یک خیابان پایین‌تر

از ایستادن بقیه مشتری ها، فاصله گرفتنشان از دیوار شیشه‌ای رستوران و حس اضطراب متوجه شدیم که مسئله‌ای پیش آمده. خیلی توجهی نکردیم. شام‌مان را تقریبا تمام کرده بودیم. کمی بعد چند نفری خود را زیر میزها پنهان کردند. یکی از کارکنان رستوران چیزی می‌گوید. اخبار را روی گوشی چک می‌کنم. تیر اندازی در منطقه دهم و یازدهم و بمب گذاری در استادیومی در پاریس. مکان فعلی تیر انداز هنوز نامعلوم. درهای رستوران را می‌بندند. ناگهان یادم می‌آید که ما در یازدهم هستیم. کسی پیشنهاد می‌دهد همه برویم به طبقه بالای. فضای کوچکی‌ست: چند صندلی و دستشویی‌ها. نهایتا ده نفر می‌توانستند آنجا جای بگیرند. مرد جوانی که قبلا خبر انفجار را اعلام کرده بود مخالفت کرد:‌ «این ساختمان قدیمی است، امن نیست که همه بالا برویم.» همانجا ماندیم. بعضی زیر میز‌ها پنهان شدند. همه مشغول تماس گرفتن شدیم. ‌«ممکن است شنیده باشید خبرها را. من زنده‌ام. نترسید…» و این عجب تماسی‌ست! خیلی وقت‌ها، بعد از تماس با پدر و مادر، با ترس مسخره‌ای کلنجار می‌روم : اگر این آخرین تماس ما بود چه؟ این بار این فکر چندان مسخره و دور از ذهن نبود.

کمی بعد می‌روم طبقه بالا، یکی از کارکنان رستوران آنجاست و چند نفر دیگه که دارند آرامش می‌کنند. دارد می‌لرزد. با صدای بریده بریده‌ای می‌گوید که مرد مسلح را دیده که سلاح به دست از جلوی رستوران عبور می‌کرده.

فکر کردم اگر سرش را چرخانده و رستوران را به رگبار گرفته بود چه می‌شد. فکر مرگ به طرز غیر منتظره‌ای قابل قبول و نه‌خیلی‌ ترسناک بود…

تیم پلیسی تا بن دندان مسلح از داخل خیابان باریک بیرون گذشت. کمی بعد خودروی آتش نشانی با سرعت عبور کرد. شنیدیم که هر دو طرف خیابان را پلیس گرفته. اخبار را پیگیری می‌کنم. باتاکلان. روی نقشه دنبالش می‌گردم. یک خیابان پایین‌تر است!

چند ساعتی همان‌جا ماندیم. برنامه‌ریزی کردیم برای بهترین مسیر پیاده رفتن تا خانه. حدود یک و نیم شب، گفتند که با آرامش خارج شویم، فقط یک مسیر باز است. کمی بعد پیاده به سمت خانه راه افتادیم. پلیس‌ها، ژاندارم‌ها، یگان های ضد تروریستی و ارتش در خیابان ها حضور داشتند، انگشت روی ماشه، صورت‌ها بعضا پوشیده. افراد را از کرکره‌های پایین کشیده‌شده‌ی یکی دو بار و رستوران نزدیک به آرامی تخلیه می‌کردند. از میدان «اپرای بستی» (‌Opera – Bastille) عبور کردیم (قرار بود شنبه شب برای تماشای اپرا بیاییم!) و ایستگاه قطار لیان (Gare de Lyon). پلیس چند نفری را که در خیابان بودند به دور از مرکز حادثه هدایت می‌کرد. بعد از آن به جز پلیس تقریبا هیچ‌کس در خیابان‌ها نبود. سکوت مرگباری حاکم بود. کسی کلمه‌ای نمی‌گفت. فقط صدای قدم‌ها بود که سکوت را می‌شکست. چهل دقیقه بعد به خانه رسیدیم.

اخبار را دنبال می‌کنم. پخش زنده فرانس۲۴. از محل یکی از رستوران های مورد هدف حرف می‌زنند. بلوار ولتر (‌Boulevard Voltaire). به وضوح یادم می‌آید. رستورانی که مقصد ما بود، جای محبوب و طبیعتا شلوغی بود شب جمعه و ما میز رزرو نکرده بودیم. رفتیم اسم‌مان را دادیم و تصمیم گرفتیم که نیم ساعت انتظار را در کافه‌ای همان اطراف سپری کنیم. خود را به خیابان اصلی نزدیک رساندیم و در یک کافه خیلی معمولی پاریسی نشستیم. بیرون بودیم. حتی در فصل سرما کافه‌ها فضای بیرون را باز نگه می‌دارند. به لطف و کمک لامپ های گرمایی. کافه سر نبش خیابان بود و همانطور که نشسته بودیم تابلوی خیابان توجهم را جلب کرد. بلوار ولتر. با توجه به آشنایی قبلی که با نوشته‌های این فیلسوف فرانسوی داشتم، اسم خیابان در ذهنم ماند. دفعه بعدی که این اسم را شنیدم، لابه‌لای خبرها بود. خبرها را تا پنج صبح دنبال می‌کردم. خوابیدن جوابی نامربوطی به این حوادث می‌نمود.

بعد از ظهر شنبه، با بی‌حوصلگی و سردرد از خواب بیدار شدم. لباس پوشیدم و به سمت سوپرمارکت نزدیک راه افتادم. ابرهای غلیظ خاکستری آسمان را پوشانده و هوا سنگین بود. داخل سوپرمارکت همه چهره‌هایی گرفته داشتند. اصل در سوپرمارکت بودن تجربه متفاوتی بود. به نظر مسخره می‌رسید که همین چند ساعت پیش بیش از صد و بیست نفر کشته‌ شده‌اند و حالا من دارم سبد گوجه را زیر و رو می‌کنم تا سفت ترها را پیدا کنم. به خانه که بر می‌گردم مشغول غذا درست کردن می‌شوم. اسپاگتی با سس گوجه-ریحان، فلفل دلمه‌ای، قارچ، مرغ و پنیر گودا. اما انگار حواسم نیست. آب داغ دستم را می سوزاند. رشته های اسپاگتی روی کابینت پخش می شوند. دو برابر اسپاگتی‌‌ها سس درست می‌کنم. به‌ هم ریخته‌ام.

غروب شنبه با چند نفر دیگر از دوستان آمریکایی که با هم در یک ساختمان همسایه‌ایم، جمع شدیم. خیلی طولی نکشید تا فضای ملایم و لبخندها تبدیل شد به صحبت های سیاسی و بلند خواندن تحلیل ها از روی اینترنت و تبادل نظر، و البته احساساتی که هیچ‌کدام‌مان نمی‌توانستیم به درستی بفهمیم‌شان، چه برسد به ابراز. به نظر نمی‌رسد کسی بداند چه احساسی باید داشت پس از چنین حادثه‌ای، چه برسد به این‌که چه باید کرد…

یکشنبه، تمام روز را در تخت‌خواب بودم، بی انگیزه، بین خواب و بیداری. پرده برقی بیرون پایین کشیده و اتاق تاریک است. کابوس‌ها شروع می‌شوند…

پاییز

IMG_4162
خنکی بیدار کننده ای جای گرمای خواب آلود تابستانی را گرفته‌ست. پالتو ها و بارانی ها راه خود را از اعماق کمد‌ها و انباری‌ها به روی تن مردم در خیابان پیدا کرده‌اند. برگ‌ها سقوط می‌کنند و کم کم سنگ‌های خیابان را می‌پوشانند. نم نم باران برگ‌های مرده را خیس می‌کند و صدای در هم شکسته شدن‌شان زیر پای عابران را خاموش می‌کند. زمین لغزنده‌ست از بی‌جانی برگ‌ها.

خورشید نیز زودتر نور ضعیف خود را از پشت ابر‌ها به پشت کوه‌ها می‌رساند. تاریکی چندی بیش مهمان خانه‌ها می‌شود. هر کس جایگزینی بر می‌گزیند. لامپ آویزان از سقف، آباژورش روی میز، شمع روی قفسه.

من کمی زودتر طعم مرگ پاییزی را چشیدم. برگ‌ها هنوز بر شاخه‌های درخت ها مشغول رقص بودند و خورشید در آسمان که من وداعم را گفتم و شمعی را جایگزین او کردم. او که جایگزین کردنش ناممکن می‌نمود. حالا شمع کوچک قرمزی به جای او اتاقم را روشن می‌کند. روشن تر، باید گفت. روشن به اندازه کافی. روشن به اندازه ممکن. حالا شمعی به جای او شاهد ساکت دوستی قشنگ غزل و درد و باران‌ست. «بارید تا دمـــادم صبــــح و كسـی ندید … بد مستی قشنگ جوانی غزل پرست / صبـــح آسمـــان برای پریدن زلال بـــود … آماده شد دل از همه ی بیت ها گسست.»* بگذریم…

پاییز اما زیباست! بر خلاف نوید سرما و مرگ برگها و رنج شاخه‌ها، پاییز زیباست. یک زیبایی دردناک. گریختنی هم نیست. در آغوش گرفتنی‌ست. باید از باران نترسید. باید خیس شد. باید کشید. کسی از کسانی که خوب فهمیده بود این ماجرا را روزی سرود: «گوش کن، حس دیگری هم هست، که هم نوازش می‌کند و هم عذاب می‌دهد. شعله‌ـش در هنگام بهبودی و کشمکش به یک اندازه شدید‌ست…» و در آخر می‌گوید: «در اوج جوانی، رنج می‌کشم و هلاک می‌شوم. اما خدا نیاورد روزی را که درمان شوم!»‌‌** یا دیگری که نوشت:‌ «شعله‌ی انفس و آتش‌زنه‌ی آفاق است … «غم» قرار دل پر مشغله‌ی عشاق است.»***

*فروغ تنگاب جهرمی
**الکساندر پوشکین، برگردان به انگلیسی: ماری هابسن، به فارسی: «خودم!»
*** فاضل نظری