دوم

دیروز صبح که بیدار شدم و گوشیم رو چک کردم، چهار – پنج تا ایمیل داشتم، حدس میزدم همه شون تبلیغات و این جور چیز ها باشند، با توجهی یه نگاهی انداختم، دیدم یکیشون از دانشگاه آریزوناست، با دقت یه نگاهی دوباره ای انداختم، دیدم نامه قبولیه! قبولی در کالج علوم دانشگاه آریزونا برای کارشناسی روانشناسی، ترم پاییز دوهزارودوازده…

البته قبولی مشروط هست، مشروط به فراهم کردن مدرک مهارت در زبان انگلیسی (آیلتس 6.5) یا ثبت نام در برنامه زبان انگلیسی دانشگاه، که از این جهت هم مشکلی نیست. البته اینکه میخ رشته رو از همینجا دارن سفت میزنن، یه کم عجیبه، ولی خب چون تو کالج علومشون هست لابد برنامه ـش با انسانی ها که معمولا بعد از یکی دو ترم تحصیل در کالج علوم انسانی (Liberal Arts) انتخاب رشته میکنند، متفاوته. همین الان که تحقیقی کردم دیدم اینها هم تو روانشناسی جز تاپ.تن آمریکا هستند، جالب! در هر حال احتمال اینکه من بلند کنم برم آریزونا یه مقدار ضعیفه…

روز های قبل از سفر

پاسپورتم رو سفارت آمریکا با بیش از دو هفته تاخیر فرستاد، طبیعتا برنامه ها یک کم به هم ریخت، کلا این یکی دو هفته به طرز عجیبی گذشت، تو یک هفته اول به طور همزمان، حساب بانکیم به دلایلی قفل شد، گواهینامه ـم قبل از اینکه به دستم برسه، گم شد و همه برنامه های سفرم به خاطر تاخیر در ارسال پاسپورت فنا شد، هفته بعدش البته المثنی گواهینامه ـم رو گرفتم، حسابم درست شد و بعد از کلی به پر و پای سفارت آمریکا پیچیدن شامل مراجعه حضوری، البته بیشتر از بر و بچه های امنیتی کیوسک دم در با کسی نمیشه ارتباط برقرار کرد، و ایمیل زدن، باهام تماس گرفتند و گفتند که پاسپورت و ویزام رو دارن میفرستن، بعدش هم طبق روال سرما خوردم، این هم سیستم منظمی داره، هر وقت سر و کارم به ویزا و مسافرت میوفته دچار یه مریضی یا سرماخوردگی کوتاه مدتی میشم، از ایران که میخواستیم بیایم همین طور شد، اینجا هم که داشتم ویزای ایرلندم رو تمدید میکردم و برای آمریکا اقدام میکردم همینطور شد، الان هم که ویزای آمریکا رو گرفتم و دارم میرم دوباره همینطور شد، چیز دور از انتظاری نبود خلاصه، به جاش بر اساس تجویز خودم به اندازه کل سال چای داغ خوردم که اتفاقا کمک زیادی هم به گلودرد میکنه، جدی ها!، خلاصه اینکه هفته های عجیبی بود (من شدیدا علاقه مند به این لغت “عجیب” هستم، خیل عمیقه)، به طرز غیر طبیعی سرحال بودم، واقعا غیر طبیعی، چون من آدمی نیستم که زیاد دوست داشته باشید تو این همچین شرایطی باهاش معاشرت کنید ولی به جز همون شب جمعه قبل از تماس سفارت که دیگه حسابی خسته شدم از این بلاتکلیفی، بقیه مدت خوش و خرم بودم، کلی فیلم سینمایی و سریال هم دیدم، جای شما خالی! دوشنبه شبه، قراره پروازم به آتلانتا چهارشنبه صبح باشه، دارم وسائلم رو جمع میکنم، یک چمدون هست از قبل آماده، وزنش میکنم، یک کمی سنگین تر از اونیه که قراره باشه، بازش میکنم، وسائل رو کمی میزنم کنار، جلد سبز کتابی توجهم رو جلب میکنه، باورم نمیشه، ولی درست میبینم، درش میارم و بازش میکنم، شروع میکنم به خوندن، میخکوب میشم پای کتاب، شاید این پنجمین باری میشه که این کتاب رو میخونم، ولی انگار هر بار که میخونیش یه بعد جدیدی ازش رو میفهمی، عده زیادی نیستند که با من همراهی و موافقت بکنند در میزان فوق العاده بودن این کتاب، عده ای حتی این کتاب رو ضعیف ترین کتاب این نویسنده میدونند، من نظرم متفاوته، تا آخر فصل یک میخونم و میذارمش کنار، باز های انگار چیزهای تازه ای داره برای توجه کردن، هرچی باشه دفعات قبلی که میخوندمش برنامه سفر به آمریکایی تو دو روز آینده ـش نداشتم، هیچ موقعیتی بهتر از همین الان برای خوندن چهارصد و هشتاد صفحه بیوتن* پیدا نمیکنم، به تصادف هم اعقتادی ندارم…

*بیوتن، رضا امیرخانی، نشر علم