واقعیت

بعضی چیز ها هست که باور کردن و قبول کردنشون سخته، اینقدر که ذهن آدم پس میزنه واقعیت رو، سعی میکنه راه فراری پیدا بکنه ولی در نهایت به یک نقطه ای میرسی که کم کم واقعیت رو قبول میکنی، اونوقت تازه دردش رو احساس میکنی. دیروز بلیط خریدم، [آتلانتا] به [شیکاگو] به [فرانکفورت] به [امام خمینی.تهران] و بازگشت…

قلبم از فکر پایان دادن خبر در همینجا دو برابر سرعت مجاز میزنه ولی نمیتونم جمله رو همینجا تموم کنم و [:دی] بذارم، بلیط برای مادر بود… الان تازه دارم به اون مرحله میرسم که دردش رو احساس میکنم، تا اینجا همش سعی میکردم به خودم بقبولونم که بالاخره یک راهی پیدا میشه، الان دارم میپذیرم که تا روزی که من بیام بنویسم بلیطی خریدم که یک سرش “تهرانـ”ـــه چند سالی باقیه و چقدر این پذیرفتن از حد انتظارم سخت تره…

 البته حالا به طور کلی آدم به امید زنده ست! :دی

یک فکر در “واقعیت”

  1. سلام رفيق
    بدجور دلِ ما تنگته !
    اميدوارم ي روزم نوبت بليط شما بشه ، چشم ما هم به جمالتون روشن شه !
    ب اميد ديدار
    دوست دارت

       0 likes

  2. سلام.خوبی علیرضا؟
    خیلی دلم برات تنگ شده.نظر نمیدم که بیشتر تنگ نشه. :-(
    خیلی اوقات یه دفه یادت میکنم.

    کلاس 6 نفره ما به کنکور نزدیک میشه.برامون دعا کن 😀
    راستی وبمو آپ کردم.اگه وقت کردی یه سر بزن.کلا 2مین میشه.
    قربونت 😀 (F)

       0 likes

  3. سلام
    واقعا سخته من فکر نمیکردم به این سادگیا دلم برا شهرم تنگ بشه ولی چند ماه که دور از خونه میمونم یه اپسیلون “شاید هم کمتر” از حسی که تو داری رو حس میکنم”” و این یه اپسیلون هم خیلی آزار دهندس””
    امیدوارم دلتنگی کمتر اذییتت کنه :-)

       0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *