آشنا ها

دارم مسیر بین استارباکس و ایستگاه قطار شهری مرکز شهر رو پیاده میرم، طبق معمول از وسط خیابان Grafton که یه جورایی بازار شهره رد میشم، خیابان سنگ فرشی که غیر از ساعت های به خصوصی ماشین درش راهی نداره. سر تا تهش هم فروشگاه و مغازه ست (اصلا جای خوبی هم برای خرید نیست!) و معمولا به طرز آزار دهنده ای شلوغـه. اونم شلوغی توریستی، یعنی ازدحام گله های آدم دوربین به دست که بلند بلند به زبون هایی که فقط خود خدا ازشون سر در میاره بدون توقف چیز بلغور میکنند. خلاصه اینکه دارم راهم رو میرم ولی مدام با چهره های آشنا رو به رو میشم، چهره های آدم هایی که بعضا در برنامه توسعه بیست ساله ـم بنایی بر رویارویی با ریخت و قیافه ـشون ندارم تا کسانی که حاضرم هر چیزی بدم تا الان کنارشون باشم. چهره های آشنا هستن که اطراف من رژه میرن تا اینکه من پلک بزنم و متوجه بشم که تو صورت یک غریبه زل زدم! و این داستان هر شب تکرار میشه…

همین قضیه رو به طرز خیلی شدید تری تو نیویورک تجربه کردم، خصوصا اون چند ساعت اول که هنوز کاملا تو شوک بودم و داشتم ذهنم رو متقاعد میکردم که این همون منهتن موعوده (:دی) و محو فضا بودم، مدام چهره های آشنا میدیدم، مختلف و به هم ریخته از گوشه ها و اعماق ذهنم، از چهره های مختلفِ ایرلندی های مختلف تا چهره های ایرانی. یعنی با توجه به طرز لباس پوشیدن آمریکایی ها (علی الخصوص سفید ها و دوستان مقیم نیویورک) که عجیب شبیه به ایرانی هاست (در مقابلِ ایرلندی های متفاوت و از نظر بنده بد لباس، با اون لباس های ورزشی مسخره ـشون، اَی!) و صورت هایی که بعضا ریش یا ته.ریشی هم روشون دیده میشه، اون چند ساعت رسما داشتم دیوونه میشدم. حالا اینها آشناها بودند، بگذریم از اونهایی که پیش خودم مطمئن بودم که ایرانی هستن تا اینکه کلمه ای انگلیسی حرف میزدن و نظرم عوض میشد. خلاصه کلی زمان برد تا ذهنم به این جمع بندی رسید که من هنوز کسی رو تو نیویورک نمیشناسم و بقیه کسانی که میشناسم احتمال اینکه تو اون روز و ساعت تو نیویورک باشن یه مقدار ضعیفه و مسئله نسبتا حل شد… خدا به خیر بگذرونه سفر کالیفرنیا رو! (نه اینکه برنامه خاصی باشه ها، کلا از جهت آرزو بر جوانان و اینها میگم!)

میگم حالا روان.شناس شدن رو بی خیال، دردسرش زیاده، ولی روانی خوبی میشم ها، والا!

یک فکر در “آشنا ها”

    1. بحث آشنا شدن نیست، همینجا “آشنا” به اندازه کافی هست که من تو خیابون اشتباهیشون میگیرم، مشکل از جای دیگه ست!
      ـــ
      تازه این جدا از روانشناسیه که از قبل دیوونه هستن! :دی

         0 likes

      1. پس خدا کنه اون مشکله حل شه 😉
        اون روانشناسایی که بعدا دیوونه میشن کسایی بودن که نتونستن با همه ی دانششون مشکلشون رو حل کنن همه ی روشها رو هم بلدن خوب سخت میشه درمانشون 😀

        ولی راست میگی به تو امید هست تو قبل از روانشناس شدن دیوونه شدی 😉

           0 likes

  1. لطفاً عكس فيلتر شده نذار ! :-)
    يه روانشناسي ميگفت : همه روانشناسا يه جوراي زيادي روانين ! 😛
    البته دور از جون شما (چون تو كه هنوز روانشناس نيستي) (H)

       0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *