وتن

غربت یعنی تو قشنگ ترین محله های منهتن قدم بزنی به جای اینکه دلت باز بشه، بدتر دلت بگیره. غربت یعنی هر وقت میخوای برای کسی درد دل کنی یه صدایی تو کله ـت بگه: «این که ایرانی نیست، فرهنگ و عقیده و این چیزهای تو رو که نمی فهمه، بی خیال شو!». غربت یعنی خیابون های قدیمی بروکلین که سقفی از شاخه های درخت دارن یاد شمال تهران بندازتت. غربت یعنی یه تلخی پشت همه خنده هات جا بگیره. غربت یعنی به جایی برسی که شاید روزی آرزو ـش رو داشتی ولی همش حس کنی یه چیزی کمه.

بی وتن شدن یعنی حتی دیگه نمیخوای برگردی…

 

تحصیل کرده تر…

در طول دوازده سال آزگار (یا عازگار!) که توی مدرسه (قم یا گالوی یا دابلین خیلی فرقی نمیکنه) تلف کردیم، (الانتردیدی ندارم که به کار بردن عبارت “تلف کردن” خیلی اغراق نیست.) دفعات خیلی محدودی بود (اکثرا محدود به کلاس های محدودی در صدرا!) که پیش خودم گفتم “آها، اینی که الان یاد گرفتم چیز به درد بخوری بود، چقدر خوبه که الان اینجام!”. در مقابل این چند روز محدودی که “دانشجویی” رو شروع کردم. به طور مداوم این حس رو تجربه میکنم. هر لحظه تفکرت به چالش کشیده میشه. هر لحظه آموزه های مختلفی بهت عرضه میشه. هر لحظه یک چیزی بهت اضافه میشه. چه سر کلاس روان.شناسی. چه در طول بحث های کلاس فلسفه. چه وقتی داری سیستم قضایی آمریکا رو مطالعه میکنی. چه وقتی سر کلاس “سمینار سال.اولی ها” در مورد موضوع کتاب مورد بحث و مفهموم “رویای آمریکایی” (The American Dream) با استاد و بقیه بچه ها تو سر و کله هم میزنید. چه حتی وقتی نویسنده کتابی رو دعوت کردند دانشگاه برای سخنرانی و تو توی سالن با ساندویچ و نوشابه ـت نشستی و به حرف های نویسنده کتاب که از قضا متولد اسراییل هم هست در مورد شجاعت و ایستادگی گوش میدی (صرفا جهت اطلاعتون بگم که طرف افکار قوی ضد.اشغال.فلسطین.ـی داشت). که لحظه به لحظه احساس میکنی داری آدم بهتری میشه، آدمی که آزادانه تصمیم میگیره چه چیزی رو باور کنه، آدمی که متفکر مستقلیه، آدمی فهمیده تر، “تحصیل کرده تر”…

دانشجویی

سلام

صبح حدود پنج دقیقه دیر به کلاس “عدالت جنایی” (Criminal Justice) میرسم. تنها دلیلی که این کلاس رو که فقط هشت صبح ارایه میشه تا حالا ننداختم، موضوع عجیب جالبش هست و استادش که تازه از شیکاگو به نیویورک جا به جا شده و حسابی آدم حرفه ای هست در زمینه کاریش. جز تیم مدافع پرونده کیسی آنتونی بوده*! طرفهای آخر کلاس استادمون میگه برگه در بیارید، Pop Quiz (امتحان یهویی!)، ده تا سوال کوتاه میده. جواب یکی رو کلا نمیدونم، به خاطر پنج دقیقه تاخیر!

میپرم توی کتابخونه، میرم سمت آی.مک ها، وارد میشم و جواب سوال های مقاله مربوط به درس “هنر فکر کردن” (The Art Of Thinking) رو پرینت میگیرم و سریع خودم رو میرسونم به کلاس. سر کلاس با استاد سر موضوع فلسفی مورد مطالعه بحث میکنم. خوش میگذره!

برمیگردم به کافه.تریا، یکی از دوستام رو پیدام میکنم که روی میز همیشگمون (به همون زودی جای ثابت پیدا کردیم!) با کتاب و دفترش پهن شده. یه قهوه میگیرم و میشینم. مشغول نوشته مربوط به کلاس SJC-100** میشم. پیش نمیره. بیخیال میشم. بقیه رفقا ها هم کم کم میان. در طول “ساعت مشترک” (Common Hours، یک ساعتی در طول روز هست که هیچکس کلاس نداره و برنامه های جمعی تر برگذار میشه.) با یکی از بر و بچ میریم به اجتماع دانشجو های خارجی دانشگاه. بستنی هست و دید و بازدیدی. بعد از ظهر کلاس SJC-100 دارم و تمام. بعد از کلاس با مشاور تحصیلیم قرار گذاشتم. از واحد هایی که باید برای فارغ التحصیلی در کل و به عنوان دانشجوی روان.شناسی به طور خاص بردارم حرف میزنیم و کسب تجربه در طول تحصیل و غیره…

مشق شب مربوط به “مقدمه ای بر روانشناسی” (Introduction to Psychology) روتموم میکنم. به ایمیل یکی از اساتید راجع به کاری که امروز تحویلش داده بودم جواب میدم. شام رو پایین با جمعی از رفقا میزنیم و بر میگردم به اتاقم. یه سری مقاله هست که باید بخونم، قبل از کلاس “جامعه شناسی مقدماتی” (Introductory Sociology) فردا.

دانشجویی اینجا آسون نیست. اصلا نیست. هنوز دو هفته هم نشده…!

*: . “کیسی آنتونی” زنی است که متهم به قتل دختر دو ساله اش است، او از سال 2008 تا کنون در جریان یک دادگاه طولانی به اتهامات خود پاسخ  داد و سرانجام امسال از تمامی اتهامات تبرئه شد، اما 94% مردم آمریکا همچنان او را متهم می دانند و نام او را در ردیف بدنام ترین زنان ایالات متحده قلمداد می کنند. آنتونی چهارمین عبارتی است که در سال 2011 بسیار جستجو شده است. اطلاعات بیشتر (من مقاله رو نخوندم، درست و غلطش پای من نیست!)

**: واحد عمومی اجباریه، بیشترش به بررسی کتاب هایی که باید از قبل بخونیم و نوشتن مطلب میگذره. موضوع کلی کلاس ما “هویت آمریکایی: نگاهی از بیرون به درون” هست. با توجه به اینکه برای این کلاس ما اجنبی ها یک گروه بخصوص داریم.

انتقال

اینها رو حدود دو هفته ای قبل از اومدن به نیویورک نوشتم:
حدود پنج مایلی بالاتر از سرعت مجاز دارم میرم، میان هفت لاین بزرگراه پر از ماشین، با تمام وجود دلم میخواد که بندازم تو لاین سرعت، ماشین رو بذارم روی کروز و تا جایی که جاده میبرتم تو تاریکی و تنهایی شب ادامه بدم، یک خروجی رو عمدا رد میکنم، بعدی اما از بزرگراه خارج میشم…
یاد همه برنامه هایی میوفتم که برای تابستان قبل از دانشگاه ریخته بودم. مسافرت جاده ای اینور و اونور آمریکا، تمام کردن دوره روان.شناسی آنلاین دانشگاه ییل و هزار و یک جور چیز دیگه، همونطوری که انتظارش رو داشتم هیچکدومش عملی نشد، حدود بیست روز دیگه باید بار و بندیلم رو جمع کنم برم نیویورک، حقیقش اینه که میترسم، نمیدونم آمادگیش رو دارم یا نه…
همه اینها با هم خیلی زیاده! جا به جایی به نیویورک، رفتن به دانشگاه، خوابگاهی شدن،‌ هر کدوم اینها تنهاییش هم زیاده، حالا همش با هم داره دیوونه ـم میکنه. این داستان خیلی متفاوت از ایرلند خواهد بود، خیلی جدید تر، خیلی ناشناخته تر…

اینها مال امروزه:
تازه مرز یک هفته رو رد کردم. حس میکنم سالهاست اینجا بودم. حس میکنم سالهاست این آدم ها رو میشناختم. خیلی زود به همه چی عادت کردم. نیویورک دقیقا همون جاییه که انتظارش رو داشتم. نه ذره ای بهتر نه ذره ای بدتر. فکر نمیکنم بعد از چهار سال دانشجویی بمونم اینجا (اگر همونقدر اینجا موندم!) ولی فعلا دارم با تمام وجود لذت میبرم از نیویورک بودن. از وسعت این شهر. از سرزندگیش. در عین حال عجیب دلم برای آتلانتا تنگه! :)

یهود

با عجله از در هتل/خوابگاه (!) خارج میشم. تا ورودی ایستگاه مترو که در واقع زیر ساختمان هست چند قدمی بیشتر نیست. آسانسور های بزرگ و قدیمی، بر خلاف معمول زیاد شلوغ نیستند. تا در های آسانسور باز میشه صدایی ماشینی رسیدن قطار رو اعلام میکنه. جنگی خودم رو میرسونم و سوار میشم. ته واگن صندلی خالی ـی پیدا میکنم و میشینم. مردی با ریش و موی بلند و مجموعا ظاهری که کاملا یهودی بودنش رو نشون میده سرش رو میاره نزدیک. هدفونم رو در میارم. تکرار میکنه: قطار منهتن همینه؟ در حالی که سرم رو به نشانه تایید پایین میارم با لبخندی میگم بعله. میپرسه: یهودی هستی؟ میگم نه… لبخند حتا گشادتری میزنم و سریع اضافه میکنم مسلمونم!

لبخند واضحی روی صورت خسته ـی مسافری که کوله پشتی مسافرتی عظیمش رو بغل کرده و روی صندلی رو به رویی مچاله شده نقش میبنده.

من همین رو درباره نیویورک دوست دارم! همین که همه جور آدم هست، همه هم خودشون هستند.

مسیر رو مجددا توی گوشیم چک میکنم. ایستگاه “خیابان چهل و دوم و میدان تایمز” که پیاده بشم و خط هفت رو بگیرم میتونم به موقع برای نماز مغرب و عشا مسجد امام علی باشم. وقت زیاد هست، قطار حرکت میکنه و من مشغول تایپ کردن میشم.