دور سریع…

بعضی وقت ها، یهویی پس از چند روزی زندگی کاملا کسل کننده و خالی از هیجان، یک روز چنان عجیب و غریب میشه که از تعجب وا میمونی، صبح تو مدرسه معلم جغرافی که میبندت کلید میکنه که پروژه ای که سه هفته از موعد تحویلش گذشته و بیست.درصد از نمره نهایی ـه رو انجام بدی، چیزی که دیگه بیخیالش شده بودی، بعد یک سری اتفاقات فوق العاده عجیب و چرند اجتماعی میوفته که خدا رو هزاران مرتبه شکر میکنی که فردا روز آخر مدرسه ـست و دیگه لازم نیست برگردی و با بعضی ها رو در رو بشی، در نهایت متوجه میشی که جلسه آخر کلاس Religion (دین) که کلی بهش امید بسته بودی کنسل شده، از مدرسه میری خونه، معامله اکس.باکست رو نهایی میکنی (از کارهای ترک ایرلند و انتقال به سرزمین فرصت ها!)، بعد با دوستت راه میوفتی پیاده تا خونه شون سه تا محله اون طرف تر، تو هوای نسبتا گرم و تابستونی عجیب ایرلند یک ساعت و نیمی پیاده روی میکنی، اونجا که میرسی دعوتت میکنن داخل و برای شام میمونی، در عین اینکه اونجا هستی یکهویی یک خبر تولد میشنوی!، چند ثانیه بعد دانشگاهت که منتظر پاسخشون بعد از ارسال فرم های ثبت نام بودی با فرم های انتخاب واحد بهت جواب میدن! به اضافه نامه خوش.آمد از دپارتمان روان.شناسی و یک سری چیز ذوق آور دیگه، بعد از شام دیگه دیر میشه، داداش طرف میرسونتت خونه و تو راه از رانندگی و آرامش شب و تجربه دانشگاه و … صحبت میکنید، دلت دوباره هوای رانندگی رو میکنه، میرسی خونه، شروع میکنی به نوشتن، از شدت هیجان دلت پیچ میره، نمیدونی خوشحال باشی از شنیدن همه اون خبر های خوب یا ناراحت فاجعه مدرسه و درد دوری و فکر خواهر زاده ای باشی که کلا وجود “دایی” در زندگیش در بهترین حالت، محدود به تصویر و صوت کامپیوتری خواهد شد.

یک فکر در “دور سریع…”

  1. دیشب همین حالت برا من پیش اومد!
    چندتا تبریک تپل هم بهت بدهکارم 😉
    یه پیشنهاد…..میتونی یکی از گوشات رو ببری بفستی براش که چیزی بیشتر از یه عکس از داییش داشته باشه 😀

       0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *