پنجره‌ي شب

Window-day

هشت صبح بود و بانگ زنگ کلیسا به گوش می‌رسید. چیز عجیبی نیست. رسم این دیار است، سالیان سال هم بوده از حدود ۱۳۰۰ میلادی (اگر درست یادم باشد از تور شنبه گذشته که استاد تاریخی با شور و هیجان ارایه کرد و ما در گیجی و خواب‌آلودگی صبح روز آخر هفته گوش کردیم، نصف و نیمه فرانسویش را فهمیدیم و بعضا سر تکان دادیم.) که پادشاهی ساعت و زنگ را به کار گرفت و از فردای آن روز ملت روزشان را نه با طلوع و غروب خورشید بلکه با زنگ ساعت شروع کردند و به پایان بردند. رسم قشنگی هم هست، به هر حال. تقریبا در همه جای پاریس، میتوان شنید زنگ را سر ساعت، سر ربع ساعت و سر نیمه ساعت.
هشت صبح امروز اما داستان دیگری بود. پنجره بزرگ اتاقم را باز گذاشته بودم شب گذشته که شاید نسیمی گرمای شبانگاهی را کاهش دهد ( که نداد!) اما پنجره های فلزی بیرونی را نیمه بسته رها کردم از ترس نور خورشید و حشرات شب‌گرد.
هشت صبح بود خلاصه و من نیمه بیدار متوجه زنگ کلیسا شدم. منتظر بودم که هشت بار بزند و من به خواب برگردم. هشت بارش را زد اما بدان بسنده نکرد. آخر بیدار شدم و او همچنان میزد. ساعت هشت و سه دقیقه صبح بود. سه دقیقه مدام زد. حکیمی (یا خیام یا ابوسعید،‌ دعوای اینکه کدامشان به من مربوط نیست) روزی گفت:

هنگام سپیده دم خروس سحری … دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که نمودند در آینده صبح … کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

جدای از اینکه زنگ مکانیکی کلیسا با خروس سحری اندکی فرق دارد و برخی جزییات متفاوت دیگر، معنا یکیست.
آنچه میفهمیم از این زنگ کلیسا و سخن آن حکیم آن ـست که هیچ کدام شب را به درستی تجربه نکرده اند! شب وقت غفلت نیست، بلکه دقیقه آگاهی مطلق ست. شب وقت حمله ناگهانی همه افکاری ست که در طول روز به کنار گذاشته میشوند. افکاری که گویی از درخشندگی خورشید و صدای رفت و آمد مردمان ترسانند و در پس ِ ذهن به انتظار می‌نشینند. کس را اجازه میدهند که چندی تصور کند از آنان در امان‌ـست. فکرش راحت‌ـست. غافل‌ـست!
آنان اما صرفا در انتظار شبند: منتظر نور ملایم ماه و نسیم شبانگاه و سکوت شهر و عریانی فکر و جان کس. آنگاه به‌ناگاه حمله میکنند. پرده های غفلت را می‌درند. کس را از تخت‌خواب خود بیرون میکشند. غافل‌گیر شده، کس، به پای پنجره می‌ایستد و در کمال آگاهی می‌اندیشد. شب وقت پای پنجره ایستادن و به ماه خیره شدن است. سعدی شاید بهتر فهمید که گفت: «شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد…». شب وقت بی‌دلان ـست!

IMG_2813

یک فکر در “پنجره‌ي شب”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *