هویت

تــو ایران، حداقل تو قم، یکپارچگی نسبی تو جامعه برقرار بود، تفاوت ها کوچک بود، یا در واقع تفاوت فکر ها بروز نمیکرد، ریز تر که به مسئله نگاه کنیم، توی صدرا، بین بچه ها اختلاف فکری زیاد بود، ولی نقاط مشترکی وجود داشت که یه جورایی همه رو به هم پیوند میزد، همه یه دلیل مشترکی (یا حداقل نزدیکی) داشتند از توی صدرا بودن، و به طور کلی از توی قم بودن، و این کار رو راحت میکرد، یعنی با مقدار کمی سیاست و کیاست میتونستی دل همه رو به دست بیاری و با همه رفیق باشی، شاید کمی بوی دو رویی و خباثت بِده ولی به هر حال جالب بود، با هر کسی از هر گروه فکری به ظاهر متفاوتی کسی رو تو لیست دوستها داشتن، با یک عده درس اخلاق رفتن، با یک مجموعه کوهنوری و گشت و گذار، با یک دسته خرید کتاب!، جمعیتی برای درس خوندن و رقابت، گروهی هم در حد سلام و علیک و ارتباط رسمی تو مدرسه ولی به هر حال “دشمن” در کار نبود، یعنی میشد مخالف مستقیم نداشت، البته بعضی وقت ها اون گروه های کوهنوردی و درس اخلاق با هم تداخل پیدا میکرد، چه بهتر، اون طرف میشد دوست نزدیک تر، خلاصه اینکه ساختار اجتماعی خیلی ساده تر بود…
(فکر کنم هر کدوم از رفقای مدرسه این رو بخونه ازم متنفر بشه! 😀 )
اینجا هم توی گالوی تقریبا همینطور بود، سی و سه نفر بودیم سال پنجمی، شاید بشه گفت دو یا سه گروه عمده وجود داشت، همه با هم رفیق، من وسط سال پریدم، یه جورایی تو مرکز توجه، ولی خب من گیج بودم، نمیدونستم باید چکار کنم، مسئله زبان هم غیر از خودش اعتماد به نفسم رو خدشه دار کرده بود، به خاطر همین ندیدم دعوت های مختلفی رو که منو به داخل اون ساختار اجتماعی، به مرکزش فرا میخوند، خیلی راحت میتونستم جزیی از گروه باشم، ولی نرفتم جلو، توی لاک خودم موندم، چون نمیشناختم نه اون گروه رو و نه اینکه خودم چی میخوام رو…
گذشت و گذشت تا اینکه اومدم دابلین، مدرسه جدید، جمعیت چندین برابری و البته ساختار اجتماعی خیلی خیلی پیچیده تر، عمدتا به دلیل وجود خارجی ها. گروه های مختلف، مسلمون ها، هندی ها، شرقی ها (خاور دور)، اروپایی ها و البته خود ایرلندی ها، تقریبا هر کدوم یک گروه ایزوله برای خودشون، البته ارتباطات بین گروهی هم بود ولی خیلی محدود، یه جورایی باید تصمیم میگرفتی که میخوای جز کدوم دسته باشی، باید هویتت رو انتخاب میکردی و البته باهاش زندگی میکردی، این با شیوه ای که من تا حالا داشتم بر اساسش پیش میرفتم سازگار نبود، شیوه من “keep everyone happy”
بود، همه رو راضی نگهدار!، اینجا نمیشد کاملا این روش رو پیدا کرد، یا حداقل من حس نمیکردم الان بتونم همچین کاری بکنم، تو هیچ گروهی کاملا وارد نشدم، محدوده دوست هام به چند نفر خاص محدود شد، چند نفری که حس میکردم متفاوت هستند، بیشتر شبیه من هستند، شبیه که خب میدونید منظور چیه! (با توجه به پست “مخالفین”)، به هر حال اینکه وارد هیچ گروهی نشدم، نرفتم کاملا داخل مسلمون ها یا کاملا داخل اروپایی ها، از هر گروه با چند نفر محدود ارتباط برقرار کردم، به هر حال، اینکه من چکار کردم خیلی مهم نیست، مهم این تصمیم ـه، اینکه وقتی توی فضای بین المللی قرار میگیری، باید انتخاب کنی کی هستی، باید تصمیمت رو گرفته باشی و پاش وایسی، اگر تصمیم میگیری که مسلمون باشی باید پای فحش خوردن های مناسبتی و سوال پیچ شدنش هم وایسی، اگر میری قاطی خود اروپایی ها، باید پای جمعه شب بدمستی کردن و رقصیدن تو جشن تولد هاش هم وایسی، گرچه من یقین دارم تو هر گروه یا هر نژاد و فرهنگی آدم های خاصی وجود دارن، جوون 18 ساله اروپایی (یا آمریکایی یا هر جایی) که خودش تصمیم گرفته بدمستی کردن کار عاقلانه ای نیست یا جوون مسلمونی که بر پایه های محکمی اعتقاداتش رو بنا کرده، به طور خلاصه آدم های فهمیده هستن، کمند، سخته پیدا کردنشون، ولی هستن…

راستی اگر کسی فکر کنه که نیازی به گروه اجتماعی پشتیبان نداره، کاملا در اشتباهـه، انسان نیاز داره، به اجتماع، به حس تعلق، وگرنه گم میشه، خودش با خودش سر هویت خودش دچار سوءتفاهم میشه، کلا چیزی ازش نمیمونه…

بی ربط نوشت:
تازگی ها به این نتیجه رسیدم که “خواب دیدن” به صورت منظم و تا سر حد جنون مسئله خیلی شایعی هست بین ایرانی های خارج نشین، خیلی هم ربطی نداره که پریروز اومده باشی یا سالها این طرف بوده باشی..

پا.نوشت:
1. دو تا پست با هم گذاشتم…
2. از این به بعد نظرات رو میتونید “لایک” کنید!

یک فکر در “هویت”

  1. سلام
    روش زندگی من مدتها اینجوری بود که سعی میکردم همه رو راضی نگهدارم . تو تنهایی به این فکر میکردم که چقدر سیاست دارم ولی حدود 4 سال پیش دیدم اهداف مخصوص خودم رو ندارم یه شخصیت واحد ندارم اینقد خودم رو عوض کردم که “خودم ” از بین رفته.اسم این حالت رو گذاشتم شخصیت آیینه ای ولی الان چند ساله که اینطور نیستم …آدمایی هستن که باهاشون مشکل دارم آدمایی هستن که نسبت بهشون بی تفاوت هستم و کسایی که دوستشون دارم. خودم هستم دارم سعی میکنم چیزایی که دوست دارم رو بدست بیارم و خود به خود اونایی که از لحاظ فکری بهم نزدیکن رو پیدا میکنم(اونا هم منو پیدا میکنن) . شاید خودتم از همینا باشی 😉
    ولی شرایط تو یه جورایی مزخرفه اینکه آدما بر اساس دین یا ملیت دور هم جمع بشن بی ربط نیست ولی یه جوریه……بهتر بود بر اساس طرز فکر باشه.
    چقدر حرف زدم ببخشید! 😉

       0 likes

    1. سلام
      “اینکه آدما بر اساس دین یا ملیت دور هم جمع بشن بی ربط نیست ولی یه جوریه” کاملا موافقم، ولی وقتی جمعیت زیاد باشه، یه تقسیم پایه ای توی جمعیت به طور خودکار انجام میشه، معمولا بر اساس دین یا نژاد یا مسائل اینجوری!

         1 likes

  2. در مورد خواب دیدن یه پیش نهاد برات دارم خوابات رو بنویس بعد تحلیلشون کن یکی از داده های روانشناسی همین خوابهان.یکی از کتابایی که برات فرستادم(خود و نهاد) به یه شاخه از این تحلیلها اشاره کرده.
    این کار باعث میشه از خواب دیدن لذت ببری. (H)

       0 likes

  3. سلام سید جون
    خوش به حالت که تو غربت این غمو داری ولی من تو تهران همین مشکل رو دارم ( خودت که بهتر میدونی جامعه ما خودش شونصدتا طیف داره ) البته به لطف خدا تمام دوستانم از هر طیفی که باشن تمام عقائد منو میشناسن چون هیچ وقت اونا رو بخاطرشون سانسور نکردم ولی بهشون هم نشون دادم که میشه با اندکی مراعات همدیگه بدون مصیبت با هم رابطه داشت و از این رابطه لذت برد و سر مشترکات زیادی که همه آدمها با هم دارن تفاهم کرد ولی در عین حال همون نکته ای که گفتی باز هم صادقه واونم اینکه بالاخره یه وقتهائی هست که اونا طبق عقیده خودشون از خط قرمزهای عقیدتی تو رد میشن و انجاست که باید با صبر وتحمل موقتا خودتو از اونها جدا کنی و طبعا یه حس مبهم دردناک رو چند دقیقه ای تحمل کنی ولی بعدش همه چی معمولا درست میشه
    البته این در صورتیه که دوستان آدم با فرهنگ وبا اخلاق باشن و گرنه سر حتی اختلاف سلیقه در رنگ هم میشه با هم دشمن شد اونم تو جامعه ما که اکثر آدمها در ظاهر صفر و صدی هستن
    ولی مطمئن باش اونجا، خودت بودن خیلی راحت تر از اینجاست
    (F)

       1 likes

  4. سلام علیکم و رحمة الله (H)
    چطوری؟
    من اون متنتو خوندم ولی اصلا بهم بر نخورد
    یعنی حتی ازت ناراحتم نشدم چه برسه به تنفر
    البته اگه هنوز منو از دوستات بدونی 😉

       0 likes

  5. سلام خوبی علیرضا
    دلم خیلی برات تنگ شده

    اگه تا حالا پیامی چیزی نذاشتم ببخش.
    نوشته هاتو خوندم کلی گریه ام گرفت (منم که حساس)
    از این به بعد زود زود بهت سر میزنم

    (F) (F) (F)

       0 likes

  6. اولا بگم که چیز مشترکی که آدما رو جمع کنه بود ولی خیلیاش هم اجبار ظاهری و روحیه تعامل و همینطور شکست یا پیروزی فکری بود که آدما رو وادار به سکوت و دوستی میکرد

    البته میدونم تفاوتای صدرا با اختلافات شما قابل مقایسه نیست ولی حواست باشه که هم آدما عوض میشن و هم باید جبر اجتماعی در سرکوب عقاید متفاوتو در نظر بگیری

    درسته همه یه اعتقادای مشترک داریم ولی حواست باشه که هدف ها و نگاه به این عقاید فرق داشت. درسته که ملاک همه برای قضاوت ، حقیقت بود ولی بعضیا حقیقتو با عقل اسلامی به دست میاوردن و بعضیا با اوهام و شک های عوامانه فکرشونو رو درگیر میکردن

    درکل مطلب خوبی بود و ازت ممنونم

       0 likes

    1. همون مشترکات برای من کافی بود…
      خواهش میشه…
      هویت شما برای من نامعلومه، اگر یه پیغام پسغامی بذاری که من مطمئن بشی کی هستی، خیــــلی خوب میشه!

         0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *