فراموشی

IMG_7818دریای‌ مرمره، بهار ۲۰۱۶

 می‌گویند فراموشی نعمت‌ است. ابزار کنار آمدن است. «زمان همه چیز را حل می‌کند» هم همین است. یعنی فراموش می‌کنی. یا حداقل یاد می‌گیری درد را در گوشه‌ای از ذهنت خانه و آشیانه بدهی،‌ جایی برای خودش. اوائل زیاد سر می‌زنی، گویی برای این‌که مطمئن شوی که جایی نرفته در حالی که می‌دانی درد جایی نمی‌رود. شاید هم احساس گناه می‌کنی اگر درد را در گوشه‌ی خودش تنها بگذاری. رفته رفته کمتر می‌شود این سر زدن ها، عیادت رفتن‌ها. درد البته معشوقه‌ی وفاداری‌ست. سر به بیابان نمی‌گذارد، هر چقدر که از هم برنجید. خود آدم‌ست که توجه‌ـش را کم‌تر می‌کند. شاید درد جدیدی هست، شاید توان ملاقات رفتن هر لحظه را از دست می‌دهد. شاید هم،‌ خیلی ساده، صرفا فراموشی‌ست. عادت می‌کنی در نهایت، وجودش را می‌پذیری. مثل کجی جهارچوب در کمد که باعث می‌شود در خوب بسته نشود. اول آزارت می‌دهد. هر دقیقه به سراغش می‌روی و هر دفعه همانطور کج است. در نهایت عادت می‌کنی. کجی هنوز هست، اما جایش را در ذهنت پیدا کرده، یک گوشه‌ای خانه‌اش داده‌ای. همیشه جلوی چشم و در مرکز توجه نیست. درد هم همان‌طور، جای خودش را که پیدا کرد، کم کم بخشی از زندگی می‌شود، یک کجی روی همه‌ي کجی‌های دیگر. کمتر آزاردهنده می‌شود. بخشی از روزمره‌گی‌‌های زندگی می‌شود، حتی فراموش‌شدنی. نه از روی اختیار البته، بل‌که چون تو هیچ نمی‌توانی بکنی.

اما درد فراموش‌شدنی نیست، نهایتا یک وقتی از لانه‌ی خود بیرون می‌آید و می‌گزدت، درست همان‌موقع که به فراموش نزدیک شده بودی. درد از گوشه‌ی خودش بیرون می‌آید و با خاطره و احساس نابودت می‌کند. و تو هیچ نمی‌توانی بکنی.

«خاطرات رفته را چون خواب می‌‌بینم ولی … کاش در جایی به‌جز کابوس خود ‌می‌زیستم*»

بدتر وقتی‌ست که «درمان» ببینی، آن‌هم موقتی. درمان می‌آید مثل سیل سهم‌گینی و آشیانه‌ی درد را نابود می‌کند. آواره‌ می‌کند درد را تا دوباره در کوچه‌های ذهن تو جولان بدهد. رد پای خودش را همه‌جای ذهن و دل تو می‌گذارد. قوی‌تر هم می‌شود لعنتی. خاطرات و احساسات و منظره‌ها و بو‌ها و صداهای جدیدتری می‌یابد در حالی که در ذهنت آزادانه می‌گردد. دیوانه‌ات می‌کند. مدام یادآوری‌ات می‌کند، با استفاده از همه قوای جدیدی که یافته‌‌. حتی به رخت می‌کشد آن‌چه در وصال کوتاه مجالش را نیافتی. حرف‌های نگفته، لبخند‌‌های نزده، رازهای فاش نکرده، دردهای نگفته، راه‌های نرفته. حالا خانه‌ی بزرگ‌تری می‌طلبد. گوشه‌‌ی مرکزی‌تری می‌خواهد. هرچه بخوانی:‌ «رازی نهفته در پس حرفی نگفته‌‌ است … مگذار درد دل کنم و دردسر شود»* و تمنای رهایی کنی سودی ندارد که: «‌می‌گفت دلم که این محالست محال … سر پیش فکنده، زیر لب می‌خندید»** و تو هیچ نمی‌توانی بکنی. جز این‌که با این درد جدید خو بگیری، رفیق بشوی. وقتی خاطره‌بارانت می‌کند پناه نگیری، خیس خیس بشوی. چشم‌هایت را ببندی که شاید برای لحظه‌ای فراموش کنی، نه درد و خاطره را، فراموش کنی همه اغیار را. شاید این آن فراموشی خوشی باشد که همه از آن می‌گویند، فراموشی‌ای که فراق را محو می‌کند.

خلاصه‌ی مطلب آن‌که: «زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست … کاش قدری پیش از این، یا بعد از آن می‌زیستم.»*

دوری از عزیزان هم دردی‌ست دیگر…

*: فاضل نظری
**: مولانا