امید

تو هواپیما نشستم، قطار فکر راه میوفته، لپ تاپم رو درمیارم و مشغول تایپ کردن میشم…

حس عجیبی نسبت به ترک کردن ایرلند دارم، درسته که مکان مورد علاقه ـم نبود ولی به هر حال یک سال و نیم مدت کمی نیست، حداقل این یک سال و نیم برای من خیلی بیشتر از یک سال و نیم بود. از چند روز پیش هر کاری میکنم، هر جایی میرم، هر چیزی میخرم، یک صدایی تو ذهنم بهم یادآوری میکنه که این آخرین باری هست این کار رو تو ایرلند میکنی، این آخرین باری هست که میری فلان جا، آخرین باری هست که تو ایرلند خرید میکنی و بی اختیار لبخندی روی لبم میاد. شکی نیست که خوشحالم از این “آخرین” ها…

ایرلند که تمام شد، حالا وقت بیشتر فکر کردن به آینده ست، آینده جدیدی که شروعش فرود این پرواز (و دو سه پرواز بعدی تا آتلانتا!) هست. به این فکر میکنم که این چند مدت (بخوانید حدود دو سال) خیلی امید از دست دادم، در کنار خیلی چیز های از دست رفته دیگه. به این فکر میکنم که الان تنها چیزی که برام مونده و دارم با خودم میبرم آمریکا مقداری اندکی امیده که با چنگ و دندان بهش چسبیدم، نمیدونم وقتی این امید ها هم به جمع امید های بر باد رفته بپوندند چیکار باید کرد…

همراه پَر…

چهارشنبه بیست و سوم می سال دو.هزار.و.دوازده میلادی ساعت سه و سی دقیقه بعد از ظهر به وقت تابستانی گرینویچ، گوشی عزیزم رو در حالی که توی استارباکس نشسته بودم و داشتم “فراپوچینوی قهوه” و پانینی “گوجه و پنیر موزارلا” میخوردم، از کنار لپ تاپ روی میز، دزدیـــدند! حدود ساعت پنج  متوجه غیبت گوشیم شدم، در کمال ناباوری از مدیر شعبه خواستم که تصاویر دوربین های مداربسته CCTV  رو بررسی کنه، وقتی از اتاق دوربین برگشت، تایید کرد که فردی با چنان مشخصاتی گوشیت رو بلند کرده! تصویر هم کاملا واضح توی دوربین هست. منم با کوهی از احساس حماقت به سوال مدیر شعبه مبنی بر اینکه وقت دارم که پلیس رو خبر کنه یا نه؟ جواب مثبت دادم. پلیس هم کم طولش نداد! در این فاصله یک نوشیدنی مهمان استارباکس بودم. پلیس ها که رسیدند (گروه دو نفری) DVD فیلم دوربین رو که مدیر شعبه رایت کرده بوده تحویل گرفتند. یکیشون اطلاعات تماس من رو گرفت، مقداری سوال پرسید راجع به ماوقع و در جواب سوال من که چقدر احتمال پیدا شدن گوشی بیچاره من هست، جواب داد که گوشی احتمالا تا حالا ده دست گشته، ولی اگر طرف رو پیدا کنیم با کمک تصاویر ضبط شده، حکم میگیریم برای خونه طرف و بازداشت و دادگاه و …!

از استارباکس اومدم بیرون، رفتم سراغ Meteor، سیمکارت رو غیرفعال کردم و سیمکارت جدید بدون هیچ هزینه ای گرفتم. بعد هم رفتم چند دقیقه ای تحقیق روی اینترنت و یک گوشی سامسونگ 19.99 یورویی که ارزون ترین گزینه موجود بود خریداری کردم که اگر خبری شد، بر و بچه های پلیس بتونن باهام تماس بگیرند.

سه شنبه بیست و نهم می سال دو.هزار.و.دوازده میلادی ساعت یک بعد از ظهر به وقت تابستانی گرینویچ، نشسته بودم توی استارباکس که دزد مورد نظر از جلوی چشمام عبور کرد، آدرنالین هجوم آورد! (چقدر هیجانی شد!)، اولش گفتم میرم میپرم خفتگیر میکنم طرف رو، سه تا گوشی از حلقومش میکشم بیرون، خیلی زود این نکته به توجهم رسید که بنده اهلش نیستم، یه بلایی سر خودم میارم!، به همین خاطر در عوض رفتم سراغ بر و بچه های کارکنان زحمت کش استارباکس، از قضا صاحاب شعبه هم اونجا بود، سریع بهش گفتم که اون یارو رو دیدی رد شد، این یارو همونه که گوشی منو دزدیده اینجا، یارو هم پرید رفت دنبالش، به طرز عجیبی، من نفهمیدم چیکار کرد، هی میرفت، هی میومد، چند دقیقه بعد متوجه شدم که همزمان هم ترتیب دستگیری طرف رو داده هم کار های اداری و تهیه مدارک! (در آوردن گزارش سرقت از توی مدارک و کپی فیلم و …) رو انجام داده، دستش درد نکنه، انگار آموزش دیده بود طرف! :دی خلاصه دوباره پلیس و گزارش و همون حرف های قبلی و “در تماس خواهیم بود…”

سه شنبه بیست و نهم می سال دو.هزار.و.دوازده میلادی ساعت دو بعد از ظهر به وقت تابستانی گرینویچ، با ویبره گوشیم از جام پریدم! (این گوشی های فسقلی هر چی نداشته باشند، ویبره شون معمولا همه اتاق رو میلرزونه!)، از ایستگاه گاردا شعبه Pearse St. بود، آدرسم رو دوباره میخواست بگیره، بعد هم گفت که “بابا ایول! بابا شناساییِ مجرم!” (خبر نداشت به روان.شناسی قضایی/جنایی هم علاقه دارم! :دی) نگو این طرف سابقه داره (repetitive offender) و اینا حسابی خدمتشون ارادت داشته و دارند (در اینجا خدا رو شکر کردم که نرفتم از روی جوگیری خودم یقه ـش رو بگیرم!)، بعد هم گفت که مشغول کار های دیپورت و از مملکت بیرون انداختن طرف هستند! و این که در یک مرحله نیاز دارم بیای مرکز و یک بیانیه (Statement) بنویسی، هفته آینده برنامه ـت چطوره؟ کار میکنی؟ منم جواب دادم که Leaving Cert دارم. حالا اون دیگه بیخیال نمیشد میگفت پس میذارم بعدا و مزاحمت نمیشم و اینا،حالا از ما اصرار از اون انکار، تا آخرش قرار شد بعدا تماس بگیره ولی قول داد که با امتحان هام تداخلی نداشته باشه، در نهایت آرزوی موفقیت و با-بای!

 جمعه بیست و نهم جون سال دو.هزار.و.دوازده میلادی ساعت دوازده بعد از ظهر به وقت تابستانی شرق آمریکا/کانادا (EDT)، تو پرواز دابلین – واشنگتن هواپمایی یونایتد در ارتفاع 37922 پایی بر فراز کانادا هستم، تا آخرین دقایقی که تو ایرلند بودم خبری از تماس پلیس نشد. و داستان دزدی گوشی بنده با خرید یک گوشی جدید به پایان میرسه…

خداحافظی

بالاخره این دوره زندگی مجردی در دابلین به پایان خودش رسید. مدت ها بود بی صبرانه منتظر بودم که لحظه نوشتن این پست برسه. این ده ماه دوره حقیقا عجیبی بود. نمیتونم بگم خوب بود یا بد بود. فقط میتونم تجربه ای شد. تجربه ای مجموعه ای از تجربه های کوچک تر. تجربه هایی که امیدوارم (و تا حدی مطمئنم) باعث میشن دوره دانشجویی تو نیویورک، دوره به یاد ماندنی ای بشه که بعد ها با لبخند ازش یاد کنم. به هر حال این همون چیزی بود که من میخواستم از این چند ماه، میخواستم ببینم چطور میگذره تنهایی، میخواستم اگر سختی و دلتنگی و بی کسی داره حسش کنم، تلخیش تو ذهنم خواهد موند، ولی خب، باید انتظارش رو میداشتم، الان هم پشیمون نیستم. اگر بخوام بگم یک چیز مهم رو تو این ده ماه با عمق وجودم درک کردم، این خواهد بود که پدر و مادر (حفظهم الله) فوق العاده ای دارم.

فردا صبح پرواز دارم به سمت آتلانتا، برای بار سوم، این بار بدون بازگشت. ایرلند در جای خودش مملکت بدی نیست، ولی با سطح توقعات من فاصله زیادی داشت، در حد همین یک.سال و نیم خوب بود، در حدی که سکوی پرشی باشه به سمت یک جای بهتر. ایرلند برای من جایی بود که آزادانه بعضی تجربه ها رو بکنم و بذارم برم، بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم!  نمیدونم آیا باز به ایرلند برمیگردم یا نه و اگر بر میگردم چه وقت خواهد بود ولی تا همیشه ایرلند برای من همین سرزمین “عجیب”، همین “جزیره ابری” خواهد بود…

حقیقت ماجرا این هست که من وقتی این وبلاگ رو درست کردم، افق دیدم محدود بود، بعد از ایرلند رو نمیتونستم ببینم، اسمش رو گذاشتم “جزیره ابری”، که در سطحی ترین نگاه اشاره به جزیره بودن ایرلند و آب.و.هوای ابریش داشت. تفاسیر عمیق ترش به کنار. حالا که ابر ها کمی جا به جا شدند و “آتلانتا” و “نیویورک” و “خدا میدونه بعدش کجا” توی افق دیده میشن، دیگه نمیدونم باید چه کنم، سطحی ترین تفسیر “جزیره ابری” در آستانه بی معنی شدن قرار داره. خیلی زود وبلاگ قالب تیره رنگش رو از دست میده و قراره (بخوانید خوش.بینانه امیدوارم) این جزیره حسابی آفتابی بشه، شاید حتی این جزیره، “جزیرگی” ـش رو از دست داد. فعلا همینجا مینویسم تا ببینیم چی میشه…

در ادامه مطلب یک سری عکس از دابلین هست…

ادامه خواندن خداحافظی

Leaving Cert

ماه جون برای سال آخر دبیرستانی های ایرلند سال خیلی ماه مهمی هست، در حالی بقیه امت اکثرا ترمشون تموم شده و مشغول تفریحات تابستانی (که در ایرلند اکثرا میشه مسافرت به جاهای آفتابی! خصوصا جنوب اسپانیا) هستند، سال ششمی مشغول امتحانات پایانیشون هستند که Leaving Certificate نام داره. نتایج این امتحانات که به صورت یک رقم (از حداکثر 600) هست، تنها عامل تعیین ورود یا عدم ورود به دانشگاه هست. به فرض اگر برای روان.شناسی دانشگاه ترینتی (Psychology BA, Trinity College) امتیاز 570 لازم باشه (امتیاز ها هر سال بر اساس میزان محبوبیت تغییر میکنند) و شما 560 امتیاز بیارید، روان.شناسی ترینیتی پریده! انتخاب بعدیتون بررسی میشه. سیستم یک جورایی مثل کنکور هست، هم کاملا آزمون محور هست، هم به صورت سراسری مدیریت میشه بر عکس سیستم آمریکایی که نه تنها آزمون محور نیست، هر دانشگاه سیستم پذیرش خودش رو داره. از نحوه ورود به دانشگاه که بگذریم خود امتحانات پایانی مقدار زیادی سخت هستند و به طرز دیوانه.واری تشریحی. مثلا امتحان زبان انگلیسی  دو بخش هست (Paper One و Paper Two) و هر بخشش در یک روز جدا برگذار میشه. مطالب مورد آزمون در بخش دوم اینها هست:
یک) مطالعه عمیق یک اثر ادبی، هر سال چند تا اثر معرفی میشه، انتخاب با شما (در واقع معلم) هست. اثر ما نمایش.نامه Dancing at Lougnasa بود که در واقع به ساختار خشک و شدیدا مذهبی ایرلند حوالی سال هزار.و.نهصد.و.سی.و.شش میلادی در ضمن به نمایش کشیدن زندگی یک خانواده فقیر روستایی، انتقاد میکرد.
دو) بررسی تطبیقی دو اثر ادبی دیگه. باز هم انتخابی هست. ما دو کتاب How Many Miles to Babylon? و Story of Lucy Gult رو کار کردیم.
سه) شعر. دوباره انتخاب، سی و دو تا شعر هست توی لیست، شانزده تاش رو به انتخاب مطالعه میکنید، توی امتحان سه تاش (فکر کنم) میاد که سوالات مربوط به یکیش رو انجام میدید. و یک شعری که تازه هست (Unseen Poem).
مدت امتحان سه ساعتی بود تقریبا، تعداد سوال ها جمعا ده تا نمیشه، ولی هر کدوم جواب داره چند صفحه! من دوازده صفحه و نیم A4 مطلب نوشتم، بعد از امتحان دستم از مچ به پایین بی حس بود! این تقریبا تنها امتحانی هست که من به A گرفتنش خیلی امید دارم. هدف از این مثال، نشون دادن عمق مطالعه و میزان تشریحی بودن قضیه داشت. حالا از امتحان اقتصاد و نمودار های عجیب و غریبش بگذریم . در مجموع باید بگم این امتحانات که از ششم جون تا بیست و دوم جون برگزار میشدن، شدیدا استرس زا و روی.اعصاب بودند، حتی برای من که نتیجه شون برام اهمیتی نداشت و فقط قبولی کفایت میکرد. به هر حال هر چی بود گذشت، امیدوارم کنکوری های عزیز که الان حس همدردی بسیار عمیقی باهاشون دارم، موفق باشند و هر جایی که میخوان قبول بشن! (همه که نمیشه قبول بشند ولی خب رفقا و آشناهای ما قبول بشن، بقیه مهم نیستن! :دی)