مِی!

ماه مِی (May) تو ذهن من کاملا معادل خرداده، گرچه نظر تقویم یه مقدار متفاوته ولی کی اهمیت میده!؟ قبلا (تو وبلاگ خدا بیامرز) به مناسبت تولد باشکوه خودم در ماه خرداد/می مطلب کوتاهی در وصف ماه خرداد و عجایب و اتفاقات عجیبی که توش افتاده و میوفته نوشته بودم. حالا امروز هم یکم می هست و از همون دیشب عجایب ماه می پاچه ما رو گرفته!

اول یه توضیحی هم خدمتتون بدم که روز یکم مِی آخرین فرصت پاسخ به قبولی های دانشگاه در سراسر آمریکا هست. پروسه ای که قراره به این صورت باشه که از اوائل ژانویه کم کم قبولی ها و نامه های نتیجه درخواست حمایت مالی فدرال و ایالتی میرسن*، توی دو-سه ماه بعدی برنامه های مخصوص قبول شده ها برگزار میشه تو دانشگاه ها که ملت برن دانشگاه رو از نزدیک ببینن، با اساتید و دانشجو ها یه گپی بزنن، یه غذای مجانی هم بخورن که حسابی نمکگیر بشن(!) و دانشگاه رو از نزدیک تجربه کنن. فصل تبلیغات دانشگاه هاست تا روز یکم مِی که تصمیم باید گرفته بشه و فرم های قبولی در کنار مبلغ ودیعه برای دانشگاه ها ارسال بشه. [البته این فرآیند برای من مقداری متفاوت بود: پنج تا قبولی، یک کمک بلاعوض مالی (بر اساس معیار های آکادمیک)، تصمیم! :دی]

بنده هم دیشب خوش و خرم و مقداری هم ذوق زده بعد از چند روزی جنگ فکری (تصمیم بین سافلکِ باستن و سنت جوزفِ نیویورک) فرم ها رو تکمیل کرده بودم و داشتم مشغول اسکنشون میشدم، یهو دیدم لپ تاپ باطریش خیلی کمه که با توجه به اینکه به برق بوده یه مقدار غیر منتطره بود! خلاصه ماجرا اینکه فهمیدم کلا برق نمیره تو لپ تاپ حالا به هر دلیلی! من هم سریع مشغول اسکن ها شدم، ولی وسط کار لپ تاپ مُرد! منم وابسته به این لپ تاپ، بالاخره، خصوصا تو ایرلند، این کوچولوی ده اینچی، وسیله کار و درس و تفریح و ارتباط و خلاصه همه چی منه. رسما دچار شکست روحی شدم (breakdown) حدود دوازده ساعتی هم طول کشید تا به حالت عادی برگردم.

صبح با یک سردرد بسیار زیبا پا شدم و رفتم مدرسه، حالا سه شنبه ها هم برنامه کیپ تا کیپ پره، از ساعت نه و نیم صبح تا خود چهار و نیم بعد از ظهر کلاس دارم، زنگ تفریحی هم که بین کلاس ها نیست!، تنها استراحت ساعت ناهاره. شانس طلایی من، مسئول دفتر بین الملل هم که حسابی در جریان کارها و داستان ما بود، رفته معلوم نیست کجا. رفتم سراغ یه بنده خدای دیگه که قراره جایگزین موقت اون یکی بنده خدا باشه و اون قرار شد مدارک رو برای من اسکن کنه و بفرسته به ایمیلم. من رفتم به کلاس هام رسیدم، سر کلاس انگلیسی (شعر) هم که معلمش پیربانویی هست که بعد از کریسمس که من غیبت هام زیاد شد دیگه اونچنان از من خوشش نمیاد و بعضا یه تیکه ای هم میپرونه، موبایل مبارک تصمیم گرفت زنگ بزنه و آبروی ما ببره! تا دوازده و نیم یه جوری دووم آوردم خلاصه، بعد تصمیم گرفتم برای اولین بار از اتاق کامپیوتر مدرسه استفاده کنم، از دفتر مدرسه پرس و جو کردم گفتن باید بری سراغ “جرجی، مرد روس!” (The Russian Guy)، رفتم جرجی رو پیدا کردم، اونم یه اکانت با پسورد موقتی تو شبکه ساخت و منو روونه اتاق کامپیوتر کرد. بعد من تازه فهمیدم عجب جای خفنی بوده این اتاق کامپیوتر، حسابی مجهز و به طرز عجیب و جالبی ساکت، مدارک رو ارسال کردم و تمام…

بعد از کلاس آخر، رفتم سراغ تنها تعمیرگاه کامپیوتری که توی دابلین تابلوش به چشمم خورده بود، طرف هم با شارژر خودش تست کرد و فهمیدیم که مشکل از شارژره و لپ تاپ مشکلی نداره. خودش شارژر داشت به نظرم یک کم گرون بود، تشکری کردم و راه افتادم به سمت یکی از بهترین و ارزونترین فروشگاه های کامپیوتر و لوازم جانبی که تو دابلین میشناختم. (Harvey Norman) ولی خب از اونجایی که سیستم حمل و نقل عمومی تو دابلین با ایده آل مقداری فاصله داره، حدود نیم ساعتی پیاده روی بود از نزدیک ترین ایستگاه قطار. آها، این هم رو نگفتم که کلا یک هفته ای میشه دابلین رنگ آفتاب به خودش ندیده و خصوصا دو سه روزیه به صورت سیل آسا داره بارون میاد! :دی منم به صورت قهرمانانه راه افتادم تو بارون، رفتم یه شارژر یغور ضایع با شونصد تا تبدیل که به همه لپ تاپی میخوره به قیمت 31.99 یورو خریدم و برگشتم به سمت خونه. فقط اینو بگم، کفش هام که تازه متوجه شدم سوراخ شدن و بعد از چند قدم پیاده روی تو بارون تبدیل به دریاچه مصنوعی متحرک میشن از همون اول که از مدرسه اومدم خیس خیس بودن. در نهایت وقتی به خونه رسیدم مثال زنده ی “موش آب کشیده” شده بودم، سر تا پا، خصوصا که یک مسیر رو دقیقا رفتم و برگشتم، به لطف باد های ایرلندی، قشنگ یه سری از جلو خیس خیس شدم، یک سری از پشت!

چند ساعتی بعد که تقریبا خشک شده بودم، تصمیم گرفتم برم از سوپری محل بستنی بخرم! من همینجا توضیح بدم که علاقه چندانی به بستنی ندارم من، ولی، اما!، یکی از نعمت های بی نظیر الهی به بشر در سراسر مغرب زمین این بستنی های لیوانی “بن اند جری” (Ben & Jerry’s) هستند  که کلا تصور آدمی رو از مفهوم بستنی دگرگون میکنند. فقط شدیدا توصیه میکنم که اگر وقتی رفتید آمریکا و تصمیم گرفتید از سوپری محل بستنی بخرید، بعد که دارید ردیف بستنی ها رو با دقت بررسی میکنید به بن اند جری طعم پسته ای برخوردید و یهو خاطرات بستنی زعفرانی-پسته ای های خامه دارِ “فلکه بستنی” قم (بله، قم همچین فلکه ای داره! :دی) براتون زنده شد، همونجا دست نگه دارید، این نوشته رو به یاد بیارید و بیخیال اون بستنی بشید، چون توی اون لیوان که بابتش حدود پنج دلار ($4.99)+ “nدرصد مالیات خرید” (بسته به ایالت متفاوته!) پول میدید، چیزی بجز بستنی وانیلی با پسته های عجیب و غریبی که کلا مزه بادم تلخ میدن پیدا نمیکنید، تجربه شخصیه ها، حالا از ما گفتن…، چی شد که به اینجا رسیدیم!؟، حرف این بود که دم غروبی رفتم بستنی بخرم، بارون ایستاده بود (بارون می ایسته!؟ چجوری؟) و هوا تـــــــــــمیز شده بود به طرز محسوسی (محسوس برای من که کلا این چیزها رو حس نمیکنم، یعنی هوای لس آنجلس (=تهران) با سن هوزه (=چالوس) برام فرقی نداره!) جوری که دلت میخواست فقط وایسی وسط خیابون نفس بکشی، البته هنوز باد سردش پا بر جا بود، در نتیجه من واینستادم!

این از یکم مِی، خدا بقیه ـش رو به خیر بگذرونه…

یک فکر در “مِی!”

  1. با سلام
    جالبه که توی قم هم هفته پیش از این 3 روز بارون شدید اومد که یک مقداری رودخونه حالت سیل گرفت اما به خیر گذشت
    بالاخره ننوشتی مدارک رو برای کدوم دانشگاه ارسال کردی؟
    هر جا هستی مثبت اندیش باش و به خدا حسن ظن داشته باشد تا اتفاقات خوب برات رقم بخوره …اگرچه… ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم
    خدا نگهدار

       0 likes

  2. کلی خندیدم با اون مسیر رفت و برگشتت. البته ببخشیدا خیس شدن شما خنده نداره اما خب نوشتنت 😀

    چقد خوب شد نوشتی. دلم برات تنگ شده کمی باز شد. اصلا دل باز میشه؟ چه جوری؟ 😉

       0 likes

  3. هجده سالگی بدون شک بهترین اتفاق تاریخی زندگی آدمه.اصن یه سن و سال عجیبیه.میشه به چشم یه صفر و آغاز تاریخ بهش نگاه کرد.

       0 likes

  4. سلام
    داشتم عکسای رو مبایلم رو نگاه میکردم رسیدم به عکس تو. شاید تو هم مثل خیلی از رفقای من که الان آمریکا هستند فکر می کنی خوشبخت ترین فرد روی کره زمینی. شایدم باشی . کی میدونه.
    1- بعد از هر خوشی و لذتی عقل یک «ثم ماذا»ی محکم میگه . به زبون خودمون یعنی خوب که چی؟ یا به قول داداشی ما کلا چند؟ …
    2- آقای جاودان می فرمودند: یک دفعه یک خیال بدی از ذهنم گذشت قریب به یک ماهی اوقات تلخی بود تا اینکه ولی ای از اولیاء خدا به دادم رسید. بابت یک خیال بد… .
    3- توی یه شرکت کار میکردم که یه ساختمون 8 طبقه داشت و روی مدیرعاملی اش خیلی دعوا بود. رفیقم میگفت یکی نیست به اینا بگه میدونید چند تا ساختمون هشت طبقه تو عالم هست؟…
    4- وقت کمه. ایشالا عاقبت بخیری باشه ته اش. یه ذره دور و برت رو نگاه کنی کلی آدم می بینی که مسیری که الان تو اولشی اونا آخرش ان. اما «ثم ماذا»؟؟؟؟؟
    5-
    عالم همه هیچ و اهل عالم همه هیچ
    ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ
    یاعلی و التماس دعا

       0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *