یلدا

IMG_4727

دیر وقت بود که به خانه رسیدم. خانه‌ای که پس از بازگشت از پاریس به نیویورک، به تنهایی در آن ساکن شده ام. شمعی روشن کردم و حافظ دو زبانه را در کتابخانه‌ی کوچکم یافتم. جرعه‌ای نوشیدم و باز کردم: «یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد … دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟»

دیدم سخن از زبان ما می‌گوید. دانستم که دیگر نیازی به ادامه دادن نیست. کتاب را بستم. همین سوالات کافی‌ست تا هر شبی را بلندترین شب سال کند…!

یک فکر در “یلدا”

  1. اي يار ناسامان من از من چرا رنجيده اي؟
    وي درد و اي درمان من از من چرا رنجيده اي؟

    اي سرو خوش بالاي من اي دلبر رعناي من
    لعل لبت حلواي من از من چرا رنجيده اي؟

    بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم
    وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجيده اي؟

    گر من بميرم در غمت خونم بتا در گردنت
    فردا بگيرم دامنت از من چرا رنجيده اي؟

    من سعدي درگاه تو عاشق به روي ماه تو
    هستيم نيکوخواه تو از من چرا رنجيده اي؟

       1 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *