هجده تمام

به این ترتیب ماه مِی هم با همه بالا و پایین های طبیعیش ولی در مجموع به خیر و خوشی گذشت.

هفده سالگی برای من قطعا سال پر فراز و نشیب و عجیبی بود. هفده سالگی یعنی سنی که SAT و IELTS دادم، از هشت و نیم صبح تا نه شب کلاس رفتم، مدرسه و بیرون، فرم پر کردم، داستان سرایی کردم، توصیه.نامه از این و اون گرفتم، همه رو ارسال کردم به پنج تا دانشگاه، پنج تا قبولی و دو تا بورسیه گرفتم، جاهای مختلف آمریکا، آریزونا و مینه.سوتا و نیویورک و باستن و …، و کنکور ندادم! (:دی). یعنی سنی که رانندگی کردن رو (به طور قانونی!) شروع کردم. هفده سالگی سنی هست که برای اولین بار قدم بر خاک ایالات متحده گذاشتم، برای اولین بار خیابان پنجم و امپایر استیت و میدان تایمز و سنترال پارک نیویورک رو دیدم و “حس کردم”. سنی که برای اولین بار خط آخر آدرس “منزل” شد: “آتلانتا، جرجیا، یو.اِس.اِی”. هفده سالگی برای من یعنی بار اولی که تو “غربت” زندگی کردم، تنهای تنها تو دابلین، از هر طرف، شرق و غرب، شش هزار کیلومتر فاصله تا نزدیک ترین “آشنا”.  هفده سالگی یعنی اولین باری که طعم واقعی مسئولیت رو چشیدم، سختیش رو کشیدم و لذت وقتی که آخر ماه میشه و میبینی تونستی سر و ته قضیه رو به هم برسونی رو حس کردم. [این فراز های سال، نشیب هاش دیگه بماند! :دی]

سی و یکم مِی تقریبا میشد یک هفته بعد از تعطیلی مدارس و دو هفته ای قبل از شروع امتحانات (Leaving Cert)، از قبل برنامه داشتم چند تا از بچه ها رو خبر کنم، بریم سینما و مک.دانلد و خلاصه بریم بیرون. گذشت و گذشت تا روز قبل، دلم نیومد بچه های مردم رو از درس خوندن بندازم. بیخیالش شدم. شد یک روز عادی…

من به امسال خیلی امید دارم، یعنی مجبورم امیدوار باشم، خیلی اتفاق ها باید امسال بیوفته، خیلی شروع ها، خیلی پایان ها، کلا هجده سالگی باید سن هیجان انگیزی باشه! :دی.

به طور کلی هجده سالگی، سنی هست که آدم از نظر قانونی “آدم.بزرگ” محسوب میشه، اکثر کشور ها سن رأی هست، سنی هست که دیگه امضات لازم نیست همراهی امضای “ولی” ـیت رو داشته باشه. لازم نیست قراداد موبایلت به اسم پدرت باشه! همینطور سنی هست که بعد از اون در اروپا خرید و مصرف هرگونه محصولی (سیگار.مشروب.و.غیره) و حضور در هر نوع مکانی (بار.کلاب.و.غیره) به صورت قانونی ممکنه. در حالی که این سن آزادی در آمریکا بیست.و.یک.سال هست. البته این به معنی نیست که آدم لزوما باید از همه اختیارات قانونیش استفاده کنه! :دی

پ.ن: پست با کمی تاخیر منتشر میشه…

پایان…

امروز سال تحصیلی رسما تموم شد، دوازده سال مدرسه تموم شد، نه مراسم رسمی ـی، نه کلاه هوا پرت کردنی، نه هیچی…! البته خود دوستان زحمت امشب مراسمات غیر رسمی رو میکشن! هوای دابلین هم یهو تابستانی شد، در این حد که پریروز من با پالتو تو خیابون میگشتم سردم میشد، امروز با تی.شرت گرممه! یعنی در این حد…

مشغول کار های انتخاب واحد دانشگاه ـم…

دور سریع…

بعضی وقت ها، یهویی پس از چند روزی زندگی کاملا کسل کننده و خالی از هیجان، یک روز چنان عجیب و غریب میشه که از تعجب وا میمونی، صبح تو مدرسه معلم جغرافی که میبندت کلید میکنه که پروژه ای که سه هفته از موعد تحویلش گذشته و بیست.درصد از نمره نهایی ـه رو انجام بدی، چیزی که دیگه بیخیالش شده بودی، بعد یک سری اتفاقات فوق العاده عجیب و چرند اجتماعی میوفته که خدا رو هزاران مرتبه شکر میکنی که فردا روز آخر مدرسه ـست و دیگه لازم نیست برگردی و با بعضی ها رو در رو بشی، در نهایت متوجه میشی که جلسه آخر کلاس Religion (دین) که کلی بهش امید بسته بودی کنسل شده، از مدرسه میری خونه، معامله اکس.باکست رو نهایی میکنی (از کارهای ترک ایرلند و انتقال به سرزمین فرصت ها!)، بعد با دوستت راه میوفتی پیاده تا خونه شون سه تا محله اون طرف تر، تو هوای نسبتا گرم و تابستونی عجیب ایرلند یک ساعت و نیمی پیاده روی میکنی، اونجا که میرسی دعوتت میکنن داخل و برای شام میمونی، در عین اینکه اونجا هستی یکهویی یک خبر تولد میشنوی!، چند ثانیه بعد دانشگاهت که منتظر پاسخشون بعد از ارسال فرم های ثبت نام بودی با فرم های انتخاب واحد بهت جواب میدن! به اضافه نامه خوش.آمد از دپارتمان روان.شناسی و یک سری چیز ذوق آور دیگه، بعد از شام دیگه دیر میشه، داداش طرف میرسونتت خونه و تو راه از رانندگی و آرامش شب و تجربه دانشگاه و … صحبت میکنید، دلت دوباره هوای رانندگی رو میکنه، میرسی خونه، شروع میکنی به نوشتن، از شدت هیجان دلت پیچ میره، نمیدونی خوشحال باشی از شنیدن همه اون خبر های خوب یا ناراحت فاجعه مدرسه و درد دوری و فکر خواهر زاده ای باشی که کلا وجود “دایی” در زندگیش در بهترین حالت، محدود به تصویر و صوت کامپیوتری خواهد شد.

خبر

من شخصا اخبار رو دنبال نمیکنم، یعنی به شیوه های معمول دنبال نمیکنم، تلویزیون ملی ایران و بقیه شبکه های فارسی.زبان که جدای از مسئله دسترسی، میزان جنگ اعصابشون بالاست و من اور.دوز (Over Dose) میکنم. اینجایی که الان هستم تو ایرلند هم که خبری از تلویزیون کابلی نیست. آمریکا هم شبکه های صرفا/اکثرا خبری حرفه ای مثل سی.ان.ان و سی.ان.ان اینترنشنال و فاکس و غیره که یا خیلی تخصصی خبر پخش میکنند از کنگره و سنا و این چیزها یا وارد مسائل بین المللی میشن که غیر از اونهایی که اسمی از ایران توشون هست که احتمالا بر خلاف تصور شما، خیلی هم کم هستند، کلا جذابیتی برای من ندارند. شبکه های دیگه هم مثل CBS که خبر محلی دارند، برنامه های خبریشون بیشتر شبیه به “درشهر” شبکه پنجـه (هنوز پخش میشه؟) یا حوادثـه یا دزدی مسلحانه ـست (دزدی از فروشگاه پمپ بنزین، پسره با تفنگ رفته داخل به پیرزن شرقی پست دخل گفته پول ها رو رد کن بیاد، پیرزنه هم کم نیورده یه چیزی به پسره گفته که منقلب شده فرار کرده! حالا پیرزنه قهرمان محلیه!) یا خبرنگاره به کیفیت آسفالت خیابون گیر داده (که آخر کار شهردار آتلانتا خودش  آستین بالا زد با بیل و کلنگ و ماله، دستی چاله رو پر کرد!!) یا خانواده ها راهپیمایی کردن تو محله فلان که جلوی بسته شدن مدرسه رو بگیرن (تو مصاحبه طرف از خانمـه میپرسه چند تا بچه داری که این مدرسه میرن؟ جواب میده الان کلا بچه نداریم، پس فردا که بچه دار شدیم باید یه جایی باشه اینها رو بفرستیم مدرسه دیگه!) خلاصه اینچنین ملت خوشحال و خرسندی هستند ملت آمریکا، آخر سر هم هواشناسی داره که محتواش سر هم دو دقیقه بیشتر نمیشه، طرف میاد سی ثانیه کنار نقشه ماهواره ای وایمیسته  به احوال پرسی کردن و هی لبخند های لوس تحویل میده، بعد میگه حالا دمای امروز رو بعد از تبلیغات ها بهتون میگم، هشت دقیقه تبلیغ های تکراری قرص ضد حساسیت فصلی و آفتابگیر برقی و  سالاد جدید رستوران Zaxby’s ، بعد که برمیگرده دمای همون روز رو میگه دوباره تبلیغ تا پیش.بینی هوای آخر هفته رو بگه اینبار، خلاصه هوای پنج تا جای مهم تو ایالت رو نیم ساعت کش میدن، این میشه اخبار محلی یازده شب شبکه CBS که صرفا پنج شنبه ها بعد از تماشای The Mentalist (ساعت ده پخش میشه) که آدم پای تلویزیون نشسته ممکنه بشینه ببینتش، خصوصا که آخر هر سری تبلیغ  وسط سریال یک سرخط خیلی کوتاه از همین خبر های آبکی نشون میدن که آدم جذب بشه، اونها هم میدونن چطوری عنوان خبر سه کلمه ای انتخاب کنند که جذاب باشه…

وقتی این پست رو شروع کردم میخواستم راجع به برادر چینی ـمون “چن گوانگچنگ” بنویسم که ظاهرا مردی نابینا و وکیلی خودآموخته هست در کشور دوست و همسایه چین (البته از دیروز به حول و قوه الهی به همراه خانواده تشریفشون رو بردن نیویورک خدمت بقیه دوستان، در واقع فرار نمودند به دامان ایالت متحده)، خلاصه ماجرا اینکه این دوست عزیز پس از فعالیت هاش در سال دو.هزار.و.چهار، دوستان از بالا یک سری جرم درپیت (تخریب اموال عمومی و امثالهم) میبندند به این دوستمون، سه تا وکیلش رو هم بازداشت میکنند شب محاکمه و یکی از سه وکیل که ظاهرا بیشترین اطلاعات رو داشته رو به جرم دزدی کیف پول ملت تو خیابون (!) تا بعد از محاکمه خدمت دوستان پذیرایی میکنند، در نهایت بدون اینکه هیچ کدوم از وکلا رو به دادگاه راه بدن در عرض دو ساعت، زرتی محاکمه ـش میکنن و میفرستنش که به مدت چهار سال آب خنک نوش جان کنه.

سال دو.هزار.و.ده هم که این دوستمون آزاد میشن، دوباره اون دوستان بیخیال نمیشن و اینبار این دوستمون رو تحت بازداشت خانگی (House Arrest) قرار میدن، این دوستمون هم یکی دو سالی تو خونه خودش در کنار زن و بچه ـش آّب خنک میخوره (قابل توجه هست که همه با هم دوستند!). سازمان بین.المللی زیادی از جمله “دیده.بان حقوق بشر”، “عفو بین الملل”، “منشی امور خارجه ملکه انگلیس” و “وزارت امور خارجه آمریکا” هم تلاش میکنن برای آزادی این دوستمون، ولی موفقیتی حاصل نمیشه.

تا همین وقت پیش که ظاهرا حوصله آقای گوانگچانگ سر میره و تصمیم میگیره به این وضع خاتمه بده (حالا من نمیدونم سیستم بازداشت.خانگی در بلاد چین از تکنولوژی “یک لشکر آدم دور خونه چیدن” استفاده میکنه یا مثل آمریکا مچ.بند با مکان.یاب میبندند به پای طرف که پاشو از در بیرون بذاره اونوقت با تانک و هلیکوپتر بریزن سرش! احتمالا ترکیبی از هر دو پیاده میشه) به هر صورت آقای گوانگچنگ به خانواده محترم احتمال زیاد میگه: “地獄軟禁,我們死在房子” به معنی:”گور پدر بازداشت، پوسیدیم تو خونه!” و بلند میشه تحت یک عملیات پیچیده پلیسی، احتمالا با مقداری تعقیب و گریز و اینها خودش رو میرسونه “سفارت آمریکا!”

 حالا آمریکا و چین هم که در مجموع کلا با هم این حرفها رو ندارن میمونن تو رو.در.وایسی؛ آمریکا نمیدونن طرف رو از سفارت بیرون کنند یا دعوتش کنند آمریکا، چین هم نمیدونن پاسپورت این بندگان خدا رو بهشون بدن یا آمریکا رو بذارن تحت فشار که اینها رو پس بده!؟ فقط سفر وزیر امور خارجه و خزانه داری آمریکا جلوی بحران بین.المللی رو گرفت، دیگه بیشتر کشش ندم، این بنده خدا شش روزی پناهنده سفارت میشه، بعد از اون برای مداوا هم چند روزی میره بیمارستان (خودش گفته خانواده من رو تهدید کردن، مجبور شدم بیام بیرون) در نهایت دولت چین از خر شیطون پیاده میشه و میگه اجازه میدیم با خانواده بره خارجه برای تحصیل، همون روز دانشگاه نیویورک (NYU) فرصت تحصیلی/تحقیقی با پرداخت (Fellowhsip از اینهایی که من دنبالشم برای دکتری بگیرم :دی به این صورت که مجانی ادامه تحصیل/تحقیق میکنی، پول تو جیبی هم بهت میدن!) بهش پیشنهاد میکنه، آمریکا هم ویزاشون رو صادر میکنه، در آخر پاسپورتشون هم جور میشه و ساعت شش بعد از ظهر شنبه گذشته به وقت محلی در فرودگاه نیوآرک، نیوجرسی (Newark, NJ) فرود میان. بعدش هم طبیعتا مقدار زیادی شعار های دهن.پر.کن تحویل ملت که تو دانشگاه جمع شدن داده شد توسط همین دوستمون، به عنوان مثال: “We should link our arms to continue in the fight for the goodness in the world and to fight against injusticee” “ما باید دست به دست هم، ادامه بدهیم به مبارزه برای خوبی ها در دنیا و به مبارزه علیه ناعدالتی ها.” نمیدونم اثر آب و هوای نیویورکه  که هر کس میره اونجا از خوبی و عدالت و این چیز ها حرف میزنه یا مسئله دیگه ای وجود داره!

حالا گناه این بنده خدا و این همه دردسری که کشیده و این جنجال ها از چه بابت بوده؟ این آقا به سیاست های سقط جنین اجباری در کشور که نتیجه های مستقیم قوانین سفت و سخت تک.فرزندی در چین هستند، اعتراض داره! ظاهرا اصل قضیه سقط اجباری انکار میشه از طرف دولت، من خیلی در جریان نیستم!

همه این داستان رو که واضح هست مقداری دست.کاری داره (ولی اصل قضیه و تاریخ ها و جزییات بر اساس اخباری هست که این چند وقته توی خبر ها، به طور خاص بی.بی.سی انگلیسی، میدیدم. به طور کلی داستان جزییات خیلی زیادی داره، ویکی.پدیا اطلاعات خوبی داره) اینجا نوشتم که تفاوت های کشور های مختلف رو بگم. یک سری کشور که کلا تو جنگ هستند (افغانستان)، یک سری دیگه دشمنان داخلی دارند مثل Joseph Kony که بچه ها رو میدزده و با استفاده از انعطاف روحیشون الان ارتشی از بچه های خشن تفنگ به دست ساخته! (اوگاندا)، یک سری کشور ها از اون طرف مسئله شون فعال های حقوق بشر هستند. (چین) و جدی ترین مسئله داخلی یک سری دیگه ازدواج هم.جنـس.باز هاست! (آمریکا). در این مرحله کاری ندارم که اون کشور هایی که مسائل داخلیشون اونقدر صلح آمیز به نظر میرسه عهده دار مسئولیت چه مسائلی در کشور های دیگه هستند، میخواستم توجه رو به این جلب کنم که هر کدوم از این ملت ها چه تجربه و چه دید متفاوتی از زندگی دارن با توجه به مسائلی که در داخل کشورشون باهاش رو به رو میشن. مهم هست که این تفاوت ها رو ببینیم و درک کنیم قبل از اینکه برای همه نسخه بپیچیم یا قضاوت کنیم ملت رو…

 در نهایت توضیح عرض کنم که همونطور که گفتم پیگیر خبر ها نیستم فقط از جهت اینکه “ببینیم دنیا دست کیه” گزیده مهم ترین خبر ها (Top Stories) ـی بی.بی.سی و نیویورک.تایمز رو از طریق برنامه موبایلشون دنبال میکنم. از طرفی یو.اس.اِی-تودِی (USAToday) و ژونال [ایرلند] (theJournal.ie) رو برای تفنن بعضا بررسی میکنم!

پ.ن: قبلا ها (ایران) وقتی وبلاگ های ایرانی های مقیم خارج رو میخوندم، از پست هایی که اطلاعات جزیی و دست اول داشتن خوشم میومد. آدم میتونست با روزمره ترین امور زندگی طرف ارتباط برقرار کنه، هدفم از قرار دادن این همه جزییات تو پست هایی مثل این یا اون هایی که راجع به الکل نوشتم صرفا این بوده که اگر کسی مثل منِ قدیم از اینجا رد شد، دست خالی نره!

دوازده سال

به فارسی به خودم گفتم: “دارم میرم دانشگاه” یه دفعه خودم وحشت کردم، مدتیه زبان فکر کردنم عوض شده، دیگه فارسی نیست، به خاطر همین تا حالا اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم. ذهنم برگشت به ایران و دو سال و نیم دبیرستانی که اونجا خوندم و نگاه به آینده و دانشگاه و کنکوری که اونجا داشتم، یه دفعه زنده شد و متوجه شدم که دیگه تموم شده، همه چی تموم شد!، دبیرستان تموم شد با قبولی دانشگاه، مدرسه تمام شد! دوستی بود که چرند زیاد میگفت ولی وقتی گفت چند تا تحول تو زندگی آدم هست که وقتی اتفاق میوفتن باور کردنشون برای آدم سخته، یکیشون وقتی بود که آدم مدرسه رو تموم میکنه، یکی دیگه وقتی بود که آدم میره دانشگاه، بقیه ـشون ربطی به موضوع در دست بحث ندارن! به علاوه اون هر دفعه که یادم میاد دارم میرم دانشگاه ترم آینده ولی هنوز انتخاب رشته نکردم از خوشحالی میخوام داد بکشم! اینکه فرصت این رو دارم که روان.شناسی، حقوق و حتی روان.پزشکی رو یک جورایی امتحان کنم و با کمک یک مشاور تحصیلی تصمیم بگیرم، فقط میتونم بگم فوق العاده ست!

با عرض معذرت و آرزوی موفقیت خدمت همه کنکوری های عزیز!

ابهام

[اخطار: این پست های علمی.تخیلی رو خیلی جدی نگیرید!]

دور بودن از فضایی که آینده ـت رو توش ترسیم میکنی (با توجه به محدوده اختیاراتت)، هم هیجان انگیزه هم در عین حال زوایای منفی داره.

هیجان انگیزه به خاطر اینکه تغییرات بزرگ پشت سر هم میان، تغییراتی که شاید در نهایت به نتیجه ـشون مطمئن نیستی، این آینده رو برات مبهم میکنه، یک ابهام هیجان انگیز. برای من این ابهام وقتی شروع شد که حرف ایرلند اومدن از ایران پیش اومد، من برنامه خودم رو تقریبا ریخته بودم، هنوز انتخاب نکرده بودم، ولی هر دو راه رو تا چندین سال بعدش به صورت برنامه ریزی شده داشتم. تا این یک دفعه همه چی به هم ریخت، در عین حالی که خیلی مشتاق بودم که اون تجربه ها رو پیدا کنم، یه جورایی دچار به هم ریختگی شده بودم، به خاطر اینکه نمی تونستم فرض کنم چند ماه آینده ـم چجوری خواهد بود، خصوصا که پروسه ویزا گرفتن هم کش اومد و هی این چند ماه چند ماه ها بیشتر میشد. گشته بودم تو اینترنت تصاویری از شهر دابلین پیدا کرده بودم که یک تصویر کلی از محیط داشته باشم، یادمه بعد از ظهر ها که از کلاس زبان که تنها راه میوفتادم به سمت خونه (به اون جز وقت هایی که رفیق شفیق باهام بود)، خودم رو فرض میکردم تو مسیر مدرسه تو دابلین (عموما از کنار رودخونه هم مسیر فرضی خونه-مدرسه عبور میکرد! شاید چون اکثر عکس ها از اون طرفها هست) و عذاب میکشیدم از اینکه تصورم از آینده اینقدر محدوده، بگذریم از اینکه آخرش از گالوی سر در آوردیم! بعد ها که اومدم دابلین، چند باری از کتابخونه که میخواستم برگردم خونه، مسیرم رو کمی دور کردم، با کیف مدرسه از کنار رودخونه قدم زنان عبور کردم، فقط به پاسداشت اون خاطرات! چند روز پیش داشتم تو مرکز شهر قدم میزدم، از جلوی پارلمان ایرلند داشتم رد میشدم که یک دفعه همه اون خاطرات ایران هجوم آورد، اون پیاده روی های بعد از کلاس زبان، گزارش های شبکه یک از اعتراضات جلوی مجلس ایرلند. بعد ها اون مسئله رو با آتلانتا پیدا کردم، قبل از اینکه بریم، خونه رو از توی استریت ویو (Street View) گوگل مپ پیدا کرده بودم و خیابون های اطراف رو شناسایی کرده بودم، صرفا به خاطر اینکه بدونم آینده چه شکلی خواهد بود. و بعد تر ها این مسئله با نیویورک، جدای از تحقیقات، دفعه اولی که پام رو گذاشتم تو نیویورک، رفتم بروکلین تا دو تا خیابون پایین تر از خوابگاه دانشگاه که نهایت حد توانم اون شب بود رو دیدم. و حالا هم که قضیه دانشگاه دیگه تقریبا کاملا (!) روشن شده و برنامه تا چهار سال دیگه مشخصه، افتادم دنبال بعدش، دنبال شرایط پذیرش دکتری روان.شناسی دانشگاه های مختلف و رده بندی دانشگاه ها و اینکه بعد از لیسانس تو نیویورک کجای آمریکا برم با صفا تره و شرایط شغلی و الخ. همه اینها یه جورایی سخته اون هم برای آدم امنیت.طلبی مثل من که اگر لحظه ای امنیت فکریم رو از دست بدم از فکر و خیال دیوونه میشم! (گفته بودم روانی خوبی میشم ها:دی) ولی انصافا از طرف دیگه خیلی هم هیجان انگیزه، اینکه بشینی فکرکنی به اینکه کجای عالم میخوای زندگی کنی، همین قدرت انتخاب، هیجان انگیزه. (گذشته از میزان واقعی اختیار! :دی)

دابلین، رودخونه مذکور، صرفا جهت رفع ابهام عکس از من نیست، نمیتونه باشه!، صرفا به خاطر اینکه دابلین ساختمان به این بلندی نداره، بنده هم هنوز به جایی نرسیدم که مبلغ 230 یورو هزینه کنم برای تور هلیکوپتری دابلین! حالا تکنیک و تجهیزات عکاسی به کنار…

از جهت دیگه، این تغییر ها قیمتی داره، نمیخوام وارد بحث های دردناک غربت و دوری و اینها بشم. من تو مدرسه ـمون تو دابلین که میشه گفت بین المللی ترین مدرسه ایرلند هست، تنها نفری بودم که برای دانشگاه به آمریکا فکر کردم. در نتیجه کمکی از هیچ طرفی نبود. هر چی میخواستم بدونم راجع به روند این داستان باید خودم از یک جایی میفهمیدم و تجربه کس دیگه ای نبود که من ازش استفاده کنم. به خاطر همین وقتی تو امتحان SAT دومی که دادم 1560 گرفتم نمی دونستم دقیقا یعنی چی. چیزی که جلوی روم بود مقداری آمار و ارقام بود که نشون میداد من از متوسط آمریکا بالاتر گرفتم، همین. چند ماهی طول کشید تا بفهمم 1560 بیشتر از اون چیزی که من فکرش رو میکردم اعتبار برای من میاره. تا اون چند ماه بگذره من تقاضا ها (Application) رو فرستاده بودم و قبولی ها هم دریافت شده بود و تصمیم هم گرفته شده بود! خداوکیلی شکایتی هم در کار نیست، الحمدلله، همه چی فوق العاده پیش رفت و منم اونجایی که میخواستم قبول شدم. فقط از اونجایی که من کلا استعداد خاصی در پیدا کردن بد ترین و تلخ ترین ابعاد قضایا دارم، مدتیه این فکر و خیال رو پیدا کردم که اگر هاروارد هم اپلای کرده بودم شانس قبولی داشتم، فقط خودم رو دست کم گرفته بودم. کلا از استعداد های منه، تو بهترین شرایط هم چیزی پیدا میکنم برای ناراحت شدن! اینو میخام به رزومه ـم اضافه کنم! :دی در کمک به این قضیه هم همین چند روز پیش از دانشگاه آریزونا که قبلا وصفش رفت، ایمیلی دریافت کردم مبنی بر دریافت یک بورسیه سی.و.دو.هزار.دلاری و پذیرش در دانشکده “؟” (واقعا نمیتونم ترجمه ـش کنم!)(Honors College) که خودشون در وصف این دانشکده گفتند:”دانشکده ای هست که امکانات فوق عادی در اختیار دانشجویان با استعداد از نظر آکادمیک قرار میده، این امکانات شامل کلاس های کم.جمعیت تر و فرصت های مطالعاتی و تحقیقی در کنار اساتید برجسته میشه”، مدرکش هم در نهایت متفاوت با لیسانس های عادی خواهد بود. همه حرف برای این بود که بگم من ایرلند بودم و میخواستم برم آمریکا و بر اساس اطلاعات محدودی که در اختیارم بود مسیرم رو چیدم، اگر آمریکا بودم قضیه کاملا متفاوت بود. در هر صورت این نکته هم قابل ذکر هست که در مجموع همه این روند دانشگاه رفتنم جوری شد که هم درگیر سیستم رقابتی و امتیاز محور ایرلند برای ورود به دانشگاه (Leaving Cert) نشدم، هم در رقابت در ورود به دانشگاه های آمریکا امتیاز و تسهیلات “دانشجوی بین المللی” رو داشتم. یعنی اگر به من بود عمرا نمیتونستم اینجوری برنامه ریزیش کنم! دست اون بالایی درد کنه…

واقعیت

بعضی چیز ها هست که باور کردن و قبول کردنشون سخته، اینقدر که ذهن آدم پس میزنه واقعیت رو، سعی میکنه راه فراری پیدا بکنه ولی در نهایت به یک نقطه ای میرسی که کم کم واقعیت رو قبول میکنی، اونوقت تازه دردش رو احساس میکنی. دیروز بلیط خریدم، [آتلانتا] به [شیکاگو] به [فرانکفورت] به [امام خمینی.تهران] و بازگشت…

قلبم از فکر پایان دادن خبر در همینجا دو برابر سرعت مجاز میزنه ولی نمیتونم جمله رو همینجا تموم کنم و [:دی] بذارم، بلیط برای مادر بود… الان تازه دارم به اون مرحله میرسم که دردش رو احساس میکنم، تا اینجا همش سعی میکردم به خودم بقبولونم که بالاخره یک راهی پیدا میشه، الان دارم میپذیرم که تا روزی که من بیام بنویسم بلیطی خریدم که یک سرش “تهرانـ”ـــه چند سالی باقیه و چقدر این پذیرفتن از حد انتظارم سخت تره…

 البته حالا به طور کلی آدم به امید زنده ست! :دی

مِی!

ماه مِی (May) تو ذهن من کاملا معادل خرداده، گرچه نظر تقویم یه مقدار متفاوته ولی کی اهمیت میده!؟ قبلا (تو وبلاگ خدا بیامرز) به مناسبت تولد باشکوه خودم در ماه خرداد/می مطلب کوتاهی در وصف ماه خرداد و عجایب و اتفاقات عجیبی که توش افتاده و میوفته نوشته بودم. حالا امروز هم یکم می هست و از همون دیشب عجایب ماه می پاچه ما رو گرفته!

اول یه توضیحی هم خدمتتون بدم که روز یکم مِی آخرین فرصت پاسخ به قبولی های دانشگاه در سراسر آمریکا هست. پروسه ای که قراره به این صورت باشه که از اوائل ژانویه کم کم قبولی ها و نامه های نتیجه درخواست حمایت مالی فدرال و ایالتی میرسن*، توی دو-سه ماه بعدی برنامه های مخصوص قبول شده ها برگزار میشه تو دانشگاه ها که ملت برن دانشگاه رو از نزدیک ببینن، با اساتید و دانشجو ها یه گپی بزنن، یه غذای مجانی هم بخورن که حسابی نمکگیر بشن(!) و دانشگاه رو از نزدیک تجربه کنن. فصل تبلیغات دانشگاه هاست تا روز یکم مِی که تصمیم باید گرفته بشه و فرم های قبولی در کنار مبلغ ودیعه برای دانشگاه ها ارسال بشه. [البته این فرآیند برای من مقداری متفاوت بود: پنج تا قبولی، یک کمک بلاعوض مالی (بر اساس معیار های آکادمیک)، تصمیم! :دی]

بنده هم دیشب خوش و خرم و مقداری هم ذوق زده بعد از چند روزی جنگ فکری (تصمیم بین سافلکِ باستن و سنت جوزفِ نیویورک) فرم ها رو تکمیل کرده بودم و داشتم مشغول اسکنشون میشدم، یهو دیدم لپ تاپ باطریش خیلی کمه که با توجه به اینکه به برق بوده یه مقدار غیر منتطره بود! خلاصه ماجرا اینکه فهمیدم کلا برق نمیره تو لپ تاپ حالا به هر دلیلی! من هم سریع مشغول اسکن ها شدم، ولی وسط کار لپ تاپ مُرد! منم وابسته به این لپ تاپ، بالاخره، خصوصا تو ایرلند، این کوچولوی ده اینچی، وسیله کار و درس و تفریح و ارتباط و خلاصه همه چی منه. رسما دچار شکست روحی شدم (breakdown) حدود دوازده ساعتی هم طول کشید تا به حالت عادی برگردم.

صبح با یک سردرد بسیار زیبا پا شدم و رفتم مدرسه، حالا سه شنبه ها هم برنامه کیپ تا کیپ پره، از ساعت نه و نیم صبح تا خود چهار و نیم بعد از ظهر کلاس دارم، زنگ تفریحی هم که بین کلاس ها نیست!، تنها استراحت ساعت ناهاره. شانس طلایی من، مسئول دفتر بین الملل هم که حسابی در جریان کارها و داستان ما بود، رفته معلوم نیست کجا. رفتم سراغ یه بنده خدای دیگه که قراره جایگزین موقت اون یکی بنده خدا باشه و اون قرار شد مدارک رو برای من اسکن کنه و بفرسته به ایمیلم. من رفتم به کلاس هام رسیدم، سر کلاس انگلیسی (شعر) هم که معلمش پیربانویی هست که بعد از کریسمس که من غیبت هام زیاد شد دیگه اونچنان از من خوشش نمیاد و بعضا یه تیکه ای هم میپرونه، موبایل مبارک تصمیم گرفت زنگ بزنه و آبروی ما ببره! تا دوازده و نیم یه جوری دووم آوردم خلاصه، بعد تصمیم گرفتم برای اولین بار از اتاق کامپیوتر مدرسه استفاده کنم، از دفتر مدرسه پرس و جو کردم گفتن باید بری سراغ “جرجی، مرد روس!” (The Russian Guy)، رفتم جرجی رو پیدا کردم، اونم یه اکانت با پسورد موقتی تو شبکه ساخت و منو روونه اتاق کامپیوتر کرد. بعد من تازه فهمیدم عجب جای خفنی بوده این اتاق کامپیوتر، حسابی مجهز و به طرز عجیب و جالبی ساکت، مدارک رو ارسال کردم و تمام…

بعد از کلاس آخر، رفتم سراغ تنها تعمیرگاه کامپیوتری که توی دابلین تابلوش به چشمم خورده بود، طرف هم با شارژر خودش تست کرد و فهمیدیم که مشکل از شارژره و لپ تاپ مشکلی نداره. خودش شارژر داشت به نظرم یک کم گرون بود، تشکری کردم و راه افتادم به سمت یکی از بهترین و ارزونترین فروشگاه های کامپیوتر و لوازم جانبی که تو دابلین میشناختم. (Harvey Norman) ولی خب از اونجایی که سیستم حمل و نقل عمومی تو دابلین با ایده آل مقداری فاصله داره، حدود نیم ساعتی پیاده روی بود از نزدیک ترین ایستگاه قطار. آها، این هم رو نگفتم که کلا یک هفته ای میشه دابلین رنگ آفتاب به خودش ندیده و خصوصا دو سه روزیه به صورت سیل آسا داره بارون میاد! :دی منم به صورت قهرمانانه راه افتادم تو بارون، رفتم یه شارژر یغور ضایع با شونصد تا تبدیل که به همه لپ تاپی میخوره به قیمت 31.99 یورو خریدم و برگشتم به سمت خونه. فقط اینو بگم، کفش هام که تازه متوجه شدم سوراخ شدن و بعد از چند قدم پیاده روی تو بارون تبدیل به دریاچه مصنوعی متحرک میشن از همون اول که از مدرسه اومدم خیس خیس بودن. در نهایت وقتی به خونه رسیدم مثال زنده ی “موش آب کشیده” شده بودم، سر تا پا، خصوصا که یک مسیر رو دقیقا رفتم و برگشتم، به لطف باد های ایرلندی، قشنگ یه سری از جلو خیس خیس شدم، یک سری از پشت!

چند ساعتی بعد که تقریبا خشک شده بودم، تصمیم گرفتم برم از سوپری محل بستنی بخرم! من همینجا توضیح بدم که علاقه چندانی به بستنی ندارم من، ولی، اما!، یکی از نعمت های بی نظیر الهی به بشر در سراسر مغرب زمین این بستنی های لیوانی “بن اند جری” (Ben & Jerry’s) هستند  که کلا تصور آدمی رو از مفهوم بستنی دگرگون میکنند. فقط شدیدا توصیه میکنم که اگر وقتی رفتید آمریکا و تصمیم گرفتید از سوپری محل بستنی بخرید، بعد که دارید ردیف بستنی ها رو با دقت بررسی میکنید به بن اند جری طعم پسته ای برخوردید و یهو خاطرات بستنی زعفرانی-پسته ای های خامه دارِ “فلکه بستنی” قم (بله، قم همچین فلکه ای داره! :دی) براتون زنده شد، همونجا دست نگه دارید، این نوشته رو به یاد بیارید و بیخیال اون بستنی بشید، چون توی اون لیوان که بابتش حدود پنج دلار ($4.99)+ “nدرصد مالیات خرید” (بسته به ایالت متفاوته!) پول میدید، چیزی بجز بستنی وانیلی با پسته های عجیب و غریبی که کلا مزه بادم تلخ میدن پیدا نمیکنید، تجربه شخصیه ها، حالا از ما گفتن…، چی شد که به اینجا رسیدیم!؟، حرف این بود که دم غروبی رفتم بستنی بخرم، بارون ایستاده بود (بارون می ایسته!؟ چجوری؟) و هوا تـــــــــــمیز شده بود به طرز محسوسی (محسوس برای من که کلا این چیزها رو حس نمیکنم، یعنی هوای لس آنجلس (=تهران) با سن هوزه (=چالوس) برام فرقی نداره!) جوری که دلت میخواست فقط وایسی وسط خیابون نفس بکشی، البته هنوز باد سردش پا بر جا بود، در نتیجه من واینستادم!

این از یکم مِی، خدا بقیه ـش رو به خیر بگذرونه…