یکم

سلام

University of Minnesota – Twin Cities

امروز به صورت کاملا غافلگیر کننده، یکی از دانشگاه ها نامه قبولی فرستاد! طبق زمان بندی و اینکه من مدارکم رو تو شلوغی روز های آخر قبل از تعطیلات و به زور پست اکسپرس بین المللی DHL و اینها دقیقه نودی رسوندم دستشون انتظار نداشتم حداقل تا یک ماه دیگه جوابی بیاد، از طرف دیگه این بهترین دانشگاهی بود که تقاضا داده بودم، خیلی هم امیدوار نبودم که قبول بشم، از اون انتخاب هایی که آدم پیش خودش میگه “نمیشه، ولی اگه بشه چی میشه!” :دی، بعله، همون طور هم که توی کامنت ها اشاره شده بود، در کنار استنفرد و ییل و هاروارد جز ده دانشگاه برتر آمریکا در رشته روانشناسیه، خلاصه اینکه خیلی دانشگاهــه! 😀 فقط اشکالش اینه که تو ایالت مینه.سوتاست، شمال آمریکا و آب و هوا به طرز مرگباری ســــــرده، جدای از این مسئله خود شهر مینیاپولیس جای باصفایی ـه (ظاهرا)، همین دیگه، حالا باید بشینیم ببینم دوستان تو نیویورک و بوستون و … نظر مبارک رو کی اعلام میکنند!

موج متراکم

شش صبح، هوا کاملا تاریک، هنوز اذان نشده، چمدان ها از شب قبل جا سازی شده تو ماشین، حرکت میکنیم به سمت فرودگاه، هوا حسابی بارونیه، شهر خلوتــه، بزرگراه M1 رو میریم بالا تا به فرودگاه برسیم، ماشین رو پارک میکنیم و میریم داخل، هنوز خیلی زوده، باجه های Check-In مربوط به پرواز مورد نظر ما باز نشده بودند، میریم نمازخونه برای نماز، برمیگردیم هنوز حدود هفت صبحه، تا ساعت 11 که پرواز قراره بپره، کلی مونده، بعد از کمی معطلی صفحه نمایش های بالای باجه روشن میشه، US Airways پرواز فلان، پاسپورت ها رو نشون میدیم، کارت پرواز رو پرینت میگیره، بلیط ها “بی اعتبار” علامت خورده ـند، میرم سراغ دفتر هواپیمایی اون طرف سالن، کارت اعتباری نیاز به تایید داره، حدس میزنم به خاطر اینه که من با کارت خودم پول بلیط رو پرداخت کردم در حالی که جز مسافرا نیستم، مسائل کلاهبرداری با کارت اعتباری اینجا جدیه، احراز هویت میکنم!، مسئول قضیه چند تا تماس میگیره، مسئله حل میشه، کارت پرواز ها رو صادر میکنه، چمدان ها رو تحویل میدیم، یکی دو کیلو اضافه بار تو هر کدوم از چمدون ها رو زیر سبیلی رد میکنه، هنوز وقت هست، میریم یه صبحانه ای بخوریم، میخوریم!، وقت خداحافظیه، من کلا استعدادی در این موارد ندارم، خداحافظی میکنیم، با سرعت به سمت پارکینگ میرم، ماشین رو برمیدارم و میندازم تو بزرگراه، با سرعت به سمت شهر، جزیره امروز عجیب ابریـ بود، بارون میبارید شدید، هنوز هم میباره…

ادامه خواندن موج متراکم

مجموعا خوبی…

…صندلی عقب نشستم، صبح پنجشنبه، M50، کمربندی دابلین، به سمت M6 که بزرگراه نسبتا تازه ساز گالوی دابلین ـه، پشت فرمون نیستم، به خاطر قوانین این مُلک عزیز، با گواهینامه “Learner” نمیشه تو بزرگراه رانندگی کرد، بد هم نیست، باعث میشه هر چند وقت برگردم به صندلی عقب، جای خودم، پیش سبد خوراکی، زل بزنم به بیرون، به جاده، به جنگل، با بقیه کسایی که رد میشن با لبخند ارتباط های کوتاه برقرار کنم، فکر کنم، خلاصه فرصت خوبیه، هنوز تو M50 بودیم، نسبتا شلوغ بود، طبق تابلو ها به خاطر یک تصادف که زودتر همون روز صبح اتفاق افتاده بود، راننده تاکسی سمت چپی توجهم رو جلب میکنه، موی سفید، سنش کم نیست، تو ترافیک آیفونش دستشه و مشغوله، از اون راننده تاکسی هاییه که انگار تو ماشینشون زندگی میکنند، انواع و اقسام تجهیزات روی داشبورد به چشم میخوره، با اون دستش یه لیوان کاغذی قهوه رو با طمانینه، جرعه جرعه مینوشه، ترافیک دوباره روان میشه، با سرعت به سمت گالوی، تو مسیر توقف میکنیم برای بنزین، میرم داخل که حساب کنم، خوش برخوردی طرف به چشم میاد، دلم برای زندگی تو گالوی تنگ میشه، دابلین با همه کوچیکیش تا حدودی اون سردی شهر های بزرگ رو داره، به خودم طعنه میزنم:”هه، اونوقت آقا میخواد بره نیویورک برای تحصیل!”، رسید پول رو میگیرم، کارت و از دستگاه برمیدارم، لبخندی تحویل طرف میدم و برمیگردم به سمت ماشین، برای امتحان داره دیر میشه…

ادامه خواندن مجموعا خوبی…

تروریست عزیز

سلام

یادتونه نوشته بودم منتظر ویزام؟ دیگه نیستم، امروز به اصطلاح “کلیرنس” (Clearance) پرونده ام صادر شد…

یک ماه و نیم پیش، یک صبح دوشنبه، رفتیم سفارت آمریکا، بعد از آماده کردن یک بقچه مدارک و پر کردن فرم های طولانی آنلاین و تماس به شدت پر هزینه با سفارت برای تعیین وقت مصاحبه، مصاحبه خیلی عالی پیش رفت، و نیازی به اون بقچه مدارک نبود، ولی خب اگر همون جا مثل اکثر متقاضی ها ویزامون تایید میشد و دو روز بعد پاسپورتمون رو با ویزا در خونه میفرستادن که خیلی همه چی ساده و آسون میشد، ولی خب از اون جایی که ملت ایران، ملت بسیار بسیار با عزتی هستند در سطح دنیا، افسر مصاحبه، پاسپورت ها رو بهمون پس داد و ما رو با سه تا کد رهگیری و یک آدرس سایت فرستاد خونه، چرا؟، چون پرونده ها نیاز به “فرایند اداری” داشتند، به زبان خودمون یعنی اینکه یک) میخوایم علافتون کنیم یه کمی دور همی خوش باشیم! دو)میخوایم گذشته تون رو بررسی کنیم ببینیم تروریستی چیزی از آب در نیاید آخر کار، خلاصه یک ماه و نیم کار ما چک کردن یک وب سایت بود، تا اینکه بالاخره امروز پرونده من که آخرین پرونده از سه تا پرونده بود، به اصطلاح “کلیر” (Clear) شد، دیگه کار داشت به یه جایی میرسید که خودم هم داشتم به خودم شک میکردم، شاید همکاری با یه سازمان تروریستی چیزی داشتم خودم یادم رفته! به هر حال یک ماه و نیم در مقایسه با بقیه متقاضی های ایرانی اصلا وقت زیادی نیست…

منتظر سفر نامه آمریکا باشید 😀

بیــمه

تا قبل از اینکه بیایم خارجه داستان و روایت زیاده شنیده بودیم از نظم و آسایش و آزادی و خلاصه همه چی، به نقل از مثلا پسر عمه شوهر فلانی که آمریکا زندگی میکنه، یا دوست پسر خاله بهمانی که آلمان دانشجوئـه، یه سری از اون داستان ها مربوط به امر “بیمه”، مثلا یکی از همین فلانی ها و بهمانی ها، خارجه تصادف کرده، الان داره تو پولی که از شرکت بیمه گرفته شنا میکنه و این صحبت ها، در یک کلام بخش زیادیش اغراقـه، هیچ شرکت بیمه ای، تو هیچ جای دنیا به شما قرونی بیشتر از اونچیزی که از دست دادید پول نمیده، این از اصول اولیه مدیریت بیمه هست، اصل غرامت (indemnity) که بیان میکنه بیمه دقیقا به میزان خسارت جبران میکنه، نه کمتر، نه بیشتر، خلاصه مطلب اینکه کسی با پول بیمه پولدار نمیشه، مگر در صورت کلاهبرداری که خب اون موقع قضیه متفاوت هست، ولی من به شما قول میدم کلاهبرداری از شرکت های بیمه، خصوصا اینجا که معمولا شرکت های بزرگ چند ملیتی هستند، به این سادگی ها نیست!، همه این حرفها رو برای این زدم که به اینجا برسم، ماه می سال گذشته، روز های آخر مدرسه من تصمیم گرفتم که یه گوشی بگیرم، پس از تحقیقات به این نتیجه رسیدم که گوشی قراردادی از نظر اقتصادی به صرفه و خوب هست، الان هم واقعا حوصله ندارم، قضیه گوشی قراردادی رو اینجا از اول تا آخر توضیح بدم، خلاصه اینکه هر ماه قبض میاد در خونه، یا حداقل ایمیل میکنن قبض رو براتون، خلاصه ما توی فروشگاه بودیم که فروشنده پیشنهاد داد که یه سرویس بیمه هم به قرارداد اضافه کنیم، از قرار ماهی 6.99 یورو، ما هم دیدیم که این گوشی، گوشی ارزونی نیست، پیش خودمون هم گفتیم که الان بیمه رو میگیرم، برای یکی دو ماه، بعد هم یه تماس تلفنی و پایان قرارداد بیمه، گذشت و گذشت، ما هم همینجوری تحت پوشه بیمه و مبلغ قرارداد هم سر ماه از حساب برداشته میشد، تا اینکه چشمتون روز بد نبینه، سه روز بعد از سال تحویل (سه ژانویه)، نصف شب تصمیم گرفتم برم ،گلاب به روتون، خلا، از اونجایی که بنا نداشتم کسی رو بیدار کنم، گوشی رو از کنار بالشم برداشتم و با استفاده از چراغ قوه گوشی رفتم به سمت مقصد نهایی، وارد دستشویی که شدم نفهمیدم چی شد، منم بین خواب و بیداری، گوشی لیز خورد از دستم افتاد اونجایی که نباید میوفتاد!، منم یه دفعه خواب از کلم پرید، گوشی رو نجات دادم ولی خب چه فایده، اونی که نباید میشد شده بود، گوشی رو خشک کردم و کارت حافظه و باطری و اینا همه جدا، گذاشتم تا صبح ببینم چی به سرش میاد، صبح، در واقع چند ساعت بعد، گوشی رو سر هم کردم، با رمز “یا خدا” روشنش کردم، دیدم اِ ویبره میزنه، ولی صفحه همون جور سیاه سیاهـه، سرتون رو به درد نیارم، خلاصه اینکه رفتم کاغذ های بیمه رو اوردم و زنگ زدم به شرکت بیمه، طبق معمول هم شرکت انگلیسی بود و یکی با یه لهجه غلیــــظ بریتیش گوشی رو برداشت، منم گفتم که قضیه چی بوده و به اصطلاح claim  ما ثبت شد، گذشت و گذشت، تعدادی تماس تلفنی و ایمیل و اینها رد و بدل شد، از جمله یکیشون دقیق جزییات حادثه رو پشت تلفن میخواست، منم خب نمیدونستم چی بگم، کلی با هم گفت و گو کردیم، از جمله اینکه پرسید حالا چرا نصف شبی گوشی رو با خودت بردی دستشویی!؟، حالا دقیقا با گوشی چکار میکردی تو دستشویی!؟، گوشی دستت بود که افتاد یا تو جیبت بود؟! و الخ، ولی در آخر قبول کردند و گفتند که یه گوشی جایگزین میفرستند که من بدون گوشی نمونم و یه جعبه با پست از قبل پرداخت شده که من گوشی به رحمت خدا رفته رو براشون بفرستم که یا تعمیرش کنن یا اگه نشد یه دونه دیگه برام بفرستند، امروز بالاخره گوشی جایگزین رسید، دقیقا مدل گوشی خودم هم هست!، حالا البته این داستان ما با این شرکت بیمه ادامه دارد ولی خب گفتیم که این تجربه خودمون رو در اختیار ملت بذاریم، بدونن!

حال یا آینده؟

تو یه شرایطی قرار گرفتم که با خودم اختلاف نظر پیدا کردم، از طرفی خیلی دوست دارم زمان زودتر بگذره و آمریکا و دانشگاه و سن قانونی و شاید ایران و این صحبت ها، یعنی به اندازه کافی چیز های امیدوار کننده در آینده میبینم، از طرف دیگه یه جورایی واهمه دارم از آینده، چون میدونم دانشگاه ها که شروع بشه، دیگه نمیتونم ساعت مطالعه رو بپیچونم، بشینم تو کافه مدرسه قهوه مورد علاقه ـم رو با پوءن شوکالا (فرانسوی برای نان شکلاتی!) تازه سر بکشم، با دوستم* از تجربه موج سواری سواحل جنوب ایرلند و حاج آقای مسجد امیرالمونین قم (خیابان دورشهر!) حرف بزنم!، زندگی جدی خواهد شد، باید دنبال کار بگردم، درس بخونم (میدونم که روانشناسی اصلا رشته راحتی نخواهد بود) و اینها، نمیشه مثل الان تو حالت نیمه بیخیالی بگذرونم…

از طرف دیگه زندگی داره جدی میشه، شاید بشه گفت جدی شده، به این حدی که اینقدر خبر های بزرگ و تاثیر گذار شنیدم که یه حالت بی حسی دارم، مثلا صبح دوشنبه، روز اول بعد از تعطیلات، همون اول صبح رفتم دفتر بین الملل مدرسه، خانم والش (گرچه ما به اسم کوچیک صداش میزنیم) و همکارش جنیفر تو اتاق بودند، قبل از این چیزی بگم گفت که یه پاکت برات اومده، میدونستم باید نتیجه آیلتس باشه، گرفتم و رفتم بیرون بازش کردم، خب نمره از اون چیزی که انتظار داشتم بیشتر بود، مخصوصا با موضوع چرندی که برای بخش speaking  نصیبم شده بود، در هر حال هشت گرفتم از نــه، اونقدر که فکر میکردم ولی خوشحال نشدم، فکرش رو میکنم اگه همین یکسال پیش یه همچین خبری میشد، از خوشی یه بلایی سر خودم میاوردم!

*طرف ایرانی نیست، جامعه المصطفی قم بوده، مدت کوتاهی…

نبرد

خیلی با خودم کلنجار رفتم که این پست رو منتشر رو کنم یا نه، چون این پست بیشتر حالت “بلند بلند فکر کردن” داره، یعنی یه سری افکار نا مرتبه، به هر حال خودم رو راضی کردم که منتشرش کنم!

اون وقت ها که ایران بودم و داشتیم میومدیم، حرف از شوک فرهنگی (Cultural Shock) شد یک بار با یک نفری، اینکه بعد از قرار گرفتن در فضای جدید آدم میره تو شوک و اینها، طبق اون صحبت ها قرار بود این شوک زودی برطرف بشه! من حس میکنم هنوز درگیرشم، یعنی همین دیروز انگار که یکباری به ذهنم رسید، حس کردم فهمیدم چرا دچار یک خستگی مداوم هستم، فکر میکنم دلیلش این باشه که اینجا انگار در یک نبرد دائمی هستی، با همه چی، با همه کس، چون تو متفاوتی از اکثریت و بنا هم نداری وا بدی و مثل اکثریت بشی، پس باید خودت رو سفت بچسبی، با چنگ و دندون، مسئله هم فقط مذهبی نیست، مسئله میتونه در حد این باشه که قبلا سبک خوشگذرونی ـت با رفقات چی بود، سبک اینجا چیه؟ میبینی تو نمیخوای، اصلا نمیتونی، از مسخره کردن معلم هات یا هر کس دیگه ای لذت ببری، چون به نظرت خیلی پست و احمقانه ست، از طرفی هم نمیتونی همه جمع رو عوض کنی، همین مسئله ساده میشه یه جنگ بین خودت و خودت، این نمونه بسیار بسیار ساده قضیه بود، همین رو بیارید در سطح طرز فکر و اینها،

اینجا، یک لحظه حواست پرت میشه، فکرت میره یه جهتی، بعد از یک ساعت که همه فکرت هات رو میکنی، خوشحال میشی، غصه میخوری، هیجان زده میشی، حالت گرفته میشه، آخر به خودت میگی “آخه آدم احمق (نهایت تنبیه نفس و اینها!)، تو که اول و آخر میدونی همچین برنامه ای در کار نیست، تو همچین کاری نمیکنی، چرا نشستی یک ساعت وقت خودت رو تلف کردی آخه؟” میبینی که بعله، یک لحظه گاردت رو پایین گرفتی، یک ساعت وقتت پرید، به همین سادگی…

در عین حال نمیخوام بگم آدم های فهمیده و متعالی اینجا پیدا نمیشه، یا اینکه ایران همه آدم ها بهره بالایی از شعور و فهم دارن، حرف اینه که من کسانی رو  که میخواستم تا حدود زیادی پیدا کرده بودم تو جایی که زندگی میکردم، قلعه امن خودم رو داشتم، با همون رفقایی که گفتم شاید اختلاف فکری زیادی داشتم، شیوه فکر کردنشون رو دوست داشتم، حتی اگه به نتیجه ای متفاوت از نتایج من میرسیدند، اینجا هنوز کامل به اون مرحله نرسیدم، نتونستم همچین آدم هایی پیدا کنم،مثل اونها که هیچی، حتی کسانی نصف اونها خوب، به علاوه پنج ماه دیگه من دارم از اینجا میرم، همه بازی از اول! بعدشم سه ماه تابستون قراره یه جای آمریکا باشم، بعدش برای تحصیل دوباره باید جا به جا بشم، همه بازی از اول!

خواستن…

خوبه آدم بعضی وقت ها بشینه مرور کنه ببینه کجا بوده الان کجاست، مخصوصا اگه اینترنت نداشته باشه و بیکار باشه، راه خوبیه برای وقت پر کردن!

باورم نمیشه، احتمال خیلی زیاد، دقیقا یک ماه دیگه همچین روزی آمریکا باشم، جالبه، همیشه سفر به آمریکا یک جذابیت خاصی برام داشت، شاید به همون دلیل دور از دسترس بودنش، حالا که دارم برای تحصیل میرم که قضیه کلا متفاوته، ولی به هر حال هنوز هم باورم نمیشه، امروز بعد از ظهر مثلا نشسته بودم داشتم تحقیق میکردم که فاصله پونزده شونزده ساعتی بین پرواز ها (اونجوری که من میخوام بگیرم) رو توی نیویورک چجوری میشه به بهترین شکل پر کرد، هر چند دقیقه یکبار باید به خودم یاد آوری میکردم که این قضیه واقعیه و از روی بیکاری دنبال این اطلاعات نرفتم، چیز هایی هست که دو هفته دیگه به دردم میخوره! یه چیزی که این چند وقت اخیر خصوصا بهش ایمان پیدا کردم این هست که اگر واقعی یک چیزی رو بخوای، بهش میرسی، مهم نیست در مرحله اول چقدر دور از ذهن و انتزاعی به نظرت برسه، فقط باید بخوایش، واقعا، از اعماق دل، به عنوان مثال، یه مثال خیلی ساده، سفر به آمریکا (تحصیل به جای خود!) یکسال پیش برای من چیزی بیشتر از خواب و خیال نبود، اغراق نمیکنم ها، واقع گرایانه ترین فکری که به ذهنم میرسید این بود که وقتی وارد دهه 60 زندگیم شدم (اگر شدم!) یه کنفرانسی، برنامه ای، چیزی (توجه دارید، کلا برنامه زندگی آکادمیک چیده شد تا اون آخر) دعوت بشم، یه روز و نیم برم آمریکا، شوخی نمیکنم ها، این نهایت فکر یک سال پیش من بود، تازه بعد از ایرلند اومدن، قبلش دیگه هیچی، یه جورایی هم ترسناکه خب، چقدر زندگی آدم تغییر میکنه، قبلا نوشته بودم، جرات نمیکنم بیشتر از یه بازه زمانی کوتاه رو برنامه ریزی کنم، حتی وقتی کسی ازم میپرسه برنامه ادامه تحصیلت چیه، با اطمینان نمیگم، یه “احتمالا” ـی، “برنامه ـم اینجوریه” ـی، چیزی تهش میذارم، که بعدا تغییری چیزی پیش اومد، پیش ملت ضایع نشم…

حالا ممکنه یه سوال پیش بیاد، ممکنه شمای مخاطب فکر کنید که بنده یه آدم ندید بدیدِ عشقِ آمریکایِ خارج نرفته ـی داغون هستم، جوابش هم اینه که شما کاملا شایستگی این رو دارید که هر جوری که میخواید فکر کنید ولی خب من برای خودم دلایلی دارم از این علاقه به آمریکا رفتن، خیلی هاش مربوط به خودمه و علتش آمریکا و خوبی و بدی های احتمالیش نیست، به هر حال شاید وقتی نوشتمشون، شاید…