نبرد

خیلی با خودم کلنجار رفتم که این پست رو منتشر رو کنم یا نه، چون این پست بیشتر حالت “بلند بلند فکر کردن” داره، یعنی یه سری افکار نا مرتبه، به هر حال خودم رو راضی کردم که منتشرش کنم!

اون وقت ها که ایران بودم و داشتیم میومدیم، حرف از شوک فرهنگی (Cultural Shock) شد یک بار با یک نفری، اینکه بعد از قرار گرفتن در فضای جدید آدم میره تو شوک و اینها، طبق اون صحبت ها قرار بود این شوک زودی برطرف بشه! من حس میکنم هنوز درگیرشم، یعنی همین دیروز انگار که یکباری به ذهنم رسید، حس کردم فهمیدم چرا دچار یک خستگی مداوم هستم، فکر میکنم دلیلش این باشه که اینجا انگار در یک نبرد دائمی هستی، با همه چی، با همه کس، چون تو متفاوتی از اکثریت و بنا هم نداری وا بدی و مثل اکثریت بشی، پس باید خودت رو سفت بچسبی، با چنگ و دندون، مسئله هم فقط مذهبی نیست، مسئله میتونه در حد این باشه که قبلا سبک خوشگذرونی ـت با رفقات چی بود، سبک اینجا چیه؟ میبینی تو نمیخوای، اصلا نمیتونی، از مسخره کردن معلم هات یا هر کس دیگه ای لذت ببری، چون به نظرت خیلی پست و احمقانه ست، از طرفی هم نمیتونی همه جمع رو عوض کنی، همین مسئله ساده میشه یه جنگ بین خودت و خودت، این نمونه بسیار بسیار ساده قضیه بود، همین رو بیارید در سطح طرز فکر و اینها،

اینجا، یک لحظه حواست پرت میشه، فکرت میره یه جهتی، بعد از یک ساعت که همه فکرت هات رو میکنی، خوشحال میشی، غصه میخوری، هیجان زده میشی، حالت گرفته میشه، آخر به خودت میگی “آخه آدم احمق (نهایت تنبیه نفس و اینها!)، تو که اول و آخر میدونی همچین برنامه ای در کار نیست، تو همچین کاری نمیکنی، چرا نشستی یک ساعت وقت خودت رو تلف کردی آخه؟” میبینی که بعله، یک لحظه گاردت رو پایین گرفتی، یک ساعت وقتت پرید، به همین سادگی…

در عین حال نمیخوام بگم آدم های فهمیده و متعالی اینجا پیدا نمیشه، یا اینکه ایران همه آدم ها بهره بالایی از شعور و فهم دارن، حرف اینه که من کسانی رو  که میخواستم تا حدود زیادی پیدا کرده بودم تو جایی که زندگی میکردم، قلعه امن خودم رو داشتم، با همون رفقایی که گفتم شاید اختلاف فکری زیادی داشتم، شیوه فکر کردنشون رو دوست داشتم، حتی اگه به نتیجه ای متفاوت از نتایج من میرسیدند، اینجا هنوز کامل به اون مرحله نرسیدم، نتونستم همچین آدم هایی پیدا کنم،مثل اونها که هیچی، حتی کسانی نصف اونها خوب، به علاوه پنج ماه دیگه من دارم از اینجا میرم، همه بازی از اول! بعدشم سه ماه تابستون قراره یه جای آمریکا باشم، بعدش برای تحصیل دوباره باید جا به جا بشم، همه بازی از اول!

یک فکر در “نبرد”

  1. از این نبرد متنفرم تو اون پست خواستن درموردش نوشتم………خیلی کار چرندیه.
    مثلا یه گلدون روی میزت داری هرکسی که میبیندت بهت میگه این واقعا افتضاحه .ولی از اونجایی که خیلی از این گلدون خوشت میاد بهش میگی به تو ربطی نداره بعد از یه مدتی میبینی نه اونقدر به گلدون علاقه داری که ازش لذت بببری و نه اونقدر ازش بدت میاد که بندازیش دور…=بی انگیزگی

       0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *