سندی

سلام

سندی هم آمد و تقریبا رفت. نیویورک شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته. فرودگاه ها تعطیل. بخشی از جنوب منهتن برقش رو از دست داده و تخمین زدن که روز ها طول خواهد کشید تا برق رو برگردونند. مترو و اتوبوس حداقل تا آخر هفته تعطیل. دانشگاه ما هم امروز اعلام کرد که دوشنبه آینده روز ازسرگیری کلاس ها خواهد بود. خوابگاه ما الحمدلله توی یکی از معدود محلاتی از نیویورک قرار داره که خیلی کم تحت تاثیر قرار گرفته اند (Brooklyn Heights). ساختمان ما جنراتور برق داره، در نتیجه کلا بی برقی هم نداشتیم…

فردا صبح ساعت ده صبح قراره ماشین (Chevy Sonic) رو از پارکینگی تو منهتن تحویل بگیرم. از اونجا تا آتلانتا حدود چهارده ساعتی راه خواهد بود. قراره یکی از بچه ها رو سر راه نیوجرزی پیاده کنم. سفر خوبی خواهد بود ان.شا.الله، شما هم دعا کنید…

 

طوفان

لیوان کوچک پر از یخ و کوک (Coke) دستمه، نگاهی به بیرون میکنم. هوا تازه تاریک شده. از انبوه چراغ ها میشه تشخیص داد شهری زیر پای ماست. حدود نیم ساعتی تا خونه راه مونده. حس جالبی بهم دست میده هر بار که یادم میاد “خونه” و نیویورک یکی هستند، اگر بشه یک نصفه-اتاق رو خونه نامید. اینجا میگن “Home is where the heart is”، خونه جاییه که قلب ادم اونجاست. بعد از مدتی اینکه دلت کجاست معنیش رو از دست میده. راضی میشی به اینکه هر جایی که شب سرت رو میذاری رو خونه صدا کنی…

نیویورک دقیقا همون جوریه که میگن، شلوغ، پر سر و صدا، زندگی سریعه، به طرز دیوانه واری، هر بار که میام اتلانتا و برمیگردم حسرت ارامش و زیبایی اتلانتا رو میخورم، تو ذهنم مقایسه میکنم دانشگاه رفتن خودم رو که به این شرح باشه: صبح دیر از خواب پا میشم، سریع لباس میپوشم و بعد از اینکه کلی معطل آسانسور شدم میرسم پایین، تا ایستگاه مترو خط A و C  که حدود سه دقیقه ای پیاده ست میدوم. چند تا پله میرم پایین، کارت میکشم، پله برقی رو یکی دو تا میرم پایین. دو تا ایستگاه بعد پیاده میشم. قطار خط G معمولا تاخیر داره. توی ایستگاه داغ بی صبرانه قدم میزنم تا بالاخره سر و کله قطار پیدا میشه. میپرم بالا. دو تا ایستگاه دیگه باید پیاده شم. دوباره کلی پله. حدود پنج دقیقه تا دانشگاه. در حالی که ملت در سراسر آمریکا، صبح پا میشن سوار ماشین شخصیشون میشن و در حالی که لیوان قهوه توی جا لیوانی ماشینشونه و به رادیوی مورد علاقه شون گوش میدن تا دانشگاهشون رانندگی میکنند! در عین حال نمیتونم از پیاده روی های سه ساعته از خیابان چهاردهم تا پنجاه و دوم منهتن و حس زندگی که توی نیویورک جریان داره بگذرم…

امروز که این پست رو منتشر میکنم یکشنبه ست. شهردار از جمعه وضعیت اظطراری اعلام کرده. نیویورک توی مسیر طوفان Sandy قرار گرفته. سیستم حمل و نقل عمومی از بعد از ظهر امروز تعطیل میشه. ملت غذا و آب ذخیره کردن خونه هاشون. فردا و پس فردا کلاس ها کنسل شدند. همه وحشت زده ـن. شخصا مقدار زیادیش رو مربوط به سوسول بودن آمریکایی ها میدونم. کلا راحت وحشت میکنن. حالا ببینیم چی میشه…

پنسیلوانیا…

فرهنگ امریکایی به چهار سال دانشگاه (college) به عنوان بهترین چهار سال زندگی ادم نگاه میکنه. چهار سالی که شروع مرحله جدیدی در زندگی ادم هست. مرحله ای که فرد از ازادی کم نظیری برخوردار میشه با توجه به اینکه اکثر دانشجو های مقطع لیسانس در امریکا در خوابگاه های دانشجویی داخل دانشگاه ها ساکن میشن و از خونه فاصله دارن. از طرف دیگه هنوز مسئولیت های زندگی کاملا شروع نشدند. خلاصه میگن هر غلطی میخوای میخوای بکنی کالج وقتشه. تعبیرش با خود شما. این طرز تفکر رو داشته باشید تا برسیم به اصل ماجرا…

چند روز پیش از طرف خانواده مطلع شدیم که بودجه ای برای خرید یک دستگاه تبلت در نظر گرفته شده. تحقیقاتی انجام شد و دستگاه خاصی انتخاب شد. حالا مقداری وارد جزییات بازار بشیم. در بلاد کفر فرهنگ حسنه پس گرفتن کالا و خدمات عالی به مشتری مسئله جدی ای هست، از همین رو فروشگاه ها سیاست پس گرفتن حالا در صورت عدم جلب رضایت ۱۰۰ درصدی مشتری رو دارن. یعنی جنس رو میخری، میری خونه میبینی به دکور خونه ت نمیاد یا جای دیگه ارزون تر میفروشتش یا اصلا خوشی میزنه زیر دلت، رسید رو میگیری دستت میری هر شعبه ای از همون فروشگاه بدون سوال جنس رو پس میگیرن. البته در مورد اجناس الکترونیکی که از جعبه خارج شدن اکثرا فروشگاه ها یک درصدی (معمول سی درصد) از قیمت کالا رو برمیدارن اگر پس دادن صرفا از روی دل.خوشی باشه. فروشگاه های زنجیره ای والمارت (WALMART) حتی همچین درصدی رو هم ندارن و وسایل الکترونیکی رو تا پانزده روز بدون شرط و شروط پس میگیرن. حالا من هم تا اون موقع محصول مذکور رو ندیده بودم از نزدیک و صد در صد مطمئن نبودم که همون چیزی هست که میخوام. (الان همین پست رو دارم تو پرواز نیویورک.اتلانتا. باهاش تایپ میکنم!) خلاصه امر اینکه تصمیم بر این شد که از والمارت خرید کنم. تحقیقات بیشتری صورت گرفت و معلوم شد نزدیک شعبه والمارتی که تبلت مذکور رو در انبار اماده داشت، دو تا ایالت اون طرف تر تو پنسیلوانیا قرار داره. در همون لحظات ایده شومی به ذهنم رسیدم. ماشاالله دوستان هم بد تر از خودم به جای اینکه بگن “بابا کله ت به جایی خورده امروز؟ چی میگی؟” و سوالات مشابه، امادگی شون رو اعلام کردن. حتی یکی از دوستان قراری که با یک شریک زندگی احتمالی داشت کنسل کرد (البته هوای بارونی هم در این امر نقش داشت ها) خلاصه سه نفر شدیم و تصمیم گرفتیم یک سفر جاده ای مختصر تا پنسیلوانیا داشته باشیم…

چند روزی قبل از نقل مکان به نیویورک، از طریق اینترنت با یک سرویس اشتراک ماشین  (Car-Sharing) آشنا شدم به نام Hertz On Demand. به این صورت هست که شما عضو میشید و یک جاکلیدی اختصاصی دریافت میکنید. بعد هر وقت نیاز به خودرو داشتید. از طریق اینترنت ماشین مورد نظرتون رو در مکان مورد نظرتون (معمولا پارکینگ های سرتاسر شهر و البته فرودگاه ها در شهر های بزرگ آمریکا به علاوه لندن و پاریس و…) رزرو میکنید. سر ساعت وارد پارکینگ میشید. طبق سنت پارکینگ های نیویورک، ماشین رو براتون میارن دم در. با جاکلیدی تون ماشین رو باز میکنید و حالشو میبرید. سر ساعت هم بر میگردونیدش به محل مذکور و تمام. نرخ ها کاملا قابل قبول هستند. هزینه های بیمه و بنزین هم جز نرخ ساعتی هست که میپردازید. انواع ماشین ها هم هست از فورد فیستا (Ford Fiesta) تا شورلت کامارو (Chevrolet Camaro)، از مرسدس بنز سی.سیصد (Mercedes Benz C300) تا شاسی بلند های جنرال موتورز (البته با نرخ های مختلف). با توجه به اینکه ماشین داشتن تو نیویورک به خاطر هزینه های سرسام آور بیمه و بنزین و ترافیک و از اونطرف سیستم حمل و نقل عمومی واقعا بینظریش کار کاملا غیراقتصادی هست این سرویس واقعا چیز به درد بخوری هست و مشتری داره. سرویس های مشابه از جمله ZipCar هم کم نیستند. ویژگی های به خصوص این سرویس Hertz این بود که یک. هزینه عضویتی در کار نبود. دو. سرویس برای افراد زیر بیست و یک سال (معمول حداقل سن این جور خدمات) قابل دسترسی بود. ما هم درخواستی فرستادیم و در کمال تعجب از اینکه چجوری با گواهینامه ایرلندی و بدون هیچ سوال جوابی تاییدمون کردن، چند روز بعد جاکلیدی مون رو توی صندوق پستی در خونه دریافت کردیم!

اون شب هم یک دستگاه فیات ۵۰۰ دو در قرمز رنگ مدل ۲۰۱۲ – فول آپشن (کروز کنترل، سیستم صوتی Bose با ورودی USB و بلوتوث و غیره کرایه کردیم و راه افتادیم از خوابگاه به سمت شهر لویتتون در ایالت پنسیلوانیا (Levittown, PA). مسیرمون از طولانی ترین پل نیویورک که منطقه های منهتن و Staten Island رو به هم وصل میکنه رد میشد. در مرحله بعدی وارد ایالت نیوجرزی شدیم. در وصف نیوجرزی باید بگم در حالی که یک عرض رودخونه بیشتر با منهتن، نیویورک فاصله نداره کلا دنیای متفاوتی هست. به جای آسمان خراش ها و خیابون های یکطرفه و شلوغ نیویورک، نیوجرزی مثل بقیه آمریکا پر از خونه های ویلایی خانواده نشین و دار و درخت و خیابون های چند بانده و این هاست. و البته بزرگراه های بی نظیری که برعکس بزرگراه های پر چاله چوله و شهری نیویورک که عجیب آدم رو یاد تهران میندازند، به طرز غیرقابل تصوری صاف و باکیفیت هستند.

در طول مسیر جمع سه نفریمون به این نتیجه رسید که اگر توقفی برای شام نداشته باشیم، مسیر یک ساعت و نیمی تا پنیسلوانیا رو دووم نخواهیم آورد و خلاصه تلف میشیم. اولین توقفگاه، از بزرگراه خارج شدم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چقدر اون توقفگاه شبیه یکی از توقفگاه های بین قم و تهران بود. طبیعتا اگر تمیز مرتبی و تابلو برگر کینگ و استارباکس و پمپ بنزینش رو در نظر نمیگیرفتید ولی ساختار و چینشش عجیب حس نوستالژی در آدم زنده میکرد. شام رو از برگر کینگ تهیه کردیم. من برگر گیاهیم رو که مزه یونجه آبپز شده میداد میجویدیم در حالی که دوستان با همبرگر هاشون حال میکردند! بعد از شام دوباره زدیم به جاده. حدود یک ساعت و نیم بعد رسیدیم به شهر کوچیکی که مقصدمون بود. تبلت مورد نظر رو خریدیم. سر و ته کردیم و برگشتیم به سمت دهات خودمون که نیویورک باشه!

مقداری از جزییات این سفر که باعث شدن شبی واقعا به یاد ماندنی برامون رقم بخوره میمونه برای کسانی که حضور داشتند. در مجموع جای دوستان خالی! :)