بایگانی دسته بندی ها: از نگاه دوربین

پاییز

IMG_4162
خنکی بیدار کننده ای جای گرمای خواب آلود تابستانی را گرفته‌ست. پالتو ها و بارانی ها راه خود را از اعماق کمد‌ها و انباری‌ها به روی تن مردم در خیابان پیدا کرده‌اند. برگ‌ها سقوط می‌کنند و کم کم سنگ‌های خیابان را می‌پوشانند. نم نم باران برگ‌های مرده را خیس می‌کند و صدای در هم شکسته شدن‌شان زیر پای عابران را خاموش می‌کند. زمین لغزنده‌ست از بی‌جانی برگ‌ها.

خورشید نیز زودتر نور ضعیف خود را از پشت ابر‌ها به پشت کوه‌ها می‌رساند. تاریکی چندی بیش مهمان خانه‌ها می‌شود. هر کس جایگزینی بر می‌گزیند. لامپ آویزان از سقف، آباژورش روی میز، شمع روی قفسه.

من کمی زودتر طعم مرگ پاییزی را چشیدم. برگ‌ها هنوز بر شاخه‌های درخت ها مشغول رقص بودند و خورشید در آسمان که من وداعم را گفتم و شمعی را جایگزین او کردم. او که جایگزین کردنش ناممکن می‌نمود. حالا شمع کوچک قرمزی به جای او اتاقم را روشن می‌کند. روشن تر، باید گفت. روشن به اندازه کافی. روشن به اندازه ممکن. حالا شمعی به جای او شاهد ساکت دوستی قشنگ غزل و درد و باران‌ست. «بارید تا دمـــادم صبــــح و كسـی ندید … بد مستی قشنگ جوانی غزل پرست / صبـــح آسمـــان برای پریدن زلال بـــود … آماده شد دل از همه ی بیت ها گسست.»* بگذریم…

پاییز اما زیباست! بر خلاف نوید سرما و مرگ برگها و رنج شاخه‌ها، پاییز زیباست. یک زیبایی دردناک. گریختنی هم نیست. در آغوش گرفتنی‌ست. باید از باران نترسید. باید خیس شد. باید کشید. کسی از کسانی که خوب فهمیده بود این ماجرا را روزی سرود: «گوش کن، حس دیگری هم هست، که هم نوازش می‌کند و هم عذاب می‌دهد. شعله‌ـش در هنگام بهبودی و کشمکش به یک اندازه شدید‌ست…» و در آخر می‌گوید: «در اوج جوانی، رنج می‌کشم و هلاک می‌شوم. اما خدا نیاورد روزی را که درمان شوم!»‌‌** یا دیگری که نوشت:‌ «شعله‌ی انفس و آتش‌زنه‌ی آفاق است … «غم» قرار دل پر مشغله‌ی عشاق است.»***

*فروغ تنگاب جهرمی
**الکساندر پوشکین، برگردان به انگلیسی: ماری هابسن، به فارسی: «خودم!»
*** فاضل نظری

برلین

خوشحالم از اینکه در راه بازگشتم. دل‌تنگ «موسیو» («Monseiur») خوانده شدن‌ـم. دل‌تنگ پاریس. شب اول در برلین اما، دم‌غروب، در حالی که در میدان الکساندر (Alexanderplatz) راهم را به سوی قطار‌شهری پیدا می‌کردم، فکر می‌کردم که باید بیشتر بمانم. هنوز آمادگی پاریس رفتن را ندارم. هنوز آماده بازگشت به خانه نیستم. حتی دیشب قبل از اینکه بلیطم را نهایی کنم، به فکر بودم که آبادی دیگری را ببینم قبل از بازگشت. آمستردام، مونیخ، منهایم، بروکسل، گزینه ها زیاد بود. تمایل هم بود. قیمت بلیط ها و اقامتگاه البته زورش به هر تمایلی که بود چربید.

IMG_3351-2

به خود قول دادم که برگردم به برلین و بیشتر بمانم. حس کردم که برلین ارزش وقت گذاشتن داشت. پراگ، مثلا، بعد از نهایتا یک روز تکراری شد. اما برلین ماهیتا جای دیگری‌ـست. برلین یک فضای باز بزرگ‌ـست. هم حقیقا میدان های باز زیادی دارد و هم فضای فکری این‌چنینی دارد. این را میشود از سر و قیافه مردم فهمید، از حرف زدنشان، از انواع و اقسام رستوران ها و کافه ها، از وفوور هنرمندان خیابانی، از همه دیوار های نقاشی شده، از خیابان هایی که کبابی حلال و بار و گالری و سینما و کتاب‌فروشی را در خود جا داده اند، از ساختمان های کوتاه و بلند به سبک های متفاوت که نشان از حداقلی بودن محدودیت های شهر‌سازی دارد. برلین بند سنت های چند.صد ساله نیست، مثل پاریس. علت هم دارد البته. برلین کم زیر‌‌.و.‌رو نشده در طول تاریخ. درس تاریخ نمیخواهم بدهم. بگذریم…

پ.ن: هدف این پست چه بود؟ نمی‌دانم!

پراگ، زیبای بی‌روح

IMG_3048IMG_3094

قبرستان یهودی پراگ که منزل‌گاه مقبره فرانز کافکاـست، بسته بود (تصویر اول بعد از این پاراگراف). پیاده تا «کافه لوور» حدود یک ساعتی راه بود که از میان قبرستان قدیمی مسیحی می‌گذشت (تصویر دوم). یک ساعت پیاده‌روی نه در خیابان های باریک و سنگ‌فرش پراگ قرون وسطایی بلکه در طول مجتمع های آپارتمانی یکسان و بی روح. آپارتمان هایی که گویی داستان هایی نگفته از سختی و درد در دل خود دارند. (تصویر سوم)
IMG_3125

IMG_3133

IMG_3203

در غیاب نمایی حیرتی انگیز که توجه زیادی بطلبد قدم زدم و فکر کردم . با خود گفتم که پراگ را دوست ندارم. پراگ زیباست، فوق العاده زیبا. آن قدر که روز اول کلا در حیرت بودم. ولی کلیسای قدیمی، آپارتمان دو قرن سالخورده، کوچه باریک سنگ‌فرش، کافه خودمانی و قلعه عظیم همه تازگی خود را زود از دست می‌دهند. بعد از مدتی، همه ساختمان های قدیمی مثل هم به نظر می‌رسند. این برج و آن بارو یکی می‌شوند. روح شهر‌ـست که مهم‌ـست. خلاصه دیدم که من و پراگ همدیگر را نمی‌فهمیم. من در پراگ احساس در خانه بودن ندارم و نخواهم داشت. حس می‌کنم غریبه ای هستم که دعوت‌نشده، آمده و صحنه را به هم زده. من در پراگ حس یک نقطه‌ی بی‌جا روی صفحه‌ی یک نقاشی خیلی قشنگ را دارم. خوشحالم که آمدم و پراگ را دیدم، قطعا دو روز خوشی گذراندم و خاطرات خوبی با خود از پراگ می‌برم. ولی همچنین خوشحالم که فردا پراگ را ترک میکنم.IMG_3196

«کافه لوور» البته جای جالبی بود. تاسیس شده در هزار.و.نه.صد.و.دو،
کافکا و دیگر نویسندگان و متفکرین و دوستانشان از مشتریانش بوده اند. کافه ای که پاتوق آلبرت انیشتین وقتی که در «دانشگاه آلمانی پراگ» تدریس میکرد، بوده. از تنها جایی هایی که این روز ها دیده ام قهوه را آن‌طور که باید سرو میکنند: همراه با یک لیوان آب. تنها اشکال این بود که سرویس سریع بود. نه این کلافه کننده باشد، نه. ولی به نسبت کافه های پاریسی که میگذارند در آرامش بخوری و بنوشی و فکر کنی و در دفترچه خود بنویسی، سریع بود.

آه. هنوز دو روز نشده دلم برای پاریس تنگ شده ـست. برای بوی نانوایی هایش. برای صدای قشنگ فرانسه حرف زدن مردم همه جا. برای مردم خوش لباسش. برای خیابان های ساکت و آرامش. برای روح پاریس.

نا.کجا

پاریس فقط بهشت مستان و عاشقان عالم نیست، بهشت اهل فکر و ادب و هنر هم بوده و هست. از همینگوی و فیتزجرالد گرفته تا پیکاسو و مونه، عده زیادی در طول تاریخ آمده اند تا از فضای معنوی پاریس بهره گرفته و از خود اثر در کنند. از فلاسفه‌ی عزیز فرانسوی هم نباید غافل بود. نام های کامو (از نویسندگان مورد علاقه خود بنده)، سارتر و سیمون دو.بو.وار (چجوری این رو توی فارسی مینویسند؟) به خصوص به خاطر می‌آیند. آنان که در کافه های پاریس ساعت ها به بحث و گفت‌و‌گو نشستند. در هوایش سیگار کشیدند. از شرابش جرعه جرعه نوشیدند. و کردند آنچه کردند. بگذریم…

IMG_2782

پاریس،‌ از همین جهت، مهد کتاب‌دوستان نیز هست. از اولین چیز هایی که توجه من رو Stairs-Hafezجلب کرد همان روز اول، کتاب فروشی های نزدیک سوربن بود که کتب فلسفی به نمایش گذاشته بودند (نه آخرین خزعبلات عوام پسند). بعد ها توفیق پیدا کردم تا کتاب‌فروشی شکسپیر و بستگان را (Shakespear and Co) در محله لاتین (quartier latin) که جایگاه دانشگاه های سوربن و شماری از دیگر مراکز علمی، فرهنگی و تاریخی پاریس بوده و هست،‌ زیارت کنم. فضای بی نظیری بود و مجموعه کتاب های حیرت انگیزی داشت هم برای فروش و هم صرفا برای مطالعه در کتابخانه با دقت جمع آوری شده‌ی طبقه بالا. طبقه بالایی که راهش به بیتی از حافظ مزین بود.

در ادامه این اکتشافات، امروز خود را به کتاب‌فروشی نشر ناکجا رساندم. نشر ناکجا علاوه بر انتشار کاغذی و الکترونیکی آثار فارسی، ترجمه شده و فرانسوی نویسندگان ایران و جهان، در محل کتاب‌فروشی خود کتاب های چاپ ایران را هم به فروش می‌رساند. با توجه به حال و هوای خودم، دنبال مجموعه شعری از فاضل نظری می‌گشتم که پای پنجره و با نگاهی به آسمان گریان پاریس بخوانم و درک کنم. پیدا هم کردم مجموعه شعری از او. به قیمت یازده یورو و نود سنت!IMG_2819

باقی‌مانده بعد از ظهر را در کافه ای در همان نزدیکی به خوردن و آشامیدن و شعر خوانی گذراندم. جای همه دوستان خالی. مجلس یک‌نفره با صفایی بود (جدای از آنکه جمعی احتمالا مجنونم تصور کردند، که البته در این دیار بی‌هُشی اشکال چندانی ندارد)



IMG_2825

پاریس. امشب. از پشت بام محل سکونت

ــــــــــــ
پ.ن: چرا نگارش این پست چنین شکلی گرفت را من هم نمیدانم! مدت خیلی زیادی ـست فارسی ننوشته‌ام. شاید به این خاطر است!

پ.ن: ابیات زیادی از فاضل خواهید دید اینجا، بعضا بدون هیچ توضیحی، آماده باشید. سوتیتر جدید وبلاگ هم از اوست.

Hussain Day 2013

یکشنبه گذشته “روز حسین” (Hussain Day) نیویورک بود. خیابان های متعددی از خیابان پارک (Park Avenue) در Upper East Side منهتن (از شیک ترین و گران ترین محله های نیویورک) صحنه عزاداری دسته های مختلف از کشور های مختلف بود. تصاویر مربوط به دسته مسجد امام علی هستند. پلیس نیویورک (NYPD) خیابان ها رو بسته و ترافیک رو به خیابان های مجاور هدایت میکرد.

IMG_0161

IMG_0147IMG_0149 IMG_0155 IMG_0156 IMG_0157

Kingda Ka

سلام

آخر هفته با دوستانی از خوابگاه تصمیم گرفتیم بریم پارک تفریحی شش پرچم (Six Flags) واقع در ایالت نیوجرسی [معروف به ایالت بوستان (Garden State)] در فاصله یک ساعت و نیمی شهر نیویورک. جای همه دوستان خالی بود.

پارک، سواری های عجیب و غریبی داشت. از ترن هوایی تو تاریکی مطلق (!) تا اونی که قشنگ سرپا ایستاده بودی (!) تا اونهایی که از پشت آویزون بودی تو هوا (!) اکثرا شامل سقوط های شدید و دور های کامل حلقه ای بودند.

رکورد دار ها شامل El Toro، سریع ترین ترن هوایی تمام چوبی دنیا و طولانی ترین سقوط، و البته معروف ترینشون Kingda Ka: بلند ترین ترن هوایی در سطح دنیا، سریع ترین در آمریکای شمالی (دوم در دنیا) که شامل سقوط نود درجه (!) با سرعت یکصد.و.بیست.و.هشت مایل بر ساعت (206 کیلومتر بر ساعت) از ارتفاع صد.و.چهل متری (معادل یک ساختمان چهل طبقه) هست. من همینجا هستم یکبار دیگه این عدد ها رو بخونید تا عمق مسئله روشن بشه.

20130414_132833

نمایی از El Toro و Kingda Ka در پس زمینه

سواری Kingda Ka واقعا تجربه دگرگون کننده ای بود. کمتر از چند ثانیه بعد از اینکه از ایستگاه خارج میشی، قطار یکهو سرعت میگیره طوری که وقت نمیکنی سرت رو بچسبی (تو سه ثانیه و نیم به سرعت 206kph میرسه!) وقتی داره بالا میره چشمات رو میبندی و فکر میکنی که عجب غلطی کردی. برای یک لحظه حس میکنی سرعت حرکت کم شده، متوجه میشی که بالای بالا هستی، چشمات رو باز میکنی و میبینی همه ایالت متحده زیر پاته! اینجاست که همه زندگیت میاد جلوی صورتت و بعدشم هم بوم! مستقیم به سمت پایین با سرعت باورنکردنی، قلبت قشنگ وایمیسته ولی قبل از اینکه قشنگ جان به جان.آفرین تسلیم کنی میبینی سقوط تموم شده…

نکته دیگه، مسئله سلامتی و امنیت سواری ها بود. قبل از شروع هر سواری، یک دور بازدید کامل توسط یک تیم کامل صورت میگرفت،‌ انگار که موشک میفرستادن هوا، اصلا دیدنی!

پ.ن: جاهایی که نارنجی هستند لینک دارند به یک سری تصویر، حتما ببینیدشون.

شب های دانشجویی

ساعت یازه شب به وقت تابستانی شرق آمریکا/کانادا (EST):
شام رو میخورم، آشغال ها رو میبرم میذارم توی اتاق زباله ها، برمیگردم تو اتاقم، قبل از اینکه فکر خواب به سرم بزنه میرم سر میزم…

Edit photoموسیقی وطنی، کتاب و دفتر پخش و پلا روی میز، نور چراغ سفید چراغ مطالعه، یه طرح مقاله ای (Paper Outline) که حجمش دو برابر حداقل شده و هنوز تکمیل نیست!، سال ها آینده ـی مشابه این پیش رو…

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

IMG-20130311-WA0002اینم برف جمعه گذشته نیویورک، الان هوا یهویی بهاری شده، هفت هشت نفر کشته و زخمی داده… :)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پا.نوشت: عکس ها رو از اینترنت نگرفتم. (خودم گرفتم!)

 

امریکا

آمریکا که میام انگار نمیتونم بنویسم، یه حسی پیدا میکنم مثل وقت هایی که به این نتیجه میرسی که دوربینت رو بذاری کنار و از اون لحظه فقط لذت ببری. اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم! از آمریکا نوشتن بدون اینکه شدیدا مجذوب و مبهوت به نظر برسی غیر ممکنه… در مجموع، بدون تعارف، من از آمریکا خوشم اومد، بیشتر از انتظار خودم، از آتلانتا، از سرسبزی بی نظیرش در عین حالی که یک ابرشهره (Metropolitan Area)، از هوای گرم و بعضا شرجیش که عجیب آدم رو یاد اهواز مینداره!،  از سنجاب های تو خیابون، از دارکوب توی حیاط پشتی (یا یه کم اونور تر!)، از مرغابی هایی که زیر سایه درختی تو پارکینگ مرکز خریدی ولو شدن، از گرمی و آرامش خیال مردمش…

این سفر قبل از رفتن، دوربین رو گذاشته بودم روی میز کنار پاسپورت و یه سری چیز دیگه ،قشنگ که یادم نره و حتما ببرمش، صبح قبل از پرواز که بیدار شدم، دقیقا پاسپورت رو برداشتم، همه بقیه چیزها رو جا گذاشتم همونجا! ولی خب خدا این گوشی ها رو ازمون نگیره! خلاصه یه سری عکس هست در ادامه مطلب (“Continue Reading”) که میتونید ببینید…

ادامه خواندن امریکا

نگفته ها

ننوشتم از آمریکا، از مردم مهربونش، از بزرگیش، از تفاوت هاش با اروپا، از اینکه به نظر من فرهنگ زندگی آمریکایی در مقایسه با فرهنگ زندگی اروپایی بسیار بسیار بیشتر شبیه به فرهنگ زندگی ایرانیه، و این میتونه توجیه کننده تمایل مهاجران ایران به آمریکا باشه. از جمعیت سیاه های آتلانتا و یهودی های نیویورک که هر دو گروه های اجتماعی چشم گیر و جالبی هستند.

حتی ننوشتم از آتلانتا (9ـُمین منطقه شهری از نظر جمعیت در ایالات متحده) که مرکز ایالت جرجیا باشه در جنوب شرقی ایالات متحده، همسایه ایالت های فلوریدا و تنسی و آلباما و کارولینای جنوبی و شمالی. از آب و هوای دلپذیرش در زمستان و سرسبزی شگفت انگیزش. از آتلانتایی که به خاطر اقتدار اقتصادی “نیویورک جنوب” نام گرفته. آتلانتایی که خانه ایست برای دفاتر مرکزی (World Headquarters) کمپانی های عظیمی از جمله کوکا-کولا و هواپیمایی دلتا و ارتباطات AT&T. از اون روزی که رفتیم مرکز شهر و از نزدیک نمای مرکزی شهر و پارک المپیک (به یاد المپیک تابستانی 1966) و دفتر مرکزی خبرگذاری CNN و آسمان خراش های حیرت انگیز شهر از جمله ساختمان بانک آمریکا (Bank Of America) که پنجاه و سومین ساختمان بلند دنیاست رو دیدیم. [اطلاعات و آمار عجیب و غریب بیشتر در ویکی.پدیا] راستی بزرگترین آکواریم دنیا هم تو آتلانتاست!

همینطور ننوشتم از برگشتنم، از تجربه استارباکس در آمریکا (از نقاط عطف سفر!:دی) از بازدید نیویورک چند ساعته برای بار دوم، از پارک مرکزی نیویورک (Central Park) که عجیب جای آرام باصفاییست در مرکز شلوغی و ترافیک منهتن. ننوشتم از برگشت به ایرلند و فرایند ورود دوباره به کشور که با نشان دادن کارت “ثبت مهاجرین” (GNIB Card) مجموعا سی ثانیه هم طول نکشید و اینکه چه حسی داشتم از دیدن خیابان های ایرلند بعد از اولین ده روز زندگیم در آمریکا، حس عجیبی بود!

بقیه عکس هایی که خودم گرفتم و توضیحات در ادامه مطلب:

ادامه خواندن نگفته ها

Be Careful what you wish for

یادم نمیره اون وقتی که برای بار اول وارد خونه شدم، همین چند هفته پیش، چه حسی داشتم. از حس کردن گرمای مطلوب خونه. از دیدن میز صبحانه. از دیدن اتاق پذیرایی و تصور شب هایی که ولو بشم رو مبل در کنار بقیه اعضای خانواده (حداقل اونایی که هستن!) و خوش و خرم تلویزیون نگاه کنیم. از دیدن اتاقم و پنجره های کشویی قشنگش رو به خیابون و درخت های انبوه رو به رو. از قدم زدن تو راهروی خونه. یادم نمیره که دلم نمیومد بریم از خونه بیرون. که دوست نداشتم شام هیچوقت تموم بشه و جمع سه نفری سر میز بهم بخوره. و البته یادمه که چقدر سعی کردم نشمرم روز های باقیمانده رو. که چقدر همین اعصابم رو به هم ریخته بود.

چند وقت پیش اگر ازم میپرسیدین میگفتم از خدام بود که همچین فرصتی داشته باشم. چند ماهی تنها، تو مملکت غریب. ببینم چطوریه تنها تو غربت زندگی کردن و این جور چیز ها. حواستون باشه چی درخواست میکنید!

حدود چهار ماهی مونده تا منتقل بشم به آتلانتا حالا اینکه آخر تابستون باید دمم رو بذارم روی کولم برم یه جای دیگه آمریکا رو فعلا در نظر نمیگیریم. راستی چرا این بروکلین (نقشه) بی صاحب شده مثل منهتن جزیره نیست، همه حساب و کتاب ما رو داره به هم میریزه!

پانوشت: عجب پست غم انگیز داغونی شد ها، آدم گریه اش میگیره! :دی

آسانسور خراب است!

سلام

(عکس رو من نگرفتم!)

چند وقتی بود همیشه وقتی میرسیدم به ایستگاه قطار، یه قطار داشت از ایستگاه خارج میشد،، تقریبا هر روز صبح بیشترین زمان ممکن برای علاف شدن منتظر قطار رو باید می ایستادم، بعضی وقت ها هم یک قطار میومد، جا نبود سوار بشم! ولی از اون طرف با اتوبوس هیچ مشکلی نداشتم، هر وقت میرسیدم به ایستگاه، تابلو رو نگاه میکردم، اتوبوس مورد نظر زیر دو دقیقه با ایستگاه فاصله داشت. حالا کاملا برعکس شده، صبح ها همزمان با قطار میرسم تو ایستگاه، همیشه هم خلوته، به جاش همیشه اتوبوس اولی رو از دست میدم، معمولا یه بیست دقیقه ای هم علاف میشم تا بعدی بیاد! تا حالا شنیدین میگن وقتی خدا یه چیزی رو میگیره یه چیز دیگه میده!؟

از دیروز توی همه ایستگاه های خط سبز قطار، یه پیغام نمایش داده میشه مبنی بر اینکه آسانسور ایستگاه فلان خرابه، در جریان باشید، یک فکر دیگه ای بکنید! نظرتون چــــــــیه!؟

پ.ن: چند بار شده یک پستی رو منتشر کردم، بعدش یک مطلب خیلی جالب به نظرم رسیده ولی خب چون منتشرش کردم، دیگه تغییرش ندادم، تصمیم گرفتم از این به بعد هر پست رو بعد از چند روز منتشر کنم که بهتر در بیاد!

تصادف…

سلام

نمیدونم چکار کنم، هوس پیاده روی میزنه به سرم، خیلی وقته تنهایی پیاده روی نکردم، راه میوفتم به سمت رودخونه، هدفون رو میذارم تو گوشم، طبق معمول همه وقت هایی که خودم با خودم در مورد احوال خودم اتفاق نظر ندارم شافل رو میزنم (پخش تصادفی) از بین یکصد و نود و هشت قطعه موسیقی، این قطعه میاد:«باز هوای وطنم، وطنم،وطنم آرزوست…!» و من به تصادف اعتقادی ندارم!

یک چیزی که اینجا حتی توی پایتخت دیدم که تقریبا مطمئنم هر جای دیگه ای که برم، در واقع هر شهر بزرگ دیگه ای که برم، چه نیویورک باشه، چه آتلانتا، چه سن آنتونیو، دیگه نخواهم دید، رفتار دوستانه مردمه، امشب یه نمونه دیگه اش رو دیدم، طرف خورد زمین، خیلی ساده، بعدشم خیلی سریع پا شد و لبخند زد، ولی بقیه مثل سنگ از بغلش رد نشدن، رفتن سمتش: «you ok?»  با لبخند…

شکلات تلخ

سلام

…هوا تاریکه، دکمه های پالتوم رو میبندم، نفس عمیقی میکشم، بخار جلوی صورتم رو میگیره، سردم نیست!، هدفون ها رو تو گوشم میذارم، دست میکنم تو جیبم، دو تکه شکلات تلخ استارباکس پیدا میکنم، گاز های کوچک میزنم به قطعه شکلات سیاه سیاه، تلخیش دهنم رو میگیره، یادم میاد تا دو هفته پیش حتی نمیتونستم به شکلات تلخ فکر کنم، از تلخیش بدم میومد، حالا لذت میبرم از تلخی شکلات، یه لذت تلخ، یه گاز دیگه میزنم، یادم میاد، همه مشکلات و سختی ها و بدبختی ها، ککم هم نمیگزه، نمیدونم چرا!

…سوار قطار شهری میشم، بر خلاف انتظارم شلوغه، یه خانواده میبینم، یه خانواده کامل، کوچک و بزرگ، پدربزرگ، مادربزرگ و فرزند و نوه، همه خوشحال، ایرلندی نیست، خارجیند، یه دفعه همه چی یادم میاد، به هم میریزم…

امروز برای بار دوم SAT دادم، همون امتحانی که پست های قبلی وصفش رفت، این دفعه هوا بارونی نبود، تنها نرفتم، گرسنه نموندم، هوا به طرز غافلگیر کننده ای آفتابی بود، پدر و مادری بود که منو برسونه، آمادگی امتحان رو داشتم، امیدوارم نتایجش هم به همین خوبی باشه، ان.شا.الله…

شهر کم کم داره حال و هوای کریسمس رو میگیره، چراغونی ها، تغییر دکور ها، لیوان های جدید استارباکس، اینم از عکس چند شب پیش، از راه کلاس زبان*:

*کلاس زبان دوره فشرده IELTS هست…

پا.نوشت:
1. یک هفته مدرسه تعطیل بود، زندگی ما هم به هم ریخته بود، نفهمیدیم چیکار کردم این یه هفته رو!
2. یه دو روزی که کلا یادم رفته بود وبلاگ دارم!