همراه پَر…

چهارشنبه بیست و سوم می سال دو.هزار.و.دوازده میلادی ساعت سه و سی دقیقه بعد از ظهر به وقت تابستانی گرینویچ، گوشی عزیزم رو در حالی که توی استارباکس نشسته بودم و داشتم “فراپوچینوی قهوه” و پانینی “گوجه و پنیر موزارلا” میخوردم، از کنار لپ تاپ روی میز، دزدیـــدند! حدود ساعت پنج  متوجه غیبت گوشیم شدم، در کمال ناباوری از مدیر شعبه خواستم که تصاویر دوربین های مداربسته CCTV  رو بررسی کنه، وقتی از اتاق دوربین برگشت، تایید کرد که فردی با چنان مشخصاتی گوشیت رو بلند کرده! تصویر هم کاملا واضح توی دوربین هست. منم با کوهی از احساس حماقت به سوال مدیر شعبه مبنی بر اینکه وقت دارم که پلیس رو خبر کنه یا نه؟ جواب مثبت دادم. پلیس هم کم طولش نداد! در این فاصله یک نوشیدنی مهمان استارباکس بودم. پلیس ها که رسیدند (گروه دو نفری) DVD فیلم دوربین رو که مدیر شعبه رایت کرده بوده تحویل گرفتند. یکیشون اطلاعات تماس من رو گرفت، مقداری سوال پرسید راجع به ماوقع و در جواب سوال من که چقدر احتمال پیدا شدن گوشی بیچاره من هست، جواب داد که گوشی احتمالا تا حالا ده دست گشته، ولی اگر طرف رو پیدا کنیم با کمک تصاویر ضبط شده، حکم میگیریم برای خونه طرف و بازداشت و دادگاه و …!

از استارباکس اومدم بیرون، رفتم سراغ Meteor، سیمکارت رو غیرفعال کردم و سیمکارت جدید بدون هیچ هزینه ای گرفتم. بعد هم رفتم چند دقیقه ای تحقیق روی اینترنت و یک گوشی سامسونگ 19.99 یورویی که ارزون ترین گزینه موجود بود خریداری کردم که اگر خبری شد، بر و بچه های پلیس بتونن باهام تماس بگیرند.

سه شنبه بیست و نهم می سال دو.هزار.و.دوازده میلادی ساعت یک بعد از ظهر به وقت تابستانی گرینویچ، نشسته بودم توی استارباکس که دزد مورد نظر از جلوی چشمام عبور کرد، آدرنالین هجوم آورد! (چقدر هیجانی شد!)، اولش گفتم میرم میپرم خفتگیر میکنم طرف رو، سه تا گوشی از حلقومش میکشم بیرون، خیلی زود این نکته به توجهم رسید که بنده اهلش نیستم، یه بلایی سر خودم میارم!، به همین خاطر در عوض رفتم سراغ بر و بچه های کارکنان زحمت کش استارباکس، از قضا صاحاب شعبه هم اونجا بود، سریع بهش گفتم که اون یارو رو دیدی رد شد، این یارو همونه که گوشی منو دزدیده اینجا، یارو هم پرید رفت دنبالش، به طرز عجیبی، من نفهمیدم چیکار کرد، هی میرفت، هی میومد، چند دقیقه بعد متوجه شدم که همزمان هم ترتیب دستگیری طرف رو داده هم کار های اداری و تهیه مدارک! (در آوردن گزارش سرقت از توی مدارک و کپی فیلم و …) رو انجام داده، دستش درد نکنه، انگار آموزش دیده بود طرف! :دی خلاصه دوباره پلیس و گزارش و همون حرف های قبلی و “در تماس خواهیم بود…”

سه شنبه بیست و نهم می سال دو.هزار.و.دوازده میلادی ساعت دو بعد از ظهر به وقت تابستانی گرینویچ، با ویبره گوشیم از جام پریدم! (این گوشی های فسقلی هر چی نداشته باشند، ویبره شون معمولا همه اتاق رو میلرزونه!)، از ایستگاه گاردا شعبه Pearse St. بود، آدرسم رو دوباره میخواست بگیره، بعد هم گفت که “بابا ایول! بابا شناساییِ مجرم!” (خبر نداشت به روان.شناسی قضایی/جنایی هم علاقه دارم! :دی) نگو این طرف سابقه داره (repetitive offender) و اینا حسابی خدمتشون ارادت داشته و دارند (در اینجا خدا رو شکر کردم که نرفتم از روی جوگیری خودم یقه ـش رو بگیرم!)، بعد هم گفت که مشغول کار های دیپورت و از مملکت بیرون انداختن طرف هستند! و این که در یک مرحله نیاز دارم بیای مرکز و یک بیانیه (Statement) بنویسی، هفته آینده برنامه ـت چطوره؟ کار میکنی؟ منم جواب دادم که Leaving Cert دارم. حالا اون دیگه بیخیال نمیشد میگفت پس میذارم بعدا و مزاحمت نمیشم و اینا،حالا از ما اصرار از اون انکار، تا آخرش قرار شد بعدا تماس بگیره ولی قول داد که با امتحان هام تداخلی نداشته باشه، در نهایت آرزوی موفقیت و با-بای!

 جمعه بیست و نهم جون سال دو.هزار.و.دوازده میلادی ساعت دوازده بعد از ظهر به وقت تابستانی شرق آمریکا/کانادا (EDT)، تو پرواز دابلین – واشنگتن هواپمایی یونایتد در ارتفاع 37922 پایی بر فراز کانادا هستم، تا آخرین دقایقی که تو ایرلند بودم خبری از تماس پلیس نشد. و داستان دزدی گوشی بنده با خرید یک گوشی جدید به پایان میرسه…

یک فکر در “همراه پَر…”

  1. یعنی قلبم اومد تو دهنم تا آخر پست. بعدم اشک اومد تو چشمام…

    چرا اینا رو برای من تعریف نمیکنی؟ دلم میخواد از خودت بشنوم اخبار رو.

       0 likes

  2. خب؟ اینا رو تو وبلاگت باید بخونیم؟ خودت که هیچی مامان اینا هم چیزی نمیگن. هی میگیم علیرضا خوبه؟ میگن خوبه.و الحمدلله. البته خوبی خودت اما خب …. 😉

       0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *