همه نوشته‌های «خودم»

Withdrawal

انصراف دادم. بالاخره کار رو تموم کردم.

BRK_05

رفتم دفتر رییس دانشکده فرم گرفتم. امضای دفتر مالی و غیره رو هم گرفتم. برگشتم دفتر رییس دانشکده رفتم انصراف دادم. کلاس هایی هم که قرار بود این ترم بردارم، همه پٓر. من دیگه دانشجوی کالج سنت جوزف بروکلین نیستم!

اما…

logo_ccny

پس از مقداری تلاش و دوندگی موفق شدم به سیتی کالج نیویورک ( City College New York، معروف به CCNY) انتقالی بگیرم. این دانشگاه که شامل پنج دانشکده میشه، در شمال منهتن قرار داره و از مجموعه آموزشی دانشگاه شهر نیویورک (City Univerity of New York) محسوب میشه. ۹ نفر از فارغ التحصیلان این دانشگاه جایزه صلح نوبل برنده شدند که رکورد ملی دانشگاه های دولتی هست. دیگر فارغ التحصیل صاحب نام این دانشگاه اندرو گرو (رییس فعلی اینتل) هست. همینطور فوربز (Forbes) به این دانشگاه رتبه یک در میان دانشگاه های دولتی ایالت نیویورک داده!

best_ccny_campus2011این دانشگاه حدود دوازده هزار و پانصد نفر دانشجوی مقطع کارشناسی داره و تعداد قابل توجهی ایرانی. من اتفاقی با یک استاد ایرانی که اینجا مهندسی مکانیک تدریس میکنه و تعدادی از دانشجو های ایرانی سابق و یک دانشجوی جدید در برنامه های افطاری که شرکت کردیم در سطح نیویورک و نیوجرسی آشنا شدم. همینطور یکبار که دانشگاه بودم دنبال کارهای ثبت نام متوجه شدم کسی پای تلفن فارسی حرف میزد. اینها همه نشون دهنده تحول بزرگی هست نسبت به دانشگاه قبلی که احتمالا من اولین ایرانی بودم که اونجا قدم گذاشته و خواهد گذاشت!

کلاس هایی هم که برداشتم هم مقداری متفاوت شدند. از جمله تاریخ فلسفه (که دیگه با سرعت و قدرت به سمت مدرک لیسانس فلسفه پیش بریم، تا ببینیم بعدش چی میشه!) و زبان فرانسه! :)

469918_409285299110178_112174341_o

طبیعتا خوابگاه هم عوض میشه با دانشگاه. خوابگاه دانشگاه جدید واقع در زمین های خود دانشگاه هست. واحد ها به صورت آپارتمانی طراحی شدند. من توی یک واحد چهارخوابه خواهم زیست! هر کسی اتاق خودش رو داره. دو تا دستشویی-حمام، یک نشیمن و یک آشپزخانه مشترک. احتمالا خوش میگذره…

امیدوارم بیشتر بنویسم. ولی خب نمیشه. میدونید؟ نمیشه!

 

نفس بکش…

میشینم پشت میز، برای فردا باید یک نمایش.نامه بنویسم. شخصیت ها و مکان باید از آثار ادبی مختلفی باشه که در طول سال بررسی کردیم. کتاب و جزوه و دفتر و همه پهن روی میز. دکمه PLAY روی کیبرد رو میزنم. صدای “نفس بکش” سیاوش قمیشی بلند میشه.

فکرم میره به سال ها قبل، هشت یا نه سالم بیشتر نبود. عصر ظهور MP3 Player ها. آبجی بزرگه این آهنگ رو روی دستگاهش داشت. شب بود نشسته بودیم بالا توی اتاقی که کولر گازی داشت. دستگاهش رو درآورد و یک گوشی هدفون رو داد به من. مطمئنم چشمام برقی چیزی زد! صدای “نفس بکش” سیاوش قمیشی بلند شد.

خاطره های زیادی زنده شد خلاصه. برگردم سر نمایش.نامه نویسیم…

Kingda Ka

سلام

آخر هفته با دوستانی از خوابگاه تصمیم گرفتیم بریم پارک تفریحی شش پرچم (Six Flags) واقع در ایالت نیوجرسی [معروف به ایالت بوستان (Garden State)] در فاصله یک ساعت و نیمی شهر نیویورک. جای همه دوستان خالی بود.

پارک، سواری های عجیب و غریبی داشت. از ترن هوایی تو تاریکی مطلق (!) تا اونی که قشنگ سرپا ایستاده بودی (!) تا اونهایی که از پشت آویزون بودی تو هوا (!) اکثرا شامل سقوط های شدید و دور های کامل حلقه ای بودند.

رکورد دار ها شامل El Toro، سریع ترین ترن هوایی تمام چوبی دنیا و طولانی ترین سقوط، و البته معروف ترینشون Kingda Ka: بلند ترین ترن هوایی در سطح دنیا، سریع ترین در آمریکای شمالی (دوم در دنیا) که شامل سقوط نود درجه (!) با سرعت یکصد.و.بیست.و.هشت مایل بر ساعت (206 کیلومتر بر ساعت) از ارتفاع صد.و.چهل متری (معادل یک ساختمان چهل طبقه) هست. من همینجا هستم یکبار دیگه این عدد ها رو بخونید تا عمق مسئله روشن بشه.

20130414_132833

نمایی از El Toro و Kingda Ka در پس زمینه

سواری Kingda Ka واقعا تجربه دگرگون کننده ای بود. کمتر از چند ثانیه بعد از اینکه از ایستگاه خارج میشی، قطار یکهو سرعت میگیره طوری که وقت نمیکنی سرت رو بچسبی (تو سه ثانیه و نیم به سرعت 206kph میرسه!) وقتی داره بالا میره چشمات رو میبندی و فکر میکنی که عجب غلطی کردی. برای یک لحظه حس میکنی سرعت حرکت کم شده، متوجه میشی که بالای بالا هستی، چشمات رو باز میکنی و میبینی همه ایالت متحده زیر پاته! اینجاست که همه زندگیت میاد جلوی صورتت و بعدشم هم بوم! مستقیم به سمت پایین با سرعت باورنکردنی، قلبت قشنگ وایمیسته ولی قبل از اینکه قشنگ جان به جان.آفرین تسلیم کنی میبینی سقوط تموم شده…

نکته دیگه، مسئله سلامتی و امنیت سواری ها بود. قبل از شروع هر سواری، یک دور بازدید کامل توسط یک تیم کامل صورت میگرفت،‌ انگار که موشک میفرستادن هوا، اصلا دیدنی!

پ.ن: جاهایی که نارنجی هستند لینک دارند به یک سری تصویر، حتما ببینیدشون.

سال نو…

48347_cba41ca03554f90bdfe84c1ef211add0_88ce3935744bb659f6a2bfa84b415500اینجا تنها اتفاق فوق العاده ای که روز اول فروردین افتاد امتحان ریاضی/احتمالات بود! ملت مشغول تقسیم دونه های پسته بودن تو میهن، ما مشغول تجزیه و تحیل فرض صفر و فرض مقابل (Null Hypothesis و Alternative Hypothesis. چه اسم های فارسی بانمکی هم دارن!). نیویورک هم که مثل ساحل طلایی (وطن ایرانیان بی.وطن، لس آنجلس!) پرشین اسکوئر و مرکز فرهنگی ایمان نداره که جشن و بازارچه و اینها راه بندازه هزار.دو هزار نفری ایرانی جمع بشن! نیویورک، جای شما خالی، شهر کوچیکی داره در حومه به اسم Great Neck. پایتخت ایرانی های یهودی-مذهبه! مراسم جشن دارن ورودی ۱۵۰ دلار. یکی نیست بگه خب قشر دانشجو چه خاکی به سرش بریزه. ای بابا! حالا که داریم اسم میبریم،‌ بذارید یادی هم از مسجد امام علی نیویورک بکنیم. اون بندگان بازارچه ای داشتن (آش و بستنی و آجیل ایرانی و غیره)، ولی خب کلا جمع خیلی خانوادگیه اونجا. من چند باری که برای مراسم های ویژه رفتم،‌ راحت نبودم! اتفاقا پس فردا هم جشن نوروزی دارن. این دفعه دیگه باید برم، هی بشینیم تو اتاقمون «بوی عیدی» گوش بدیم دردی دوا نمیشه…

بگذریم. حرف ایرانه، چند روز پیش خبری شنیدیم مبنی بر اینکه یکی از برادران سفارت سعودی در همین میهن اسلامی خودمون، دست به مصرف مقادیر معتنابهی «آب شنگولی» (نجسی! عرق! روشن شد یا بگم مشروبات الکی؟) زدن و تصمیم گرفتن در حالت شنگولی رانندگی هم بفرمایند. (اینجا اگر در همچین حالتی (مست.پشت.فرمون) گیر بیوفتید،‌ خدای ناکرده!، عملا رانندگی رو باید بوس خداحافظی کنید، بعد از زندان و جریمه نقدی و ثبت در سابقه و غیره!) خلاصه این سعودی عزیزمون زدن و یکی از شهروندان پراید.سوار (مرفهین بی درد!) میهن عزیزمون رو به دیار باقی فرستادند. بنده،‌ شخصا، پیگیری اخبار ایران رو مدتی پیش کنار گذاشتم ولی این داستان شدیدا با اعصاب (و همچنین معصاب)ـم بازی کرد. افتادم به پیگیری و اینها. مدتی بعد متوجه شدم که دارم اخبار ایران میخونم!!! خلاصه سریع دست به توبه برداشتم و برگشتم سر کار و زندگی خودم. دانشجو چه معنی میده دنبال اخبار مملکت باشه!؟ دانشجو باید سر درس و مشقش باشه،‌ بذاره بزرگتر ها مملکت رو بچرخونن. بالاخره اونا صلاح مملکت رو میدونن!

سال نو مبارک!!!

شب های دانشجویی

ساعت یازه شب به وقت تابستانی شرق آمریکا/کانادا (EST):
شام رو میخورم، آشغال ها رو میبرم میذارم توی اتاق زباله ها، برمیگردم تو اتاقم، قبل از اینکه فکر خواب به سرم بزنه میرم سر میزم…

Edit photoموسیقی وطنی، کتاب و دفتر پخش و پلا روی میز، نور چراغ سفید چراغ مطالعه، یه طرح مقاله ای (Paper Outline) که حجمش دو برابر حداقل شده و هنوز تکمیل نیست!، سال ها آینده ـی مشابه این پیش رو…

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

IMG-20130311-WA0002اینم برف جمعه گذشته نیویورک، الان هوا یهویی بهاری شده، هفت هشت نفر کشته و زخمی داده… :)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پا.نوشت: عکس ها رو از اینترنت نگرفتم. (خودم گرفتم!)

 

فکرش…

سلامتی همه اونهایی که از هر مربوط به ایران و ایرانی فراری ـند. نه موسیقی ایرانی گوش میدن، نه غذای ایرانی میخورن، نه دنبال بقیه ایرانی ها میگردن، نه فیلم ایرانی تماشا میکنن، نه اخبار ایران رو گوش میدن،‌ نه اصلا دیگه میخوان فارسی حرف بزنن. مسئله شون، بیچاره ها، گم کردن سابقه و از دست دادن هویت نیست، میترسن از هر چیزی که ایران رو یادشون بیاره، دردی که با هزار مصیبت کاهشش دادن برگرده، نمیدونن میتونن تحمل کنن یا نه…

آخر ترم

تمام کودکیم خواهر های خودم رو دیدم که رفتن دانشگاه. پدرم رو دیدم که آخر ترم برگه تصحیح میکرد و «تحقیق» های أبکی دقیقه نودی و بعضا وقت اضافه ای رو بررسی میکرد. دوست و آشنا ها رو دیدم که از خوب و بد خوابگاهشون میگفتن. میشنیدم از دو سه تا امتحان توی یک روز آخر ترم. از شب امتحان جزوه کپی کردن ها. منم که کلا قوه تخیلم از کنترل جن و انس خارجه همش خودم رو توی اون شرایط میذاشتم و بی صبرانه منتظر بودم تا «بزرگ» بشم…

حالا ترم اول داره تموم میشه. ترم اول دانشجویی خودم. همونطور که احتمالا حدس زدید تجربه یه مقداری متفاوت هست. ولی خب ماهیت دانشجویی تقریبا همونه. چهار دستگاه «مقاله» (Paper) عقب افتاده جامعه شناسی داشتم در عرض دو روز به پیش.نویس نهایی رسیدند! یک پروژه روانشناسی مونده تا دو هفته دیگه. مقاله فلسفه رو خوشبختانه هفته قبل تحویل دادم رفت پی کارش. امتحان ها کلا به کنار…

امروز صبح:
امتحان روان.شناسی رو زودتر تموم کردم. توی کتابخونه نشستم پشت یکی از آی.مک های عظیمی که طبق گزارش ها دانشگاه همین امسال خریده. حسابی مشغول زیر و رو کردن وبسایت دانشگاه کالیفرنیا – ارواین (UC Irvine) و خیال پردازی هستم. میشنوم که کسی اسمم رو صدا میزنه، بر میگردم مبینم استاد فلسفه مون بالا سرم وایسا. مقاله ـم رو بهم بر میگردونه. با تعجب تشکری میکنم و میره. صفحه آخر رو نگاه میکنم. نوشته: “استدلال هایی که آوردی بر علیه دستورالعمل های رفتاری (Speech Codes) در دانشگاه ها خیلی خوب هستند و دیدگاه های مخالف رو هم جواب دادی: A.” (عنوان درس «هنر فکر کردن» هست، اکثرش منطق و مغالطه و اینجور چیزهاست.)

هفته گذشته رفتم دفتر گروه، با سه تا مدیر گروه همزمان جنگ و دعوا که آقا و خانم های محترم بذارید من ترم آینده سه تا واحد اضافه بردارم. قضیه از این قرار هست که ما تصمیم همایونیمان برای نقل مکان کردن از این این دانشگاه و کلا نیویورک به دانشگاه دیگری و ایالت دیگری جدی تر شده. ولی خب ترنسفر به این سادگی نیست و معمولا واحدهایی هستند که دانشگاه مقصد قبول نمیکنه و اگر من بخوام عقب نیوفتم باید شش واحد اضافه تر از حالت عادی بر دارم تو دو سال اولٍ  قبل از ترسنفر که جای خالی رو پر کنه. حالا اساتید مشاور ما مخالفند که من این ترم بهار هجده واحد بردارم به جای پانزده تا. حالا هی از من توضیح که بابا «فلسفه.تاریخ.مطالعات کلاسیک ۱۵۷» در طول ترم کلاس نداره، مطالعه مستقله و بحث آنلاین. آخر ترم که  دو هفته کلاس در یونان برگذار میشه، بخش اعظم یادگیری و ارزشیابیش انجام میشه.   یکی از اساتید که خیلی هم مخالف نبود فرمود که «فلانی [بنده] که مشکلی نداره وایسه جلوی کلاس حرف بزنه! کلاس «سخنوری» براش بار زیادی نخواهد بود. کلاس های روانشناسی رو هم که نمیشه بر نداره.بذاریم بنده خدا کارش رو بکنه.» خلاصه اینکه ترم آینده شش تا کلاس دارم… [ببینید کار دنیا به کجا رسیده که کسی حرف زدن جلوی جمع رو از توانایی های من میشمره!!!]

پانوشت:
– همینجا میخوام تشکر کنم از همه دلهای پاک و روان های آرامی که پست قبلی رو خوندن و برداشت های وحشت.بارشون از اقساط نقاط کره خاکی به دست بنده رسید! خیلی باحالید… :) نه٬ وجدانا!؟

طناب

زندگی اینجا مثلا راه رفتن روی یک طناب باریکه. فقط یک تلنگر لازمه تا پرت ـشی پایین. یک خاطره، تماس، عکس، پیغام از ایران و گذشته ـت تا جنون دوری و غربت و نوستالژی از درون بخورتت. یا یک خریت منحصر به غرب تا ارتباطتت با «خودت» رو از دست بدی، سخته تعادلت رو حفظ کنی…

واقع گرا

یک دستگاه استاد جامعه شناسی داریم که کلاس عجیب جالبی داره. به این صورت که یک بار از وقت کلاس، فرستادمون بریم اطراف دانشگاه، نرم های اجتماعی (Social Norms) رو بشکنیم. نتیجه ـش این شد که که بنده چهار زانو جلوی در کتابخونه نشستم به مدیتیتشن! (دقیقا مثل تصویر بالا :دی) در حالی که هم.گروهیم از دور مشغول ضبط مشاهدات بود. روز دیگری مستندی زیرنویس دار دیدیم از کانون های اصلاح ترتیب در ایران! خلاصه کلاس جالبیه. یک بار در حین بحث تو کلاس به یکی از بچه ها که داشت استدلال های “واقع گرایه” ردیف میکرد،‌ با خنده گفت: 

You’re young, you shouldn’t be realistic, you should be idealistic!

تو جوونی، باید ایدآلیست باشی نه واقع گرا!

میم

دهه اول محرم امسال هم گذشت، چند شب ابتدایی رو نیویورک بودم، مسجد امام علی. تاسوعا و عاشورا هم که مصادف با اخر هفته تعطیلات Thanksgiving شده بود، اتلانتا، مرکز اسلامی فاطمه الزهرا و یک تکیه که برادران مهدوی نامی هر سال بر پا میکنند. امسال دیگه حسرت این نبود که چرا قم نیستم، حسرت بقیه بود که چرا اینجا نیستند! فقط این رو بگم که چیز هایی هست که ادم تا به چشم نبینه سخته باور کنه. متوجه شدم که یک مورد دیگه از لیست «دلایل برگشت به ایران» کم شد، لیستی که داره کوتاه و کوتاه تر میشه…

یک دوشنبه عادی

کلاس فلسفه رو از شب قبل میدونستم نمیخوام برم. صبح حدود ده و نیم با خیال راحت از خواب پا میشم. کابوس ایران میدیدم،‌ کابوس که نیست، یاد و خاطره همه ـست، همش دیداره، وقتی تو اتاقت تو خوابگاه اونطرف دنیا بیدار میشی میفهمی کابوس بوده! دوشی میگیرم و میرم دانشگاه. امروز یک ارایه گروهی مهم دارم. جزوه ای رو که قراره به عنوان بخشی از ارایه تحویل ملت بدیم برای تایید نهایی میبرم پیش استادمون. تغییرات نهایی رو وارد میکنم و تو کتابخونه پرینت میگیرم سیزده تا ازش. وقتی برای نهار نیست. جلسه آموزشی گذاشتن برای انتخاب واحد ترم آینده. جلسه که تموم میشه میرم سراغ Matt سرمشاور (Head Advisor) دانشگاه. بهش میگم میخوام ترنسفر کنم از اینجا، میخوام برم کالیفرنیا یا حالا یه جای دیگه. کمی صبحت میکنیم. برای فردا بعد از ظهر قراری میذاریم. بعد از اون مستقیم میرم کلاس.  کلاس با ارایه گروه ما شروع میشه. بخش اول مال منه. ارایه ـم رو تموم میکنم. به نظر خودم که خیلی خوب بود. دو نفر دیگه توی گروه هم بخششون رو ارایه میدن. در نهایت بحث کلاس میکنیم. موضوع میکشه به ایده آل های آمریکا و رویای آمریکایی (American Dream) که در اصل تم کلاس ما هست. بحث های چالشی (!) و جالبی در میگیره…

بعد از کلاس بر میگردم خوابگاه. هم اتاقیم خوابه. منم میگیرم میخوابم! حدود شش بعد از ظهر یهو از خواب بیدار میشم. کمی طول میکشه تا قشنگ درک کنم کجام و ساعت چنده و ماجرا چیه… یاد بعد از ظهر های پاییزی ایران میوفتم که بعد از مدرسه میگرفتم میخوابیدم، با صدای در خونه بیدار میشدم، پدر دو تا نون سنگک داغ دستش بود، سریع تا مغرب نشده ترتیب نون سنگک ها رو با پنیر تبریز و چای داغ میدادیم، چه صفایی داشت…

سوپرمارکت رو به روی خوابگاهه، پا میشم میرم یه بسته چایی کیسه ای میخرم، بر میگردم میبینم نه شکر دارم نه لیوانی که بذارم تو مایکروفر برای آب جوش، تسلیم میشم، بی خیال چایی،‌ در هر صورت اون صفا رو نمیتونست داشته باشه…

تمدن

سلام

در توضیح تاثیر طوفان باید بگم که متاسفانه اغراقی در کار نبود و سندی واقعا فاجعه ای بود که عده زیادی رو تحت تاثیر قرار داد. خانواده های زیادی خونه و زندگی هاشون رو از دست دادند. بخش عظیمی از نیویورک هم اکنون در تاریکی و بی برقی به سر میبره. سیستم حمل و نقل عمومی نیویورک شدید فاجعه بار ترین صدمه در طول تاریخ رو به خودش دید.


در عین حال قابل ذکر هست که اقدامات صورت گرفته هم واقعا تحسین بر انگیز بوده. امروز که من دارم این رو مینویسم، بخشی از خطوط مترو بازیابی شده. کمک های مردمی سازمان دهی شدند. شهردار نیویورک گفته که از طریق ماهواره اینترنت برای نیویورک تامین میشه (At&t Satellite Hotspots) و خلاصه نیویورک در مسیر بازیابی سلامتیش قرار داره…

برگردیم به داستان سفر جاده ای خودم از نیویورک به آتلانتا:

صبح حدود هشت و نیم از خوابگاه به سمت منهتن راه افتادیم. با توجه به اینکه مترویی در کار نبود،‌ پیاده به سمت پل بروکلین راه افتادیم. دفعه قبلی که من پل بروکلین رو پیاده رفتم بار اولی بود که پام رو توی نیویورک گذاشتم. پل حسابی شلوغ بود. منظره این بار ولی متفاوت بود. ساختمان های بلند منطقه جنوبی منهتن (وال استریت) کاملا به نظر شسته شده میرسیدند. خبری هم از انبوه چراغ ها نبود. کمی بعد پل به پایان رسید و ما در منهتن بودیم. از اونجایی که یکی از پایگاه های برق جنوب منهتن ترکیده بود خبری از برق نبود. تعداد ماشین های تو خیابان کمتر از حالت عادی بود. اتوبوس های دانشگاه NYU دیده میشدند. به نظر میرسید در حال تخلیه دانشگاه ها از خوابگاه ها هستند. هر از گاهی ماشین پلیسی هم رد میشد. واقعا عجیب بود دیدن قلب اقتصاد دنیا اونقدر تاریک و ساکت. خبری از آب گرفتی البته نبود. متوجه شعبه استارباکسی شدم که در تاریکی مشغول کار بود. چیزی که بیشتر از همه توجه من رو جلب کرد. نظم ترافیکی بود. در عدم حضور چراغ های راهنمایی و نیرو های پلیس (به جز یکی دو تا تقاطع اصلی) مردم خیلی شیک و مرتب با رعایت نوبت یکی یکی عبور میکردند. انگار نه انگار روز فردای فاجعه ست!

پارکینگی که ماشین توش بود هم برق نداشت. طرف با چراغ قوه رفت ماشین رو آورد و تحویل داد. بلافاصله زدیم به جاده. از پل جرج واشنگتن که رد شدیم و به نیوجرزی رسیدیم تازه فهمیدیدم که چیزی که ما دیدیم فقط بخشی از اثرات سندی بوده. دوستم رو رسیدم خونه ـشون تو نیوجرزی و به سمت جنوب راه افتادم.

همینطور که به سمت پنسیلوانیا میرفتم حواسم به این بود که بنزین ماشین زیاد نیست و نیاز به سوخت گیری هست. ولی حواسم به این نبود که اینجا خبری از برق نیست و پمپ بنزین ها تعطیل هستند. خلاصه چند ساعتی تو جاده های محلی سرگردون دور خوردم. جاده هایی که بعضا بسته بودند به علت درخت هایی که کف جاده ولو شده بودند و در مواردی سیم های برق رو هم به آسفالت رسونده بودند. خلاصه وضعیت داغونی بود. با سلام و صلوات همینطوری میگشتم در نهایت ماشینم توی یکی از معدود پمپ بنزین هایی که اون اطراف برق داشت خاموش شد!

سه ساعت تو صف پیاده ها معطل شدم و در نهایت ماشین رو هل دادم تا کنار باجه و بنزین زدم!

بعد از ماجرای بنزین با سرعت به سمت جنوب راه افتادم. اکثر مسیر رو شب توی راه بودم. همه راه هم اتوبان بود. دیگه به زور موزیک، توقف های کوتاه به کوتاه، تخمه آفتابگردون و اواخرش انرژی زا (Redbull) تا شش صبح از میان ایالت های مریلند، وست ویرجینیا،‌ ویرجینیا، کارولینای شمالی و جنوبی و البته جرجیا رانندگی کردم.

سندی

سلام

سندی هم آمد و تقریبا رفت. نیویورک شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته. فرودگاه ها تعطیل. بخشی از جنوب منهتن برقش رو از دست داده و تخمین زدن که روز ها طول خواهد کشید تا برق رو برگردونند. مترو و اتوبوس حداقل تا آخر هفته تعطیل. دانشگاه ما هم امروز اعلام کرد که دوشنبه آینده روز ازسرگیری کلاس ها خواهد بود. خوابگاه ما الحمدلله توی یکی از معدود محلاتی از نیویورک قرار داره که خیلی کم تحت تاثیر قرار گرفته اند (Brooklyn Heights). ساختمان ما جنراتور برق داره، در نتیجه کلا بی برقی هم نداشتیم…

فردا صبح ساعت ده صبح قراره ماشین (Chevy Sonic) رو از پارکینگی تو منهتن تحویل بگیرم. از اونجا تا آتلانتا حدود چهارده ساعتی راه خواهد بود. قراره یکی از بچه ها رو سر راه نیوجرزی پیاده کنم. سفر خوبی خواهد بود ان.شا.الله، شما هم دعا کنید…