حال یا آینده؟

تو یه شرایطی قرار گرفتم که با خودم اختلاف نظر پیدا کردم، از طرفی خیلی دوست دارم زمان زودتر بگذره و آمریکا و دانشگاه و سن قانونی و شاید ایران و این صحبت ها، یعنی به اندازه کافی چیز های امیدوار کننده در آینده میبینم، از طرف دیگه یه جورایی واهمه دارم از آینده، چون میدونم دانشگاه ها که شروع بشه، دیگه نمیتونم ساعت مطالعه رو بپیچونم، بشینم تو کافه مدرسه قهوه مورد علاقه ـم رو با پوءن شوکالا (فرانسوی برای نان شکلاتی!) تازه سر بکشم، با دوستم* از تجربه موج سواری سواحل جنوب ایرلند و حاج آقای مسجد امیرالمونین قم (خیابان دورشهر!) حرف بزنم!، زندگی جدی خواهد شد، باید دنبال کار بگردم، درس بخونم (میدونم که روانشناسی اصلا رشته راحتی نخواهد بود) و اینها، نمیشه مثل الان تو حالت نیمه بیخیالی بگذرونم…

از طرف دیگه زندگی داره جدی میشه، شاید بشه گفت جدی شده، به این حدی که اینقدر خبر های بزرگ و تاثیر گذار شنیدم که یه حالت بی حسی دارم، مثلا صبح دوشنبه، روز اول بعد از تعطیلات، همون اول صبح رفتم دفتر بین الملل مدرسه، خانم والش (گرچه ما به اسم کوچیک صداش میزنیم) و همکارش جنیفر تو اتاق بودند، قبل از این چیزی بگم گفت که یه پاکت برات اومده، میدونستم باید نتیجه آیلتس باشه، گرفتم و رفتم بیرون بازش کردم، خب نمره از اون چیزی که انتظار داشتم بیشتر بود، مخصوصا با موضوع چرندی که برای بخش speaking  نصیبم شده بود، در هر حال هشت گرفتم از نــه، اونقدر که فکر میکردم ولی خوشحال نشدم، فکرش رو میکنم اگه همین یکسال پیش یه همچین خبری میشد، از خوشی یه بلایی سر خودم میاوردم!

*طرف ایرانی نیست، جامعه المصطفی قم بوده، مدت کوتاهی…

یک فکر در “حال یا آینده؟”

  1. منظورت رو درک میکنم.
    ولی با این همه مطمعنم از زندگی تو آمریکا و روانشناسی و مسؤلیتش لذت میبری…… اونجا هم یه تجربیاتی پیدا میکنی که ول کردنشون برات سخت میشه. :-)

       0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *