تصادف…

سلام

نمیدونم چکار کنم، هوس پیاده روی میزنه به سرم، خیلی وقته تنهایی پیاده روی نکردم، راه میوفتم به سمت رودخونه، هدفون رو میذارم تو گوشم، طبق معمول همه وقت هایی که خودم با خودم در مورد احوال خودم اتفاق نظر ندارم شافل رو میزنم (پخش تصادفی) از بین یکصد و نود و هشت قطعه موسیقی، این قطعه میاد:«باز هوای وطنم، وطنم،وطنم آرزوست…!» و من به تصادف اعتقادی ندارم!

یک چیزی که اینجا حتی توی پایتخت دیدم که تقریبا مطمئنم هر جای دیگه ای که برم، در واقع هر شهر بزرگ دیگه ای که برم، چه نیویورک باشه، چه آتلانتا، چه سن آنتونیو، دیگه نخواهم دید، رفتار دوستانه مردمه، امشب یه نمونه دیگه اش رو دیدم، طرف خورد زمین، خیلی ساده، بعدشم خیلی سریع پا شد و لبخند زد، ولی بقیه مثل سنگ از بغلش رد نشدن، رفتن سمتش: «you ok?»  با لبخند…

یک فکر در “تصادف…”

  1. سلام
    بله، درسته، می شود گفت هیچ چیز تصادفی نیست؛ بجز محاسبات ظاهری و حتی منطقی ما، روابط و حقایقی هم در این هستی هست که چون ما به آنها ناآگاه هستیم ممکن است به آنها تصادف بگوییم؛ ولی من هم مثل تو بر این باورم همه چیز حساب و کتاب دارد، حتّی آمدن «باز هوای وطن»!
    امشب به من خیلی خوش گذشت؛ امیدوارم به شما نیز
    عید قربان مبارک!
    دوستدار

       0 likes

  2. سلام سید جان
    تصویر خیلی قشنگیه ، دست عکاسش درد نکنه
    خدا عکساشو زیاد کنه 😉
    یه شعر عربی هست و یه مصرعش در مورد وطن میگه :
    حامل وطنک قلب و روح
    قلب و روح رو هم نمیشه تغییر داد البته معمولا 😀
    امیدوارم همیشه و در هرکجا که هستی موفق و پیروز باشی

       0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *