بایگانی دسته بندی ها: از نگاه دوربین

دوباره دوبلین

سلام

دوشنبه تا چهارشنبه دوبلین بودیم، جای همه خالی، تصمیم گرفتم تا دیر نشده یه سفرنام مختصر بنویسم و عکس ها رو خرج کنم…

* روز اول – Institue Of Education یا به اختصار IOE
IOE یک دبیرستان خصوصی هست در پایتخت که به ادعای خیلی ها، از جمله خودشون بهترین مدرسه سراسر کشـور هست و بهترین معلم ها رو داره و این صحبت ها، بعد از اونجایی من کلا با شهر های کوچک از جمله همین گالوی خودمون خیلی رابطه خوبی ندارم و پایتخت نشینی رو ترجیح میدم، تصمیم تقریبا بر این هست که اگه قرار شد سال دیگه من ایرلند باشم، بـــرم پایتخت و بهترین و تنها گزینه ممکن (با توجه به قانون ثبت نام مهاجرین، انحصارا در مدارس خصوصی) برای مدرسه هم همین IOE هست، هفته گذشته زنگ زدم، وصلم کرد دفتر بین الملل مدرسه و خلاصه برای دوشنبه ساعت یازده صبح قرار گذاشتیم، از گالوی حدود شش صبح راه افتادیم، پدر رانندگی میکرد، از اونجایی که بنده با این گواهینامه مبتدی توی اتوبان نمیتونم برونم، حدود نیم ساعتی همین وضع ادامه داشت تا اینکه زدیم به فرعی که من بشینم پشت فرمون، راه های فرعی نسبتا خوب بودند، و حدود نه صبح رسیدیم پایتخت، تا رسیدیم مرکز شهر و ماشین رو پارک کردیم حدود ده بود، یه ساعت رو پارک St.Stephen's Green گذروندیم و رفتیم مدرسه، مدرسه تقریبا مرکز شهر هست، ساختمان نسبتا قدیمی هم داره، رفتیم تو دفتر بین الملل و ملاقات انجام شد، اتفاقا مسلمون هم زیاد هست تو این مدرسه، به هر حال حرف های همیشگی در مورد خوبی مدرسه و اهمیت نظم و حضور به موقع (با کد و اثر انگشت کنترل میشه :O) تا حرف به پولش رسید، دوستان ما.شا.الله اشتهای خوبی هم دارند، در مرحله اول 12,000 طلب کردند، که طبیعتا ما زیر بار نرفتیم!، حالا فعلا قرار شده صبحت هاشون رو بکنند ببینند با چقدر میتونند در خدمت ما باشند برای سال آینده…ناهار رستوران ایرانی زیتون، بعد از ظهر هم مرکز خرید
BLANCHARDSTOWN (اسمش یه کم سخته) که طبق ادعا ها جز بزرگترین مراکز خرید اروپا هست و هر فروشگاه زنجیره ای که به ذهن مبارک برسه، به احتمال 90 درصد پیدا میشه توش، از مک دانلد و استارباکس گرفته تا Zara و H&M و البته یک دستگاه سینمای نُه پرده ای، بعد از مرکز خرید هم Phoenix Park که پارک بسیار عظیمی هست در این دیار (نقشه، اون بخش سبز غرب دوبلین هست)، شب هم هتل که از قبل رزرو شده بـــود…

* روز دوم – سفارت جمهوری اسلامی
سه شنبه، ساعت یازده قرار داشتیم سفارت برای این قضیه سربازی بنده، خوشبختانه کار ها خوب پیش رفت، الان من مهر خروج ویژه مشمولین دارم، تا آخر سال نــود میتونم یک بار کمتر از سه ماه بیام ایران و برگردم، دعا کنید جور بشـــه بیام!، ناهار هم سفارت بودیم به مناسبت میلاد امام حسین (علیه السلام) دوباره غذا از زیتون بود! بقیه روز هم نکته خاصی نداره…

* روز سوم – کتابخانه Cheaster Beatty و مرکز فرهنگی اسلامی دابلین
صبح رفتیم کتابخانه Chester Beatty که ظاهرا از مراکز بزرگ نگه داری کتب خطی اسلامی و ایرانی هست، حالت موزه ای داشت، متون خطی ایرانی (از اشعار مولوی، انوری، نظامی و …) به چشم میخورد در کنار نسخ خطی قرآن، کلا جای جالبی بود، و اما این مرکز اسلامی، محلی هست تحت عنوان ICC در پایتخت (Islamic Cultural Centre) در محله خوبی هم هست، بر خلاف مسجد دابلین که توی محله بسیار فقیر و داغونی هست (به نسبت بقیه شهر البته)، مرکز فضای بسیار بزرگی داره، وسطش مسجد بزرگی هست که نماز جمعه درش برگزار میشه و تجهیزات ترجمه همزمان برای خطبه ها رو داره، دفتر مدیریت با کارکنان خوش اخلاق که به بازدید کننده ها (غیر مسلمون ها معمولا که برای بازدید یا رستوران میان) مجموعه پوستر مکه و مدینه هدیه میده، طبقه پایین رستوران (به صورت سلف-سرویس) و فروشگاه حلالی هست (بعضی محصولات ایرانی هم داره) غیر از ساختمان اصلی محوطه ورزشی و بازی برای بر و بچ هم داره، کلا جای بسیار باکلاس و آبرو مندی بود، ساختمان شیک و مرتب با تجهیزات اتوماتیک (چراغ و اینها)، کلا خیلی جای خوبی بــود، ولی متاسفانه برادران اهل تسنن میگردوننش، یعنی در واقع اصلا اینقدر شیعه اینجا ها نیست که بخوان کاری بکنن… برنامه بعد از نماز و ناهار حرکت به سمت گالوی بود، از اونجایی که من میخواستم برونم در ادامه رانندگی های سطح شهر، برنامه ناوبری گوگل رو روی گوشیم باز کردم و ازش خواستم یه مسیر پیشنهاد کنه، مسیر پیشنهادی رو رفتیم ولی چشمتون روز بد نبینه، ما رو برد از اون یه جاده هایی که عقل جن هم نمیرسید، خیلی جاها دو تا ماشین به زور از کنار هم رد میشد یا اصلا رد نمیشد، هوا هم بارونی بود، شدید، معدود ماشین هایی هم که از اون مسیر ها میرفتند تند میرفتند وحشتناک، خلاصه یه وضعی بود!، تا اینکه توی یه پمپ بنزین توقف کردیم و من با کمک همون گوگل نویگیتور یه مسیر درست و حسابی غیر اتوبان پیدا کردم که از اون رفتیم، در نهایت مسیر نهایتا سه ساعته رو حدود پنج ساعت و نیم توی راه بودیم…

در مجموع؛
بر خلاف گالوی، دابلین هوا آفتابی و گـــرم بـود، خیلی گرم تر از حد انتظار، که خب موضوع بسیار خوشحال کننده ای بود، اما براتون بگم از ترافیک و رانندگی، وحشتناک بود، به سبک اکثر پایتخت ها ترافیک سنگین و سریعه، مثلا توی خیابون های سه بانده، حجم متراکمی از ماشین هست که همه با سرعت بالای 80 دارن میرن، فرصت هیچ اشتباهی نیست، بد تر از همه این دو تا علامت L که به خاطر گواهینامه من باید پشت و جلوی ماشین نصب بشــه، بـــرای همه این تصور رو ایجاد میکنه که همیشه حق با اون هاست، خلاصه یه وضعی بود، اعصابـــ آدم رنده رنده میشد هر دفعه تو این خیابون ها، ولی تجربه خوبی هم بود در عین حال!

عکس ها:
الان که عکس ها رو بررسی کردم دیدم اکثرا اعضای خانواده (شامل خودم) توی عکس ها هستن، پس به همین دو تا بسنده میکنم، برای عکس های شخصی تر، به پروفایل فیس بوکم میتونید سر بزنید!


پارک St.Stephen's Green

 


مرکز اسلامی مذکور

رســما تابســـتان…

سلام

فصل تابستان برای انواع محصل ها (دانش آموز/دانشجو و غیره) به طور واقعی بعد از اعلام نتایج آغاز میشه، البته در این وسط گروه هایی هم هستن که چنین فرضیه ای در موردشون صدق نمیکنه، اول گروهی که کل بیخیالی پیشه میکنند در طول زندگی، دوم گروهی که میدونن امتحانات رو چطور دادن و تابستانشون محدود به فاصله بین امتحانات و اعلام نتایج هست که هنوز گند نتایج در نیومده، خوش بختانه من جز هیچ کدوم از این دو دسته نیستم، البته هنوز…، به هر حال امروز با ابوی (=پدر) رفته بودیم بیرون، شخصا در نقش راننده (تصور آرزو مانندی که از یازده سالگی داشتم، البته اون موقع فکر نمیکردم گواهینامه ام رو روز تولد هفده سالگیم بگیرم و توی ترافیک پنج شنبه ظهر شهر گالوی در نقش راننده، ابوی رو برسونم دانشگاه! زندگی پر از تغییرات پیش بینی نشده ـست (اسمایلی آدم حکیم و دانا، لطفا!)) ابوی که از دانشگاه اومد بیرون چند تا پاکت نامه دستش بود، از جمله کارنامه بنده که به دفتر کار ابوی ارسال شده بود، بندگان خدا آدرس خونه ما رو هم ندارن!، نتایج بسیار خوب بود،تعریف از خود تلقی نـشه، ها:

بعدش هم رفتیم مدرسه ما که بنده Hoodieـم (که وصفش در بخش "دوم." پست "این روز ها" رفت) رو بگیرم:

تا اونجایی که خودم یادمه گفته بودم "Dark Gray" ولی ظاهرا تعریف عبارت "تیره" در جاهای مختلف دنیا متفاوت هست، حالا اشکالی هم نـــداره اینم رنگش خوبه، نکته مهم در این قضیه، ایده و طرحش هست، همون طور که مشاهده میکنید، جلوی Hoodie، اسم مدرسه و سالی که ما بودیم حک شده و جالب تر از اون پشت Hoodie، مجموعه ای از امضای تمام بچـــه ها:

اگه روی عکس کلیک کنید و نسخه بزرگش رو ببینید، یه مقداری هم وقت صرف کنید، ممکنه عبارت "Ali Noori" رو اون وسط ها ببینید، "علی نوری" اسم خارجکی بنده هست، واقعا یادم نیست که اون روز کذایی که من برای بار اول رفتم تو این مدرسه، به همراه کمیل رفتیم توی دفتر و اسم من به جای "سید علیرضا نوری" شد "علی نوری"، چه اتفاقی افتاد به هر حال منم دیدم بد نیست، واقعا سخته اسم به این سختی داشتن!، خلاصه اسم "Ali" موند روی من و الانم دیگه اگه کار رسمی و جدی نباشه، خودم رو "Ali" رو معرفی میکنم، در رابطه با همین قضیه اسم ها، چند روز پیش موبایلم زنگ خورد (مقدمه: حدودا یک ماه پیش به خاطر شرایط مناسب یه اپراتور موبایل (Meteor) شماره ام رو از اپراتور دیگه (O2) منتقل کردم) تلفن از O2 بود، گفت میخواد با Seyed صحبت کنه (یه توضیح دیگه: توی اسم های ما معمولا سید رو به عنوان اسم کوچیک قبول میکنن و فکر میکنن مثلا علیرضا، Middle name هست، در نتیجه "سید" صدا میکنن) منم هول شدم گوشی رو دادم به ابوی! (اخه هیچکس منو سید صدا نمیکنه!)، در ادامه بگم که طرف زنگ زده بود منت کشی، میگفت 290.00 یورو (اسمایلی تعجب خرکی!) اعتبار تماس بهت میدیم برگرد به O2 ! منم گفتم که من با اون اپراتور دیگه قرار داد 18 ماهه دارم (در واقع ابوی داره!)، در نهایت پرسید قراردادت کی تموم میشه و خداحافظی کرد…

طبیعت،سگ،رانندگی

بسم الله

سلام

سگ
بعضی مسائل هست که تا آدم باهاش کاملا رو به رو نشه عمق نظر خودش رو درباره اون مسئله متوجه نمیشه، یکی از اون موارد در مورد شخص خودم، نظرم راجع به سگ (به عنوان حیوان خانگی و دست آموز) هست، آقا نکنید به خدا، کثیفه، بده، نکنید! امروز جای شما خالی رفته بودیم یه جایی میشه گفت پارک جنگلی یه کم جنگلی تر از تصور شما (!)، هی این ملت با سگ اینور و اونور میرفتن، حـــــال من گرفته میشد، آقا نکنید!

رانندگی
حدود دو ماه پیش بود که آزمون تئوری رانندگی رو دادم، هنوز 17 سالم هم نبود (حداقل سن گواهینامه این طرف ها)، ولی امتحان تئوری رو میتونستم بدم و دادم، گذشت و گذشت، تقریبا دو هفته قبل از سالگشت تولدم که 17 سالم تموم میشه رفتم برای کار های گواهینامه مبتدی یا به عنوانی "در حال آموزش" (عبارت اصلی: "Learner Permit") که باهاش میشه تحت نظارت یه فرد دارای گواهینامه کامل (برای بیشتر از دو سال) و با نمایش حرف L جلو و پشت ماشین رانندگی کرد، برای گرفتن گواهینامه یه معاینه چشم لازم بود، زنگ زدم و قرار گذاشتم با چشم پزشکی، معاینه به خوبی انجام شد، چند روز بعد رفتم County Council (شورای استان!؟) برای تقاضای گواهینامه، اون منشی که بود گفت که "برو هنوز بچه ای!" خب یه کم خیلی محترمانه تر، البته به هر حال گفت که یه دو هفته ای زود اومدی باید هفده سالت تموم بشه، یه نگاهی به معاینه چشم پزشکی کرد که اگه قرار بود تا تاریخ تولدم صبر کنم، یه ماهش میگذشت و از اعتبار ساقط میشد، گفت که باشه، من مدارک رو میگیرم، ولی گواهینامه همون روز تولدت صادر میشه، منم تشکر کردم از اینکه 30 یورو هزینه مجدد تست چشم پزشکی رو از دوشم برداشت و اومدم بیرون، فـــــردای روز تــــولدم، گواهینامه با پست اومد دم در، تاریخ صدور دقیقا روز تولـــــدم بـــــــــود!
همون موقع ها هم شروع کردیم جدی دنبال ماشین گشتن توی روزنامه ها و اینترنت و این طرف و اون طرف، همون روز ها یه ماشین متولد 2000 تمیز پیدا کردیم برای چند ماه آیــــــنده…

بیا نجاتمون بـــده
روی بیمه ماشین معمولا یه سرویس رایگان هست تحت عنوان "Breakdown Rescue" به معنا که اگه به مشکلی بر خوردی ما یکی رو میفرستیم نجاتت بـــده (خدای نکرده تصادف، یا خرابی ماشین یا حتی تموم شدن بنزین وسط راه (البته پول بنزین رو میگره!))، همون روزی که ماشین رو بیمه کردیم، چند ساعت بعد میخواستیم بریم اولین دور رو با ماشین بزنیم که دیدیم ای دل غافل این لکنته (این صفت به صورت موقتی به ماشین اطلاق میشه، ها!) روشن نمیشه، باطریش خوابیده (!؟ یا خالی شده یا هرچی) با هل و کمک همسایه ها و اینها هم کارش راه نیفتاد، گفتیم چکار کنیم چکار نکنیم، رفتیم یه نگاهی به دفترچه راهنمای بیمه انداختیم دیدیم که بعله اینم یه راهیه زنگ زدیم شرکت بیمه، یه همشیره ای از تو خود قعر اون بریتانیای فلان فلان شده گوشی رو برداشت، ما هم گفتیم که قضیه اینجوری، حالا بماند که ما با چه وضعی با این همشیره بریتانیایی با لهجه غلــــــــــــــــــــــیظ بریتیش (درست گفتم!؟) ارتباط برقرار کردیم، خلاصه 10 دقیقه ای پشت تلفن بودیم که آدرس بدیم و اینها، تقریبا پانزده دقیقه بعد یه اخوی زنگ زد که من تو ترافیک گیر کردم ولی دارم میام، چند دقیقه بعد یه جرثقیل پیچید تو مجتمع (!)، سلام و علیک و اینها یه چیزی زد به باطری ماشین تو سه دقیقه سر حال اومد، شد یه پلنگ وحشی (اینم تلمیح برای آراستن متن!)، بعدشم خداحافظی کرد و رفـــت، تقریبا ده دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد، پیش شماره دو صفر چهل و چهار (اینم جهت اطلاعات عمومی خواننده های وبلاگ، پیش شماره انگلیسه)گفتم یا بسم الله، از انگلیس کی چیکار من داره!؟ برداشتم: Hello!؟ از شرکت بیمه بود، میخواست مطمئن بشه نجات پیدا کردیم…

 

طبیعت
آدم ماشین که نباشه باشه، عملا نمیتونه خیلی بگرده، از وقتی ماشین گرفتیم خصوصا از وقتی که من رانندگی میکنم (از حدود همین 3 روز پیش ها!) خیلی اطراف شهر رو گشـــتیم، طبیعت اینجا فوق العاده است، ساحل اقیانوس، جنگل های سرسبز، جاده های باریک بین شهری…
اینجا طبق تقویم الان تابستونه، از نوزده روز پیش تابستونه، ولی متاسفانه آب و هوای اینجا به طرز مرگباری در همه سال یک نواخته، یعنی اختلاف دمای تابستون و زمستون نهایتا هفت،هشت درجه سلسیوس (!؟) هست، این یکنواختی هم الان به شکل ابری/آفتابی/بارانی/تگرگ، همه در آن واحد با متوسط دمای سیزده-چهارده درجه خودش رو نشون میده، برنامه ریزی بر اساس آب و هوا تقــریبا محاله!

 

KFC، غذای حلال
از برکات همین ماشین خریدن این بود که امروز کشف کردیم رستوران های زنجیره ای بین المللی KFC، شعبه Galway، سه جور مرغ حـــــلال داره، طعمشون هم وصف ناشدنیه! :) بعد از این چند ماه که غذای (گوشت دار) بیرون محدود به یه رستوران تــرکی شهر و رستوران های مشابه پایتخت بود، این کشف بزرگ واقعا کمک بزرگی به ارتقا سطح زندگی ما بود، الان به جای جمله "برای شام بریم بیرون؟" از جمله "برای شام کجا بریم!؟" میشه استفاده کرد که خودش پیشرفت بزرگیه!

 

عکس های این چند وقت اخیر، روی عکس ها کلیک کنید نسخه بزرگش نمایش داده میشه!


جرثقیل-فرشته نجات


جایی تحت عنوان ساحل نقره ای – تصویر مربوط به دورانی هست که بنده رانندگی نمیکردم، جام صندلی عقب بود!


جاده به موازات اقیانوس


پریروز رفته بودم سینما، رفتنی هوا آفتابی بود، برگشتنی یه دفعه تگرگ شد در حالی که آفتاب هنوز میتابید!


فعالیت های تابستانی ملت، میدان مرکزی شهر


عکاسی پشت فرمون، شاخه جدیدی از هنر عکاسی، همون جاده هایی که وصفش رفت


گردش امروز


زمین فوتبال با تیرک های بلند برای بازی کریکت


محوطه بازی کودکان


خیابان ساحلی


دریاچه ای به اسم Atalia، میشه گفت مرکز شهر هست

 

 

این روزها…

سلام

اول.یه ایده جالب توجه، امتحان Business، آخرین امتحان دو سه تا سوال به صورت Case Study داشت، یکیش راجع به فیس بوک به عنوان یک کسب و کار موفق بود، یه تاریخچه و نگاه کلی به این محصول آقای مارک زوکربرگ و بعد سوالات رو پرسیده بود، اون یکی اطلاعات مالی یه شرکت بود که  باید تجزیه و تحلیل میشد، کاملا واضحا که این سبک تدریس و امتحان چقدر کاربردی هست، بگذریم از اینکه خود این دوستان و البته خود من کلی اشکال به همین سیستم آموزشی داریم و شخصا معتقدم به گرد پای سیستم تدریجی آمریکایی و A-Level انگلیسی ها نمیرسه ولی به هر حال در جای خودش سیستم خوب و جالبیه…

دوم.مدرسه دیروز تموم شد، حداقل برای امسال، نه میتونم بگم خیلی زود گذشت (این پنج ماه)، نه میتونم بگم خیلی سخت و یواش گذشت، به هر حال گذشت…مدرسه قرار بود دیروز Hoodie هایی رو با لوگوی مدرسه و امضای بچه ها (کوچیک و درهم برهم) سفارش داده بود تحویلمون بده که نداد، (تصویر Hoodie، اینم اوباما در Hoodie به مناسب سفر اوباما به ایرلند!) به هر حال با بچه ها و سرگروه سال (Year's Head، معادل مشاوره در فرهنگ صدرایی تقریبا) رفتیم ناهار بیرون..

سوم.شهر ما (صاحب شدیم ها!)، ساکنان زیادی نداره (چهارمین شهر بزرگ ایرلند هست) در عوض مرکزی هست برای ساکنان روستا های اطراف که تجارتشون رو یه جای متمرکز انجام بدن، بچه هاشون رو مدرسه های خوب بفرستند و این جور کارها، به همین علت ما دهاتی زیاد میبینیم، این هم یک نمونه از دهاتی هایی هست که دیروز صبح شکارش کردم.

بعله، پژوی 3008 متولد 2010 به اضافه یک تریلر میشه یه ماشین دهاتی…به همین سادگی، حالا از این چیز ها زیاد هست اینکه من چرا از این یکی تو راه مدرسه، در حالی که خیلی وقت نداشتم، عکس گرفتم برمیگردم به روحیه بالا و یه گوشی جدید که آدم بخواد پزش رو بده…;)

چهارم.از تورم و بیکاری و اینها پرسیده بودین، باید بگم ایرلند سقوط وحشتناکی داشته، از سال 2007 که یکی از پنج کشور پولدار دنیا بوده، نرخ بیکاری چهار درصدی داشته، مقصد مهاجرین بوده و سطح متوسط زندگی مردم 65 درصد بالاتر از متوسط اتحادیه اروپا بوده؛ توی بحران اقتصادی به این روز دچار شده، نرخ بیکاری شون به 10 درصد رسیده (چه فاجعه ای!)، سطح متوسط زندگی مردم به متوسط اتحادیه اروپا تقلیل پیدا کرده و خلاصه بیچاره شدن، ولی حتی الان با این شرایط، هـر فرد بیکاری بدون هیچ پیش شرطی از بیت المال (!؟) حقوق ثابتی داره و سطح متوسط زندگی بالاست، نکته این هست که چطوری به قضیه نگاه کنیم، یه نگاه این هست که بگیم بعله ایرلندی ها شونصد درصد سقوط اقتصادی کردند و خلاصه خیلی بدبختن، یه نگاه دیگه این هست که بگیم قبل از این سقوط کجا بودند و الان کجا هستن؟ کسی سقوط رو منکر نیست ولی به عنوان مثال قبل از این رکود صد برابر از یه کشور آفریقایی فقیر بهتر بودن، الان پنجاه برابر بهتر هستن، یعنی از خوبتر به خوب تقلیل پیدا کرده وضع اقتصادی… خودشون که امیدوار هستن و میگن ما بدتر از اینها داشتیم تو تاریخمون این که چیزی نیست، سفر ملکه انگلیس و اوباما به فاصله دو هفته و حمایتشون از ایرند هم کلی حال داده بهشون، قبل از سخنرانی عمومی اوباما تو پایتخت که نخست وزیر حرف میزد، باید میدیدید چجوری از هیجان داد میکشید، خیلی جالب بود…

پنجم.چند وقت پیش یه گزارشگری از یه شبکه ای، رفته بود ژوهانسبورگ میگفت اینجا خیلی گرونه، مثلا این چیپس به پول خودشون این قدر هست که به پول ما میشه 700 تومن، در نگاه اول ممکنه مقایسه منطقی به نظر میاد ولی اگه حتی یه اندکی دقت کنیم میبینم کاملا مقایسه بی پایه و اساسی هست. مثال میزنم از همین مملکت ایرلند، اینجا یه چیپس 25 گرمی حدود 70 سنت هست، این 70 سنت با نرخ تبدیل 1500 تومان تقریبا میشه 1050 تومان، وحشتناک نیست؟ بیست و پنج گرم چیپس رو هزار و پنجاه تومان بخرید؟ آخ که اروپا چقدر بد و اخ و گرونه! حالا یه کم دیگه بررسی میکنیم، در آمد متوسط یه ایرلندی حدود ماهی 2500 یورو هست، این 70 سنت 0.028 درصد حقوق یه ایرلندی متوسط هست باز هم گرون به نظر میاد؟ حالا چقدر 1050 تومن اینقدر رقم ترسناکی هست؟ به خاطر اینکه 1050 تومان معادل یک درصد درآمد متوسط (دست بالا یک میلیون تومان، دست خیلی بالا هست تازه) ایرانی هست، در نتیجه وقتی شما یورو رو تبدیل میکنی به ریال و بررسی میکنی فقط داری خودت رو گول میزنی، حالت های دیگه ای هم وجود داره مثلا اگه از دلار به یورو تبدیل کنید دوباره همچین حالتی پیش میاد، اجناس آمریکایی گرون به نظر میرسند. بعد از همه این حرفها باید بگم که چیپس تو ایران ارزونتر، قابل انکار هم نیست! :) من فقط خواستم حرکت عوام فریبانه پنهان در این مقایسه رو بر جهانیان روشن کنم…

حکایت یک گردش رایگان

سلام

سه شنبه، 19 آپریل 2011

کار اداری داشتم (مربوط به ویزا و اینا) بعد از پیگیری پستی که به نتیجه نرسید مجبور شدم به خاطر ضیغ وقت خودم بلند کنم برم دابلین (میخواستم بنویسم تهران!)، دفتر مهاجرت و اینا…

ادامه خواندن حکایت یک گردش رایگان

خطر

سلام

[ساعت حدود یک و نیم بعد از ظهر، ساعت مطالعه شرقی]

صدای آژیر خطر توجه ها رو به خودش جلب کرد، سوپروایز مطالعه (معلم حاضر در سالن مطالعه):"وسائلتون رو بذارید، راه بیوفتید برید پایین"، همهمه بالا گرفت، همه به سمت پله ها راه افتادند، هنوز جمعیت به طبقه اول هم نرسیده بود، آژیر خاموش شد، "برگردید، خطر رفع شده"؛…

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

راه مدرسه، یک چهارشنبه آفتابی

پانوشت:
1. نوشتنی زیاد هست، بقیه عوامل یاری نمیدن…

فــلافـل

سلام

بازار کاملا موقتی توی کوچه، مخصوص شنبه ها،غرفه هایی ساخته شده از میله های آهنی، محصولات دست ساز محلی، از لباس ها و کیف های دست باف محلی تا زیتون پرورده و سیر تازه و …، و البته تریلر های غذای تازه، سوپ، هات داگ؛ و فــلافـل با صف طولانیش!

 

گردش علمی

سلام

امروز جمعه ساعت 10:45 تا 11:45 درس ساختمان (Construction) داشتیم، طبق قرار امروز باید کلاس تئوری برگزار میشد، ما هم رفتیم توی کلاس رو به روی کارگاه نشستیم تا Liam (تنها معلم مردی که من باهاش کلاس دارم!) بیاد، با کمی تاخیر اومد و گفت که کامپیوتر های کلاس رو نیاز دارن برای بخش رایانه ای امتحان موسیقی، توی کارگاه هم نمیتونیم کار کنیم به خاطر سر و صدا، جای دیگه ای هم گیرم نیوده، بلند شید (شوید) بریم بیرون یه دوری بزنیم!
ما هم راه افتادیم دنبالش رفتیم بیرون مدرسه، از خونه های کنار مدرسه شروع کردیم به تحلیل و بررسی سقف و دودکش و دیوار و پنجره و اینها و همینطور میرفتیم به سمت پشت مدرسه تا اینکه رسیدیم به یه خونه ای که جلوش داربست و پله (تصویر) زده بودند و یکی داشت دودکش شومینه رو تعمیر میکرد، رفتیم نزدیک تر، Liam شروع کرد به توضیح دادن و سوال کردن در مورد موارد داربست و قواعد امنیتیش و اینها، کارگر مشغول کار هم اومد، کمی با Liam صحبت کرد، اون هم براش توضیح داد که از مدرسه اومدیم و اینا، بنده خدا کارگره گفت:«منم اگه درست مدرسه رفته بودم، الان مجبور نبودم این کار های احمقانه (stupid jobs!) رو بکنم!» (نقل به مضمون)

گردش علمی با بررسی بقیه خونه های اطراف مدرسه ادامه پیدا کرد…

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هم یه عکس از یه روز آفتابی و نسبتا گرم از بهار محله مون، نتیجه تعطیلی و برگشت سر ظهر (2:30) روز های جمعه

پا.نوشت:
1. نداریم!

پاتریک مقدس

سلام

در تقویم، روز 17 ماه مارچ/مارس به نام روز st.Patrick ثبت شده و همه ساله در کشور های مختلف، امم و ملل این روز رو گرامی میدارند. کشور دوست و همسایه ایرلند این روز رو به عنوان  تعطیل عمومی اعلام کرده؛ همچنین در دیگر نقاط دنیا (آمریکا، بریتانیا، کانادا، آرژانتین، استرالیا، نیوزیلند، کره جنوبی و ژاپن) نیز  مراسم های ویژه ای در این روز اجرا میگردد.
این بنده خدا،st.Patrick، در قرن 4 میلادی (خیلی سال پیش!) در بریتانیا توی یه خانواده مرفه مذهبی به دنیا میاد، پدر و پدربزرگش هم توی کلیسا رفت و آمد داشتن و خواننده سرود های مذهبی بودن (ظاهرا)، در سن 16 سالگی توسط ایرلندی ها به بردگی گرفته میشه، بعد ها میگه که خدا توی یه خوابی به من الهام کرد که برم توی ساحل و سوار قایقی که اونجاست بشم و خودم رو به بریتانیا برسونم، به هر حال فرار میکنه و میاد به کلیسا و درس میخونه تا مبلغ دینی بشه، بعد ها در سال 432 میگه که من دوباره به ایرلند فراخوانده شدم (توسط خدا) تا به عنوان اسقف برم ایرلند و این ایرلندی های کافر رو به راه راست هدایت کنم و این کار رو میکنه… از چیز هایی که توی تاریخ بهش اشاره شده اینه که برای توضیح تثلیث از یه گیاه به شکل زیر استفاده کرده که الان به یکی از نماد های ملی کشور ایرلند تبدیل شده، خلاصه اینکه ایرلندی ها رو مسیحی میکنه و در روز 17 مارچ سال 461 به رحمت ایزدی میپیونده!

گیاه Shamrock یا شبدر ایرلندی! (ترجمه گوگل هست!)


تصویر گیاه مربوطه روی هواپیمای خطوط هوایی Aer Lingus 

 

حالا هم پس از این همه سال، ملت ایرلند روز st.Patrick جمع میشن توی خیابون و مراسم خاصی رو بر پا میکنن، توی شهر گالوی، مراسم به این صورت بود که یه راهی رو توی میدون اصلی شهر خالی میکنن و ملت دو طرف این مسیر می ایستند، گروه های مختلف شامل انجمن های خارجی های مقیم گالوی، نهاد های بین المللی مثل عفو بین الملل و گروه های ورزشی و اجتماعی و … محلی، برنامه شون رو این وسط اینجا میکنند و میرند. بقیه توضیحات همراه با تصاویر…

ادامه خواندن پاتریک مقدس

تنهاگردی

سلام

مقدمه اولیه
دوستان مطلعند که من کلا ویژگی های شخصیتی خیلی منحصر به فردی دارم. (خواهش میکنم!) مثلا اینکه مهارت های برقراری ارتباط اجتماعی بسیار ضعیفی دارم، در عین حال به شدت پایبند به دوست و مشتری جمع های دوستانه هستم(در واقع بودم!). مورد دوم این هست که کلا آدمی نیستم که به یه حالت ثابت عادت کنم، اساسا تغییر طلب می باشم (برداشت 30یاسی ممنوعه…) و داشتن یه روتین و برنامه ثابت توی سیستم من نیست! (خیلی جدی نگیرید ها، شوخی-جدی نوشتم!)
حالا با توجه به این مقدمه میخوام اجمالا ماجراجویی تک نفره امروز خودم رو بنویسم، باشد که آیندگان پند بگیرند و این حرفا…

 

ادامه خواندن تنهاگردی

یکشنبه، خورشید، ساحل،…

سلام

امروز از باب آخر هفته و تجدید روحیه و این ها رفتیم یه سری به محله ساحلی SaltHill زدیم، این هم از نتایجش:

این هفته تحت عنوان Mid-Term Break (استراحت وسط ترم) تعطیل بود، هفته آینده (فردا) امتحانات میان ترم هست و هفته بعد یه اردوی کوچولو به لندن که البته من نمیرم و در نتیجه دوباره تعطیل هستم!

پا.نوشت هم نداریم…

دوبلین از نگاه دوربین

سلام

 
طبق سنت‌های شخصی و قدیمیم، سفر‌های همراه خانواده رو به صورت سفرنامه نمی‌نویسم، الان هم سفر دوبلین* رو در قالب یه پست «از نگاه دوربین» با توضیحات متناسب با عکس‌ها منتشر می‌کنم…
 

ادامه خواندن دوبلین از نگاه دوربین

از نگاه دوربین – نــگاه یک

سلام!

سر.نــوشت: دوستان خــیلــی لطف کرده بــودند، در رابطه با سوالی که توی پا.نوشت پست «صلاة یوم الجمعة» مطرح کرده بودم، نظر داده بــودند… طبق همون نظرات تصمیم بر این شد که هر وقت تعدادی عکس جمع شد، در قالب یه پست به شکل زیر منتشر بشــه…

«روی هر عکس کلیک کنید، بزرگترش نمایش داده میشه»


اینجا همه جا ســبزه، از وسط آسفالت هم سبزه در میاد…!

 


کبوتر ها مشغول بازی توی ساحل اقیانــوس (چقدر پروانه ای…!)

 


Hot Chocolate … شکلات داغ!

 


مسیر پیاده و دوچــرخه، جاده ساحلی

 


این بنده خدا هم قایقش رو توی پارکینگ خونش پارک کرده!

 


پرنده ها به صف…


پرنده های این دور و ور خیلی خودمونی هستن، اصلا از آدم ها نمیترسن، یعنی اگه آدم حواسش نبـاشه ممکنه تو پیاده رو پاش رو بذاره روی یه پرنده ای چیزی


اینا هم بابانوئل آویزون کردن از پنجره طبقه زیر شیروانی خونه شون، تقریبا همه خونه ها یه چراغی، درخت کاجی چیزی گذاشتن جلوی درشون


دانشگاه ملی ایرلند، گالوی


Galway Cathedral، بزرگترین کلیسای گالوی و از نماد های شهر


Galway Cathedral، بزرگترین کلیسای گالوی و از نماد های شهر


نقاشی روی دیــوار، مرکز شهر


محله SaltHill، ساحل اقیانوس


خیابــون، سمت چپ هم اقیانوسه


تقریبا مرکز شهر، چند تا از این مرغابی ها و لک لک های تو آب اومدن بیرون!


منظره شــهری!


بنــدر، خیلی به مرکز شهر نزدیکه


شهر گالوی و نمایی از کلیسای مذکـور


یه منطقه مســکونی


نقاشی دیــواری یا
Graffiti