آخر ترم

تمام کودکیم خواهر های خودم رو دیدم که رفتن دانشگاه. پدرم رو دیدم که آخر ترم برگه تصحیح میکرد و «تحقیق» های أبکی دقیقه نودی و بعضا وقت اضافه ای رو بررسی میکرد. دوست و آشنا ها رو دیدم که از خوب و بد خوابگاهشون میگفتن. میشنیدم از دو سه تا امتحان توی یک روز آخر ترم. از شب امتحان جزوه کپی کردن ها. منم که کلا قوه تخیلم از کنترل جن و انس خارجه همش خودم رو توی اون شرایط میذاشتم و بی صبرانه منتظر بودم تا «بزرگ» بشم…

حالا ترم اول داره تموم میشه. ترم اول دانشجویی خودم. همونطور که احتمالا حدس زدید تجربه یه مقداری متفاوت هست. ولی خب ماهیت دانشجویی تقریبا همونه. چهار دستگاه «مقاله» (Paper) عقب افتاده جامعه شناسی داشتم در عرض دو روز به پیش.نویس نهایی رسیدند! یک پروژه روانشناسی مونده تا دو هفته دیگه. مقاله فلسفه رو خوشبختانه هفته قبل تحویل دادم رفت پی کارش. امتحان ها کلا به کنار…

امروز صبح:
امتحان روان.شناسی رو زودتر تموم کردم. توی کتابخونه نشستم پشت یکی از آی.مک های عظیمی که طبق گزارش ها دانشگاه همین امسال خریده. حسابی مشغول زیر و رو کردن وبسایت دانشگاه کالیفرنیا – ارواین (UC Irvine) و خیال پردازی هستم. میشنوم که کسی اسمم رو صدا میزنه، بر میگردم مبینم استاد فلسفه مون بالا سرم وایسا. مقاله ـم رو بهم بر میگردونه. با تعجب تشکری میکنم و میره. صفحه آخر رو نگاه میکنم. نوشته: “استدلال هایی که آوردی بر علیه دستورالعمل های رفتاری (Speech Codes) در دانشگاه ها خیلی خوب هستند و دیدگاه های مخالف رو هم جواب دادی: A.” (عنوان درس «هنر فکر کردن» هست، اکثرش منطق و مغالطه و اینجور چیزهاست.)

هفته گذشته رفتم دفتر گروه، با سه تا مدیر گروه همزمان جنگ و دعوا که آقا و خانم های محترم بذارید من ترم آینده سه تا واحد اضافه بردارم. قضیه از این قرار هست که ما تصمیم همایونیمان برای نقل مکان کردن از این این دانشگاه و کلا نیویورک به دانشگاه دیگری و ایالت دیگری جدی تر شده. ولی خب ترنسفر به این سادگی نیست و معمولا واحدهایی هستند که دانشگاه مقصد قبول نمیکنه و اگر من بخوام عقب نیوفتم باید شش واحد اضافه تر از حالت عادی بر دارم تو دو سال اولٍ  قبل از ترسنفر که جای خالی رو پر کنه. حالا اساتید مشاور ما مخالفند که من این ترم بهار هجده واحد بردارم به جای پانزده تا. حالا هی از من توضیح که بابا «فلسفه.تاریخ.مطالعات کلاسیک ۱۵۷» در طول ترم کلاس نداره، مطالعه مستقله و بحث آنلاین. آخر ترم که  دو هفته کلاس در یونان برگذار میشه، بخش اعظم یادگیری و ارزشیابیش انجام میشه.   یکی از اساتید که خیلی هم مخالف نبود فرمود که «فلانی [بنده] که مشکلی نداره وایسه جلوی کلاس حرف بزنه! کلاس «سخنوری» براش بار زیادی نخواهد بود. کلاس های روانشناسی رو هم که نمیشه بر نداره.بذاریم بنده خدا کارش رو بکنه.» خلاصه اینکه ترم آینده شش تا کلاس دارم… [ببینید کار دنیا به کجا رسیده که کسی حرف زدن جلوی جمع رو از توانایی های من میشمره!!!]

پانوشت:
– همینجا میخوام تشکر کنم از همه دلهای پاک و روان های آرامی که پست قبلی رو خوندن و برداشت های وحشت.بارشون از اقساط نقاط کره خاکی به دست بنده رسید! خیلی باحالید… :) نه٬ وجدانا!؟

طناب

زندگی اینجا مثلا راه رفتن روی یک طناب باریکه. فقط یک تلنگر لازمه تا پرت ـشی پایین. یک خاطره، تماس، عکس، پیغام از ایران و گذشته ـت تا جنون دوری و غربت و نوستالژی از درون بخورتت. یا یک خریت منحصر به غرب تا ارتباطتت با «خودت» رو از دست بدی، سخته تعادلت رو حفظ کنی…

واقع گرا

یک دستگاه استاد جامعه شناسی داریم که کلاس عجیب جالبی داره. به این صورت که یک بار از وقت کلاس، فرستادمون بریم اطراف دانشگاه، نرم های اجتماعی (Social Norms) رو بشکنیم. نتیجه ـش این شد که که بنده چهار زانو جلوی در کتابخونه نشستم به مدیتیتشن! (دقیقا مثل تصویر بالا :دی) در حالی که هم.گروهیم از دور مشغول ضبط مشاهدات بود. روز دیگری مستندی زیرنویس دار دیدیم از کانون های اصلاح ترتیب در ایران! خلاصه کلاس جالبیه. یک بار در حین بحث تو کلاس به یکی از بچه ها که داشت استدلال های “واقع گرایه” ردیف میکرد،‌ با خنده گفت: 

You’re young, you shouldn’t be realistic, you should be idealistic!

تو جوونی، باید ایدآلیست باشی نه واقع گرا!