برلین

خوشحالم از اینکه در راه بازگشتم. دل‌تنگ «موسیو» («Monseiur») خوانده شدن‌ـم. دل‌تنگ پاریس. شب اول در برلین اما، دم‌غروب، در حالی که در میدان الکساندر (Alexanderplatz) راهم را به سوی قطار‌شهری پیدا می‌کردم، فکر می‌کردم که باید بیشتر بمانم. هنوز آمادگی پاریس رفتن را ندارم. هنوز آماده بازگشت به خانه نیستم. حتی دیشب قبل از اینکه بلیطم را نهایی کنم، به فکر بودم که آبادی دیگری را ببینم قبل از بازگشت. آمستردام، مونیخ، منهایم، بروکسل، گزینه ها زیاد بود. تمایل هم بود. قیمت بلیط ها و اقامتگاه البته زورش به هر تمایلی که بود چربید.

IMG_3351-2

به خود قول دادم که برگردم به برلین و بیشتر بمانم. حس کردم که برلین ارزش وقت گذاشتن داشت. پراگ، مثلا، بعد از نهایتا یک روز تکراری شد. اما برلین ماهیتا جای دیگری‌ـست. برلین یک فضای باز بزرگ‌ـست. هم حقیقا میدان های باز زیادی دارد و هم فضای فکری این‌چنینی دارد. این را میشود از سر و قیافه مردم فهمید، از حرف زدنشان، از انواع و اقسام رستوران ها و کافه ها، از وفوور هنرمندان خیابانی، از همه دیوار های نقاشی شده، از خیابان هایی که کبابی حلال و بار و گالری و سینما و کتاب‌فروشی را در خود جا داده اند، از ساختمان های کوتاه و بلند به سبک های متفاوت که نشان از حداقلی بودن محدودیت های شهر‌سازی دارد. برلین بند سنت های چند.صد ساله نیست، مثل پاریس. علت هم دارد البته. برلین کم زیر‌‌.و.‌رو نشده در طول تاریخ. درس تاریخ نمیخواهم بدهم. بگذریم…

پ.ن: هدف این پست چه بود؟ نمی‌دانم!

یک فکر در “برلین”

  1. سلام بر علیرضای گل
    خوشحالم بعد از غیبت صغری! دوباره تصمیم به نوشتن گرفتی
    و همچنین می بینم که خوب با فلسفه گره خوردی!
    چند وقت پیش با بچه ها شب شعر داشتیم به یادت بودیم البته بماند بحث درباره روح و… بود! و ازت یاد کردیم
    امیدوارم موفق باشی و استوار

       0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *