پاییز

IMG_4162
خنکی بیدار کننده ای جای گرمای خواب آلود تابستانی را گرفته‌ست. پالتو ها و بارانی ها راه خود را از اعماق کمد‌ها و انباری‌ها به روی تن مردم در خیابان پیدا کرده‌اند. برگ‌ها سقوط می‌کنند و کم کم سنگ‌های خیابان را می‌پوشانند. نم نم باران برگ‌های مرده را خیس می‌کند و صدای در هم شکسته شدن‌شان زیر پای عابران را خاموش می‌کند. زمین لغزنده‌ست از بی‌جانی برگ‌ها.

خورشید نیز زودتر نور ضعیف خود را از پشت ابر‌ها به پشت کوه‌ها می‌رساند. تاریکی چندی بیش مهمان خانه‌ها می‌شود. هر کس جایگزینی بر می‌گزیند. لامپ آویزان از سقف، آباژورش روی میز، شمع روی قفسه.

من کمی زودتر طعم مرگ پاییزی را چشیدم. برگ‌ها هنوز بر شاخه‌های درخت ها مشغول رقص بودند و خورشید در آسمان که من وداعم را گفتم و شمعی را جایگزین او کردم. او که جایگزین کردنش ناممکن می‌نمود. حالا شمع کوچک قرمزی به جای او اتاقم را روشن می‌کند. روشن تر، باید گفت. روشن به اندازه کافی. روشن به اندازه ممکن. حالا شمعی به جای او شاهد ساکت دوستی قشنگ غزل و درد و باران‌ست. «بارید تا دمـــادم صبــــح و كسـی ندید … بد مستی قشنگ جوانی غزل پرست / صبـــح آسمـــان برای پریدن زلال بـــود … آماده شد دل از همه ی بیت ها گسست.»* بگذریم…

پاییز اما زیباست! بر خلاف نوید سرما و مرگ برگها و رنج شاخه‌ها، پاییز زیباست. یک زیبایی دردناک. گریختنی هم نیست. در آغوش گرفتنی‌ست. باید از باران نترسید. باید خیس شد. باید کشید. کسی از کسانی که خوب فهمیده بود این ماجرا را روزی سرود: «گوش کن، حس دیگری هم هست، که هم نوازش می‌کند و هم عذاب می‌دهد. شعله‌ـش در هنگام بهبودی و کشمکش به یک اندازه شدید‌ست…» و در آخر می‌گوید: «در اوج جوانی، رنج می‌کشم و هلاک می‌شوم. اما خدا نیاورد روزی را که درمان شوم!»‌‌** یا دیگری که نوشت:‌ «شعله‌ی انفس و آتش‌زنه‌ی آفاق است … «غم» قرار دل پر مشغله‌ی عشاق است.»***

*فروغ تنگاب جهرمی
**الکساندر پوشکین، برگردان به انگلیسی: ماری هابسن، به فارسی: «خودم!»
*** فاضل نظری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *