کلیشه

با هـر کــه توانستـه کـنار آمـده دنــیا … با اهل هــنر؟ آری! با اهل نظر؟ نــه!
بد خلقم و بدعهد، زبانبازم و مغرور … پشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟

فاضل نظری

شده ـم پیرمردی بد خلق. از تکنولوژی می‌نالم.  میزم را کتاب کاغذی ودست‌نوشته‌های پراکنده پر کرده. داستان جدیدی نیست اما پاریس گویی تشدیدش بخشید. مدتی پیش بود که شدم مشتری دائمی کتاب‌فروشی‌های خاص نیویورک. ساعت‌ها در میان کتاب‌ها می‌گشتم. بی‌اختیار کتاب می‌خریدم. چاپ‌های قدیمی به خصوص. کتاب‌فروشی‌های دست‌دوم‌فروش نقطه ضعفم شدند. نسخه مینیاتور‌کاری شده رباعیات خیام چاپ سال ۱۹۴۷ با جلد سخت. کتاب «رومی» فرانلکین لوییس مزین به دست‌نوشته‌های یک محقق غریبه. مجموعه کامل آثار ارسطو چاپ ۱۹۶۷. «سقوط» آلبرت کامو قطع جیبی چاپ ۱۹۵۶. مثل بیماری شده بود. باید از کنار قفسه کتاب‌های قدیمی به زور جدایم می‌کردند. هر چه قدیمی‌تر بهتر. هر چه صفحات شکننده‌تر بهتر. کتاب الکترونیکی که اصلا حرفش را هم نزن!Desk-Collage

پاریس که آمدم بدتر شدم. یک کتاب‌فروشی خوب هست نزدیک محل اقامت. رفتم آنجا دفترچه کاغذی ساده‌ای خریدم به قیمت ۲ یورو و ۴۵ سنت و شروع کردم به نوشتن،‌ بعد از سال‌ها. دفترچه را با خودم بردم هر جا که رفتم. پراگ و برلین و کلن و هر جا و بی‌جایی که خواستم درش آوردم و نوشتم. قلم و کاغذ را دوست دارم. دیشب فارسی نوشتم، بعد از مدت های خیلی طولانی.

IMG_3568

مدتی بود که حتی فکر ایران هم از سرم بیرون شده بود. می‌دانستم که ایرانی که من ‌می‌شناختم دیگر نیست و من آنی نیستم که روزی ایران بودم. ارتباط فکریم کلا قطع شد. دل‌تنگی‌ ایران هم با قطعی ارتباط رفت. دل‌تنگی شد محدود به عزیزان خارج از دسترس.

چند روزی‌ست دلم ایران می‌خواد. صرفا برای خرید کتاب. دلم می‌خواهد فقط یک روز فرصت داشته باشم بیایم و با چمدانی پر از شعر برگردم.

عجب کلیشه‌ای شده این زندگی. نور شمع و قهوه تلخ و کتاب غزل و کنج اتاقی در شهر نور.

اما گاهی باید کلیشه ها را زندگی کرد. باید یک‌شنبه صبحی (بخوانید لنگ ظهر) از خواب برخواست، کفش دوندگی به پا کرد و خود را به آغوش ساحل سنگی سِن سپرد. از پل های روی سِن گذر کرد زیر نور خورشید. گاهی باید باگت تازه زیر بغل گرفت. باید خورد از محصولات منحصر‌به‌فرد نانوایی محل (تصویر پایین) که بعضا خود تجربه‌هایی آسمانی هستند! باید قدم زد و هوای سرد و تازه‌ی بهار را درفروکشید و فکر کرد که اگر پاریس به شکلی آدمی در می‌آمد آغوشش را لحظه‌ای ترک نمی‌کرد.

IMG_3550

برلین

خوشحالم از اینکه در راه بازگشتم. دل‌تنگ «موسیو» («Monseiur») خوانده شدن‌ـم. دل‌تنگ پاریس. شب اول در برلین اما، دم‌غروب، در حالی که در میدان الکساندر (Alexanderplatz) راهم را به سوی قطار‌شهری پیدا می‌کردم، فکر می‌کردم که باید بیشتر بمانم. هنوز آمادگی پاریس رفتن را ندارم. هنوز آماده بازگشت به خانه نیستم. حتی دیشب قبل از اینکه بلیطم را نهایی کنم، به فکر بودم که آبادی دیگری را ببینم قبل از بازگشت. آمستردام، مونیخ، منهایم، بروکسل، گزینه ها زیاد بود. تمایل هم بود. قیمت بلیط ها و اقامتگاه البته زورش به هر تمایلی که بود چربید.

IMG_3351-2

به خود قول دادم که برگردم به برلین و بیشتر بمانم. حس کردم که برلین ارزش وقت گذاشتن داشت. پراگ، مثلا، بعد از نهایتا یک روز تکراری شد. اما برلین ماهیتا جای دیگری‌ـست. برلین یک فضای باز بزرگ‌ـست. هم حقیقا میدان های باز زیادی دارد و هم فضای فکری این‌چنینی دارد. این را میشود از سر و قیافه مردم فهمید، از حرف زدنشان، از انواع و اقسام رستوران ها و کافه ها، از وفوور هنرمندان خیابانی، از همه دیوار های نقاشی شده، از خیابان هایی که کبابی حلال و بار و گالری و سینما و کتاب‌فروشی را در خود جا داده اند، از ساختمان های کوتاه و بلند به سبک های متفاوت که نشان از حداقلی بودن محدودیت های شهر‌سازی دارد. برلین بند سنت های چند.صد ساله نیست، مثل پاریس. علت هم دارد البته. برلین کم زیر‌‌.و.‌رو نشده در طول تاریخ. درس تاریخ نمیخواهم بدهم. بگذریم…

پ.ن: هدف این پست چه بود؟ نمی‌دانم!

پراگ، زیبای بی‌روح

IMG_3048IMG_3094

قبرستان یهودی پراگ که منزل‌گاه مقبره فرانز کافکاـست، بسته بود (تصویر اول بعد از این پاراگراف). پیاده تا «کافه لوور» حدود یک ساعتی راه بود که از میان قبرستان قدیمی مسیحی می‌گذشت (تصویر دوم). یک ساعت پیاده‌روی نه در خیابان های باریک و سنگ‌فرش پراگ قرون وسطایی بلکه در طول مجتمع های آپارتمانی یکسان و بی روح. آپارتمان هایی که گویی داستان هایی نگفته از سختی و درد در دل خود دارند. (تصویر سوم)
IMG_3125

IMG_3133

IMG_3203

در غیاب نمایی حیرتی انگیز که توجه زیادی بطلبد قدم زدم و فکر کردم . با خود گفتم که پراگ را دوست ندارم. پراگ زیباست، فوق العاده زیبا. آن قدر که روز اول کلا در حیرت بودم. ولی کلیسای قدیمی، آپارتمان دو قرن سالخورده، کوچه باریک سنگ‌فرش، کافه خودمانی و قلعه عظیم همه تازگی خود را زود از دست می‌دهند. بعد از مدتی، همه ساختمان های قدیمی مثل هم به نظر می‌رسند. این برج و آن بارو یکی می‌شوند. روح شهر‌ـست که مهم‌ـست. خلاصه دیدم که من و پراگ همدیگر را نمی‌فهمیم. من در پراگ احساس در خانه بودن ندارم و نخواهم داشت. حس می‌کنم غریبه ای هستم که دعوت‌نشده، آمده و صحنه را به هم زده. من در پراگ حس یک نقطه‌ی بی‌جا روی صفحه‌ی یک نقاشی خیلی قشنگ را دارم. خوشحالم که آمدم و پراگ را دیدم، قطعا دو روز خوشی گذراندم و خاطرات خوبی با خود از پراگ می‌برم. ولی همچنین خوشحالم که فردا پراگ را ترک میکنم.IMG_3196

«کافه لوور» البته جای جالبی بود. تاسیس شده در هزار.و.نه.صد.و.دو،
کافکا و دیگر نویسندگان و متفکرین و دوستانشان از مشتریانش بوده اند. کافه ای که پاتوق آلبرت انیشتین وقتی که در «دانشگاه آلمانی پراگ» تدریس میکرد، بوده. از تنها جایی هایی که این روز ها دیده ام قهوه را آن‌طور که باید سرو میکنند: همراه با یک لیوان آب. تنها اشکال این بود که سرویس سریع بود. نه این کلافه کننده باشد، نه. ولی به نسبت کافه های پاریسی که میگذارند در آرامش بخوری و بنوشی و فکر کنی و در دفترچه خود بنویسی، سریع بود.

آه. هنوز دو روز نشده دلم برای پاریس تنگ شده ـست. برای بوی نانوایی هایش. برای صدای قشنگ فرانسه حرف زدن مردم همه جا. برای مردم خوش لباسش. برای خیابان های ساکت و آرامش. برای روح پاریس.

چرا پراگ؟

IMG_2998

پرسیدند چرا پراگ؟
گفتم: «پراگ دیدنی‌ست» و دانستم که این نیست تمامی ِ چرا…

پرسیدند چرا پراگ؟
گفتم: «به امید خبری از او» و دانستم که این نیست تمامی ِ چرا…

پرسیدند چرا پراگ؟
گفتم: «به آرزوی یافتن جوابی» و دانستم که این نیست تمامی ِ چرا…

خود پرسیدم چرا پراگ؟
گفتم: «به جست‌و‌جوی آنچه نمی‌دانم چیست یا اینکه حتی یافتنی‌ست»
و دانستم این‌ست پاسخ تمامی ِ چرا ها.