نوروز به سبک ایرانی

فردا صبح پرواز دارم مستقیم به آتلانتا(یک)، امروز رفته بودم بیرون برای یه سری خرید و کارها، عجب هوایی شده لامصب، یهو انگار جای دابلین رو با “سانتا باربارا” عوض کردن، هوا شده گرم و آفتابی، تو خیابون هم چپ و راست ماشین های بدون سقف خوشگل رد میشه و بقیه مسائل مربوطه (!)(دو)، خو همه سال گذاشته، چرا الان!؟ :دی

در این یک سال و چند ماه خارج نشینی بیشتر از مجموع شونزه سال داخل.نشینی آدم معروف ایرانی (Iranian Celebrity) دیدیم از آقای “شهریاری” تو مراسم نوروز سال گذشته ایرانی ها بگیر تا امروز که رفته بودم مرکز خرید نزدیک، همینجوری که داشتم دنبال مغازه مورد نظرم میگشتم (که بعدا فهمیدم اصلا تو اون مرکز خرید، شعبه نداره!) یه دفعه متوجه یه بنده خدایی شدم که با دوربین داشت فیلم میگرفت، یه کم دقت کردم دیدم یه خانمی میکروفن به دست در حال گزارشگریه به زبان فارسیه، بیشتر دقت کردم دیدم قیافه آشناست، “خانم قهرمانی” بود (من بنده خدا رو نمیشناسم ها، پرسیدم بعدا!) از مجری های صدا و سیما که امسال سفارت برای جشن نوروز که همین امشب بود دعوتش کرده. خلاصه این چند روز بشینید پای تلویزیون ببینید منو میبینید یا نه! :دی بعد هم مراسم جشن امشب با حضور “خاله نرگس!” (من یه خرده دیر رسیدم، کلا بخش کودک و نوجوان قضیه رو از دست دادم! :دی) که کلا آخرِ مراسم ایرانی بود، یعنی ایرانی ها رو بذاری توی هتل Radisson Blu تو یکی از قشنگ ترین محله های ساحلی دابلین باز هم ایرانی هستن به این معنی که گروه موسیقی (سنتی، ظاهرا از بر و بچه های تیم استاد شجریان بودند!) عقیده داشت که سیستم صوتی تنظیم نیست!، یه عده بودن که با خودشون سر موضوع حجاب تعارف داشتن! (یعنی نه درست داشتن، نه درست نداشتن)، شام دیر سرو شد و به ما درست و حسابی نرسید! از موضوعات جالب دیگه قضیه مجری خبر جام جم بود که برای فیلمبرداری چادر میزد و بعد بر میداشت. (خو لامصب مگه مجبوری!؟)

 البته نامردی نشه، کلا مراسم بدی نبود ولی من با همون مراسم پارسال تو غذاخوری دانشگاه دابلین (UCD) بیشتر حال کردم.

این مطلب رو همون روز قبل از مسافرت نوشتم و نصف شب بعد از مراسم تکمیلش کردم (نتیجتا سه ساعت بعدش که میخواستم بیدار شم برای پرواز دهنم صاف شد!)، ولی وقت نکردم منتشرش کنم تا الان، گفتم این پا.نوشت های مربوطه رو هم اضاف کنم:

(یک) پرواز نُه ساعته تو Economy Class، رسما خودکشیه! یعنی میارزه توقف داشته باشی، علاف بشی، پونزده بار از سکوریتی رد بشی، ولی نــُـــه ساعت تمام یه جا نشینی، اونم بدون این جعبه معبه ها تو پشتی صندلی جلویی که فیلم و سریال این چیزها دارن سر آدم گرم میشه، یه سری تلویزیون فسقلی تو راهرو ها بود که حالا شانس ما هیچ کدومش زاویه درستی به صندلی ما نداشت، چهار تا فیلم سینمایی کامل پخش کرد با یک قسمت سریال، مگه میرسیدیم!؟

(دو) باید گفت که خود آتلانتا فعلا داره به صورت کامل جبران میکنه …

Cheers

آدم وقتی وارد سیستم فرهنگی جدیدی میشه، خصوصا فرهنگی که خیلی متفاوت با فرهنگی که خودش توش بزرگ شده باشه، نیاز داره قبل از اینکه واکنشی نشون بده، یعنی فرهنگ جدید رو قبول یا رد بکنه، اون فرهنگ رو بررسی و مطالعه کنه، نه مطالعه کتابخانه ای ها، یعنی بشینه (یا بایسته، یا حتی راه بره!) پیش خودش بدون پیش داوری، المنت های مختلف فرهنگ جدید رو بررسی بکنه. البته این مربوط به کسی هست که برنامه بلند مدت و/یا جدیتی در مقابله با فرهنگ جدید داره، وگرنه همیشه راه “توی لاک رفتن” بازه، مثل خیلی از ایرانی ها که حتی بلند مدت هم اینجا (هر جای غرب) هستن که فقط با ایرانی ها میپرن، مهمونی و مجالس و کنسرت های ایرانی رو میرن ، رستوران ایرانی غذا میخورن، تا جایی که میشه از مغازه های ایرانی خرید میکنن، ماشین ایرانی پسند سوار میشن و حتی از طریق ماهواره (تهیه و تنظیم نصاب های ایرانی!) تلویزیون ایرانی تماشا میکنن (یا ملی یا شبکه های ماهواره ای فارسی که پایگاهشون خارج از ایرانه و ما.شا.الله روز به روز هم زیادتر میشن). به نظر من وقتی آدم دردسر خارج رفتن و خارج بودن رو داره تحمل میکنه، حالا به هر عنوانی، دانشجویی، کاری، هرچی، به خودش ظلم کرده (در این حد!) اگر از تجربه های متنوعی که فضای جدید در اختیارش قرار میده استفاده نکنه، اگه با خارجی ها نگرده، اگه مهمونی های خارجی ها رو نره و نبینه، غذای مکزیکی و چینی نخوره (که اتفاقا چیز خیلی باحالی هم هست!)، محصولات کشور های مختلف رو نخره و تجربه نکنه، ماشین آمریکایی سوار نشه، تلویزیون کابلی نداشته باشه و الخ. البته تجربه ها بهتره یا حتی لازمه که یک حد و حدود معقولی هم داشته باشه، وگرنه تجربه زیاد هست! حالا این نظر من…

همه اینها رو گفتم که به این نقطه برسم که وقتی این فرهنگ جدید که خیلی متفاوت هم هست به آدم عرضه میشه، خیلی مهمه که آدم خودش برای خودش، بنا بر اعتقادات شخصی و/یا مذهبیش، تصمیمش رو بگیره که چه چیزهایی رو میخواد قبول کنه و چه چیز هایی رو نمیخواد قبول کنه. دایره فرهنگ هم خیلی گسترده هست و چیز های خیلی متنوعی رو شامل میشه، از نوع و شکل روابط گرفته تا وقت و نوع غذا خوردن و سبک زندگی (lifestyle) و الخ. فکر میکنم مسائل رو به سه دسته تقسیم کرد:

اول چیز هایی که پسندیده و خیلی خوب هستن و چه تو قالب فرهنگی جدید و چه توی قالب فرهنگی ای که آدم ازش میاد، شایسته و موردپسند هستند. اینها چیزهایی هستند که آدم باید هر جا هست سفت بچسبه. مثال هاش خیلی ساده هستند، خوش قولی، راستگویی، شعور (!) و به طور کلی “فضائل اخلاقی بدون مرز” (عجب عبارت دهن.پر.کنی شد!)

 دوم مسائلی هستند که متعلق به قالب فرهنگی خاص اون مکان جدید هستند، یعنی اینجوری که این آدم های جدید توی فرهنگ خودشون دارنش جواب میده و قابل فهمه؛ ولی برای دستگاه فرهنگی ای که ما ازش اومدیم جواب نمیده. اینجاست که حد و مرزهایی که خود آدم برای خودش تعیین کرده و بهش اعتقاد داره تعیین کننده هست. مثال ساده ـش تعارف کردن، شما نه میتونی بری غرب زندگی کنی و تعارفی باشی، نه میتونی تو ایران زندگی اجتماعی موفقی داشته باشی بدون مقدار معینی از تعارف روزانه! اقتضای محیطه یه جورایی. مثال یک کم پیچیده تر، داستان روابط دختر و پسر هست، از طرفی الگوی رابطه قبل از ازدواج به شکل “دوست.دختر-دوست.پسر” رو نمیشه از فرهنگ غربی گرفت، چون مقدمه ازدواجه و بدون اون ازدواجی در کار نیست، اگر این رو از غرب بگیرید، تا چند وقت دیگه کلا “غرب”ـی در کار نخواهد بود (:دی). وقتی هم با توجه به کلیت فرهنگ بهش نگاه می کنید کاملا رابطه منطقی و توجیه شده ای هست، یعنی اشکالی بهش وارد نیست. ولی نمیشه بگیم چون برای فرهنگ غربی جواب داده و قشنگ داره کار میکنه، این رو میتونیم ایران هم پیاده کنیم، نمیشه (گرچه بعضی ها میگن ما کردیم، شده!) چون با پایه های اعتقاد و فرهنگ ایرانی متغایره. از اون طرف هم نمیتونیم بگیم بیایم ازدواج به سبک ایرانی رو به غرب صادر کنیم، اون هم نمیشه، نتیجه هر دو به یک میزان شکست.آمیز.ناک خواهد بود.

سوم مسائلی هست که توی هر دو قالب فرهنگی ناپسند و ناشایست تلقی میشه. به عبارتی رذایل اخلاقی بدون مرز. مثال ساده دروغ گویی و بی.شعوری (!)، و اما مثال پیچیده تر که مسئله ای هست که میتونه توی هر دوی دسته های دوم یا سوم قرار بگیره، مشروب خوردن هست. اگر منظور از مشروب خوردن در حد یک ته.گیلاس شراب قرمز (Red Wine) تو مهمونی یا شمپین(Champagne) عروسی/مناسبتی یا یک شات تکیلا (Tequila) باشه، این تا حدودی قابل فهمه، حتی یک لیوان آبجو زدن به منظور برقراری رابطه اجتماعی، یه جورایی مثل اینکه با کسی بری یک فنجان قهوه بزنی و صحبت کنی گرچه مسخره ـست و جاهای محدودی رواج داره، ولی باز اگر در چهارچوب این سیستم فرهنگی متفاوت بهش نگاه کنیم، تا حدودی میشه فهمیدش. ولی آبجو (beer) یا شات های پشت سر هم جین (gin) زدن تا حدی که کلا عقلت فنا بره، کاملا غیر قابل توجیه ـه، یعنی من نمیفهمم چه جوری میتونی از شبت لذت ببری در حالی که صبح روز بعد، کلا چیزی از شب قبل یادت نمیاد، معلوم نیست چکار هایی ممکنه کرده باشی!، سردرد و تهوع هم تا چند ساعت ولت نمیکنه (بعد از مدتی بد.مستی کردن البته،مسئله تهوع از بین میره)، کلی هم خرج روی دست خودت گذاشتی (چون الکل گرونه، ناجور!)، با وجود اینکه کلا از نظر منطقی قابل درک نیست، این شیوه خوشگذرونی خیلی رایجه اینجا، خصوصا بین جوون ها، مخصوصا تو ایرلند که هم تو تولید مشروب (آبجوی معروف Guinness و ویسکی ایرلندی برند Jameson) و هم توی مصرفش پیشرو ـه! سن قانونی خرید و مصرف الکل هم توی ایرلند هجده سال هست، حالا اینکه سن مصرف غیر.رسمی پایین تر هست به کار، ولی همین سن قانونی تو آمریکا بیست و یک سال ـه! دیگه وخامت وضع ایرلند رو داشته باشید. روز سنت.پاتریک و هفته “رگ” (Rag Week) از جمله مناسبت های مرتبط با مصرف بیش.از.حد الکل در ایرلند هستند.در روز سنت.پاتریک علاوه بر افزایش میزان مصرف، ساعت مصرف هم از بعد غروب به سر ظهر تغییر پیدا میکنه، وضعی میشه نـ.دیدنی!

پا.نوشت: همه این پست رو به خاطر پاراگراف آخر نوشتم، یه جورایی به مناسب روز سنت.پاتریک! :دی

سال نو

آدم وقتی از مملکت میاد بیرون یکی از همه مسائل خوب و بدی که تجربه میکنه، گیجی تاریخی ـه. به این معنا که میمونی بالاخره سال رو اول فروردین تحویل میگیری یا آخر دسامبر! نتیجه کوتاه مدت قضیه این هست که تحویل سال ایرانی اهمیتش رو از دست میده، از طرف دیگه هم طول میکشه تا آدم به عوض شدن سال وسط زمستون عادت کنه؛ در نتیجه دوتاش رو از دست میده. الان من دقیقا اینطوریم. هم شب کریسمس برام کاملا شب عادی ای بود، هم شب اول فروردین.

دیشب خونه آقای “فلانی” دعوت بودم که اتفاقا برای مناسبت های ایرانی اهمیت قائل هستن و کلی تدارک دیده بودن برای شب عید و اینکه منو هم دعوت کردن تو جمع خانوادگی خودشون واقعا لطف و محبتشون رو نشون میداد. ولی خب من کلا حس به خصوصی در رابطه با شب سال نو و اینا نداشتم، برعکس قدیما (همین دو سال پیش منظورمه!) تو ایران که سال نو خیلی خاص بود، یادش به خیر.

امروز که پیغام تبریک سال نوی پدر و مادرم رو توی یاهو مسنجر و گوگل تاک دیدم، یه دفعه دلم گرفت. انگار یه دفعه عمق فاجعه رو حس کردم، احساس کردم خیلی تنهام. فکر کردم به سال های گذشته، یک سال گالوی، یک سال شلمچه، سال های قبل هم یا قم یا اهواز، فکر کردم خدا به سال های بعد رحم کنه…

در هر حال؛

سال نو مبارک!

پا.نوشت: خیلی دلتون نسوزه به حالم؛ کمتر از یک هفته دیگه دارم میرم آمریکا برای تعطیلات عید پاک!

آخر هفته، آخر سال

شنبه صبح، در واقع حدود ظهر، راه افتادم به سمت شهر که برم گالوی. به مرکز شهر که رسیدم دیدم ای بابا، امروز روز سینت پاتریک ـه نه دوشنبه که من فکر میکردم (چون دوشنبه تعطیل بود. کلا مهم نیست اون مناسب چه روزی از هفته بیوفته، اگه قرار به تعطیلی باشه یه دوشنبه میذارن بغل آخر هفته، سیستم خوبیه، نیست؟) خلاصه شهر وضعی بود، دیدنی! یه شلوغی عجیب و غریبی، ملت هم همه یا سبز پوشیده بودن یا کلاه یا عینک سبزی داشتن و خلاصه کسی قیافه عادی نداشت (تصویر)، هوا هم آفتابی و نسبتا گرم. مراسم (parade) هم مراسم بسیار بسیار عظیمی بود که مراسم گالوی در مقابلش مثل مهمونی خونگی بود. من که وقت و حوصله عکس گرفتن نداشتم، طبق معمول. رفتم سراغ ایستگاه اتوبوس های گالوی که اتفاقا تو مسیر مراسم بود و خیابان کلا بسته بود ولی خب یه بنده خدایی با لباس شرکت اتوبوسرانی اونجا ایستاده بود و ملت رو راهنمایی میکرد به ایستگاه موقتی جدید. تا وقتی که اتوبوس رسید دیگه مراسم رسمی تموم شده بود و مراسم غیر رسمی و بخش اصیل ایرلندی که همون “بدمستی تا سر حد مرگ” باشه شروع شده بود و آمبولانس های آماده به خدمت کم کم آژیر کشان در حال پدیدار شدن بودن. خلاصه سوار شدم و دو ساعت و نیم بعد گالوی بودم. شب مهمونی بود خونه یکی از دوست های خانوادگی ایرانی، به مناسبت سال نو و اینا. خوش گذشت و مهم تر از اون خاطرات زیادی زنده شد از حدود ده ماه زندگی در گالوی. آشنا ها رو دیدم و خیلی بیشتر از انتظار خودم از دیدنشون خوشحال شدم.

یکشنبه همراه مهمان هایی که از دابلین اومده بودن چهار ماشینی رفتیم جاهای دیدنی اطراف گالوی. جای همه خالی هوا هم خوب بود. بعد از ظهر با اینکه کلی کار انجام نشده و جای نرفته تو گالوی داشتم، برگشتم دابلین.

دوشنبه یکی از خانواده های ایرانی مقیم دابلین دعوتم کردن برای شام، اولش زیاد مایل نبودم برم ولی خب اینقدر اصرار کردن که رفتم. خیلی زحمت کشیده بودن، دستشون درد نکنه! :دی سبزی پلو با ماهی شب عید رو هم اونجا خوردیم (فکر کنم دفعه اولی بود که من این رسم رو به جا می آوردم، اصلا این رسمه؟)، بعدشم هم دیر شد و همونجا موندم، لحظه تحویل سال رو هم که تو منطقه زمانی ما پنج و ربع بامداد بود طبق سنت های شخصی خودم خواب بودم!

چهارم

شنبه صبح بین خواب و بیداری با چراغ گوشیم متوجه میشم کلی ایمیل جدید دارم، سعی میکنم خودم رو متقاعد کنم که مهم نیستن و بگیرم بخوابم، ولی نشد. چک کردم، یکیشون از دانشگاه سافلک شهر باستن (Suffolk University, Boston) بود. خواب از سرم پرید، بازش کردم، خبر قبولی بود!

دانشگاه Suffolk علاوه بر اینکه دانشگاه خیلی خوب و قدیمی و اسم و رسم داری هست، خصوصا دانشکده حقوقش (Suffolk Law School) که جان.اف.کندی رو تحویل جامعه داده، قرارگیریش در مرکز شهر دانشگاهی باستن در کنار بقیه بزرگان از جمله هاروارد و MIT و بنتلی یک امتیاز خیلی بزرگه. گرچه نیویورک هم دانشگاه کلمبیا وNYU رو داره! خلاصه اینکه هم دانشگاه خوبیه هم جای خوبیه، فقط یه کم آب وهوای باستن که یه جورایی مثل ایرلنده ضد حال هست و اینکه هر چی باشه باستن، نیویورک نمیشه! (;

Ali

سفارشم رو میدم، آمریکانوی همیشگی، سر خالی برای اضافه کردن شیر (مبحث کاملا تخصصیه ها!)، اسمم رو میپرسه! اینجا هم یاد گرفتن مثل استارباکس های خود آمریکا، وقت سفارش گرفتن اسم میپرسه که بعد به اسم صدات کنه برای تحویل قهوه، خلاصه منم جواب میدم:”Ali, A-L-I” (حروفش رو تک تک میگم)، در حالی که لیوان رو برمیداره و علامت میزنه میگه “تلفظ رو بلدم، اسم خواهرم Ali ـه”خودتون تصور کنید قیافه من رو در اون لحظه!

توضیح: اسم Ali در انگلیسی وجود نداره، خلاصه Alison هست، ماشاالله شانس هم که نیست! :دی

آشنا ها

دارم مسیر بین استارباکس و ایستگاه قطار شهری مرکز شهر رو پیاده میرم، طبق معمول از وسط خیابان Grafton که یه جورایی بازار شهره رد میشم، خیابان سنگ فرشی که غیر از ساعت های به خصوصی ماشین درش راهی نداره. سر تا تهش هم فروشگاه و مغازه ست (اصلا جای خوبی هم برای خرید نیست!) و معمولا به طرز آزار دهنده ای شلوغـه. اونم شلوغی توریستی، یعنی ازدحام گله های آدم دوربین به دست که بلند بلند به زبون هایی که فقط خود خدا ازشون سر در میاره بدون توقف چیز بلغور میکنند. خلاصه اینکه دارم راهم رو میرم ولی مدام با چهره های آشنا رو به رو میشم، چهره های آدم هایی که بعضا در برنامه توسعه بیست ساله ـم بنایی بر رویارویی با ریخت و قیافه ـشون ندارم تا کسانی که حاضرم هر چیزی بدم تا الان کنارشون باشم. چهره های آشنا هستن که اطراف من رژه میرن تا اینکه من پلک بزنم و متوجه بشم که تو صورت یک غریبه زل زدم! و این داستان هر شب تکرار میشه…

همین قضیه رو به طرز خیلی شدید تری تو نیویورک تجربه کردم، خصوصا اون چند ساعت اول که هنوز کاملا تو شوک بودم و داشتم ذهنم رو متقاعد میکردم که این همون منهتن موعوده (:دی) و محو فضا بودم، مدام چهره های آشنا میدیدم، مختلف و به هم ریخته از گوشه ها و اعماق ذهنم، از چهره های مختلفِ ایرلندی های مختلف تا چهره های ایرانی. یعنی با توجه به طرز لباس پوشیدن آمریکایی ها (علی الخصوص سفید ها و دوستان مقیم نیویورک) که عجیب شبیه به ایرانی هاست (در مقابلِ ایرلندی های متفاوت و از نظر بنده بد لباس، با اون لباس های ورزشی مسخره ـشون، اَی!) و صورت هایی که بعضا ریش یا ته.ریشی هم روشون دیده میشه، اون چند ساعت رسما داشتم دیوونه میشدم. حالا اینها آشناها بودند، بگذریم از اونهایی که پیش خودم مطمئن بودم که ایرانی هستن تا اینکه کلمه ای انگلیسی حرف میزدن و نظرم عوض میشد. خلاصه کلی زمان برد تا ذهنم به این جمع بندی رسید که من هنوز کسی رو تو نیویورک نمیشناسم و بقیه کسانی که میشناسم احتمال اینکه تو اون روز و ساعت تو نیویورک باشن یه مقدار ضعیفه و مسئله نسبتا حل شد… خدا به خیر بگذرونه سفر کالیفرنیا رو! (نه اینکه برنامه خاصی باشه ها، کلا از جهت آرزو بر جوانان و اینها میگم!)

میگم حالا روان.شناس شدن رو بی خیال، دردسرش زیاده، ولی روانی خوبی میشم ها، والا!

اعتیاد…

آقا بد دردیه این اعتیاد، ناجور! مراقب جوون هاتون باشید که اعتیاد در کمینه، من دیگه گفتم، مسئولیتش با خودته. اولش خودت هم نمیفهمی چجوری شروع شد ها، از همین یه دور و دو دست شروع میشه، جوری که کسی نفهمه، بعد دیگه پیشرفت میکنه و همه زندگیت رو میگیره، بعله!  خود من که کشیدم میگم، الان صبح به صبح که میرم به سمت مدرسه، همین که وارد خیابون میشم، دردش میاد سراغش، بعد فکر میکنم به دفعه آخری که تو دستم گرفته بودم اون لعنتی رو، اون فرمون گرد لعنتی رو! …(تا اینجا که خوندین لابد فکر کردید جوون مردم تک و تنها تو مملکت غریب از دست رفت، ها!؟ :دی)… ولی سخته، جان شما، هر روز تو خیابون ماشین ببینی و پیاده باشی، بعد هی فکر کنی، همین یک ماه پیش نبود که تو بودی و ماشین و جاده های ایرلند (و البته بقیه سرنشین ها!)؟، چه حالی میداد لامصب، بعد هی زور ببینی یه راهی پیدا کنی که تو این بیست و سه روز تعطیلات که دوباره داری میری آمریکا یه جوری دستات رو به هر فرمون ممکنی برسونی، آخه تازه اون گواهینامه ده ساله خوشگل صورتی رو گرفتی و یک مبلغ احمقانه ای دادی کیف چرمی هم براش خریدی، میبینی نمیشه، تا هیژده سالت نشه خبری از ماشین کرایه ای و اجاره ای و قرضی و اینها نیست که نیست و این یعنی حداقل تا خرداد باید صبر کنی که بتونی ماشین اجاره کنی، یعنی سه ماه، میدونید سه ماه چقدر زیاده؟ خیلی! بعد دوباره یاد اون روز صبحی بیوفتی که از گالوی تا دابلین رو پشت فرمون بودی برای اولین بار و بعد وضع ترافیک مرکز شهر دابلین و بعدترش رفتن مدرسه برای ثبت نام و اینکه اون سفر چقدر خوش گذشت در مجموع…

نگفته ها

ننوشتم از آمریکا، از مردم مهربونش، از بزرگیش، از تفاوت هاش با اروپا، از اینکه به نظر من فرهنگ زندگی آمریکایی در مقایسه با فرهنگ زندگی اروپایی بسیار بسیار بیشتر شبیه به فرهنگ زندگی ایرانیه، و این میتونه توجیه کننده تمایل مهاجران ایران به آمریکا باشه. از جمعیت سیاه های آتلانتا و یهودی های نیویورک که هر دو گروه های اجتماعی چشم گیر و جالبی هستند.

حتی ننوشتم از آتلانتا (9ـُمین منطقه شهری از نظر جمعیت در ایالات متحده) که مرکز ایالت جرجیا باشه در جنوب شرقی ایالات متحده، همسایه ایالت های فلوریدا و تنسی و آلباما و کارولینای جنوبی و شمالی. از آب و هوای دلپذیرش در زمستان و سرسبزی شگفت انگیزش. از آتلانتایی که به خاطر اقتدار اقتصادی “نیویورک جنوب” نام گرفته. آتلانتایی که خانه ایست برای دفاتر مرکزی (World Headquarters) کمپانی های عظیمی از جمله کوکا-کولا و هواپیمایی دلتا و ارتباطات AT&T. از اون روزی که رفتیم مرکز شهر و از نزدیک نمای مرکزی شهر و پارک المپیک (به یاد المپیک تابستانی 1966) و دفتر مرکزی خبرگذاری CNN و آسمان خراش های حیرت انگیز شهر از جمله ساختمان بانک آمریکا (Bank Of America) که پنجاه و سومین ساختمان بلند دنیاست رو دیدیم. [اطلاعات و آمار عجیب و غریب بیشتر در ویکی.پدیا] راستی بزرگترین آکواریم دنیا هم تو آتلانتاست!

همینطور ننوشتم از برگشتنم، از تجربه استارباکس در آمریکا (از نقاط عطف سفر!:دی) از بازدید نیویورک چند ساعته برای بار دوم، از پارک مرکزی نیویورک (Central Park) که عجیب جای آرام باصفاییست در مرکز شلوغی و ترافیک منهتن. ننوشتم از برگشت به ایرلند و فرایند ورود دوباره به کشور که با نشان دادن کارت “ثبت مهاجرین” (GNIB Card) مجموعا سی ثانیه هم طول نکشید و اینکه چه حسی داشتم از دیدن خیابان های ایرلند بعد از اولین ده روز زندگیم در آمریکا، حس عجیبی بود!

بقیه عکس هایی که خودم گرفتم و توضیحات در ادامه مطلب:

ادامه خواندن نگفته ها

هک شدیم، برگشتیم!

به لطف دوستان از طریق ایمیل و فیس بوک و غیره مطلع شدم که وبلاگ ظاهرا هک شده. بعد هم که خودم چک کردم دیدم که بعله، ظاهرا یک زبان نفهمی (با توجه به عدم توانایی این دوست گرامی در فهم زبان شیرین فارسی) تصمیم گرفته جهاد سایبری بکنه و این جزیره فکستنی ما رو هک کنه. بعد بیاد یه سری خزعبلات در حقانیت سنی گری و غیره بنویسه و بره. خوشبختانه دستی به دیتابیس نکشیده بود و مطالب سر جاش بود. الان هم که برگشتیم!

 

سوم

از آمریکا که برگشتم، چند تا نامه برام اومده بود. ازجمله یکی از کالج سنت جوزف نیویورک (St.Joseph’s College NYC) بود. دانشگاه مورد علاقه ـم. یک دانشگاه خصوصی کوچیک تو محله بروکلین شهر نیویورک. کوچیک در مقیاس دانشگاه های آمریکایی البته، حدود هزار نفر بیشتر نیستن کارشناسی ها در مقابل دانشگاه مینه.سوتا که سی و سه هزار دانشجوی کارشناسی داره!

نامه با تبریک قبولی شروع میشد و پیشنهاد یک کمک هزینه بلاعوض (که بیشتر از نصف شهریه رو پوشش میده) و عضویت در کلوپ ACES دانشگاه که گروهی از دانشجو های واجد شرایط بین المللی هستند که با ورود به گروه از کلاس های اضافه و پشتیبانی تخصصی کاری و تحصیلی و دیگر مزایای عضویت استفاده میکنند. طبیعتا کلی ذوق کردم!

تا حالا پستی نگذاشتم، چون میخواستم یه سری چیز رو قطعی کنم باهاشون. امشب ایمیل نهایی رو گرفتم. آخرش نوشته بود مشتاق همکاری باهات هستم و امیداورم به زودی پاییز ببینمت اینجا! (الان تو شوک ذوق مرگی هستم!)

هنوز سه تا دانشگاه دیگه مونده که منتظر جوابشون هستم، گرچه تقریبا مطمئنم که تصمیمم بر همین سینت جوزف خودمونه…

تنوع

معلم در حال ارائه پرزنتیشن ست، از تجربه معنوی (Religious Experience) میگوید، یکی از مثال هایش داستان موسی ست و کوه طور. نقلی از “عهد عتیق” در جزوه های توزیع شده هست، میخواند:

“remove your sandals from your feet, for the place on which you are standing is holy ground” (Exodus 3:5)

در ذهنم مرور میکنم، “فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ  إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى” (طه 12) به سختی جلوی هجوم خاطرات را میگیرم. روایت عهد عتیق با قرآن کمی تفاوت دارد. عهد عتیق میگوید که خدا تجسمی از خودش را به موسی نمایان کرد. کلاس ادامه دارد.


آخرین کلاس را هم تمام میکنم، به سمت نمازخانه میروم، طبق انتظار خلوت است، بهتر از این ست که زیر بار سنگین نگاه های دیگران مهرم رو بگذارم و بسم الله های بلند بگویم و بعد که از نمازخانه میروم پچ پچ های پشت سرم را بشنوم. کیفم را رها میکنم و راهم را برای وضو کج میکنم. وقتی که برمیگردم کسی با من وارد میشود. آماده نمازم که جلو می آید. می پرسد که چه نمازی میخواهم بخوانم، جوابش را میدهم، با لبخند از روی رضایت پیشنهاد میدهد: You wanna pray together? لبخندی تحویل میدهم و میگویم که شیعه هستم و قضیه تفاوت هایی دارد. چند دقیقه بعد کسی به او ملحق میشود و دو تایی قامت میبندند.

 

بدو بدو!

امروز یک شنبه بود (چشم بسته غیب میگم!) و یک شنبه ها اینجا تعطیله علاوه بر شنبه ها (به غیب گویی ادامه میدم!). غروب های یکشنبه هم  در رقابت با غروب های جمعه، یک جور خاصی دلگیره، حالا بماند که عمرا به پای دلگیری غروب جمعه نمیرسه ولی خب تلاش خودش رو میکنه! منم بعد از اینکه تا لنگ ظهر گرفتم خوابیدم چون شب قبلش داشتم سریال Friends میدیدم که عجیب سریال مفرح و شادیه (البته به همه سنین توصیه نمیشه، جدی!)، جوری که من که وقتی تنها هستم به هیچ وجه نمیخندم، دیشب باید جلوی خندم رو میگرفتم که همسایه ها بیدار نشن. خلاصه اینکه تا لنگ ظهر خوابیدم و بعد خودم رو متقاعد کردم که الان حسش نیست برم مدرسه برای درس خوندن، مهم نیست که دیروز هم میخواستم برم و نرفتم، در طول هفته درستش میکنم و همین چرندیات همیشگی. گذشت تا حدود غروب بود که تصمیم گرفتم به جای اینکه بشینم تو خونه و تسلیم فضای مصیبت بار غروب یکشنبه و فکر همه درس های نخونده و دلتنگی و ترکیب هولناک همه اینها بشم برم بیرون برای دویدن.

میان.نوشت: یک سنت حسنه ای که اینجا دارند ورزش کردن در واقع نرمش کردن ـه. عده ای مرتب میرن Gym (باشگاه) که تجهیزات و تشکیلات به راه هست و گروهی هم به دلایل مختلف شامل هزینه های عضویت در باشگاه و بعضا رفت و آمد و غیره به جای تردمیل باشگاه از خیابان ها و مسیر های پیاده روی تو پارک ها استفاده میکنند. خیلی طبیعیه که کسی رو ببینید حتی تو بارون داره وسط خیابون میدوئه. معمولا جفت هدفونی هم تو گوشش هست و آیپادی روی بازو. بعضا از این دستگاه های تپش قلب گیر و این قرتی بازی ها هم دیده میشه!

هدفون رو چپوندم تو گوشم و زدم بیرون. از خیابون رد شدم و وارد مسیر پیاده روی شدم که از وسط یک محوطه سرسبز جنگلی رد میشه. چند قدمی راه رفتم و کلی به خودم لعنت فرستادم که چرا دوربینم رو نیاوردم و از این چمن ها و درخت ها و این رودخونه پر آب قشنگ و این محوطه ای که وقتی سه دقیقه قدم زدی و داخلش شدی میتونی فراموش کنی که تو پایتخت یک مملکت هستی، عکس بگیرم، حتی منظره غروب و آفتاب از بین شاخه های نیمه سبز شده آخر زمستان به کنار! بعد از این چند قدم کذایی همه جرئتم رو جمع کردم و بیخیال اینکه چقدر دویدن با شلوار لی (به جای تی.شرت و شورت/شلوار ورزشی که عرف غالب هست) چقدر مسخره به نظر میرسه شروع کردم به دویدن، اینقدر که تا آخر مسیر که به یک خیابان دیگه ختم میشد، حس میکردم اگه سرفه کنم ریه هام از حلقم میزنه بیرون. نفس نفس زنان وارد خیابان شدم. هیچ ذهنیتی نداشتم که از کجای دنیا سر در آوردم. خوبه بعد از یک مدتی که یک محله رو پیاده و با ماشین زیر و رو کردی، به یه خیابون بخوری که به نظرت تازه ست حتی اگه بعد که پیش بری یادت بیاد که فلان روز با ماشین از اینجا رد شدی و اون پارچه فروشی رو به مادرت نشون دادی! محله زیبایی بود ولی، سرسبز و تمیز. همونطور که هنوز محو تازه بودن منطقه بودم به ذهنم رسید که ایرلند هم جای قشنگیه، دابلین جای قشنگیه، گالوی هم فوق العاده زیبا و آرام بود. خیلی وقته اون زیبایی رو حس نکردم. یک جورایی انگار وقتی یه جایی زندگی میکنی و تقریبا جزیی ازش میشی (چه بخوای، چه نخوای، که من در مورد ایرلند اصلا تمایلی با یکی شدن با محیط ندارم!) دیگه قشنگیش یادت میره، یا دقیق تر بگم برات عادی میشه، شاید هم واقعی ترش این باشه که بُعد دیگه ای از قضیه رو میبینی که زیبایی رو در نظرت خراب میکنه.

بعدها که حرفش با یکی از همسایه ها شد، تایید کرد که این دویدن چیز خوبیه، خصوصا برای اینکه ذهنت رو از فکر و خیال خالی کنی*.

*:get your mind off things

Be Careful what you wish for

یادم نمیره اون وقتی که برای بار اول وارد خونه شدم، همین چند هفته پیش، چه حسی داشتم. از حس کردن گرمای مطلوب خونه. از دیدن میز صبحانه. از دیدن اتاق پذیرایی و تصور شب هایی که ولو بشم رو مبل در کنار بقیه اعضای خانواده (حداقل اونایی که هستن!) و خوش و خرم تلویزیون نگاه کنیم. از دیدن اتاقم و پنجره های کشویی قشنگش رو به خیابون و درخت های انبوه رو به رو. از قدم زدن تو راهروی خونه. یادم نمیره که دلم نمیومد بریم از خونه بیرون. که دوست نداشتم شام هیچوقت تموم بشه و جمع سه نفری سر میز بهم بخوره. و البته یادمه که چقدر سعی کردم نشمرم روز های باقیمانده رو. که چقدر همین اعصابم رو به هم ریخته بود.

چند وقت پیش اگر ازم میپرسیدین میگفتم از خدام بود که همچین فرصتی داشته باشم. چند ماهی تنها، تو مملکت غریب. ببینم چطوریه تنها تو غربت زندگی کردن و این جور چیز ها. حواستون باشه چی درخواست میکنید!

حدود چهار ماهی مونده تا منتقل بشم به آتلانتا حالا اینکه آخر تابستون باید دمم رو بذارم روی کولم برم یه جای دیگه آمریکا رو فعلا در نظر نمیگیریم. راستی چرا این بروکلین (نقشه) بی صاحب شده مثل منهتن جزیره نیست، همه حساب و کتاب ما رو داره به هم میریزه!

پانوشت: عجب پست غم انگیز داغونی شد ها، آدم گریه اش میگیره! :دی

آزادی

یعنی بشینی تو استارباکس از پشت شیشه های بزرگ یه نگاهی بکنی به ورودی دانشگاه ترینیتی یاد حدود یکسال پیش بیوفتی که روز open day(1) با خانواده از گالوی کوبیدی اومدی دابلین، رفتی تو دانشگاه چرخ زدی و چرخ زدی و خودت رو دانشجوی ترینیتی تصور کردی و خیال پردازی کردی و حالش رو بردی. بعد به تلخی بخندی به خیالات خودت.

یعنی بری سایت وزارت علوم شرایط انتقال دانشجویان خارج کشور به داخل رو بررسی کنی. سرت رو تکون بدی و از خودت بپرسی که چی به سرت اومده که به همچین فکر هایی افتادی!؟

یعنی فکر کنی این چهار ماه باقیمونده سال تحصیلی رو فاکتور بگیری بری آمریکا، فقط مجبور میشی سال دیگه رو بری یه دبیرستان آمریکایی که همچین بد هم نیست، میدونید؟، دبیرستان آمریکایی! :دی . میبینی تحملش رو نداری یک سال دیگه رو تو دبیرستان حروم کنی، اگر هم بخوای آدم خوشگذرونی نیستی که صرفا از جهت اینکه خوش میگذره یک سال از زندگی عقب بیوفتی…

یعنی به این فکر کنی که بد نیست یک سال یا حداقل یک ترم ورود به دانشگاهت رو عقب بندازی (2)، از زندگی مرخصی بگیری، چه میدونم، بری آمریکا رو با ماشین بگردی تنهایی، یا بری ایران یه مدت! خلاصه از این ماراتن درس و مدرک که توش افتادی یک کم کناره بگیری و فقط زندگی کنی! به این فکر می کنی که تو آدم این کار نیستی و احتمالا بورسیه دانشگاهت رو هم از دست میدی.

به این میگن آزادی عمل…! :دی

ــــــــــــــ

 (1) یه روزی هست، برای دانشجو های احتمالی سال های آینده که میرن دانشگاه با اساتید و دانشجو ها و مدیرگروه ها و اینا صحبت میکنن، تو دانشگاه میچرخن، برنامه ها رو بررسی میکنن و اینا که بعدا تصمیم بگیرن کدوم دانشگاه میخوان برن.

 (2) عقب انداختن ورود به دانشگاه پس از پذیرش تو سیستم امریکایی کار طبیعی هست و دردسری هم نداره.