موج متراکم

شش صبح، هوا کاملا تاریک، هنوز اذان نشده، چمدان ها از شب قبل جا سازی شده تو ماشین، حرکت میکنیم به سمت فرودگاه، هوا حسابی بارونیه، شهر خلوتــه، بزرگراه M1 رو میریم بالا تا به فرودگاه برسیم، ماشین رو پارک میکنیم و میریم داخل، هنوز خیلی زوده، باجه های Check-In مربوط به پرواز مورد نظر ما باز نشده بودند، میریم نمازخونه برای نماز، برمیگردیم هنوز حدود هفت صبحه، تا ساعت 11 که پرواز قراره بپره، کلی مونده، بعد از کمی معطلی صفحه نمایش های بالای باجه روشن میشه، US Airways پرواز فلان، پاسپورت ها رو نشون میدیم، کارت پرواز رو پرینت میگیره، بلیط ها “بی اعتبار” علامت خورده ـند، میرم سراغ دفتر هواپیمایی اون طرف سالن، کارت اعتباری نیاز به تایید داره، حدس میزنم به خاطر اینه که من با کارت خودم پول بلیط رو پرداخت کردم در حالی که جز مسافرا نیستم، مسائل کلاهبرداری با کارت اعتباری اینجا جدیه، احراز هویت میکنم!، مسئول قضیه چند تا تماس میگیره، مسئله حل میشه، کارت پرواز ها رو صادر میکنه، چمدان ها رو تحویل میدیم، یکی دو کیلو اضافه بار تو هر کدوم از چمدون ها رو زیر سبیلی رد میکنه، هنوز وقت هست، میریم یه صبحانه ای بخوریم، میخوریم!، وقت خداحافظیه، من کلا استعدادی در این موارد ندارم، خداحافظی میکنیم، با سرعت به سمت پارکینگ میرم، ماشین رو برمیدارم و میندازم تو بزرگراه، با سرعت به سمت شهر، جزیره امروز عجیب ابریـ بود، بارون میبارید شدید، هنوز هم میباره…

کلا فرودگاه ها جاهای خاصی هستند، نه فقط فرودگاه ها، ایستگاه های قطار هم همینطورند، ولی فرودگاه ها بیشتر، انگار یک موج غلیظی از عواطف تو هواست، مخلوطی از احساسات مختلف، هر جای فرودگاه هم به یک شکل، چند وقت پیش با دوستم رفته بودم فرودگاه دنبال یک بنده خدایی (فرزند دوست پدرم، قضیه ش طولانیه و اصلا  هم مهم نیست!)، طبیعتا رفته بودیم بخش پرواز های داخلی، جدای از اینکه من هی تابلو های پرواز های خروجی خصوصا هواپیمایی های آمریکایی رو میدیدم، ویزا هم نیومده بود هنوز، حسابی اعصابم بالا پایین میشد، جدای از اون، بخش پرواز های ورودی جای شگفت انگیزیه، از اونجاهایی که فقط باید بشینی ملت رو تماشا کنی (طبیعتا با رعایت موازین اخلاقی)، برخورد ها، دیدار ها، پدربزرگ و مادربزرگی که بچه ها و نوه نتیجه هاشون اومدن دنبالشون فرودگاه، خانمی که دنبال شوهرش اومده و الخ.، بسیار تفکر برانگیز و از نظر عاطفی عمیقه، یعنی خوراک بررسی روانشناسانه ست!، از این بُعدش که بگذریم من واقعا به هم ریخته بودم اون روز، گذشت و گذشت تا امروز صبح، همون فرودگاه به شکل متفاوت، هجوم بیرحمانه احساسات به شکل عمیقی، جالبه، دقیقا کنار همون جایی که والدین گرام داشتن بار رو تحویل میدادن، پرواز یازده و بیست دقیقه هواپیمایی دلتا، که پرواز مورد نظر بنده هست، داشت کارت پرواز صادر میکرد، سعی میکردم فکرم رو به همین جنبه قضیه محدود کنم، بعدش رفتیم بالا، پشت گیت های امنیتی، جایی که خداحافظی ها قراره انجام بگیره، سردردی که تا همین الان ولم نکرده، یه جورایی انگار تراکم احساسات تو هوا به ادم فشار میاره، فرودگاه ها جاهای به خصوصی هستند…

چند دقیقه بعد از اینکه رسیدم خونه گوشیم زنگ میخوره، مادر منو در جریان میذاره که از گیت های امنیتی و مهاجرت و گمرک و همه اینها گذشته ـند و هیچگونه مشکلی براشون پیش نیومده (این جریانات معمولا تو کشور مقصد انجام میشه، به امید خدا تو پست سفرنامه خودم کامل توضیح میدم که چرا پرواز های ایرلند به آمریکا یه خرده متفاوتند)…

در طول روز از طریق اینترنت پیگیر پروازشون هستم، کی پریده، به صورت زنده کجای نقشه ست و الخ. (http://flightaware.com) همین چند دقیقه پیش متوجه شدم که نوشته 34 دقیقه پیش فرود اومده تو فیلادلفیا، سریع زنگ میزنم، بوق میخوره! (یا میزنه!؟)، مادر آن سوی خطه، همه چی ظاهرا خوب پیش رفته، بهتر از حد انتظار، خوشحال میشم، ازشون قول میگیرم که وقتی رسیدن آتلانتا منو با خبر کنند، قطع میکنیم، خوشحالم ولی خب…

پانوشت: دوباره غم انگیز و داغون شد!، قول میدم چند تای بعدی بهتر باشن! 😀

یک فکر در “موج متراکم”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *