چند خطی ها

این پست شامل مطالبیه که این مدت به صورت پراکنده نوشتم، حالا با هم منتشرشون میکنم؛

نشستم پای لپ تاپ، اینترنت ندارم، بعد از اینکه متوجه هر کاری که بخوام بکنم یه جورایی اینترنت نیاز داره، میشینم پای مرور کردن فایل های قدیمی، یک پوشه توجهم رو جلب میکنه، محتوای فلش درایوم هست، از وقتی اومدم اینجا خیلی کم پیش اومده از فلش استفاده کنم، اشتراک گذاری آنلاین شده، محتوای فلش اکثرا چیز های مربوط به سال آخر مدرسه ایران، از جمله یک سری پوشه هر کدوم با اسم یکی از رفقا، خرت و پرت هایی که ریختم بودم روی فلش بدم بهشون، جالب تر از اون یک سری عکس پیدا میکنم، مربوط به یکی از اردوی مدرسه هست، سال دوم، صدرا، دلم میگیره، به طرز عجیبی، یک دفعه هوس برگشتن میکنم، دیدن دوباره همه اون چهره ها و ساعت ها حرف که خواهیم داشت، چرا دور به نظر میرسه همچین روزی…؟

دو هفته دیگه امتحان عملی رانندگی دارم، باید برم گالوی، یعنی خودم گالوی ثبت نام کردم، چون درصد قبولیش بالاتر بود، چون با جاده های گالوی بیشتر آشنام، کلا چون گالوی همه چی آسون تره، حتی شکل و ساختار خیابون ها، اینجا آدم به یه تقاطع هایی بر میخوره که به عقل جن هم نمیرسه، قبلا گفته بودم ایرلند کشور عجیبیه، نه؟ حالا به طرز نا جالبی میترسم، گرچه رانندگیم مشکلی نداره و معلم رانندگی ـم هم کلی بهم امیدواره ولی خودم خیلی امیدوار نیستم، نمیدونم چرا؟، شاید چون مطالبی که روی اینترنت هست نا امید کننده ست، به هر حال، این هایی که نوشتم همه بر خلاف قوانین “مثبت اندیشی”ـه، باید بگم من قبول میشم، حتما قبول میشم! 😀

 دیشب خواب ایران رو دیدم، یه خواب خیلی واضح، صحنه تجدید دیدار ها، تک تک صورت ها، دقیقا همونجوری که همیشه تصورش میکنم، به طرز دردناکی، به محض اینکه چهره ها نزدیک شدند، یادم اومد که خواب هستم، ولی برخلاف معمول وقت هایی که توی خواب میفهمم دارم خواب میبینم، سعی نکردم بیدار بشم، خلاصه تجدید دیداری شد!

به نظر شما این خیلی مثبت اندیشی ـه که آدم پیش خودش فکر کنه، دانشگاهی که یه ماه پیش ایمیل زده گفته، تصمیم تقاضای پذیرش شما توی دو هفته آینده به شما اعلام میشه، و هنوز خبری ازش نشده دنبال جور کردن بورسیه ای، کمک هزینه ای، چیزی به صورت اضافه بر سازمانه؟ البته با توجه به اینکه طبق آمار آدم سطح نمراتش خیـــــلی بالاتر از متوسط قبول شده های اون دانشگاهـه، در واقع دانشگاه کپسول اطمینان قضیه ست!

 جالبه، یکشنبه شب ها اگر بیرون باشی، عده زیادی رو چمدون به دست میبینی، آخر هفته رو رفتن یا خارج از شهر برای تفریح یا از شهر های خودشون دارن بر میگردن برای کار و درس و اینها، خیلی متفاوته از بافت جمعیت سطح خیابون در شب قبلش (شنبه شب ها) که اکثرا خود دابلین نشین ها هستن برای خوشگذرونی بیرون هستن…

از استارباکس که به اینترنت وصل میشم کلا دنیا متفاوته، چرا؟، چون  شرکت فراهم کننده اینترنتشون انگلیسی هست (مثل همه خدمات خوب دیگه اینجا که آخر انگلیسی هستند!) در نتیجه به شما IP  (شناسه اینترنتی) انگلیسی میده، به این معنی که انگار از داخل انگلیس به اینترنت متصل شدید و همه خدمات منحصر به کشور انگلیس برای شما فراهم میشه، دنیایی از تفاوته ها، حتی خود گوگل کلی خدمات محدود به مصرف کننده های انگلیسی داره، حالا خدمات منحصر به آمریکایی ها دیگه جای خود دارد!

زندگی مجردی در کنار تنبلی، انعطاف پذیری خیلی بالایی میطلبه، از جمله در زمینه عادت های غذایی، به عنوان نمونه، من چند وقت به ترکیب جدیدی رسیدم که به طرز حیرت انگیزی جالب بود، ترکیب حمص (غذای لبنانی) و چیپس و پنیر چدار، بعله!

این استارباکس دوباره لیست آهنگ ها رو بعد از کریسمس عوض کرده، یه سری آهنگ بسیار چرند گذاشته با یه سری ضربآهنگ خیلی روی اعصاب و تکراری، آدم حس میکنه یکی داره به طور مداوم با انگشت میزنه تو سرش، در این حد!، همینجوری ادامه بدن، من یه بلایی سر مدیر اینجا میارم، بیخیال مکان که نمیشم، ممکنه مدیریت اینجا مجبور بشه بیخیال مکان بشه ولی من نه، یعنی حس مالکیت دارم در حد شدیدی!

به احتمال زیاد، تا الان بخش زیادی از خواننده های وبلاگ از کلمه های “آمریکا” و “استارباکس” حالشون به هم میخوره بس که من به کار بردمشون، اینطور نیست؟ یا فکر میکنند که من یک آدم بسیار کم عمق هستم که همه زندگیش قهوه ست و رفتن به آمریکا، نه؟ خب تغییری هم بنا نیست پیش بیاد فقط خواستم توضیح بدم که اینها بخش هایی از زندگی من هست که میتونم با مخاطب “عمومی” به اشتراک بذارم، نه چیزی بیشتر، ببخشید خلاصه!، اگه مطلب خاصی هم دارید، چه میدونم، سوالی چیزی، بنویسید، حاضرم در جواب مطلب بنویسم…

دیشب* خواب  نمیرفتم، با گوشیم رفتم وبلاگ خودم، دو سه صفحه پست های آخر رو کامل خوندم، کلی حال داد!
*:با توجه به تاریخ انتشار پست، میشه حدود یکی دو هفته پیش!

تا یادم نرفته در مورد قالب وبلاگ، خب چشه مگه؟ به این سادگی و خوشگلی، تاریک هم هست، هم خوشگله هم خوندنش راحته، گیر ندید دیگه، من حوصله ندارم دوباره دنبال قالب بگردم!

پانویس:
لطفا اگه وبلاگ زیادی جدی یا زیادی مصیبت نویسی شده، یه کامنتی چیزی بذارید، خودم حس میکنم اینجوری داره میشه، میخوام نظر شما رو هم بدونم…

یک فکر در “چند خطی ها”

  1. قالب وبلاگت واقعا قشنگه
    من که جدی خیلی ازش خوشم میاد تازه با مخالفت فراوونی که با استفاده از رنگهای تیره دارم ولی
    این قالب انصافا قشنگه

       2 likes

  2. سلام
    خیلی جالب بودن …نمیتونم دیدگاهم رو درمورد همشون بنویسم چون خیلی زیاد میشه.
    در مورد قالب جزیره ی ابری، همی گویم و گفته ام بارها که این قالب عالیه درضمن متن هایی که مینویسی از نظر محتوا و نگارش خیلی جالب و قشنگن خشک و رسمی هم نیست….درضمن اصلا شبیه مصیبت نامه نیست 😀

       1 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *