انتقال

اینها رو حدود دو هفته ای قبل از اومدن به نیویورک نوشتم:
حدود پنج مایلی بالاتر از سرعت مجاز دارم میرم، میان هفت لاین بزرگراه پر از ماشین، با تمام وجود دلم میخواد که بندازم تو لاین سرعت، ماشین رو بذارم روی کروز و تا جایی که جاده میبرتم تو تاریکی و تنهایی شب ادامه بدم، یک خروجی رو عمدا رد میکنم، بعدی اما از بزرگراه خارج میشم…
یاد همه برنامه هایی میوفتم که برای تابستان قبل از دانشگاه ریخته بودم. مسافرت جاده ای اینور و اونور آمریکا، تمام کردن دوره روان.شناسی آنلاین دانشگاه ییل و هزار و یک جور چیز دیگه، همونطوری که انتظارش رو داشتم هیچکدومش عملی نشد، حدود بیست روز دیگه باید بار و بندیلم رو جمع کنم برم نیویورک، حقیقش اینه که میترسم، نمیدونم آمادگیش رو دارم یا نه…
همه اینها با هم خیلی زیاده! جا به جایی به نیویورک، رفتن به دانشگاه، خوابگاهی شدن،‌ هر کدوم اینها تنهاییش هم زیاده، حالا همش با هم داره دیوونه ـم میکنه. این داستان خیلی متفاوت از ایرلند خواهد بود، خیلی جدید تر، خیلی ناشناخته تر…

اینها مال امروزه:
تازه مرز یک هفته رو رد کردم. حس میکنم سالهاست اینجا بودم. حس میکنم سالهاست این آدم ها رو میشناختم. خیلی زود به همه چی عادت کردم. نیویورک دقیقا همون جاییه که انتظارش رو داشتم. نه ذره ای بهتر نه ذره ای بدتر. فکر نمیکنم بعد از چهار سال دانشجویی بمونم اینجا (اگر همونقدر اینجا موندم!) ولی فعلا دارم با تمام وجود لذت میبرم از نیویورک بودن. از وسعت این شهر. از سرزندگیش. در عین حال عجیب دلم برای آتلانتا تنگه! :)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *