آسانسور خراب است!

سلام

(عکس رو من نگرفتم!)

چند وقتی بود همیشه وقتی میرسیدم به ایستگاه قطار، یه قطار داشت از ایستگاه خارج میشد،، تقریبا هر روز صبح بیشترین زمان ممکن برای علاف شدن منتظر قطار رو باید می ایستادم، بعضی وقت ها هم یک قطار میومد، جا نبود سوار بشم! ولی از اون طرف با اتوبوس هیچ مشکلی نداشتم، هر وقت میرسیدم به ایستگاه، تابلو رو نگاه میکردم، اتوبوس مورد نظر زیر دو دقیقه با ایستگاه فاصله داشت. حالا کاملا برعکس شده، صبح ها همزمان با قطار میرسم تو ایستگاه، همیشه هم خلوته، به جاش همیشه اتوبوس اولی رو از دست میدم، معمولا یه بیست دقیقه ای هم علاف میشم تا بعدی بیاد! تا حالا شنیدین میگن وقتی خدا یه چیزی رو میگیره یه چیز دیگه میده!؟

از دیروز توی همه ایستگاه های خط سبز قطار، یه پیغام نمایش داده میشه مبنی بر اینکه آسانسور ایستگاه فلان خرابه، در جریان باشید، یک فکر دیگه ای بکنید! نظرتون چــــــــیه!؟

پ.ن: چند بار شده یک پستی رو منتشر کردم، بعدش یک مطلب خیلی جالب به نظرم رسیده ولی خب چون منتشرش کردم، دیگه تغییرش ندادم، تصمیم گرفتم از این به بعد هر پست رو بعد از چند روز منتشر کنم که بهتر در بیاد!

حریم خصوصی

سلام

تو استارباکس نشستم طبق معمول همیشگی، لپ تاپ به برق، فنجون آمریکانو* روی میز، یک دفعه صدای آهنگ عربی از اسپیکر بالای سرم پخش میشه، دفعه اول نیست، تو این شعبه استارباکس بعضی وقت ها از این اتفاق ها میوفته، میام اینجا بنویسم، یکدفعه یادم میاد که ایران اصلا جایی آهنگ پخش نمیکردن، اگر هم میکردن، خصوصا تو قم، یکی پامیشد میگفت خیلی محترمانه درخواست میکرد که اگه امکانش هست حجم صدا رو یک کم کمتر کنند!، قاعدتا هم منظورش این بود که خفه ـش میکنی یا …!؟ (به کسی بر نخوره، من خودم این کار رو کردم!)، ولی اینجا هر سبک فروشگاهی که برید یه آهنگی داره پخش میشه، حتی کافه مدرسه، که در واقع مثل بقیه چیز های اینجا، یک شعبه از یک سری کافه زنجیره ای هست،(به طور وحشتناکی همه چی زنجیره ایه!)، خلاصه اینکه همیشه صدای آهنگ از یه جایی میاد، حتی توی محوطه اصلی مرکز خرید ها، در نگاه اول بسیار آزار دهنده ست، ولی در مرحله دوم، خب یه کم ماجرا فرق میکنه، وقتی موسیقی با صدای بلند پخش میشه، کسی صدای شما رو نمیشنوه، مگر اینکه خودتون بخواید، به طور مثال فرض کنید توی یک کافی شاپ نشستید، دوستتون رو بعد از یک مدت طولانی دیدید و دارید حسابی برای هم تعریف میکنید که چی گذشته تو این مدت بر سرتون، من بهتون قول میدم هیچ علاقه ای ندارید میز بغلی صدای شما رو بشنوه، در این حالت یا باید به طرز آزاردهنده ای یواش صحبت کنید یا اینکه بیخیال حرف زدن تو کافه بشید، درسته؟، ولی اینجا با توجه به موسیقی زمینه ای که پخش میشه، همچین مشکلی تقریبا نیست، البته من شخصا نمیدونم کسانی که تصمیم گرفتن آهنگ پخش کنند به این بخش قضیه فکر کرده ـند یا نه!

*آمریکانو، همون طور که ممکنه بدونید، نوعی قهوه ست، که نسبتا سبک و کمتر از بقیه انواع قهوه تلخـه، و واقعا دلیل اینکه من این نوع قهوه رو انتخاب کردم، غرب زدگی یا عشق آمریکا نیست، به جان شما! :)

یار مهربان

سلام

تو خونه هستم، بین دو نماز یه دفعه یه چیزی یادم میوفته، ساک پر از وسائل به هم ریخته ام رو از زیر تخت میکشم بیرون، سنگینه، انبوهی از پوشه ها و جزوه های مدرسه سال گذشته، یه سری سیم و کابل، جعبه آیپاد و یه سری کتاب و سی.دی که از ایران با خودم آوردم. کتاب ها رو میکشم بیرون، نگاهشون میکنم، دقیقا همون چیز هایی که الان لازمشون دارم، هر چی فکر میکنم یادم نمیاد اون موقعی که خریدمشون، شاید یک روز قبل از اون یکشنبه کذایی که پریدیم، دقیقا چه هدفی داشتم یا چرا اینها رو انتخاب کردم، مهم نیست، کتاب ها رو باز میکنم، نگاهی به فهرست ها میندازم، فوق العاده ـند…، دو سه تا کتاب کت و کلفت تر هم هست، اون ها رو هم بیرون میکشم، اولی رو که در میارم نا امید میشم، ولی دومی دقیقا همون چیزیه که میخواستم، منِ او ـی امیرخانی، خوشحالیم تکمیل میشه، منِ او رو دفعه اولی که خوندم درست نگرفتمش، نفهمیدم آخر آخر حرفش چیه، حالا میفهممش، تازه میگیرمش، درکش میکنم!

نماز دوم رو میخونم، قرمه سبزی مامان پز که نیم ساعت پیش گرم کرده بودم و حالا سرد شده رو دوباره میذارم تو مایکروفر، داغ میشه، به عنوان یک شام مجردی، نه!، حتی به عنوان یک شام کاملا خانوادگی، عـــالـــیه!، یه سری کار های خرد ریز دارم، انجام میدم، هنوز برای خواب زوده، لپ تاپ رو از کیف درمیارم، پتویی میندازم رو شونه ـم، یه لیوان نوشیدنی سر میذارم بغل دستم، چهارزانو میشینم به نوشتم…

– کلا در هیچ مرحله ای از هدفون استفاده نشد!

تصادف…

سلام

نمیدونم چکار کنم، هوس پیاده روی میزنه به سرم، خیلی وقته تنهایی پیاده روی نکردم، راه میوفتم به سمت رودخونه، هدفون رو میذارم تو گوشم، طبق معمول همه وقت هایی که خودم با خودم در مورد احوال خودم اتفاق نظر ندارم شافل رو میزنم (پخش تصادفی) از بین یکصد و نود و هشت قطعه موسیقی، این قطعه میاد:«باز هوای وطنم، وطنم،وطنم آرزوست…!» و من به تصادف اعتقادی ندارم!

یک چیزی که اینجا حتی توی پایتخت دیدم که تقریبا مطمئنم هر جای دیگه ای که برم، در واقع هر شهر بزرگ دیگه ای که برم، چه نیویورک باشه، چه آتلانتا، چه سن آنتونیو، دیگه نخواهم دید، رفتار دوستانه مردمه، امشب یه نمونه دیگه اش رو دیدم، طرف خورد زمین، خیلی ساده، بعدشم خیلی سریع پا شد و لبخند زد، ولی بقیه مثل سنگ از بغلش رد نشدن، رفتن سمتش: «you ok?»  با لبخند…

شکلات تلخ

سلام

…هوا تاریکه، دکمه های پالتوم رو میبندم، نفس عمیقی میکشم، بخار جلوی صورتم رو میگیره، سردم نیست!، هدفون ها رو تو گوشم میذارم، دست میکنم تو جیبم، دو تکه شکلات تلخ استارباکس پیدا میکنم، گاز های کوچک میزنم به قطعه شکلات سیاه سیاه، تلخیش دهنم رو میگیره، یادم میاد تا دو هفته پیش حتی نمیتونستم به شکلات تلخ فکر کنم، از تلخیش بدم میومد، حالا لذت میبرم از تلخی شکلات، یه لذت تلخ، یه گاز دیگه میزنم، یادم میاد، همه مشکلات و سختی ها و بدبختی ها، ککم هم نمیگزه، نمیدونم چرا!

…سوار قطار شهری میشم، بر خلاف انتظارم شلوغه، یه خانواده میبینم، یه خانواده کامل، کوچک و بزرگ، پدربزرگ، مادربزرگ و فرزند و نوه، همه خوشحال، ایرلندی نیست، خارجیند، یه دفعه همه چی یادم میاد، به هم میریزم…

امروز برای بار دوم SAT دادم، همون امتحانی که پست های قبلی وصفش رفت، این دفعه هوا بارونی نبود، تنها نرفتم، گرسنه نموندم، هوا به طرز غافلگیر کننده ای آفتابی بود، پدر و مادری بود که منو برسونه، آمادگی امتحان رو داشتم، امیدوارم نتایجش هم به همین خوبی باشه، ان.شا.الله…

شهر کم کم داره حال و هوای کریسمس رو میگیره، چراغونی ها، تغییر دکور ها، لیوان های جدید استارباکس، اینم از عکس چند شب پیش، از راه کلاس زبان*:

*کلاس زبان دوره فشرده IELTS هست…

پا.نوشت:
1. یک هفته مدرسه تعطیل بود، زندگی ما هم به هم ریخته بود، نفهمیدیم چیکار کردم این یه هفته رو!
2. یه دو روزی که کلا یادم رفته بود وبلاگ دارم!