ابهام

[اخطار: این پست های علمی.تخیلی رو خیلی جدی نگیرید!]

دور بودن از فضایی که آینده ـت رو توش ترسیم میکنی (با توجه به محدوده اختیاراتت)، هم هیجان انگیزه هم در عین حال زوایای منفی داره.

هیجان انگیزه به خاطر اینکه تغییرات بزرگ پشت سر هم میان، تغییراتی که شاید در نهایت به نتیجه ـشون مطمئن نیستی، این آینده رو برات مبهم میکنه، یک ابهام هیجان انگیز. برای من این ابهام وقتی شروع شد که حرف ایرلند اومدن از ایران پیش اومد، من برنامه خودم رو تقریبا ریخته بودم، هنوز انتخاب نکرده بودم، ولی هر دو راه رو تا چندین سال بعدش به صورت برنامه ریزی شده داشتم. تا این یک دفعه همه چی به هم ریخت، در عین حالی که خیلی مشتاق بودم که اون تجربه ها رو پیدا کنم، یه جورایی دچار به هم ریختگی شده بودم، به خاطر اینکه نمی تونستم فرض کنم چند ماه آینده ـم چجوری خواهد بود، خصوصا که پروسه ویزا گرفتن هم کش اومد و هی این چند ماه چند ماه ها بیشتر میشد. گشته بودم تو اینترنت تصاویری از شهر دابلین پیدا کرده بودم که یک تصویر کلی از محیط داشته باشم، یادمه بعد از ظهر ها که از کلاس زبان که تنها راه میوفتادم به سمت خونه (به اون جز وقت هایی که رفیق شفیق باهام بود)، خودم رو فرض میکردم تو مسیر مدرسه تو دابلین (عموما از کنار رودخونه هم مسیر فرضی خونه-مدرسه عبور میکرد! شاید چون اکثر عکس ها از اون طرفها هست) و عذاب میکشیدم از اینکه تصورم از آینده اینقدر محدوده، بگذریم از اینکه آخرش از گالوی سر در آوردیم! بعد ها که اومدم دابلین، چند باری از کتابخونه که میخواستم برگردم خونه، مسیرم رو کمی دور کردم، با کیف مدرسه از کنار رودخونه قدم زنان عبور کردم، فقط به پاسداشت اون خاطرات! چند روز پیش داشتم تو مرکز شهر قدم میزدم، از جلوی پارلمان ایرلند داشتم رد میشدم که یک دفعه همه اون خاطرات ایران هجوم آورد، اون پیاده روی های بعد از کلاس زبان، گزارش های شبکه یک از اعتراضات جلوی مجلس ایرلند. بعد ها اون مسئله رو با آتلانتا پیدا کردم، قبل از اینکه بریم، خونه رو از توی استریت ویو (Street View) گوگل مپ پیدا کرده بودم و خیابون های اطراف رو شناسایی کرده بودم، صرفا به خاطر اینکه بدونم آینده چه شکلی خواهد بود. و بعد تر ها این مسئله با نیویورک، جدای از تحقیقات، دفعه اولی که پام رو گذاشتم تو نیویورک، رفتم بروکلین تا دو تا خیابون پایین تر از خوابگاه دانشگاه که نهایت حد توانم اون شب بود رو دیدم. و حالا هم که قضیه دانشگاه دیگه تقریبا کاملا (!) روشن شده و برنامه تا چهار سال دیگه مشخصه، افتادم دنبال بعدش، دنبال شرایط پذیرش دکتری روان.شناسی دانشگاه های مختلف و رده بندی دانشگاه ها و اینکه بعد از لیسانس تو نیویورک کجای آمریکا برم با صفا تره و شرایط شغلی و الخ. همه اینها یه جورایی سخته اون هم برای آدم امنیت.طلبی مثل من که اگر لحظه ای امنیت فکریم رو از دست بدم از فکر و خیال دیوونه میشم! (گفته بودم روانی خوبی میشم ها:دی) ولی انصافا از طرف دیگه خیلی هم هیجان انگیزه، اینکه بشینی فکرکنی به اینکه کجای عالم میخوای زندگی کنی، همین قدرت انتخاب، هیجان انگیزه. (گذشته از میزان واقعی اختیار! :دی)

دابلین، رودخونه مذکور، صرفا جهت رفع ابهام عکس از من نیست، نمیتونه باشه!، صرفا به خاطر اینکه دابلین ساختمان به این بلندی نداره، بنده هم هنوز به جایی نرسیدم که مبلغ 230 یورو هزینه کنم برای تور هلیکوپتری دابلین! حالا تکنیک و تجهیزات عکاسی به کنار…

از جهت دیگه، این تغییر ها قیمتی داره، نمیخوام وارد بحث های دردناک غربت و دوری و اینها بشم. من تو مدرسه ـمون تو دابلین که میشه گفت بین المللی ترین مدرسه ایرلند هست، تنها نفری بودم که برای دانشگاه به آمریکا فکر کردم. در نتیجه کمکی از هیچ طرفی نبود. هر چی میخواستم بدونم راجع به روند این داستان باید خودم از یک جایی میفهمیدم و تجربه کس دیگه ای نبود که من ازش استفاده کنم. به خاطر همین وقتی تو امتحان SAT دومی که دادم 1560 گرفتم نمی دونستم دقیقا یعنی چی. چیزی که جلوی روم بود مقداری آمار و ارقام بود که نشون میداد من از متوسط آمریکا بالاتر گرفتم، همین. چند ماهی طول کشید تا بفهمم 1560 بیشتر از اون چیزی که من فکرش رو میکردم اعتبار برای من میاره. تا اون چند ماه بگذره من تقاضا ها (Application) رو فرستاده بودم و قبولی ها هم دریافت شده بود و تصمیم هم گرفته شده بود! خداوکیلی شکایتی هم در کار نیست، الحمدلله، همه چی فوق العاده پیش رفت و منم اونجایی که میخواستم قبول شدم. فقط از اونجایی که من کلا استعداد خاصی در پیدا کردن بد ترین و تلخ ترین ابعاد قضایا دارم، مدتیه این فکر و خیال رو پیدا کردم که اگر هاروارد هم اپلای کرده بودم شانس قبولی داشتم، فقط خودم رو دست کم گرفته بودم. کلا از استعداد های منه، تو بهترین شرایط هم چیزی پیدا میکنم برای ناراحت شدن! اینو میخام به رزومه ـم اضافه کنم! :دی در کمک به این قضیه هم همین چند روز پیش از دانشگاه آریزونا که قبلا وصفش رفت، ایمیلی دریافت کردم مبنی بر دریافت یک بورسیه سی.و.دو.هزار.دلاری و پذیرش در دانشکده “؟” (واقعا نمیتونم ترجمه ـش کنم!)(Honors College) که خودشون در وصف این دانشکده گفتند:”دانشکده ای هست که امکانات فوق عادی در اختیار دانشجویان با استعداد از نظر آکادمیک قرار میده، این امکانات شامل کلاس های کم.جمعیت تر و فرصت های مطالعاتی و تحقیقی در کنار اساتید برجسته میشه”، مدرکش هم در نهایت متفاوت با لیسانس های عادی خواهد بود. همه حرف برای این بود که بگم من ایرلند بودم و میخواستم برم آمریکا و بر اساس اطلاعات محدودی که در اختیارم بود مسیرم رو چیدم، اگر آمریکا بودم قضیه کاملا متفاوت بود. در هر صورت این نکته هم قابل ذکر هست که در مجموع همه این روند دانشگاه رفتنم جوری شد که هم درگیر سیستم رقابتی و امتیاز محور ایرلند برای ورود به دانشگاه (Leaving Cert) نشدم، هم در رقابت در ورود به دانشگاه های آمریکا امتیاز و تسهیلات “دانشجوی بین المللی” رو داشتم. یعنی اگر به من بود عمرا نمیتونستم اینجوری برنامه ریزیش کنم! دست اون بالایی درد کنه…

یک فکر در “ابهام”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *