دابلین.نیویورک.آتلانتا

سفرنامه ای که قولش رو داده بودم، در ادامه مطلب:

صبح زود حدود شش از خواب پا شدم، وسائل از شب قبل آماده بود، نماز و حرکت، با قطار رفتم مرکز شهر، از اونجا هم به سرعت خودم رو به یکی از ایستگاه های اتوبوس های مخصوص فرودگاه رسوندم، همزمان با اتوبوس به ایستگاه رسیدم، وسائل رو گذاشتم قسمت بار و رفتم بالا، جمعا پنج نفر تو اتوبوس نبودند، بعد از چند تا توقف کوتاه دیگه تو مرکز شهر، انداخت تو اتوبان به سمت فرودگاه، بیست دقیقه بعد تو فرودگاه بودیم، یه مقدار زود بود ولی باجه های چک-این (check-in) دلتا باز بودند، وسائل رو تحویل دادم، کارت پرواز و فرم های گمرک و ورود به آمریکا رو هم گرفتم و رفتم به سمت ورودی های بازرسی (همینجا بود که خبردار شدم به خاطر فاصله طولانی بین پرواز ها وسائل رو تحویلم میدن بین دو پرواز). صف بازرسی نسبتا طولانی بود ولی سریع پیش میرفت، گیر خاصی نداد، مرحله بعدی ورود به آمریکا بود!

قضیه به این صورت هست که ایرلند خیلی با آمریکا رفیقه، به همین دلیله که فرودگاه های شانن و دابلین تنها فرودگاه های کل اروپا هستند که دارای امکانات پیش.ورود (preclearence) هستند، به این معنا که تمامی مراحل ورود به آمریکا شامل گمرک و امنیت و چک کردن ویزا و همه اینها تو خود ایرلند انجام میشه و پرواز که میرسه آمریکا، مثل پرواز داخلی میشینه و شما وقتی رسیدی مستقیم از فرودگاه خارج میشی. فرم ها رو پر کردم و رفتم توی صفی که چهار پنج نفر دیگه ای هم توش بودند، چند دقیقه بعد که نوبتم شد، رفتم سمت جایگاه، فرم ها و پاسپورت و مدارک رو بهش دادم، همون سوالات همیشگی، هدف سفر و اینها به اضافه انگشت نگاری و عکس گرفتن، کمی بعد کارت سابقه تردد رو زد تو پاسپورت و تمام…


صرفا از سر بیکاری

رفتم به سمت گیت، حدود هشت و نیم رسیدم پشت گیت، خیلی زود بود هنوز، فکر نمیکردم همه چی اینقدر سریع پیش بره، هنوز پرواز هشت و چهل و پنج دقیقه بدون توقف به سمت آتلانتا حرکت نکرده بود، هیچی دیگه، نشستم همونجا، از پشت شیشه تمام مراحل پرواز همین هواپیمایی که میرفت به سمت آتلانتا، فرود بعدی از نیویورک و کل پروسه تر و تمیز کردن هواپیما و بارگیری و انتقال مواد غذایی و همه اینها رو که مربوط به پرواز یازده و بیست دقیقه به نیویورک بود تماشا کردم. مقداری هم چت کردیم و کتاب خوندیم!

بالاخره کمی قبل از یازده، گیت باز شد و سوار شدیم، پرواز هفت ساعته با بوینگ 757 پرواز راحتی بود، غذای مخصوص “مسلم” از قبل هماهنگ شده بود، امکانات سرگرمی شخصی هم فیلم های جدید و خوبی داشت که پنج ساعتی مشغولش بودم. حس عجیبی هم داشتم، هر بار که اسم نیویورک رو میدیم تا میشنیدم مثلا وقتی خلبان آخر پرواز گفت به نیویورک خوش آمدید، انگار یکی سیلی تو گوشم میزد، هنوز باورم نمیشد. اواخر مسیر دیگه دستگاه رو زده بودم روی نقشه زنده و مسیر هواپیما رو که از روی ایالت نیوبرانزویک کانادا و به دنبالش ایالت های مین و نیوهمشایر و ماساچوست آمریکا عبور میکرد دنبال میکردم، از پنجره ها هم چیزی جز یک لایه سفید از ابر پیدا نبود. در نهایت هواپیما وارد ایالت نیویرک شد، همینطور که ارتفاعش رو کم میکرد و از لایه غلیظ ابر رد میشد، اولین نمایی که من از آمریکا به صورت زنده میدیم جلوی چشمم ظاهر شد. منطقه خلیجی شرق نیویورک و انبوهی از جزیره های مشخصا تفریحی که بعضا فقط با یک جاده به ساحل وصل بودند. خانه های اعیانی و بزرگ که اکثرا پارکینگ قایق موتوری تو حیاط پشتیشون داشتن. منطقه خرپول نشینی بود، خلاصه. ساعت یک و پنجاه و سه، ده دقیقه زودتر از برنامه، پرواز در ترمینال سه، فرودگاه جی.اف.کی نیویورک به زمین نشست.

 JFK
جی.اف.کی فرودگاه عظیمیه، خیلی بزرگ، هشت تا ترمینال که بعضی هاشون هنوز هم در حال توسع هستند، در عین حال قدیمیه، حداقل ترمینال یک و سه و چهارش که من برخورد داشتم، یه چیزی مثل مهرآباد خودمون، فقط شلوغ پلوغ تر! از هواپیما که پیاده شدم، بعد از اینکه تونستمون خودم رو جمع و جور کنم و باور کنم که اینجا نیویورکه، رفتم به سمت بخش تحویل بار، سالن گرم و خفه بود، تسمه نقاله ای هم که چمدون ها رو تحویل میداد قدیمی و پر سر و صدا بود، تا چمدونم رو دیدم بلندش کردم و به سرعت از سالن اومدم بیرون. همونجور که یه اطلاع کلی داشتم و همونجا پرسید، ترمینال یک و چهار بخش امانات داشتند، با سرعت، در حالی به خودم بابت پوشیدن اینهمه لباس گرم لعنت میفرستادم، رفتم به سمت AirTrain که قطاری هست که ملت رو داخل فرودگاه اینور و اونور میبره، از قضا مجانی هم هست داخل فرودگاه، همینجوری از روی هوا تصمیم گرفتم ترمینال یک رو انتخاب کنم برای تحویل وسائل، که مشخص شد تصمیم خیلی خوبی نبوده، بعد از کلی بالا و پایین رفتن با آسانسور های معلق به عهد باستان فرودگاه با دو تا چمدون که دنبال خودم میکشیدم، رسیدم به قطار، چند دقیقه کوتاه تا ترمینال یک، دوباره کلی بالا و پایین رفتن (یکی نیست بگه مجبور بودین همه چی رو چند طبقه بسازید؟) رسیدم به امانات، یه پسره بد اخلاق بود که گفت آخر شب تعطیل میکنند و بهتره برم ترمینال چهار که امانات شبانه.روزی داره. با اعصاب خط خط شده خودم رو رسوندم به ترمینال چهار و بالاخره وسائلم رو تحویل دادم، طرف هم ازم عکس گرفت و کارت شناسایی خواست و امضا و کلی از این قرتی بازی ها، بعد که از شر وسائل خلاص شدم، طبیعتا تصمیم این بود که هرچه زودتر برم شهر، بالاخره شانزده ساعت توقف بود و یک منهتن! به طرز خیلی هوشمندانه ای رفتم یه بطری آب خریدم و دو تا پنجاه دلاری ـم رو پول خرد گرفتم که بعدا به مشکلی بر نخورم، همونجا دیدم متروکارت (بلیط مترو و اتوبوس) هم داره که یکی گرفتم و شارژش کردم. رفتم سوار همون AirTrain شدم که علاوه بر خود فرودگاه به یکی دو جا خارج فرودگاه هم سرویس داره، البته با پنج دلار ناقابل.

نمایی از یکی از ترمینال های فرودگاه، از داخل قطار

حدود بیست دقیقه بعد ایستگاه جاماییکا پیدا شدم، برای خروج از ایستگاه باید کرایه با مترو کارت پرداخت بشه، بعد از اون پیدا کردن خط E مترو نیویورک با استفاده از تابلو ها کار سختی نبود، مترو کارت رو میزنی تو دستگاه، در باز میشه و شما وارد ایستگاه میشی تا مترو بیاد.

نمایی از ایستگاه جاماییکا

تابلو هایی که وصفش رفت!

ایستگاه، حداقل بخشیش

یک واگن مترو، روی هر واگن یک پرچ آمریکا هست

منهتن
طبق تابلو ها تا ایستگاه Penn، بیست و دو تا توقف فاصله بود، حدود چهل دقیقه ای شد فکر کنم، مترو نسبتا خلوت و راحت بود. مثل جی.اف.کی هم ایستگاه ها و هم خود قطار ها قدیمی هستند، در عین حال به شدت سریع و مدت و کارآمد. صبر نکردم تا Penn Station، تابلو خیابان پنجم (Fifth Avenue) رو که دیدم پریدم پایین.

تابلوی داخل ایستگاه، قدیمی بودنش کاملا به چشم میاد

ایستگاه خیابان پنجم

اولین نمایی از نیویورک که من دیدم…

نیویورک بدون شک شهر شگفت انگیزیه و منهتن قلب این شهر شگفت انگیزه. جایی که تو هر خیابانش که بری بدون اینکه گردنت رو به سمت بالا کج کنی نمیتونی سقف ساختمان ها رو ببینی. از ایستگاه که خارج شدم، تو قلب منهتن بودم، خیابان پنجم، تقاطع خیابان پنجاه و سوم. با حیرت شروع کردم به راه رفتن، سر اولین تقاطع، یه دکه غذا فروشی دیدم، کباب و هات داگ و اینجور چیزها، عبارت “حلال” روی سایه بان توجهم رو جلب کرد، بعله، نوشته بود حلال. با اینکه گرسنه بودم بیخیال شدم و به راه رفتن ادامه دادم، چند قدمی که رفتم دیدم اینجوری نمیشه، برگشتم و یک ساندویچ هات داگ آمریکایی گرفتم (تصویر) به بهای دو دلار. ساندویچ کوچک تر از انتظارم بود، سریع تموم شد و منم دوباره راه افتادم، بی هدف، فقط از این تقاطع به بعدی، منهتن هم انگار با خطکش ساخته شده، مجموعه ایه از بلاک های مستطیل شکل ساختمان که خیابان های موازی به هم وصلشون میکنه (نقشه).

یک تقاطع عادی در منهتن

کلیسای جامع سینت پاتریک. از جاذبه های گردشگری نیویورک. یه جورایی هم عجیب به نظر میرسه کلیسای این شکلی وسط اون همه آسمانخراش گرچه خودش هم برج و بارو های بلندی داره.

خلاصه چند دقیقه همینطور بی هدف میرفتم و اطرافم رو تماشا میکردم تا اینکه به خودم اومدم. پیش خودم فکر کردم به اون همه برنامه ریزی که کرده بودم، خیلی زود به این نتیجه رسیدم که ایده مسیر یابی بدون اینترنت عملی نیست و باید سیمکارت بگیرم، نگاهی به اطرافی انداختم. یک تابلوی بزرگ AT&T توجهم رو جلب کرد، میدونستم AT&T با اینکه از بهترین های آمریکاست تو سیمکارت پیش.پرداختی خیلی طرح های خوبی نداره، ولی از اونجایی که واحد فروش اپراتور دیگه ای رو اون دور و ورها ندیده بودم، وارد شدم. یک نگاهی دور و اطراف انداختم، ویترین های پر از تبلت ها و گوشی های جدید که برای استفاده و امتحان کردن ملت گذاشته بودن و پیشخوان، رفتم جلو و قضیه رو گفتم، کمی صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که طرح های اینها به درد من نمیخوره، گفت که T.Mobile شاید طرح های بهتری داشته باشه، ازش آدرس خواستم، تقاطع ششم و چهل و ششم جوابش بود. پیدا کردن تقاطع مذکور و به تبعش فروشگاه تی.موبایل با توجه به سیستم خیابان کشی کار سختی نبود. چند دقیقه بعد با کمک اون مغازه داری که اونجا بود (کلمه ـش همینه؟) یک سیمکارت جدید با یک طرح شامل دو گیگ اینترنت و تماس و پیام نامحدود از فروشگاه خارج شدم. دوباره تو خیابان ها سرگردان راه افتادم. این شهر به قدری زیبا و حیرت انگیز بود که نمیتونستم از دیدنش دست بکشم. تقریبا سر هر چهار راه یک ایستگاه مترو بود. و دکه های غذا که درصد زیادیشون عبارت “حلال” رو روی سایه بان هاشون داشتن و البته قدم به قدم شعبه های استارباکس! :دی از جلوی مرکز راک.فلر (Rockefeller Center) هم رد شدم که از ساختمان های بلند نیویورک هست و طبقات بالا بالکن های تماشای شهر داره، من این سفر وقت نکردم برم.

Rockefeller Center. لنز دوربین به اندازه ای واید نبود که از پایین تا بالای ساختمان رو بگیره!

کمی بعد خودم رو جلوی کتابخانه عمومی نیویورک پیدا کردم. فضای قشنگی بود، تعداد زیادی میز و صندلی هم بود، از ته دل آرزو داشتم که بشه بشینم اونجا، نگاهی به اطرافم انداختم، رستوران و کافه ای اونجا ها نبود، در کمال تعجب و در حالی که منتظر بود هر لحظه یکی بیاد بلندم کنه رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم. کسی سراغم نیومد. تقصیر این ایرلندی هاست ها. اینقدر سطح توقعمون رو پایین آوردن که دو تا صندلی برای استفاده عمومی میبینیم باورمون نمیشه.

کتابخانه عمومی نیویورک


تقاطع کتابخانه

دوستانی که فیلم اسپایدرمن رو تماشا کردن، تو فیلم اول یک صحنه ای هست که عموی پیتر قبل از مرگش پیتر رو میرسه کتابخونه، کتابخونه توی فیلم همینجاست، از همون اول که کتابخونه رو دیدم حس کردم آشناست بعدش یادم اومد کجا دیدمش! کلا از ویژگی های نیویورکه، قدم به قدم که میری صحنه هایی از فیلم ها و سریال های مختلف برات زنده میشه، خیلی باصفاست!  خلاصه نشستم و یک نگاهی به موقعیت خودم کردم ببینم میخوام بقیه وقتم رو چه کار کنم. یادم افتاد که نماز داره دیر میشه. یک سری نمازخونه و مسجد تو سراسر منهتن از قبل علامت زده بودم، نزدیک ترینش رو پیدا کردم. پیاده بیست دقیقه ای راه بود. با مترو خودم رو رسوندم به “جامعه اسلامی مرکز منهتن” (Islamic Society-Mid Manhattan) در خیابان پنجاه و پنجم. جای جالبی بود، طبقه پایین وضوخانه و طبقه بالا نمازخانه، به نظر میرسید نماز جمعه هم داشته باشند. از این جهت که جای نماز خوندنی وسط منهتن ایجاد کرده بودند خیلی جالب بود. مشخصه که مال اهل تسنن هم هست. نماز ها رو خوندم و بعد از غروب اومدم بیرون. هوا کاملا تاریک شده بود و منهتن چهره متفاوت و بسیار بسیار زیبایی پیدا کرده بود.

تصمیم گرفتم برم میدان تایمز (times square) که میدونستم شب هاش خیلی دیدنی تر از روزهاشه و نیویورک رفتن بدون تایمز اسکوئر کلا باطله. خودم رو رسوندم به نزدیک تقاطع و پله ها رو رفتم پایین به سمت ایستگاه مترو. همینجا بگم از مترو نیویورک که اسمش به طور صحیح سابوی (subway) هست. این سیستم حمل و نقل بر خلاف قدیمی بودنش، به طرز حیرت آوری کارآمد و سریعه، یعنی شما به راحتی از هر نقطه منهتن، بلکه هر نقطه نیویورک میتونید به راحتی به هر مقصد دلخواه سفر کنید. با سرعتی باور نکردنی. ایستگاه ها هم هر کدام شهری هستند، مجموعه پیچیده ای از راهرو های مختلف که جایگاه های متعددی رو که به مربوط به خطوط مختلف قرار های محلی و اکسپرس هستند به هم وصل میکنند و هر کدام از این راهرو های کاشی شده هم نمایشگاهیه از هنر و موسیقی کسانی که ایستگاه های مترو نیویورک رو محلی مناسب برای به نمایش گذاشتن هنرشون پیدا کردن. بعضی از صداها و نواهایی که میشنوید به طرز باورنکردنی فوق العاده و زیبا هستند. خلاصه زیرزمین های پیچ در پیچ نیویورک خودش شهریه، شهری دیدنی…

متاسفانه عکس های زیادی از ایستگاه های مترو ندارم

ایستگاه میدان تایمز پیاده شدم. صحنه ها حقیقتا حیرت انگیز بود. من فقط در عجب قدم زدم و یک لیوان و جاکلیدی یادگاری از کادو فروشی (Gift Shop) های میدان تایمز خریدم و البته عکس هم گرفتم!

نیمچه شعبه ان.وای.پی.دی (پلیس نیویورک) وسط میدان تایمز

اینجا هم جاییه که به اسم میدان هرالد که دوباره میز صندلی گذاشته بودن، منم نشستم یک ساندویچ خوردم!

بعد از میدان تایمز تصمیم گرفتم برم سراغ امپایر استیت (Empire State Building) با وجود اینکه میدونستم وقت و حالش رو ندارم بلیط بگیرم و سوار آسانسور بشم تا طبقه صد و دو که نمای بینظیری از شهر داره. چند دقیقه ای پیاده روی بود تا خود ساختمان، تو مسیر از برادوی (Broadway) که قلب تیاتر دنیاست هم رد شدم جای شما خالی!

بروکلین
بعد از دیدن امپایر استیت، کم کم دیگه داشت دیر میشد و منم خسته شده بودم، ولی خیلی زود برای فرودگاه رفتن، تصمیم گرفتم سری به محله بروکلین و پل زیبای بروکلین (Brooklyn Bridge) بزنم که منهتن و بروکلین رو به هم وصل میکنه. با مترو خودم رو رسوندم به سر پل، و وارد پیاده روی پل شدم. پیاده رویی که در ارتفاعی بالاتر از قسمت های ماشین روی پل، بین دو باند رفت و برگشت قرار داره. پل و دو تا برج نگهدارنده ـش خیلی بزرگ تر و باشکوه تر از تصور بود!

منهتن از روی پل

اون طرف پل، در حالی که میدونستم فقط دو تا خیابون با هتل سینت جورج (St.George Hotel)(که اگه همه چی خوب پیش بره خوابگاه دانشجویی ـم خواهد بود) فاصله دارم، و خیلی هم داغون و خسته بودم، رفتم به سمت ایستگاه مترو و بعدش هم فرودگاه.

JFK به سمت آتلانتا
فکر میکنم حدود ده شب بود، حسابی خسته بود و خواب آلود. یک فنجان مثلا کوچک قهوه گرفتم (تو معیار های ایرلندی سایز سوپربزرگ میشد!) که از پا نیوفتم. وسائلم رو از امانات تحویل گرفتم و رفتم ترمینال سه. هنوز خیلی زود بود برای چک.این کردن، در صورت رفتم سمت باجه ها که هنوز از یک پرواز دیگه باز بودن، سوال کردم و جوابی که انتظار داشتم رو شنیدم، پرواز شش و بیست دقیقه صبحه، چهار و نیم باجه ها باز میشن، به این ترتیب نتونستم از دست چمدونم راحت باشم، رفتم روی صندلی های چرمی همون اطراف ولو شدم. حدود نیم ساعت بعد دیدم یکی از همون کارمندای هواپیمایی دلتا اومد طرفم، یک قوطی نوشابه و دو تا بطری آب و چوب شور و بادم زمینی برام اورد، تاکید هم کرد که خنک خنک ـند! :دی حدود دو ساعت بعد باطری لپ تاپم هم تموم شد و هیچ کاری نداشتم تا فردا صبح. فقط بین خواب و بیداری گذشت تک تک لحظات رو از ساعت یازده شب تا چهار و نیم صبح شاهد بودم. بقیه کار ها به خوبی انجام شد. توی پرواز دو ساعته بعدی هم بیوتن میخوندم. با این تفاوت که حالا اشاراتی به جاهای مختلف نیویورک شده بود رو کاملا درک میکردم، حس جالبی بود! پرواز خوبی بود، پنج دقیقه زود پریده بودیم، ده دقیقه هم زود رسیدیم به فرودگاه هارتزفیلد-جکسون آتلانتا (Harsfield-Jackson Intl. Airport, Atlanta) که شلوغ ترین، بعله شلوغ ترین فرودگاه دنیاست. بر خلاف جی.اف.کی فرودگاه بسیار شیک و مرتبی هم هست، خیلی زیبا. چمدون هام اولین هایی بودند که روی تسمه ظاهر شدند. تا خونه هم با یک تاکسی فرودگاه رفتم.

آتلانتا مرکز ایالت جورجیا (Atlanta, GA)ـست، شهری فوق العاده زیبا، شهری وسط جنگل با طبیعت واقعا چشم نوازه. بعدا بیشتر در موردش مینویسم. راستی ملت هم لهجه فوق العاده شیرینی دارند اینجا، خیلی مهربون و گرم! کلا ملت اینجا خیلی خوشحال و خوش اخلاق به نظر میرسند، هم تو آتلانتا هم نیویورک، چیزی که من ابدا انتظارش رو نداشتم…

پا.نوشت: نکته ای، اشکالی، ایرادی، کامنتی، چیزی داشتید لطفا این پایین بنویسید!

 

یک فکر در “دابلین.نیویورک.آتلانتا”

  1. عكسا كه منو ياد ليبرتي سيتي مينداخت ! : دي
    راستي به سمت وال استريت هم رفتي ؟؟
    برو بكس ٩٩ پِرسِنت در چه حال بودند ؟؟ 😛
    از جنبش چيزي ديدي ؟؟
    😉

       2 likes

    1. احسنت، فکر میکردم فقط من این طوریم، دقیقا شهرش شبیه لیبرتی سیتی بود، معلوم نیست کدوم رو از روی کدوم ساختن!
      نه، وال استریت سمت جنوب منهتن هست، اگه اشتباه نکنم، که من نرفتم، خبری هم از جنبشی چیزی نبود! این 99 پرسنت قضیه اش چیه؟

         0 likes

      1. چيز زياد مهمي نيست !
        ايران بودي درك ميكردي ! 😀
        تو اخبار ايران هر هفته در موردش با عنوان جنبش فتح وال استيريت بحث ميشه و جالبيش اينجاست كه سايت رسميشون رو فيل.طز كردن(ايرانيا) !!! 😛
        از زيبايي اونجا از طرف ما هم لذت ببر (H)

           0 likes

  2. سلام داداشی
    اومدم بگم اینجا همه مسنجرها و جیمیل و اینا به فنا رفتن. اگه نیستیم نگران نباشید.
    تنها راه ارتباطیمون اینجا به ذهنم رسید.
    ممنون که اینقدر دقیق مینویسی. اونقدر که آدم میتونه همه چی رو تصور کنه…
    اونقدر که آدم میتونه از دلتنگی دیوونه بشه….

       0 likes

  3. سلام سید جون
    برای اینکه خدای ناکرده از فضای ایران دور نیفتی باید بگم که از دیشب ساعت 11 تا الآن مجددا دچار اختلال فنی هوشمند در عرصه انواع ایمیلها و مسنجرها و غیره …. هستیم ،اون هم برای مدتی نا معین .
    خیلی خوشحالم که بهت خوش گذشته ، سفرنامه جالبی بود بغیر از عکس هات داگش ( فکر کردم باید واقعا عکس همون هات داگ رو گذاشته باشی ، اینطوری خیلی مستند و حرفه ای میشد وجالب )
    ازخوندن سفرنامه واقعا لذت بردم و خصوصا در زمان اختلالهای فنی هوشمند که طعم سفرنامه رو دلپذیرتر میکنه ، واقعا بابت این سفرنامه ازت متشکرم ، خیر ببینی جوون ، نیویورکم الله بالخیر بشکل دائم .
    یه دستی هم به سرما بکش ، به اونهائی هم که قرار بود سلام برسونی لطفا سلام برسون ، اسماشون که یادته ؟
    همیشه موفق ، سرفراز و خوش باشی
    باز هم متشکرم بابت سفرنامه
    (F) :-) (F)

       0 likes

  4. سلام
    today america is the roman empire.new york is rome itself.(john lennon

    عکسا خیلی جالب بودن. محشر بودن.
    پ.ن: متن بالا یکی از دیالوگهای فیلم family man بود……مطمعن باش من آشنایی زیادی با جان لنون ندارم 😉 اولین چیزی بود که با خوندن این سفرنامه به ذهنم رسید.
    کلاسا کی شروع میشن؟………….تو رو نمیدونم اما من واقعا منتظرم 😀

       0 likes

  5. شما حدود 9 ماه پیش گفتی 15 سالته یعنی دیپلم نداری بعد شما چه طوری بدون این که دیپلمت رو بگیری تونستی از دانشگاه آمریکا پذیرش بگیری؟؟؟؟؟

       1 likes

    1. داداش من (که نمیدونم کی هستی دقیقا :دی) من کی گفتم پونزده سالمه؟ نه ماه شونزده سالم بوده! الان هم آخرای هفده هستم، البته اصل نکته پابرجاست، همچنان من تو دبیرستانم (سال آخر) و دیپلمی هم در کار نیست، سیستم آمریکایی کمی متفاوته، پذیرش و این داستان ها همه در جریان سال آخر دبیرستان اتفاق میوفته (تو پست های مختلفی نوشتم دقیقا چه مراحلی داره)، در واقع سال آخر اهمیتی نداره تا جاییکه آخرش قبول بشی، چون قبل از اینکه ترم شروع بشه ازت مدرک پایان دبیرستان (دیپلم) میخوان!
      حالا ربط این کامنت به این پست چی بود؟ :دی

         0 likes

      1. منم شما رو نمیشناسم و فکر نکنی خصومت شخصی دارم ولی با اجازه شما بنده الان دارم در آلمان سال اولم رو برای لیسانس گرفتن میخونم و از قوانین دانشگاهی آمریکا و اروپا کاملا مطلع هستم و تا مدرک آخرین مقطع تحصیلی رو براشون نفرستی نمیذارن تو مقطع بعدی شرکت کنی که در اینجا منظور دیپلم هست یعنی تا مدرک دیپلم رو نفرستی پذیرش نمیدن در ضمن سال آخر هم بسیار از لحاظ نمره ارزش داره

           1 likes

        1. نه عزیز، راحت باش!
          آلمان، خیلی عالی، موفق باشی!
          مسئله اینجاست که سیستم پذیرش آمریکا و اروپا زمین تا آسمون با هم فرق داره. من از اروپا ایرلند و انگلیس رو میدونم که هر دو کل سیستم ورود به دانشگاهشون متمرکز و اساسا طبق نتایج امتحانات آخر سال دبیرستانه، دقیقا همونطور که شما گفتی ولی آمریکا داستانش جداست. امتحانات آخر دبیرستان (که بعضی ایالت ها اصلا ندارن همچین چیزی) اهمیتش فقط در قبولیش هست و پروسه پذیرش (که غیر متمرکز هم هست) از ابتدای سال دوازدهم تحصیل (آخر دبیرستان) شروع میشه، امتحان SAT رو هم اکثرا تو سال یازدهم میدن خودشون، سال آخر رو بیشتر صرف کار های متفرقه ی رزومه پر کن میکنن! اصلا شما Deadline های دانشگاه های آمریکا رو نگاه کن، غیر از بعضی Community College که کلا سیستم مشابه فوق دیپلم دارن، همه Deadline ها حدود های دسامبر و ژانویه و فوریه ست برای ترم پاییز. قبولی ها هم تا مارچ فرستاده میشه و تا آخر مارچ باید به یکی از Offer ها جواب بدی و تمـــــــام! البته و صد البته اگر اول ترم بدون دیپلم رفتی عمرا ثبت نامت نمیکنن برای کلاس ها!
          http://en.wikipedia.org/wiki/11th_grade#United_States
          http://en.wikipedia.org/wiki/12th_grade#United_States

             0 likes

      2. بعد شما مگه نگفتی خانوادگی رفتی ایرلند؟
        تو این جا که نوشتی
        “امروز که پیغام تبریک سال نوی پدر و مادرم رو توی یاهو مسنجر و گوگل تاک دیدم”
        http://cloudyisland.net/category/personal
        با خانواده تو یه کشور هستی بعد اینترنتی برات پیغام میفرستن؟

           0 likes

        1. عزیز جون پست ها رو یکی در میون میخونی؟ :دی
          گفتم خانوادگی رفتیم، نگفتم که خانودگی موندیم! خانواده رفتن آمریکا…
          من کشته اون خط آخر کامنتتم! :دی

             0 likes

          1. نمیتونی جواب بدی کامنت رو پاک میکنی؟
            نمیدونستم پدرت انقدر معروف و قوی در درس دادن هست که بگن بیا تو دانشگاه ما تدریس کن
            خب …………….. چرا دروغ میگی؟ (این یه تیکه رو مجبور شدم ادیت کنم، ادمین!)

               0 likes

              1. عرضم به حضور شما که هیچ کشور اروپایی نیست که ظرف مدت 9 ماه (بگیریم 1 سال) اقامت دائم بده و به طبع شما هم اقامت دائم نداری و تا وقتی میتونی تو ایرلند بمونی که پدرت تو ایرلند باشه و درس بده بنابراین اگر پدر شما برای همیشه ایرلند رو ترک کرده باشه(بخواد تو آمریکا زندگی کنه) شما هم نمیتونی تو ایرلند بمونی منتهی چه جوری الان موندی الله و اعلم

                   0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *