بایگانی دسته بندی ها: شخصی

شب های دانشجویی

ساعت یازه شب به وقت تابستانی شرق آمریکا/کانادا (EST):
شام رو میخورم، آشغال ها رو میبرم میذارم توی اتاق زباله ها، برمیگردم تو اتاقم، قبل از اینکه فکر خواب به سرم بزنه میرم سر میزم…

Edit photoموسیقی وطنی، کتاب و دفتر پخش و پلا روی میز، نور چراغ سفید چراغ مطالعه، یه طرح مقاله ای (Paper Outline) که حجمش دو برابر حداقل شده و هنوز تکمیل نیست!، سال ها آینده ـی مشابه این پیش رو…

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

IMG-20130311-WA0002اینم برف جمعه گذشته نیویورک، الان هوا یهویی بهاری شده، هفت هشت نفر کشته و زخمی داده… :)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پا.نوشت: عکس ها رو از اینترنت نگرفتم. (خودم گرفتم!)

 

فکرش…

سلامتی همه اونهایی که از هر مربوط به ایران و ایرانی فراری ـند. نه موسیقی ایرانی گوش میدن، نه غذای ایرانی میخورن، نه دنبال بقیه ایرانی ها میگردن، نه فیلم ایرانی تماشا میکنن، نه اخبار ایران رو گوش میدن،‌ نه اصلا دیگه میخوان فارسی حرف بزنن. مسئله شون، بیچاره ها، گم کردن سابقه و از دست دادن هویت نیست، میترسن از هر چیزی که ایران رو یادشون بیاره، دردی که با هزار مصیبت کاهشش دادن برگرده، نمیدونن میتونن تحمل کنن یا نه…

آخر ترم

تمام کودکیم خواهر های خودم رو دیدم که رفتن دانشگاه. پدرم رو دیدم که آخر ترم برگه تصحیح میکرد و «تحقیق» های أبکی دقیقه نودی و بعضا وقت اضافه ای رو بررسی میکرد. دوست و آشنا ها رو دیدم که از خوب و بد خوابگاهشون میگفتن. میشنیدم از دو سه تا امتحان توی یک روز آخر ترم. از شب امتحان جزوه کپی کردن ها. منم که کلا قوه تخیلم از کنترل جن و انس خارجه همش خودم رو توی اون شرایط میذاشتم و بی صبرانه منتظر بودم تا «بزرگ» بشم…

حالا ترم اول داره تموم میشه. ترم اول دانشجویی خودم. همونطور که احتمالا حدس زدید تجربه یه مقداری متفاوت هست. ولی خب ماهیت دانشجویی تقریبا همونه. چهار دستگاه «مقاله» (Paper) عقب افتاده جامعه شناسی داشتم در عرض دو روز به پیش.نویس نهایی رسیدند! یک پروژه روانشناسی مونده تا دو هفته دیگه. مقاله فلسفه رو خوشبختانه هفته قبل تحویل دادم رفت پی کارش. امتحان ها کلا به کنار…

امروز صبح:
امتحان روان.شناسی رو زودتر تموم کردم. توی کتابخونه نشستم پشت یکی از آی.مک های عظیمی که طبق گزارش ها دانشگاه همین امسال خریده. حسابی مشغول زیر و رو کردن وبسایت دانشگاه کالیفرنیا – ارواین (UC Irvine) و خیال پردازی هستم. میشنوم که کسی اسمم رو صدا میزنه، بر میگردم مبینم استاد فلسفه مون بالا سرم وایسا. مقاله ـم رو بهم بر میگردونه. با تعجب تشکری میکنم و میره. صفحه آخر رو نگاه میکنم. نوشته: “استدلال هایی که آوردی بر علیه دستورالعمل های رفتاری (Speech Codes) در دانشگاه ها خیلی خوب هستند و دیدگاه های مخالف رو هم جواب دادی: A.” (عنوان درس «هنر فکر کردن» هست، اکثرش منطق و مغالطه و اینجور چیزهاست.)

هفته گذشته رفتم دفتر گروه، با سه تا مدیر گروه همزمان جنگ و دعوا که آقا و خانم های محترم بذارید من ترم آینده سه تا واحد اضافه بردارم. قضیه از این قرار هست که ما تصمیم همایونیمان برای نقل مکان کردن از این این دانشگاه و کلا نیویورک به دانشگاه دیگری و ایالت دیگری جدی تر شده. ولی خب ترنسفر به این سادگی نیست و معمولا واحدهایی هستند که دانشگاه مقصد قبول نمیکنه و اگر من بخوام عقب نیوفتم باید شش واحد اضافه تر از حالت عادی بر دارم تو دو سال اولٍ  قبل از ترسنفر که جای خالی رو پر کنه. حالا اساتید مشاور ما مخالفند که من این ترم بهار هجده واحد بردارم به جای پانزده تا. حالا هی از من توضیح که بابا «فلسفه.تاریخ.مطالعات کلاسیک ۱۵۷» در طول ترم کلاس نداره، مطالعه مستقله و بحث آنلاین. آخر ترم که  دو هفته کلاس در یونان برگذار میشه، بخش اعظم یادگیری و ارزشیابیش انجام میشه.   یکی از اساتید که خیلی هم مخالف نبود فرمود که «فلانی [بنده] که مشکلی نداره وایسه جلوی کلاس حرف بزنه! کلاس «سخنوری» براش بار زیادی نخواهد بود. کلاس های روانشناسی رو هم که نمیشه بر نداره.بذاریم بنده خدا کارش رو بکنه.» خلاصه اینکه ترم آینده شش تا کلاس دارم… [ببینید کار دنیا به کجا رسیده که کسی حرف زدن جلوی جمع رو از توانایی های من میشمره!!!]

پانوشت:
– همینجا میخوام تشکر کنم از همه دلهای پاک و روان های آرامی که پست قبلی رو خوندن و برداشت های وحشت.بارشون از اقساط نقاط کره خاکی به دست بنده رسید! خیلی باحالید… :) نه٬ وجدانا!؟

طناب

زندگی اینجا مثلا راه رفتن روی یک طناب باریکه. فقط یک تلنگر لازمه تا پرت ـشی پایین. یک خاطره، تماس، عکس، پیغام از ایران و گذشته ـت تا جنون دوری و غربت و نوستالژی از درون بخورتت. یا یک خریت منحصر به غرب تا ارتباطتت با «خودت» رو از دست بدی، سخته تعادلت رو حفظ کنی…

میم

دهه اول محرم امسال هم گذشت، چند شب ابتدایی رو نیویورک بودم، مسجد امام علی. تاسوعا و عاشورا هم که مصادف با اخر هفته تعطیلات Thanksgiving شده بود، اتلانتا، مرکز اسلامی فاطمه الزهرا و یک تکیه که برادران مهدوی نامی هر سال بر پا میکنند. امسال دیگه حسرت این نبود که چرا قم نیستم، حسرت بقیه بود که چرا اینجا نیستند! فقط این رو بگم که چیز هایی هست که ادم تا به چشم نبینه سخته باور کنه. متوجه شدم که یک مورد دیگه از لیست «دلایل برگشت به ایران» کم شد، لیستی که داره کوتاه و کوتاه تر میشه…

یک دوشنبه عادی

کلاس فلسفه رو از شب قبل میدونستم نمیخوام برم. صبح حدود ده و نیم با خیال راحت از خواب پا میشم. کابوس ایران میدیدم،‌ کابوس که نیست، یاد و خاطره همه ـست، همش دیداره، وقتی تو اتاقت تو خوابگاه اونطرف دنیا بیدار میشی میفهمی کابوس بوده! دوشی میگیرم و میرم دانشگاه. امروز یک ارایه گروهی مهم دارم. جزوه ای رو که قراره به عنوان بخشی از ارایه تحویل ملت بدیم برای تایید نهایی میبرم پیش استادمون. تغییرات نهایی رو وارد میکنم و تو کتابخونه پرینت میگیرم سیزده تا ازش. وقتی برای نهار نیست. جلسه آموزشی گذاشتن برای انتخاب واحد ترم آینده. جلسه که تموم میشه میرم سراغ Matt سرمشاور (Head Advisor) دانشگاه. بهش میگم میخوام ترنسفر کنم از اینجا، میخوام برم کالیفرنیا یا حالا یه جای دیگه. کمی صبحت میکنیم. برای فردا بعد از ظهر قراری میذاریم. بعد از اون مستقیم میرم کلاس.  کلاس با ارایه گروه ما شروع میشه. بخش اول مال منه. ارایه ـم رو تموم میکنم. به نظر خودم که خیلی خوب بود. دو نفر دیگه توی گروه هم بخششون رو ارایه میدن. در نهایت بحث کلاس میکنیم. موضوع میکشه به ایده آل های آمریکا و رویای آمریکایی (American Dream) که در اصل تم کلاس ما هست. بحث های چالشی (!) و جالبی در میگیره…

بعد از کلاس بر میگردم خوابگاه. هم اتاقیم خوابه. منم میگیرم میخوابم! حدود شش بعد از ظهر یهو از خواب بیدار میشم. کمی طول میکشه تا قشنگ درک کنم کجام و ساعت چنده و ماجرا چیه… یاد بعد از ظهر های پاییزی ایران میوفتم که بعد از مدرسه میگرفتم میخوابیدم، با صدای در خونه بیدار میشدم، پدر دو تا نون سنگک داغ دستش بود، سریع تا مغرب نشده ترتیب نون سنگک ها رو با پنیر تبریز و چای داغ میدادیم، چه صفایی داشت…

سوپرمارکت رو به روی خوابگاهه، پا میشم میرم یه بسته چایی کیسه ای میخرم، بر میگردم میبینم نه شکر دارم نه لیوانی که بذارم تو مایکروفر برای آب جوش، تسلیم میشم، بی خیال چایی،‌ در هر صورت اون صفا رو نمیتونست داشته باشه…

طوفان

لیوان کوچک پر از یخ و کوک (Coke) دستمه، نگاهی به بیرون میکنم. هوا تازه تاریک شده. از انبوه چراغ ها میشه تشخیص داد شهری زیر پای ماست. حدود نیم ساعتی تا خونه راه مونده. حس جالبی بهم دست میده هر بار که یادم میاد “خونه” و نیویورک یکی هستند، اگر بشه یک نصفه-اتاق رو خونه نامید. اینجا میگن “Home is where the heart is”، خونه جاییه که قلب ادم اونجاست. بعد از مدتی اینکه دلت کجاست معنیش رو از دست میده. راضی میشی به اینکه هر جایی که شب سرت رو میذاری رو خونه صدا کنی…

نیویورک دقیقا همون جوریه که میگن، شلوغ، پر سر و صدا، زندگی سریعه، به طرز دیوانه واری، هر بار که میام اتلانتا و برمیگردم حسرت ارامش و زیبایی اتلانتا رو میخورم، تو ذهنم مقایسه میکنم دانشگاه رفتن خودم رو که به این شرح باشه: صبح دیر از خواب پا میشم، سریع لباس میپوشم و بعد از اینکه کلی معطل آسانسور شدم میرسم پایین، تا ایستگاه مترو خط A و C  که حدود سه دقیقه ای پیاده ست میدوم. چند تا پله میرم پایین، کارت میکشم، پله برقی رو یکی دو تا میرم پایین. دو تا ایستگاه بعد پیاده میشم. قطار خط G معمولا تاخیر داره. توی ایستگاه داغ بی صبرانه قدم میزنم تا بالاخره سر و کله قطار پیدا میشه. میپرم بالا. دو تا ایستگاه دیگه باید پیاده شم. دوباره کلی پله. حدود پنج دقیقه تا دانشگاه. در حالی که ملت در سراسر آمریکا، صبح پا میشن سوار ماشین شخصیشون میشن و در حالی که لیوان قهوه توی جا لیوانی ماشینشونه و به رادیوی مورد علاقه شون گوش میدن تا دانشگاهشون رانندگی میکنند! در عین حال نمیتونم از پیاده روی های سه ساعته از خیابان چهاردهم تا پنجاه و دوم منهتن و حس زندگی که توی نیویورک جریان داره بگذرم…

امروز که این پست رو منتشر میکنم یکشنبه ست. شهردار از جمعه وضعیت اظطراری اعلام کرده. نیویورک توی مسیر طوفان Sandy قرار گرفته. سیستم حمل و نقل عمومی از بعد از ظهر امروز تعطیل میشه. ملت غذا و آب ذخیره کردن خونه هاشون. فردا و پس فردا کلاس ها کنسل شدند. همه وحشت زده ـن. شخصا مقدار زیادیش رو مربوط به سوسول بودن آمریکایی ها میدونم. کلا راحت وحشت میکنن. حالا ببینیم چی میشه…

پنسیلوانیا…

فرهنگ امریکایی به چهار سال دانشگاه (college) به عنوان بهترین چهار سال زندگی ادم نگاه میکنه. چهار سالی که شروع مرحله جدیدی در زندگی ادم هست. مرحله ای که فرد از ازادی کم نظیری برخوردار میشه با توجه به اینکه اکثر دانشجو های مقطع لیسانس در امریکا در خوابگاه های دانشجویی داخل دانشگاه ها ساکن میشن و از خونه فاصله دارن. از طرف دیگه هنوز مسئولیت های زندگی کاملا شروع نشدند. خلاصه میگن هر غلطی میخوای میخوای بکنی کالج وقتشه. تعبیرش با خود شما. این طرز تفکر رو داشته باشید تا برسیم به اصل ماجرا…

چند روز پیش از طرف خانواده مطلع شدیم که بودجه ای برای خرید یک دستگاه تبلت در نظر گرفته شده. تحقیقاتی انجام شد و دستگاه خاصی انتخاب شد. حالا مقداری وارد جزییات بازار بشیم. در بلاد کفر فرهنگ حسنه پس گرفتن کالا و خدمات عالی به مشتری مسئله جدی ای هست، از همین رو فروشگاه ها سیاست پس گرفتن حالا در صورت عدم جلب رضایت ۱۰۰ درصدی مشتری رو دارن. یعنی جنس رو میخری، میری خونه میبینی به دکور خونه ت نمیاد یا جای دیگه ارزون تر میفروشتش یا اصلا خوشی میزنه زیر دلت، رسید رو میگیری دستت میری هر شعبه ای از همون فروشگاه بدون سوال جنس رو پس میگیرن. البته در مورد اجناس الکترونیکی که از جعبه خارج شدن اکثرا فروشگاه ها یک درصدی (معمول سی درصد) از قیمت کالا رو برمیدارن اگر پس دادن صرفا از روی دل.خوشی باشه. فروشگاه های زنجیره ای والمارت (WALMART) حتی همچین درصدی رو هم ندارن و وسایل الکترونیکی رو تا پانزده روز بدون شرط و شروط پس میگیرن. حالا من هم تا اون موقع محصول مذکور رو ندیده بودم از نزدیک و صد در صد مطمئن نبودم که همون چیزی هست که میخوام. (الان همین پست رو دارم تو پرواز نیویورک.اتلانتا. باهاش تایپ میکنم!) خلاصه امر اینکه تصمیم بر این شد که از والمارت خرید کنم. تحقیقات بیشتری صورت گرفت و معلوم شد نزدیک شعبه والمارتی که تبلت مذکور رو در انبار اماده داشت، دو تا ایالت اون طرف تر تو پنسیلوانیا قرار داره. در همون لحظات ایده شومی به ذهنم رسیدم. ماشاالله دوستان هم بد تر از خودم به جای اینکه بگن “بابا کله ت به جایی خورده امروز؟ چی میگی؟” و سوالات مشابه، امادگی شون رو اعلام کردن. حتی یکی از دوستان قراری که با یک شریک زندگی احتمالی داشت کنسل کرد (البته هوای بارونی هم در این امر نقش داشت ها) خلاصه سه نفر شدیم و تصمیم گرفتیم یک سفر جاده ای مختصر تا پنسیلوانیا داشته باشیم…

چند روزی قبل از نقل مکان به نیویورک، از طریق اینترنت با یک سرویس اشتراک ماشین  (Car-Sharing) آشنا شدم به نام Hertz On Demand. به این صورت هست که شما عضو میشید و یک جاکلیدی اختصاصی دریافت میکنید. بعد هر وقت نیاز به خودرو داشتید. از طریق اینترنت ماشین مورد نظرتون رو در مکان مورد نظرتون (معمولا پارکینگ های سرتاسر شهر و البته فرودگاه ها در شهر های بزرگ آمریکا به علاوه لندن و پاریس و…) رزرو میکنید. سر ساعت وارد پارکینگ میشید. طبق سنت پارکینگ های نیویورک، ماشین رو براتون میارن دم در. با جاکلیدی تون ماشین رو باز میکنید و حالشو میبرید. سر ساعت هم بر میگردونیدش به محل مذکور و تمام. نرخ ها کاملا قابل قبول هستند. هزینه های بیمه و بنزین هم جز نرخ ساعتی هست که میپردازید. انواع ماشین ها هم هست از فورد فیستا (Ford Fiesta) تا شورلت کامارو (Chevrolet Camaro)، از مرسدس بنز سی.سیصد (Mercedes Benz C300) تا شاسی بلند های جنرال موتورز (البته با نرخ های مختلف). با توجه به اینکه ماشین داشتن تو نیویورک به خاطر هزینه های سرسام آور بیمه و بنزین و ترافیک و از اونطرف سیستم حمل و نقل عمومی واقعا بینظریش کار کاملا غیراقتصادی هست این سرویس واقعا چیز به درد بخوری هست و مشتری داره. سرویس های مشابه از جمله ZipCar هم کم نیستند. ویژگی های به خصوص این سرویس Hertz این بود که یک. هزینه عضویتی در کار نبود. دو. سرویس برای افراد زیر بیست و یک سال (معمول حداقل سن این جور خدمات) قابل دسترسی بود. ما هم درخواستی فرستادیم و در کمال تعجب از اینکه چجوری با گواهینامه ایرلندی و بدون هیچ سوال جوابی تاییدمون کردن، چند روز بعد جاکلیدی مون رو توی صندوق پستی در خونه دریافت کردیم!

اون شب هم یک دستگاه فیات ۵۰۰ دو در قرمز رنگ مدل ۲۰۱۲ – فول آپشن (کروز کنترل، سیستم صوتی Bose با ورودی USB و بلوتوث و غیره کرایه کردیم و راه افتادیم از خوابگاه به سمت شهر لویتتون در ایالت پنسیلوانیا (Levittown, PA). مسیرمون از طولانی ترین پل نیویورک که منطقه های منهتن و Staten Island رو به هم وصل میکنه رد میشد. در مرحله بعدی وارد ایالت نیوجرزی شدیم. در وصف نیوجرزی باید بگم در حالی که یک عرض رودخونه بیشتر با منهتن، نیویورک فاصله نداره کلا دنیای متفاوتی هست. به جای آسمان خراش ها و خیابون های یکطرفه و شلوغ نیویورک، نیوجرزی مثل بقیه آمریکا پر از خونه های ویلایی خانواده نشین و دار و درخت و خیابون های چند بانده و این هاست. و البته بزرگراه های بی نظیری که برعکس بزرگراه های پر چاله چوله و شهری نیویورک که عجیب آدم رو یاد تهران میندازند، به طرز غیرقابل تصوری صاف و باکیفیت هستند.

در طول مسیر جمع سه نفریمون به این نتیجه رسید که اگر توقفی برای شام نداشته باشیم، مسیر یک ساعت و نیمی تا پنیسلوانیا رو دووم نخواهیم آورد و خلاصه تلف میشیم. اولین توقفگاه، از بزرگراه خارج شدم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چقدر اون توقفگاه شبیه یکی از توقفگاه های بین قم و تهران بود. طبیعتا اگر تمیز مرتبی و تابلو برگر کینگ و استارباکس و پمپ بنزینش رو در نظر نمیگیرفتید ولی ساختار و چینشش عجیب حس نوستالژی در آدم زنده میکرد. شام رو از برگر کینگ تهیه کردیم. من برگر گیاهیم رو که مزه یونجه آبپز شده میداد میجویدیم در حالی که دوستان با همبرگر هاشون حال میکردند! بعد از شام دوباره زدیم به جاده. حدود یک ساعت و نیم بعد رسیدیم به شهر کوچیکی که مقصدمون بود. تبلت مورد نظر رو خریدیم. سر و ته کردیم و برگشتیم به سمت دهات خودمون که نیویورک باشه!

مقداری از جزییات این سفر که باعث شدن شبی واقعا به یاد ماندنی برامون رقم بخوره میمونه برای کسانی که حضور داشتند. در مجموع جای دوستان خالی! :)

وتن

غربت یعنی تو قشنگ ترین محله های منهتن قدم بزنی به جای اینکه دلت باز بشه، بدتر دلت بگیره. غربت یعنی هر وقت میخوای برای کسی درد دل کنی یه صدایی تو کله ـت بگه: «این که ایرانی نیست، فرهنگ و عقیده و این چیزهای تو رو که نمی فهمه، بی خیال شو!». غربت یعنی خیابون های قدیمی بروکلین که سقفی از شاخه های درخت دارن یاد شمال تهران بندازتت. غربت یعنی یه تلخی پشت همه خنده هات جا بگیره. غربت یعنی به جایی برسی که شاید روزی آرزو ـش رو داشتی ولی همش حس کنی یه چیزی کمه.

بی وتن شدن یعنی حتی دیگه نمیخوای برگردی…

 

دانشجویی

سلام

صبح حدود پنج دقیقه دیر به کلاس “عدالت جنایی” (Criminal Justice) میرسم. تنها دلیلی که این کلاس رو که فقط هشت صبح ارایه میشه تا حالا ننداختم، موضوع عجیب جالبش هست و استادش که تازه از شیکاگو به نیویورک جا به جا شده و حسابی آدم حرفه ای هست در زمینه کاریش. جز تیم مدافع پرونده کیسی آنتونی بوده*! طرفهای آخر کلاس استادمون میگه برگه در بیارید، Pop Quiz (امتحان یهویی!)، ده تا سوال کوتاه میده. جواب یکی رو کلا نمیدونم، به خاطر پنج دقیقه تاخیر!

میپرم توی کتابخونه، میرم سمت آی.مک ها، وارد میشم و جواب سوال های مقاله مربوط به درس “هنر فکر کردن” (The Art Of Thinking) رو پرینت میگیرم و سریع خودم رو میرسونم به کلاس. سر کلاس با استاد سر موضوع فلسفی مورد مطالعه بحث میکنم. خوش میگذره!

برمیگردم به کافه.تریا، یکی از دوستام رو پیدام میکنم که روی میز همیشگمون (به همون زودی جای ثابت پیدا کردیم!) با کتاب و دفترش پهن شده. یه قهوه میگیرم و میشینم. مشغول نوشته مربوط به کلاس SJC-100** میشم. پیش نمیره. بیخیال میشم. بقیه رفقا ها هم کم کم میان. در طول “ساعت مشترک” (Common Hours، یک ساعتی در طول روز هست که هیچکس کلاس نداره و برنامه های جمعی تر برگذار میشه.) با یکی از بر و بچ میریم به اجتماع دانشجو های خارجی دانشگاه. بستنی هست و دید و بازدیدی. بعد از ظهر کلاس SJC-100 دارم و تمام. بعد از کلاس با مشاور تحصیلیم قرار گذاشتم. از واحد هایی که باید برای فارغ التحصیلی در کل و به عنوان دانشجوی روان.شناسی به طور خاص بردارم حرف میزنیم و کسب تجربه در طول تحصیل و غیره…

مشق شب مربوط به “مقدمه ای بر روانشناسی” (Introduction to Psychology) روتموم میکنم. به ایمیل یکی از اساتید راجع به کاری که امروز تحویلش داده بودم جواب میدم. شام رو پایین با جمعی از رفقا میزنیم و بر میگردم به اتاقم. یه سری مقاله هست که باید بخونم، قبل از کلاس “جامعه شناسی مقدماتی” (Introductory Sociology) فردا.

دانشجویی اینجا آسون نیست. اصلا نیست. هنوز دو هفته هم نشده…!

*: . “کیسی آنتونی” زنی است که متهم به قتل دختر دو ساله اش است، او از سال 2008 تا کنون در جریان یک دادگاه طولانی به اتهامات خود پاسخ  داد و سرانجام امسال از تمامی اتهامات تبرئه شد، اما 94% مردم آمریکا همچنان او را متهم می دانند و نام او را در ردیف بدنام ترین زنان ایالات متحده قلمداد می کنند. آنتونی چهارمین عبارتی است که در سال 2011 بسیار جستجو شده است. اطلاعات بیشتر (من مقاله رو نخوندم، درست و غلطش پای من نیست!)

**: واحد عمومی اجباریه، بیشترش به بررسی کتاب هایی که باید از قبل بخونیم و نوشتن مطلب میگذره. موضوع کلی کلاس ما “هویت آمریکایی: نگاهی از بیرون به درون” هست. با توجه به اینکه برای این کلاس ما اجنبی ها یک گروه بخصوص داریم.

انتقال

اینها رو حدود دو هفته ای قبل از اومدن به نیویورک نوشتم:
حدود پنج مایلی بالاتر از سرعت مجاز دارم میرم، میان هفت لاین بزرگراه پر از ماشین، با تمام وجود دلم میخواد که بندازم تو لاین سرعت، ماشین رو بذارم روی کروز و تا جایی که جاده میبرتم تو تاریکی و تنهایی شب ادامه بدم، یک خروجی رو عمدا رد میکنم، بعدی اما از بزرگراه خارج میشم…
یاد همه برنامه هایی میوفتم که برای تابستان قبل از دانشگاه ریخته بودم. مسافرت جاده ای اینور و اونور آمریکا، تمام کردن دوره روان.شناسی آنلاین دانشگاه ییل و هزار و یک جور چیز دیگه، همونطوری که انتظارش رو داشتم هیچکدومش عملی نشد، حدود بیست روز دیگه باید بار و بندیلم رو جمع کنم برم نیویورک، حقیقش اینه که میترسم، نمیدونم آمادگیش رو دارم یا نه…
همه اینها با هم خیلی زیاده! جا به جایی به نیویورک، رفتن به دانشگاه، خوابگاهی شدن،‌ هر کدوم اینها تنهاییش هم زیاده، حالا همش با هم داره دیوونه ـم میکنه. این داستان خیلی متفاوت از ایرلند خواهد بود، خیلی جدید تر، خیلی ناشناخته تر…

اینها مال امروزه:
تازه مرز یک هفته رو رد کردم. حس میکنم سالهاست اینجا بودم. حس میکنم سالهاست این آدم ها رو میشناختم. خیلی زود به همه چی عادت کردم. نیویورک دقیقا همون جاییه که انتظارش رو داشتم. نه ذره ای بهتر نه ذره ای بدتر. فکر نمیکنم بعد از چهار سال دانشجویی بمونم اینجا (اگر همونقدر اینجا موندم!) ولی فعلا دارم با تمام وجود لذت میبرم از نیویورک بودن. از وسعت این شهر. از سرزندگیش. در عین حال عجیب دلم برای آتلانتا تنگه! :)

یهود

با عجله از در هتل/خوابگاه (!) خارج میشم. تا ورودی ایستگاه مترو که در واقع زیر ساختمان هست چند قدمی بیشتر نیست. آسانسور های بزرگ و قدیمی، بر خلاف معمول زیاد شلوغ نیستند. تا در های آسانسور باز میشه صدایی ماشینی رسیدن قطار رو اعلام میکنه. جنگی خودم رو میرسونم و سوار میشم. ته واگن صندلی خالی ـی پیدا میکنم و میشینم. مردی با ریش و موی بلند و مجموعا ظاهری که کاملا یهودی بودنش رو نشون میده سرش رو میاره نزدیک. هدفونم رو در میارم. تکرار میکنه: قطار منهتن همینه؟ در حالی که سرم رو به نشانه تایید پایین میارم با لبخندی میگم بعله. میپرسه: یهودی هستی؟ میگم نه… لبخند حتا گشادتری میزنم و سریع اضافه میکنم مسلمونم!

لبخند واضحی روی صورت خسته ـی مسافری که کوله پشتی مسافرتی عظیمش رو بغل کرده و روی صندلی رو به رویی مچاله شده نقش میبنده.

من همین رو درباره نیویورک دوست دارم! همین که همه جور آدم هست، همه هم خودشون هستند.

مسیر رو مجددا توی گوشیم چک میکنم. ایستگاه “خیابان چهل و دوم و میدان تایمز” که پیاده بشم و خط هفت رو بگیرم میتونم به موقع برای نماز مغرب و عشا مسجد امام علی باشم. وقت زیاد هست، قطار حرکت میکنه و من مشغول تایپ کردن میشم.

امید

تو هواپیما نشستم، قطار فکر راه میوفته، لپ تاپم رو درمیارم و مشغول تایپ کردن میشم…

حس عجیبی نسبت به ترک کردن ایرلند دارم، درسته که مکان مورد علاقه ـم نبود ولی به هر حال یک سال و نیم مدت کمی نیست، حداقل این یک سال و نیم برای من خیلی بیشتر از یک سال و نیم بود. از چند روز پیش هر کاری میکنم، هر جایی میرم، هر چیزی میخرم، یک صدایی تو ذهنم بهم یادآوری میکنه که این آخرین باری هست این کار رو تو ایرلند میکنی، این آخرین باری هست که میری فلان جا، آخرین باری هست که تو ایرلند خرید میکنی و بی اختیار لبخندی روی لبم میاد. شکی نیست که خوشحالم از این “آخرین” ها…

ایرلند که تمام شد، حالا وقت بیشتر فکر کردن به آینده ست، آینده جدیدی که شروعش فرود این پرواز (و دو سه پرواز بعدی تا آتلانتا!) هست. به این فکر میکنم که این چند مدت (بخوانید حدود دو سال) خیلی امید از دست دادم، در کنار خیلی چیز های از دست رفته دیگه. به این فکر میکنم که الان تنها چیزی که برام مونده و دارم با خودم میبرم آمریکا مقداری اندکی امیده که با چنگ و دندان بهش چسبیدم، نمیدونم وقتی این امید ها هم به جمع امید های بر باد رفته بپوندند چیکار باید کرد…