میم

دهه اول محرم امسال هم گذشت، چند شب ابتدایی رو نیویورک بودم، مسجد امام علی. تاسوعا و عاشورا هم که مصادف با اخر هفته تعطیلات Thanksgiving شده بود، اتلانتا، مرکز اسلامی فاطمه الزهرا و یک تکیه که برادران مهدوی نامی هر سال بر پا میکنند. امسال دیگه حسرت این نبود که چرا قم نیستم، حسرت بقیه بود که چرا اینجا نیستند! فقط این رو بگم که چیز هایی هست که ادم تا به چشم نبینه سخته باور کنه. متوجه شدم که یک مورد دیگه از لیست «دلایل برگشت به ایران» کم شد، لیستی که داره کوتاه و کوتاه تر میشه…

یک دوشنبه عادی

کلاس فلسفه رو از شب قبل میدونستم نمیخوام برم. صبح حدود ده و نیم با خیال راحت از خواب پا میشم. کابوس ایران میدیدم،‌ کابوس که نیست، یاد و خاطره همه ـست، همش دیداره، وقتی تو اتاقت تو خوابگاه اونطرف دنیا بیدار میشی میفهمی کابوس بوده! دوشی میگیرم و میرم دانشگاه. امروز یک ارایه گروهی مهم دارم. جزوه ای رو که قراره به عنوان بخشی از ارایه تحویل ملت بدیم برای تایید نهایی میبرم پیش استادمون. تغییرات نهایی رو وارد میکنم و تو کتابخونه پرینت میگیرم سیزده تا ازش. وقتی برای نهار نیست. جلسه آموزشی گذاشتن برای انتخاب واحد ترم آینده. جلسه که تموم میشه میرم سراغ Matt سرمشاور (Head Advisor) دانشگاه. بهش میگم میخوام ترنسفر کنم از اینجا، میخوام برم کالیفرنیا یا حالا یه جای دیگه. کمی صبحت میکنیم. برای فردا بعد از ظهر قراری میذاریم. بعد از اون مستقیم میرم کلاس.  کلاس با ارایه گروه ما شروع میشه. بخش اول مال منه. ارایه ـم رو تموم میکنم. به نظر خودم که خیلی خوب بود. دو نفر دیگه توی گروه هم بخششون رو ارایه میدن. در نهایت بحث کلاس میکنیم. موضوع میکشه به ایده آل های آمریکا و رویای آمریکایی (American Dream) که در اصل تم کلاس ما هست. بحث های چالشی (!) و جالبی در میگیره…

بعد از کلاس بر میگردم خوابگاه. هم اتاقیم خوابه. منم میگیرم میخوابم! حدود شش بعد از ظهر یهو از خواب بیدار میشم. کمی طول میکشه تا قشنگ درک کنم کجام و ساعت چنده و ماجرا چیه… یاد بعد از ظهر های پاییزی ایران میوفتم که بعد از مدرسه میگرفتم میخوابیدم، با صدای در خونه بیدار میشدم، پدر دو تا نون سنگک داغ دستش بود، سریع تا مغرب نشده ترتیب نون سنگک ها رو با پنیر تبریز و چای داغ میدادیم، چه صفایی داشت…

سوپرمارکت رو به روی خوابگاهه، پا میشم میرم یه بسته چایی کیسه ای میخرم، بر میگردم میبینم نه شکر دارم نه لیوانی که بذارم تو مایکروفر برای آب جوش، تسلیم میشم، بی خیال چایی،‌ در هر صورت اون صفا رو نمیتونست داشته باشه…

تمدن

سلام

در توضیح تاثیر طوفان باید بگم که متاسفانه اغراقی در کار نبود و سندی واقعا فاجعه ای بود که عده زیادی رو تحت تاثیر قرار داد. خانواده های زیادی خونه و زندگی هاشون رو از دست دادند. بخش عظیمی از نیویورک هم اکنون در تاریکی و بی برقی به سر میبره. سیستم حمل و نقل عمومی نیویورک شدید فاجعه بار ترین صدمه در طول تاریخ رو به خودش دید.


در عین حال قابل ذکر هست که اقدامات صورت گرفته هم واقعا تحسین بر انگیز بوده. امروز که من دارم این رو مینویسم، بخشی از خطوط مترو بازیابی شده. کمک های مردمی سازمان دهی شدند. شهردار نیویورک گفته که از طریق ماهواره اینترنت برای نیویورک تامین میشه (At&t Satellite Hotspots) و خلاصه نیویورک در مسیر بازیابی سلامتیش قرار داره…

برگردیم به داستان سفر جاده ای خودم از نیویورک به آتلانتا:

صبح حدود هشت و نیم از خوابگاه به سمت منهتن راه افتادیم. با توجه به اینکه مترویی در کار نبود،‌ پیاده به سمت پل بروکلین راه افتادیم. دفعه قبلی که من پل بروکلین رو پیاده رفتم بار اولی بود که پام رو توی نیویورک گذاشتم. پل حسابی شلوغ بود. منظره این بار ولی متفاوت بود. ساختمان های بلند منطقه جنوبی منهتن (وال استریت) کاملا به نظر شسته شده میرسیدند. خبری هم از انبوه چراغ ها نبود. کمی بعد پل به پایان رسید و ما در منهتن بودیم. از اونجایی که یکی از پایگاه های برق جنوب منهتن ترکیده بود خبری از برق نبود. تعداد ماشین های تو خیابان کمتر از حالت عادی بود. اتوبوس های دانشگاه NYU دیده میشدند. به نظر میرسید در حال تخلیه دانشگاه ها از خوابگاه ها هستند. هر از گاهی ماشین پلیسی هم رد میشد. واقعا عجیب بود دیدن قلب اقتصاد دنیا اونقدر تاریک و ساکت. خبری از آب گرفتی البته نبود. متوجه شعبه استارباکسی شدم که در تاریکی مشغول کار بود. چیزی که بیشتر از همه توجه من رو جلب کرد. نظم ترافیکی بود. در عدم حضور چراغ های راهنمایی و نیرو های پلیس (به جز یکی دو تا تقاطع اصلی) مردم خیلی شیک و مرتب با رعایت نوبت یکی یکی عبور میکردند. انگار نه انگار روز فردای فاجعه ست!

پارکینگی که ماشین توش بود هم برق نداشت. طرف با چراغ قوه رفت ماشین رو آورد و تحویل داد. بلافاصله زدیم به جاده. از پل جرج واشنگتن که رد شدیم و به نیوجرزی رسیدیم تازه فهمیدیدم که چیزی که ما دیدیم فقط بخشی از اثرات سندی بوده. دوستم رو رسیدم خونه ـشون تو نیوجرزی و به سمت جنوب راه افتادم.

همینطور که به سمت پنسیلوانیا میرفتم حواسم به این بود که بنزین ماشین زیاد نیست و نیاز به سوخت گیری هست. ولی حواسم به این نبود که اینجا خبری از برق نیست و پمپ بنزین ها تعطیل هستند. خلاصه چند ساعتی تو جاده های محلی سرگردون دور خوردم. جاده هایی که بعضا بسته بودند به علت درخت هایی که کف جاده ولو شده بودند و در مواردی سیم های برق رو هم به آسفالت رسونده بودند. خلاصه وضعیت داغونی بود. با سلام و صلوات همینطوری میگشتم در نهایت ماشینم توی یکی از معدود پمپ بنزین هایی که اون اطراف برق داشت خاموش شد!

سه ساعت تو صف پیاده ها معطل شدم و در نهایت ماشین رو هل دادم تا کنار باجه و بنزین زدم!

بعد از ماجرای بنزین با سرعت به سمت جنوب راه افتادم. اکثر مسیر رو شب توی راه بودم. همه راه هم اتوبان بود. دیگه به زور موزیک، توقف های کوتاه به کوتاه، تخمه آفتابگردون و اواخرش انرژی زا (Redbull) تا شش صبح از میان ایالت های مریلند، وست ویرجینیا،‌ ویرجینیا، کارولینای شمالی و جنوبی و البته جرجیا رانندگی کردم.