بدو بدو!

امروز یک شنبه بود (چشم بسته غیب میگم!) و یک شنبه ها اینجا تعطیله علاوه بر شنبه ها (به غیب گویی ادامه میدم!). غروب های یکشنبه هم  در رقابت با غروب های جمعه، یک جور خاصی دلگیره، حالا بماند که عمرا به پای دلگیری غروب جمعه نمیرسه ولی خب تلاش خودش رو میکنه! منم بعد از اینکه تا لنگ ظهر گرفتم خوابیدم چون شب قبلش داشتم سریال Friends میدیدم که عجیب سریال مفرح و شادیه (البته به همه سنین توصیه نمیشه، جدی!)، جوری که من که وقتی تنها هستم به هیچ وجه نمیخندم، دیشب باید جلوی خندم رو میگرفتم که همسایه ها بیدار نشن. خلاصه اینکه تا لنگ ظهر خوابیدم و بعد خودم رو متقاعد کردم که الان حسش نیست برم مدرسه برای درس خوندن، مهم نیست که دیروز هم میخواستم برم و نرفتم، در طول هفته درستش میکنم و همین چرندیات همیشگی. گذشت تا حدود غروب بود که تصمیم گرفتم به جای اینکه بشینم تو خونه و تسلیم فضای مصیبت بار غروب یکشنبه و فکر همه درس های نخونده و دلتنگی و ترکیب هولناک همه اینها بشم برم بیرون برای دویدن.

میان.نوشت: یک سنت حسنه ای که اینجا دارند ورزش کردن در واقع نرمش کردن ـه. عده ای مرتب میرن Gym (باشگاه) که تجهیزات و تشکیلات به راه هست و گروهی هم به دلایل مختلف شامل هزینه های عضویت در باشگاه و بعضا رفت و آمد و غیره به جای تردمیل باشگاه از خیابان ها و مسیر های پیاده روی تو پارک ها استفاده میکنند. خیلی طبیعیه که کسی رو ببینید حتی تو بارون داره وسط خیابون میدوئه. معمولا جفت هدفونی هم تو گوشش هست و آیپادی روی بازو. بعضا از این دستگاه های تپش قلب گیر و این قرتی بازی ها هم دیده میشه!

هدفون رو چپوندم تو گوشم و زدم بیرون. از خیابون رد شدم و وارد مسیر پیاده روی شدم که از وسط یک محوطه سرسبز جنگلی رد میشه. چند قدمی راه رفتم و کلی به خودم لعنت فرستادم که چرا دوربینم رو نیاوردم و از این چمن ها و درخت ها و این رودخونه پر آب قشنگ و این محوطه ای که وقتی سه دقیقه قدم زدی و داخلش شدی میتونی فراموش کنی که تو پایتخت یک مملکت هستی، عکس بگیرم، حتی منظره غروب و آفتاب از بین شاخه های نیمه سبز شده آخر زمستان به کنار! بعد از این چند قدم کذایی همه جرئتم رو جمع کردم و بیخیال اینکه چقدر دویدن با شلوار لی (به جای تی.شرت و شورت/شلوار ورزشی که عرف غالب هست) چقدر مسخره به نظر میرسه شروع کردم به دویدن، اینقدر که تا آخر مسیر که به یک خیابان دیگه ختم میشد، حس میکردم اگه سرفه کنم ریه هام از حلقم میزنه بیرون. نفس نفس زنان وارد خیابان شدم. هیچ ذهنیتی نداشتم که از کجای دنیا سر در آوردم. خوبه بعد از یک مدتی که یک محله رو پیاده و با ماشین زیر و رو کردی، به یه خیابون بخوری که به نظرت تازه ست حتی اگه بعد که پیش بری یادت بیاد که فلان روز با ماشین از اینجا رد شدی و اون پارچه فروشی رو به مادرت نشون دادی! محله زیبایی بود ولی، سرسبز و تمیز. همونطور که هنوز محو تازه بودن منطقه بودم به ذهنم رسید که ایرلند هم جای قشنگیه، دابلین جای قشنگیه، گالوی هم فوق العاده زیبا و آرام بود. خیلی وقته اون زیبایی رو حس نکردم. یک جورایی انگار وقتی یه جایی زندگی میکنی و تقریبا جزیی ازش میشی (چه بخوای، چه نخوای، که من در مورد ایرلند اصلا تمایلی با یکی شدن با محیط ندارم!) دیگه قشنگیش یادت میره، یا دقیق تر بگم برات عادی میشه، شاید هم واقعی ترش این باشه که بُعد دیگه ای از قضیه رو میبینی که زیبایی رو در نظرت خراب میکنه.

بعدها که حرفش با یکی از همسایه ها شد، تایید کرد که این دویدن چیز خوبیه، خصوصا برای اینکه ذهنت رو از فکر و خیال خالی کنی*.

*:get your mind off things

یک فکر در “بدو بدو!”

  1. خوبه که دویدی. خوبه که فهمیدی جای قشنگی زندگی میکنی.
    منم با وجود علاقه نداشتن به زندگی تو اهواز، گاهی میگم شهر قشنگیه ها. علت مهم زیباییش هم وجود رودخونه ست.
    (L)

       0 likes

  2. هر کسی خواب اون چیزی رو میبینه که تو اعماق وجودشه!
    حالا خیلی هم فرق نمیکنه؛ چه ما بیاییم چه شما. مهم اینه که دیدار تازه بشه.

       0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *