف دنیا متفاوت هست، حالا اشکالی هم نـــداره اینم رنگش خوبه، نکته مهم در این قضیه، ایده و طرحش هست، همون طور که مشاهده میکنید، جلوی Hoodie، اسم مدرسه و سالی که ما بودیم حک شده و جالب تر از اون پشت Hoodie، مجموعه ای از امضای تمام بچـــه ها:

اگه روی عکس کلیک کنید و نسخه بزرگش رو ببینید، یه مقداری هم وقت صرف کنید، ممکنه عبارت "Ali Noori" رو اون وسط ها ببینید، "علی نوری" اسم خارجکی بنده هست، واقعا یادم نیست که اون روز کذایی که من برای بار اول رفتم تو این مدرسه، به همراه کمیل رفتیم توی دفتر و اسم من به جای "سید علیرضا نوری" شد "علی نوری"، چه اتفاقی افتاد به هر حال منم دیدم بد نیست، واقعا سخته اسم به این سختی داشتن!، خلاصه اسم "Ali" موند روی من و الانم دیگه اگه کار رسمی و جدی نباشه، خودم رو "Ali" رو معرفی میکنم، در رابطه با همین قضیه اسم ها، چند روز پیش موبایلم زنگ خورد (مقدمه: حدودا یک ماه پیش به خاطر شرایط مناسب یه اپراتور موبایل (Meteor) شماره ام رو از اپراتور دیگه (O2) منتقل کردم) تلفن از O2 بود، گفت میخواد با Seyed صحبت کنه (یه توضیح دیگه: توی اسم های ما معمولا سید رو به عنوان اسم کوچیک قبول میکنن و فکر میکنن مثلا علیرضا، Middle name هست، در نتیجه "سید" صدا میکنن) منم هول شدم گوشی رو دادم به ابوی! (اخه هیچکس منو سید صدا نمیکنه!)، در ادامه بگم که طرف زنگ زده بود منت کشی، میگفت 290.00 یورو (اسمایلی تعجب خرکی!) اعتبار تماس بهت میدیم برگرد به O2 ! منم گفتم که من با اون اپراتور دیگه قرار داد 18 ماهه دارم (در واقع ابوی داره!)، در نهایت پرسید قراردادت کی تموم میشه و خداحافظی کرد…

زبان دوم

سلام

آموزش انگلیسی رو از عنفوان جوانی شروع کردم، یه چیزی تو مایه های سنین چهار یا پنج سالگی به صورت غیر رسمی، خصوصا با پشتیبانی آبجی خانم، فرزند ارشد خانواده که بعضا توی برنامه نویسی هاش با اون کامپیوتر نفتی منو شرکت میداد (اسمایلی صبر و حوصله فراوان!)، اولین کلاس زبانی که شرکت کردم مربوط به تابستان هشت سالگیم هست، کتاب Let's Go 1، به غیر از اون کلاس دیگه ای رو توی اون دوران نگذروندم، گذشت و گذشت و من به صورت غیر رسمی با علاقه ای که داشتم کم کم یاد میگرفتم، خـــصوصا بازی های کامپیوتری که راه به راه فحش و بد و بیراه (آرایه سجع!) به سمتشون شلیک میشه تاثیر شگرفی در روند این آموزش غیر رسمی داشت، همیشه توی کلاس انگلیسی مدرسه شاگرد زرنگ و نور چشمی بودم، همینطور گذشت تا سال گذشته، آبان ماه بود، رفیق شفیقم (سابقه دوستی تو مایه دوازده سال، اصلا عجیب!) گیر داد که بیا بریم کلاس زبان و اینها، من هم پدرم بالا سرم نبود که، پدرم رفته بود خـــارجه (!)، گول خوردم و رفتم ثبت نام کردم، استاد رو نمیشناختیم از قبل، ولی از قضا استاد فوق العاده عالی بود که این چند وقته همیشه به یادش بودم و دعاش کردم، خلاصه من هر روز شنبه تا چهارشنبه تو این کلاس شرکت میکردم، همین برنامه ادامه داشت تا زمستان، بعد تا بهار و حتی توی خرداد من این کلاس رو رها نکردم، تا تابستون که دیگه قضیه  دچار بگیر نگیر شد و کم کم تعطیل شد، برنامه ایرلند هم جدی شده بود، گذشت و گذشت تا ما سوار طیاره شدیم و خودمون هم اومدیم خارجــــه، دیگه رفتم مدرسه و مجبور شدم که دانش و معلوماتم رو در عمل به چالش بکشم و به کار بگیرم، مدرسه کمک بزرگی بود، و همینطور لپ تاپ شخصی و اینترنت با سرعت عمیقا رضایت بخشی که نتیجه اش دانلود و تماشای ساعت ها سریال آمریکایی بود، تاثیر عمیقی که دیدن این سریال ها داشت (و هنوز هم داره) غیر قابل انکار هست، دید نسبتا واقعی که به فرهنگ و آداب و رسوم غربی در کنار روزمره و کاربردی ترین شکل زبان در اختیار فرد قرار میگیره از طریق تماشای سریال ها فوق العاده ـست، در مورد خودم اوائل دو سه روزی سریال رو با زیرنویس فارسی نگاه میکردم که مشخصا کمک بزرگی در اون مراحل برای من نبود، خیلی زود فهمیدم که باید خودم رو بکشم بالا، زیرنویس فارسی رو به انگلیسی تغییر دادم، به مرور و خصوصا با کمک زندگی در فضای انگلیسی زبان و درس خوندن خصوصا به سبـک کـــــاملا تشریحی که اینجا مرسومه مشکل فهم مفهوم برام حل شد، مشکل اصلی این بود که نمیتونستم بفهمم چی میگن (مشکل Listening)، طبیعتا روز های آسونی نبود، مدرسه رفتن در این شرایط اصلا آسون نبود ولی خب مشکل در حال حل شدن بود، با سرعت نسبتا رضایت بخشی، در کنار اینها چیزی که خیلی خیلی مهمه در آموزش زبان دوم در سنین بالا (بالای دوازده سال) بعنی اعتماد به نفس رو نمیتونستم کاملا داشته باشم، برام سخت بود ارتباط برقرار کردن، به هر حال مدرسه تموم شد، هنوز نتایج رو نگرفتم ولی فکر میکنم امتحانات خوبی هم دادم، به هر حال تماشای سریال ها همچنان ادامه داشت، "احتیاج"ـم به زیرنویس (انگلیسی) خیلی کمتر شده بود، حتی بعضی وقت ها متوجه میشدم چند دقیقه از یه سریال رو بدون زیرنویس دیدم و حتی متوجه نشدم که زیرنویسی نمایش داده نمیشه! پیشرفت رو میتونستم حس کنم، رادیو و تلویزیون رو خیلی بهتر میفهمیدم، تو همین دوره کتاب آزمون تئوری رانندگی رو خوندم و امتحان دادم، چندین مورد کار رو به صورت تماس تلفنی (تلفن کابوس زبان آموزه!) رفع و رجوع کردم از جمله معامله ماشین که به شدت رضایت بخش بود، چند تا سینمایی هم که در این ایام رفتم به جز مورد اول که یه شکست بود، این پیشرفت رو نشون میداد، تا اینکه بالاخره شروع کردم به سریال بدون زیرنویس انگلیسی دیدن، هیچ مشکلی احساس نمیشد و بسیار لذت بخش بـــود حتی میتونستم املای کلماتی رو میشنوم حدس بزنم و توی دیکشنری چک کنم، حالا کار به جایی رسیده که پدرم ازم برای همراهی توی تدوین کتاب درسی برای دوره فوق لیسانس دعوت کرده، همه اینها خیلی شیرینه، ســخته ولی شیرینه، همین یاد گرفتن و پیشرفته که آدم رو امیدوار نگه میداره و تاثیر عجیبی توی اعتماد به نفس آدم میذاره، فکر اینکه الان من مسئله زبانم تقریبا حل شده خودش کلی انرژی و امیـــد برام داره…

وقتی آدم به این مرحله میرسه دیگه به انگلیسی "فکر میکنه"، بعد وقتی میخواد فارسی حرف بزنه در واقع ذهن میخواد تفکرات انگلیسی رو به فارسی ترجمه کنه تحویل زبــون بده، همون طوری که فارسی فکر کردن و انگلیسی حرف زدن نتیجه مطلوبی نداره، انگلیسی فکر کردن و فارسی حرف زدن هم همینطوره، نتیجه اش عبارت های عجیب و غریب میشه، تپق های مکرر تو حرف زدن میشه، کلمه های انگلیسی وسط عبارت فارسی چپوندن میشه، دقیقا مسائلی که ادم ابتدای راه انگلیسی یاد گرفتن داره، توی زبون مادریش براش پیش میاد، و این کلاس گذاشتن کسی که از خارج اومده نیست، این مســئله ای هست که برای هر زبان آموز جدی پیش میاد، بیایید زبان آموزان بدبخت را مسخره نکنیم! :)

و حالا فکر نوشتن به انگلیسی به سرم زده، به سرم زده شروع کنم کتاب انگلیسی خوندن، کارهایی که قبلا به فارسی میکردم، دوازده جلد داستان دنباله دار خودندن، حالا به انگلیسی انجامشون بدم، علاوه بر لذتی که این کار داره، مهارت نوشتن رو قوی میکنه، من به دنبال این نبودم که به قدری انگلیسی بدونم که بتونم مشکلاتم رو حل کنم، من میخواستم و میخوام (بیشتر میخوام درسته!) به انگلیسی بنویــــسم…

از بیرون که نگاه کنیم یا نگاه کنید، این یه موفقیت بزرگه که البته هست ولی من اینجا با کسانی میرم مدرسه که علاوه بر انگلیسی و زبان ایرلندی، حداقل یه زبان خارجی دیگه مثل فرانسه یا آلمانی رو نسبتا خوب بلد هستن، آدم زود متوجه میشه که هنوز چیز ها برای یاد گرفتن هســــت…

این روز ها…

سلام

شنیده بودیم آدم ها خارج نشین که میشن عوض میشن ها، ولی فکرش رو نمیکردم دیگه اینقدر! دیشب جای همه دوستان خالی مراسم باشکوه چهارشنبه سوری رو در کنار جمع کثیری از ایرانیان منطقه (دو تا خانواده دیگه!) داشتیم. من که شخصا تا حالا از این کارها نکرده بودم، حتی نمیدونستم چه جوری هست این مراسم روح بخش! البته خیلی هم پیچیده نیست ها، من تجربه نداشتم! خلاصه اینکه دیشب از روی آتش پریدیم و دور همی خوش گذروندیم، جای همه خالی…
طبق پیش فرض های من، این مراسم خیلی احمقانه و خرافی هست، ولی خب وقتی آدم با جمعی طرفه که هیچکدومشون اعتقادی به این قضیه ندارن و فقط این رو بهانه ای برای جمع شدن و دور هم بودن قرار میدن، خیلی هم خوبه! شرکت در این مراسمات هم از اوجب مستحباته…

امروز هم توی مدرسه، وقت ناهار، همکلاسی دم در منتظر بقیه بودن، دعوت کردن برای ناهار همراهیشون کنم، منم منت بر سرشون گذاشتم و همراهیشون کردم، توی راه هم یکی از حضار پیشنهاد فرمودند که پُکی به سیگار دست سازشون بزنم! (اینجا سیگار کشیدن توی نوجوان ها به شدت رایجه و خیلی هم حرفه ای هستند، کاغذ و غیره دارن، خودشون میپیچن، البته برای شرائط اضطراری سیگار آماده هم توی جیبشون هست!) و در آخر مجبور شدم به جای ساندویچ هایی که از خونه آورده بودم، سیب زمینی خالی بخورم!

بعد از ناهار هم سر کلاس اقتصاد حرف مراسم های روز st.Patrick (فردا) شد که بعد از فتسیوال های خیابانی، بعد از ظهر ملت مست میکنند میان تو خیابون و …، بحث کشید به مملکت ایران و منم گفتم الکل ممنوعه و ملت شهید پرور ایران الکل که نمیخورن هیچی، خیلی آهنگ ها رو هم گوش نمیدن (به طور رسمی!)، نمی رقصند، حجاب دارن و …، پنج نفر سر کلاس باورشون نمیشد!

یه روز خوب

سلام

امروز بعد از یه هفته تعطیلی دوباره مدرسه ها باز شد (برای ما سال پنجمی ها البته، سال ششمی های بیچاره که کلا تعطیلی ندارن!) و تحصیل علم و دانش از سر گرفته شد!
کلا روز خوبی بود، یعنی میتونست خیلی مزخرف تر باشه!

یکی از اصول روز های خوب، صبحانه خوبه و یه صبحانه خوب (البته یه خرده دیرتر از موعد!) برای یه آدم غرب زدهی تازه به خارج رسیدهی جوگیر مثل من (!) تشکیل میشه از یه قهوه آمریکانو (تازه این اسم ها رو یاد گرفتم، ها!) با مقداری شیر و مقادیری شکر به علاوه کروسان گرم که از بوفه (canteen) مدرسه در ساعت استراحت صبحگاهی (10:40 تا 11) خریداری بشه! (البته بوفه که نمیشه گفت، رســــتــــوران!)

از چیز های دیگه ای که میتونه باعث بشه آدم حس کنه روز خوبی رو در مدرسه داشته و بیاد یه پست توی وبلاگش در مورد اون روز بنویسه، میشه این رو ذکر کرد که معلــم[ـه] زبان انگلیسی (سطح عادی) آدم بعد کلاس نگهش داره، بهش بگه که امتحانت فوق العاده بوده و بهترین نمره رو توی کلاس آوردی (البته بین 4 نفر ایرلندی)، فقط توی کلاس نمیتونستم بگم، به خاطر وضعیت روحی بقیه! اون تکلیفی رو هم که گفتم (انجام دوباره یکی از سوالات امتحان) اصلا نمیخواد انجام بدی، چون مشخص بود که شعر رو کاملا متوجه شدی و این حرفها، و آدم هم بگه نه، انجامش میدم، بالاخره تمرین دوباره ای هست دیگه! (البته ممکنه چند ساعت بعد پشیمون بشه از این کار خودش، ها! ریسکش بالاست)
و ساعت بعدی هم معلم[ـه] اقتصاد برگه اش رو بده به دستش و بگه خیلی عالی بود، [هشتاد و پنج درصد]، و البته هر انسان عاقلی میتونه بفهمه وقتی به چهار نفر از پنج نفر کلاس میگه امتحان رو کلا یه بار توی خونه حلش کنید و به یکی دیگه میگه کاملا مشخصه که کلا باید یه دور دروس قبلی رو بخونی، چه جایگاه احتمالی توی کلاس داره، حتی اگه نورچشمی معلم[ـه] سر کلاس نباشه…
و ساعت آخر هم معلم[ـه] جغرافی، شیرینی و شوکول بیاره سر کلاس و بگه که همه امتحانشون خیلی خوب بوده، گرچه همه برگه ها رو تصحیح نکرده و فردا نمرات و اعلام میکنه…

از اونجایی که زندگی فراز و نشیب زیاد داره، همونطور که عواملی دست به دست هم دادن تا امروز مدرسه روز نسبتا خوبی باشه، عوامل دیگه ای هم میتونن دست به دست هم بدن تا فردا روز مــزخــرفی باشه، برای مثال نتایج دو تا امتحان آخری که بسیار افتضاح بودند، فردا با هم دیگه اعلام میشه!

پا.نوشت:
1. کاملا واضح و مبرهن میباشد که یه روز خوب خیلی چیز های دیگه هم لازم داره ولی اگه قضیه محدود به مدرسه باشه، همین ها کافیه!
2. خیلی یه جوریه دوستان و آشنایان توی ایران همه توی حال و هوای عید میباشند، ما باید با دیدن دعوت نامه سفارت و شوق و ذوق ملت تو فیس بوک و سند تو آل های تبریک تو یاهو، یادمون بیاد که چند روز دیگه تحویل ساله! راستی چند روز دیگه است؟! هیچ وقت دور از این هیاهو نبودم، همیشه توی حال و هوای برنامه ریزی مسافرت اهواز بودیم، به غیر از برنامه فوق عادی «راهیان نور» پارسال…
3. تموم شد دیگه! یه پست به این کوتاهی چقدر پانوشت میخواد مگه!؟

تنهاگردی

سلام

مقدمه اولیه
دوستان مطلعند که من کلا ویژگی های شخصیتی خیلی منحصر به فردی دارم. (خواهش میکنم!) مثلا اینکه مهارت های برقراری ارتباط اجتماعی بسیار ضعیفی دارم، در عین حال به شدت پایبند به دوست و مشتری جمع های دوستانه هستم(در واقع بودم!). مورد دوم این هست که کلا آدمی نیستم که به یه حالت ثابت عادت کنم، اساسا تغییر طلب می باشم (برداشت 30یاسی ممنوعه…) و داشتن یه روتین و برنامه ثابت توی سیستم من نیست! (خیلی جدی نگیرید ها، شوخی-جدی نوشتم!)
حالا با توجه به این مقدمه میخوام اجمالا ماجراجویی تک نفره امروز خودم رو بنویسم، باشد که آیندگان پند بگیرند و این حرفا…

 

ادامه خواندن تنهاگردی

کوتاه از کالج…دو

سلام

با چند تا نکته کوتاه دیگه در خدمت شما می باشم…

کارآمدی
چند روز پیش معلم اقتصادمون، چند تا روزنامه روز با موضوعات اقتصادی مربوط به ایرلند آورده بود سر کلاس، تقریبا 15 دقیقه اول کلاس رو از اون ها میخوند و با درس های گذشته تطبیق می داد و نتیجه میگرفت با کمک بچه ها (چهار تا همکلاسی منظورمه!)، دیگه لازم نیست آدم توضیح بده که چقدر درس قابل فهم میشه و برای آینده آدم به درد میخوره و اینا…، از همه اینها جالب تر اینه که همین ملت از سیستم آموزشی شون مینالن، بندگان خدا خبر ندارن، جا های دیگه دنیا، چه خبره!

ولنتاین
اونهایی که باید بدونن میدونن که امروز، روز ولنتاین بود، تخفیف های گل و شکلات و زهرمار از هفته قبل شروع شده بود، نکته ماجرا اینجاست که امروز بعد از ناهار به طرز مشکوکی بعضی از بچه ها مریض شدن و مجبور شدن برن منزل!

عدد خوندن!
عدد خوندن اینها به شدت عجیب غریبه است، مثلا عدد دو هزار و دویست و سه رو اینجوری تلفظ میکنن (twenty.two-zero-three). به نظرتون عدد 0.5 رو چجوری میخونن!؟ zero-[point]-five؟ O-[point]-five؟ نه خیر، NO-[point]-five…

ادبیات انگلیسی
احمقانه ترین چیزی که اینجا تجربه کردم، اینه که اسم مولانا تو ذهنت باشه، بعد سر کلاس برای خزعبلات انگلیسی که اینا به اسم شعر به آدم قالب میکنن، ابراز احساسات کنی! نه وزنی، نه قافیه ای، نه سری، نه تهی، یه مشت کلمه رو پشت هم چیدن رفته، یعنی من مطمئنا اگه تایپیست شانسی Enter میزده و میومده خط پایین، هیچ کس نمیفهمه! از حق تگذریم بعضی تشبیه ها و فضا پردازی های واقعا قشنگی هم به کار بردن، ولی کلا اسمش رو نمیشه شعر گذاشت، نهایتا یه نوشته مؤدبانه!
امروز میخواستم یه نمونه شعر رو با توضیحاتی که خودم سر کلاس نوشتم براتون آپلود کنم، کلاسور اشتباهی آوردم، فردا ان.شا.الله!
الوعده ظاهرا وفاء:

[برای نمایش در نسخه بزرگتر کلیک کنید:]

پا.نوشت:
یک.
یه عالمه نکته یادداشت کرم ولی حس میکنم برای خواننده خیلی بی مزه به نظر خواهند اومد، بی خیالشون شدم!
دو. بابت عدم حضور این چند مدت هم ببخشید،لطفا! کارهای مدرسه شدیدا سنگینه، حسش هم نبود!

اینجا هم،…

سلام

چند لحظه تصور کن، Put your feet in my shoes (خودت را جای من بگذار)،توی یک محیط کاملا متفاوت هستی، مهم تر از آن، جدید هم هستی، یک آخر هفته عادی، یک، شنبه مثل همه شنبه ها، صبح دیر از خواب بیدار میشوی، خیلی سرحال نیستی، شب قرار است اولین مجلس روضه ات را در محیط جدید و متفاوت تجربه کنی، در طول روز اصلا حتی فکرش را هم نمیکنی!، پسر و داماد صاحب خانه میایند دنبال خودت و خانواده ات برای رفتن به مجلس، مجلس با حدیث کسا شروع میشود، پدرت سخنرانی میکند، اواخرش از پاسخ ائمه به سوال «امیدوار کننده ترین آیه قرآن چیست!؟» میگوید، میخواند:

«وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰ» ضحی-5

و توضیحش میدهد که خدا دل پیامبرش را آرام میکند،"نگران امتت نباش، آنقدر از آنان بر تو ببخشم که راضی شوی"، حدیثی را ضمیمه اش میکند، حس میکنی…

وقت شام است، غذای پاکستانی را میکشی توی بشقابت و میای کنار تقریبا هم سن و سال هایت، پسر صاحب خانه و یکی از بچه های ایرانی همان محیط جدید، طبق معمول باب شوخی باز است، شام تمام میشود، تو میمانی و پسر صاحب خانه، سر حرف را باز میکند، ازت حرف میکشد، برایت حرف میزد، حیرت میکنی، انگار همه چیزت را میداند، حیرت میکنی، از تـقوایش، از اینکه چنین شرایط مالی فوق العاده ای دارد و این طور است، حتی حسودی ات میشود، حس میکنی…

یاد حرفی از بزرگی میافتی، که با شاید و اما برایت وجود چنین کسی (یا کسانی) را پیش بینی میکرد، بشارتت میداد، نمی فهمیدی عمقش را، حس میکنی…

کوتاه از کالج…یک

سلام

سر.نوشت: این اولین پست از این سری نوشته هاست (اسم خوب پیشنهاد کنید، لطفا!)، نوشته های کوتاه از وقایع مدرسه…

کلمه بین المللی «ننه!»
امروز تو اولین جلسه کلاس سطح عادی (Ordinary Level) زبان انگلیسی (همه دروس در دو سطح عرضه میشه، سطح بالا سخت تره ولی امتیازش هم برای ورود به دانشگاه بیشتره)، داشتیم امتحان سال گذشته رو بررسی میکردم، بحث نوشتن نامه غیر رسمی پیش اومد و اینکه مادربزرگ رو دوستانه چی صدا میکنن، آخر کار یکی از چهار تا دانش آموز حاضر گفت «نَن»، معلم هم تایید کرد!

 پیر شدم!
یکی از آشناهای اینجا قبلا گفته بود من فکر میکردم 18-19 سالت باشه! امروز هم معلم اقتصادمون ازم پرسید که چند سالته؟ (یه بحثی بود تو کلاس!) گفتم:شونزده، گفت:«سنت بیشتر به نظر میاد!»
قبلا برعکس بود…پیر شدم!

خیلی بی تجربه ای
هفته پیش برای بار اول رفتم از بخش خوردنی های داغ کافه مدرسه (اسمش اینه: Cafe 13) یه چیزی بخرم برای صبحانه، کروسان (تصویر) و شکلات داغ (تصویر) سفارش دادم، کروسان رو که گرم نگه میدارن، گذاشت توی کاغذ و داد دستم، بعدش هم یه لیوان رو باز کاغذی شکلات داغ بهم داد، از اونجایی که دست بچه ها دیده بودم که در داره لیوان هاشون!، نگاه کردم و در ها رو پیدا کردم، یه سری در پلاستیکی (تصویر و تصویر) گذاشتن روی میز که بعد از اینکه شیر و شکر رو در صورت تمایل بهش اضافه کردید و همش زدید، ببندیدش که نریزه (تصویر)، تازه مقوا هم هست که دورش بگیرید یه وقت دستتون اوخ نشه!(به این تصویر و مقوای دور لیوان دقت کنید) (خیلی سوسولند!)، اون موقع که نمیدونستم تلخه! فقط در رو برداشتم و گذاشتم روش، از اونجایی که کاپشن و پاکت کروسان دستم بود و یه خرده هول بودم، همون جوری در رو محکم نکرده رفتم طرف میز حساب کتاب، یه خانم مسنی هست که حساب کتاب میکنه، متوجه شد که در لیوان محکم نشده، تذکر داد که حواست باشه نریزه روت، منم همونجوری با دست پر خواستم سفتش کنم، نشد، یه کم که تلاش کردم، دید نمیتونم، خودش دست به کار شد و سفتش کرد، بعدشم با یه لحنی که تجربه ازش میبارید گفت:«!you are so gentle» یعنی خیلی جوونی، خیلی بی تجربی ای، خیلی بچه ای، خیلی …

تلویزیون، پنجاه سال پیش!
معلم زبان انگلیسی سنش نسبتا بالاست، تعریف میکرد از تلویزیونی که پنجاه سال پیش دیده (سال 1956 فکر کردم!) میگفت بعد از ظهر که برنامه اش تموم میشد، مجری میگفت:«Good Evening» همه تو خونه با احترام جواب میدادن:«Good Evening»، بعد هم در تلویزیون رو میبستن که اونایی که توی تلویزیون هستن، تو خونه رو نبینن!

مدرسه…

سلام

سر.نوشت: بابت این تاخیر چند روزه معذرت میخوام، نه اینترنت درست و حسابی نداشتیم، نه وقتی از مدرسه می اومدم وقت و توان نوشتن رو داشتم، حالا الحمدالله اینترنت خونه مون وصل شده، امیدوارم بیشتر بتونم بنویسم!

تــوجـــه: از اینجا به بعد وبلاگ از اونجایی که من بیشتر وارد اجتماع اینجا میشم و خصوصا با توجه به مختلط بودن مدرسه ای که من میرم، احتمالا مسائلی گفته بشه که ممکنه به نظر شمای خواننده، ضدفرهنگی، زیادی رک یا …، باشه، گفتم که کلا بدونید، اگه احساس مشکل میکنید، نــخونید!

دوشنبه، روز اول مدرسه
اینجا مدرسه ها بعد از تعطیلات سال نو، روز 10 ژانویه باز میشن…منم قرار بود رسماً مدرسه ام رو از همون تاریخ شروع کنم…
هنوز خونه ای برای اجاره پیدا نکرده بودیم و محل سکونت همون خونه موقتی مرکز شهری بود که از اول سفر اونجا بودیم، با اینکه شب قبلش از شدت هیجان اصلا خواب درستی نداشتم، صبح تقریبا زود بیدار شدم و سریع راه افتادم، مسیر فقط حدود 7 دقیقه پیاده بود، حدود 25 دقیقه زودتر از شروع کلاس ها تو مدرسه بودم! (دوستان میدونن چقدر از من بعیده!)، مسقیم رفتم سمت دفتر منشی ها، همین که در زدم و رفتم تو، بدون اینکه هیچی بگم، خودش برنامه درسیم رو داد دستم، منم تشکر کردم و اومدم بیرون، برای زنگ اول مطالعه داشتم، رفتم طبقه سوم، نمیدونستم کدوم سالن مطالعه باید برم (طبقه سوم مدرسه اتاق معاون مدرسه است و یه اتاق فتوکپی و دو تا سالن مطالعه، که بچه ها به ترتیب اسم تقسیم شدن بین اون دو تا سالن، البته یه اتاق کمد (Locker) هم هست!)، یه چیزهایی از حرف های کمیل یادم بود، بر همون اساس رفتم تو سالن غربی، هنوز 15 دقیقه ای به شروع زنگ (ساعت 8:45 صبح) مونده بود، رفتم نشستم یه نگاه دقیق تری به برنامه درسی کردم دیدم همش قر و قاطیه! این همه ما اون روز با مدیر مدرسه چک و چونه زدیم، آخرش Biology(زیست شناسی) و Physics(فیزیک) و Chemistry(شیمی)و اینها گذاشتن، گفتم حالا زنگ دوم فیزیک رو هم میرم، بعد تو زنگ تفریح 20 دقیقه ای بین کلاس دوم و سوم، میرم به منشی میگم!1 خلاصه گذشت و زنگ شروع شد، یکی از معلم ها هم اومد و لیست رو دست به دست کردن که هرکسی جلوی اسم خودش رو امضا کنه که بگه حضور داشتم، من اسمم تو لیست نبود! گفت اسمت رو ته لیست بنویس، منم اسمم رو ته لیست کنار بقیه اونهایی که اسمشون توی لیست نبوده نوشتم،(بعدش فهمیدم که من اصلا باید توی اون یکی سالن مطالعه باشم!) زنگ مطالعه، همه واقعا داشتن مطالعه میکردن به جز موارد قلیلی که یواشکی اس.ام.اس میزدن (گوشی به طور کلی آزاده، فقط تو کلاس و سالن مطالعه نباید استفاده بشه یا صدا کنه!) یا یکی رو دیدم که چرت میزد بنده خدا!، ولی من هیچی برای مطالعه نــداشتم! دفترچه یادداشتم رو درآوردم و پیش نویس همین متن حاضر رو نوشتم. هرجوری بود زنگ رو به آخر رسوندم، خواستم برم کلاس فیزیک دیدم نوشته کلاس 2.5 (یعنی طبقه 2، کلاس 5)، تا اونجایی که یادم میودم، کمیل که داشت ساختمون مدرسه رو توضیح میداد هر طبقه چهار تا کلاس داشت و کلاس 2.5ـی وجود نداشت! تو راهرو از یکی پرسیدم، نمیدونست!، یکی دیگه هم که صدامون رو شنید گفت کلاس 2.5 نداریم! ولی یکی دیگه متوجه شد که میدونست! اومد راه رو نشونم داد، وسط اتاق کمد ها (یه اتاقه که کمد های شخصی بچه های توشه) یه در بود به سمت بخش پشتی ساختمون، اون بخش که دفتر مدیر هم توشه کلا فرش قرمز پهنه و حسابی باکلاسه! رفتن بی دلیل بچه ها هم ممنوعه!، خلاصه کلاس 2.5 و 2.6 هم پیدا شدن، تو همین گیر و دار، به Louise برخوردم، این خانم سرگروه سال پنجمه (
5th Year Head)، اونم بدون اینکه من چیزی بگم منو شناخت، خودشون معرفی کرد و پرسید برنامه ات چطوره؟ منم گفتم که کلا قر و قاطه! گفت باید بری با فلانی (معاونـ[ـه] مدرسه) صحبت کنی، منو برد دفتر معاون و خودش برگشت، معاون نبود، پشت دفترش یه پسر دیگه هم منتظرش بود، وقتی اومد اول پسره رفت تو بعدش هم من رفتم و با هم برنامه درسی رو از اول چیدیم، همونجا پرینتش گرفت و داد دستم، دیدم که ای دل غافل، زنگ اول Business (تجارت) رو از دست دادم، چهارتا مطالعه هم پشت سر هم توی دوشنبه دارم! میخواستم سرم رو بکوبم رو به دیــوار! دوباره رفتم تو سالن مطالعه، تا زنگ تفریح شد، نمیدونستم باید چکار کنم، کمیل رو هم ندیده بودم، راه افتادم به سمت غذاخوری پایین، تو جاهای مختلف مدرسه نمایشگر های LCD گذاشتن که پیام های مختلف نشون میده، اون روز پیام خوشآمد بود و برنامه یه کلاس خاص، رسیدم پایین، تو کف صف طولانی غذاهای داغ (انواع کروسان و دونات و نون های مختلف و نوشیدنی های داغ برای صبحانه!) بودم که یه دفعه یکی از بچه های سال پنجم اومد گفت: تو این جدیده هستی!؟ بهش گفتم:بلی! گفت که من Katy هستم و اسمت چیه و بیا بریم پیش بچه ها، منم راه افتادم رفتیم تو غذاخوری، بچه ها اکثرا بودن، گرچه من اون موقع اسم هیچکس رو یاد نگرفتم، سریع یه سلام و علیکی کردم، تا دیدم حواسشون نیست، اومدم دنبال کار خودم! برگشتم تو سالن مطالعه، کمیل و احمد و نور (هندی) اونجا بودن یه کمی حرف زدیم تا زنگ خورد، دو تا مطالعه مونده به ناهار رو هم به سختی گذرونم، وقت ناهار یه کمی فکر کردم، دیدم از شرایط باید نهایت استفاده رو ببرم، همونطور که گفتم محل سکونت موقتیمون مرکز شهر بود، سریع راه افتادم به سمت خونه، خیلی سریع نماز خوندم و ناهار (آش) خوردم و برگشتم مدرسه!

وسط.نوشت: خدا بیامرزه پدر استاد زبانمون توی قم، آقای نوری رو، چقدر اون روز یاد خودش و چیزهایی که یادم داده افتادم و دعاش کردم!

دوباره مطالعه داشتم (طبق برنامه اخریش بود، دو تا زنگ بعدی کلاس بود!)، تا قبل از شروع کلاس یه کمی با نور صحبت کردم، حدود 10 دقیقه ای از وقت مطالعه گذشته بود که معلمه، اومد سراغم، از وضعیتم پرسید، بهش گفتم جدیدم (میدونست!) و برنامه ام رو بهش نشون دادم، گفت من جغرافی درس میدم (زنگ آخر دوشنبه) اگه بخوای میتونم جزوه امروز رو بهت بدم که مطالعه کنی، بیکار نباشی، اینجوری! منم بهش گفتم آره، خیلی خوبه و این حرفها! اون ساعت مطالعه رو به خوندن جزوه مشغول بودم، متنش برام قابل فهم بود ولی همه کلمات رو متوجه نمیشدم، با حدس زدن بعضی کلمات میتونستم بفهممش، راجع به رودخونه ها بود…زنگ که تموم شد با کلی شوق و ذوق رفتم کلاس 2.6 که اقتصاد داشتم (Economics)،(بچه های این کلاس 5 نفر هستن!) به دبیر سلام کردم، گفت باید دانش آموز جدید باشی، گفتم بلی، خودمم، این جمله رو گفت:«!What a terrible day to start»«چه روز افتضاحی برای شروع کردن!» بعدم گفت که میخوام امتحان بگیرم، برو سالن مطالعه، چهارشنبه میبینمت! دیگه واقعا اعصابم به هم ریخته بود، دست از پا دراز تر برگشتم سالن مطالعه، معلم جغرافی با تعجب اومد جلو، قضیه رو بهش گفتم و رفتم نشستم، به سختی اون ساعت رو هم تموم کردم تا بالاخره کلاس جغرافی شروع شد…
کلاس و درس رو خیلی بیشتر از انتظارم میفهمیدم، خیلی خوش گذشت، روش آموزش واقعا جالب بود، اول از روی جزوه2 خوند، بعد چند بار نکات کلیدی رو با کمک بچه ها مرور کرد، یه Diagram (نمیدونم چی میشه، شکل گرافیکی مثلا!) هم باید توی جای معین شده تو جزوه می کشیدیم(از روی کتاب)، بعد هم گروه تشکیل داد، 10 تا سوال گفت از چیزهایی که درس داده بود برای گروه های 2-3 نفری که با هم حل کنن…بعد از کلاس مستقیم راه افتادم به سمت خونه…

سه شنبه صبح هم زنگ اول مطالعه داشتم، روز رو با اعتماد به نفس بالایی شروع کردم، فضا کمتر برام غریبه بود، توی سالن مطالعه مشغول تحلیل و بررسی درس جغرافی دیروز بودم و با کتابش که شب قبل خریده بودم، مطابقت میکردم، واقعا داشتم لذت میبردم از درس خوندنم… یه دفعه سرم رو بلند کردم، دیدم خورشید بعد از مدت ها از پشت ابر اومده بیرون و کتابخونه رو روشن کرده…لیست حضور و غیاب که اومد، دیدم اسمم ثبت شده…

روز های بعدی با کلاس های متنوع، نکته های ریز و درشت خیلی جالبی داره، اما همه چی نوشتنی نیست، ولی احتمالا گزیده هاش رو بنویسم…

پاورقی:
یک1: بین بعضی از کلاس ها فاصله زمانی نیست، باید سریع از کلاس اولی بیای بیرون، خودت رو برسونی به کلاس بعدی! سیستم کلاس ها هم مثل دانشگاهه، یعنی یه هر دانش آموز یه برنامه زمانی داره، بهش میگه مثلا دوشنبه ساعت فلان تا فلان، مثلا اقتصاد داری، کلاس 2.3، این کلاس 2.3، نه مخصوص اقتصاده، نه مخصوص بچه های یه سال خاصه، نه حتی اختصاصی معلم اون درسه، فقط یه کلاسه که توی ساعت مشخصی اقتصاد توش برگزار میشه، ممکنه بعدش فیزیک باشه تو اون کلاس! (یه سری کلاس ها هم مثل اتاق پیانو، کارگاه ساختمان، آزمایشگاه شیمی اختصاص به یه درس خاص دارن) در کنارش برنامه شما به تناسب عناوینی که برمیدارین تنظیم میشه، یعنی همه بچه های سال پنجم با هم نیستن، حتی ممکنه دو نفر از یه پایه یه درس رو بردارن ولی با هم نباشن، به خاطر برنامه بقیه درسهاشون! (امیدوارم متوجه شده باشید!)

مدت هر کلاس هم روی کاغذ 55 دقیقه است و عملا 45 دقیقه مفید داره.
 

برنامه دوشنبه تا پنج شنبه به این شکله:
دو تا کلاس صبح پشت سر همه (8:45 تا 10:40)
تفریح 20 دقیقه ای (10:40 تا 11)
دو تا کلاس دیگه (11 تا 12:50)
یک ساعت ناهار (و احیانا نماز!)(12:50 تا 1:50)
سه تا کلاس پشت سر هم (1:50 تا 3:45)
و کلاس ها تمام میشه…
برای همه غیر از من که بعد از کلاس ها میام خونه(فعلا)، یک ساعت و نیم وقت به قول خودشون وقت چاییه (4:45 تا 6)
بعدش هم دو ساعت و نیم مطالعه است. (6 تا 8:30)

 

برنامه جمعه هم این مدلیه:
سه تا کلاس صبح پشت سر هم (8:45 تا 11:45)، استراحت 45 دقیقه ای (11:45 تا 12:30) و بعدش هم دو تا کلاس (12:30 تا 2:30)

 

شنبه و یکشنبه هم کلا تعطیله!
در ضمن خروج از مدرسه در همه ساعات تفریح و ناهار و چای بلامانع است!

دو2: متن های درسی، جزوه های چند صفحه ای هست که به مرور به دانش آموز داده میشه و بعضا در کنارش کتاب درسی هست. کتاب هم فوق العاده گرونه (مثلا من کتاب جغرافی رو 35.00 یورو خریدم…!)

پانوشت:
1. دوستام توی صدرای قم دارن میرن مشهد، منم دلم میخواد خب!
2. یه کم خیلی قاطی کردم، دعا کنید…
3. چه خبرا!؟
4. کلا انتقادی پیشنهادی چیزی دارید درباره نوشتنم یا هرچیز دیگه ای بنویسید، واقعا از نظراتتون استفاده میکنم، بدون تعارف میگم، هــا!
5. اگه سوالی هم درباره هرچیزی دارید، بگید با کمال میل جواب میدم…!

اولین روز مدرسه

سلام

امــروز رفتــم مدرسه!

کوتاه درباره Yeats College:
تو این مملکت ظاهرا اکثریت قریب به اتفاق مدارس دولتی، باکیفیت و رایگان هستند، مثلا تو این شهر گالوی فقط یک مدرسه خصوصی (غیرانتفاعی – Private School) وجود داره که شهریه بسیار سنگینی هم داره و مخصوص خرپول های درسخونه، من هم به دلیل قوانین مربوط به مهاجرین و نوع ویزایی که به ما دادن توفیق اجباری پیدا کردم تا بین این قــوم باشم، به هر حال حالا من اینجام، تو مدرسه خصوصی ای که حدود 12 نفر مسلمون داره و 2 نفر شیعه!

اینجا هنوز مدرسه ها باز نشــده، به صورت رسمی، فقط مدرس هایی مثل Yeats که اسم و رسمی دارند دوره های مرور و بررسی میذارن قبل از شروع کلاس ها برای دانش آموز های خودشون (مجانی!) و بقیه مدارس (پــولی!)، در نتیجه مدرسه بازه.

بازدید از مدرسه:
با کمیل* قرار گذاشتم، ساعت 1:30 دقیقه، از شدت هیجان ساعت 1:20 اونجا بــودم (دوستان میدونن که چقدر از من بعیــده!)
، چند دقیقه ای از یک و نیم گذشته بود که کمیل زنگ زد، جلوی در مدرسه بود، رفتم جلو، برای اولین بار حضوری هم دیگه رو دیدیم، سلام علیک کردیم و رفتیم داخل مدرسه، مدرسه یه ساختمون خیلی کوچیکه (تقریبا تو مایه های صدرای خودمون!) تقریبا مرکز شهر، با نمای قدیمی ولی فوق العاده مدرن و به روز، دفتر منشی ها رو نشونم داد، اتاق Locker ها (کمد فلزی شخصی!)، غذاخوری و کافه، اتاق عبادت، کلاس ها و …، توی راه پله دو تا از رفیقاش رو دیدم، احمد و یکی دیگه (اسمش سخته!)، هر دو مسلمان ولی سنی، با هم رفتیم توی یکی از کلاس های خالی نشستیم، تقریبا 20 دقیقه ای به حرف زدن گذشت، یه دفعه یکی از کله گنده های دفتر اومد تــو (کمیل گفت چکاره است ولی من یادم نیست!) کمیل من رو معرفی کرد، خانمه یادش بود که قضیه چیه، ازمون خواست بریم پایین دفتر مدیر که ازش Time Table (جدول زمانی کلاس ها) بگیریم و یه سری از این کارها، رفتیم سراغ منشی ها، یه نامه بهم داد و گفت که باید نیم ســاعتی منتظر بمونید، با کمیل رفتیم توی غذاخوری خالی نشستیم، راجع به غذای حلال و وقت های بیکاری مدرسه و این چیز ها صحبت کردیم، بقیه وقت رو هم روی مبل های پشت دفتر منشی ها به حرف زدن گذروندیم، این نیم ساعت مدیر تقریبا یه ساعت و نیم شد! بالاخره منشی اومد و گفت برید اتاق مدیر، رفتیم اونجا، مدیر استقبال کرد و کلی تحویل گرفت، آدم میان سالیه، خیلی سرحال و فعال! و به شدت طرفدار تکنولوژی Apple (روی میز کارش MacBook Pro, iPad, iPhone به چشم میومد!) با هم درس هایی رو که میخوام بگذرونم مرتب کردیم، آخرش هم یه امضا گرفت که پسر خوبی باشم و درسامو خوب بخونم، دقیقا مثل همه مدارس خاص (از صدرای قم بگیر تــا Yeats College تو بلاد کـفر!)، از دفتر که اومدیم بیرون با کمیل خداحافظی کردم و پیاده اومدم به سمت خــونه…

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

*: سیّد محمد کمیل جعفری، اولین رفیق انگلیسی زبان من، البته همین امروز ملاقات حضوری داشتیم؛ ولی خب شباهت های بزرگی مثل شیعه بــودن و داشتن بعضی تقیدات که من توی مسلمون ها و حتی شیعه های اینجا ندیدم، این رابطه رو محکم میکنه. سال آخر دبیرستان توی Yeats Collegeدرس میخونه (یه سال بالاتر از من)… [ملیت: پاکستانی؛ زبان: انگلیسی]

پا.نوشت:
1. امروز چهارشنبه بــود!