نفس بکش…

میشینم پشت میز، برای فردا باید یک نمایش.نامه بنویسم. شخصیت ها و مکان باید از آثار ادبی مختلفی باشه که در طول سال بررسی کردیم. کتاب و جزوه و دفتر و همه پهن روی میز. دکمه PLAY روی کیبرد رو میزنم. صدای “نفس بکش” سیاوش قمیشی بلند میشه.

فکرم میره به سال ها قبل، هشت یا نه سالم بیشتر نبود. عصر ظهور MP3 Player ها. آبجی بزرگه این آهنگ رو روی دستگاهش داشت. شب بود نشسته بودیم بالا توی اتاقی که کولر گازی داشت. دستگاهش رو درآورد و یک گوشی هدفون رو داد به من. مطمئنم چشمام برقی چیزی زد! صدای “نفس بکش” سیاوش قمیشی بلند شد.

خاطره های زیادی زنده شد خلاصه. برگردم سر نمایش.نامه نویسیم…