شیپورچی

سلام

شیپور میزد، ساعت یازده و نیم شب وسط خیابون خلوت، جلوی همه مغازه های تعطیل، سنش کم نبود، زیاد هم نبود، شاید چهل و خرده ای، دوستم رفت پولی گذاشت توی جعبه کنار پای مرد شیپور زن، باهاش گرم گرفت، باهاش عکس گرفت، منم مجبور کرد باهاش عکس بگیرم، تشکر کردیم و رفتیم، دوستم گفت:«everybody needs appreciation» «هر کسی به تقدیر شدن (در واقع دیده شدن) نیاز داره

[ببخشید این پست مشکل اندازه متن داره، میتونید با استفاده از کلی های Cntrl و + توی مرورگر بزرگتر ببینید همه چی رو!]

حقیقتاً راست میگفت، هر چقدر هم آدم وانمود کنه نظر دیگران براش مهم نیست، فقط داره خودش رو گول میزنه، آدم به دیده شدن و تأیید شدن نیاز داره، سخته وقتی برای یه هدفی (کوتاه مدت، نسبتا) داری تلاش میکنی، وقت میذاری، خیلی بیشتر از اون چیزی که حتی خودت از خودت انتظار داشتی زحمت میکشی، از وقت کار هایی که قبلاً خیلی بهشون وابسته بودی میزنی فقط به خاطر اون هدف، ولی هیچ‌کس نمیبینه، اگر هم کسی خیلی خیلی مهربون و فهمیده باشه که ببینه تلاشت رو، دلیل رو نمیفهمه

قبلاً ها که من خیلی کمتر متفاوت از جمع اطرافم و دوستام بودم، حداقل متفاوت بودنم مخفی تر بود، حدود سال هشتاد و پنج یا شش، که سال سوم راهنمایی بودم، تمرکز روی امتحانات نهایی و آزمون های ورودی دبیرستان نمونه دولتی و تیزهوشان (و برای من و چند تا از رفقا صدرا) بود، من هم همه رو شرکت کردم، با وجود اینکه میدونستم دیگه نمیخوام برم سراغ ریاضی فیزیک و عشق و علاقه همیشگیم به کامپیوتر، یک روز صبح «رفیق شفیق» زنگ زد، من توی خیابون ارم بودم (قــمـ) گفتفلانی نمیدونم این خبر خوبیه یا خبر بدیه، ولی تیزهوشان مرحله اول قبول شدیخلاصه این‌جوری شد که از بین همه همکلاسی و رفقا فقط من بودم که مرحله اول تیزهوشان قبول شدم (مرحله دوم رو حقیقتا نمیدونم، هیچ وقت نرفتم به سایتشون سر بزنم، شاید چون میترسیدم!)، تأثیری توی تصمیم من نداشت، قبول میشدم یا نمیشدم میخواستم برم صدرا و رفتم صدرا، ولی همین که از توی اون همه بچه های عشق ریاضی فیزیک (که البته بعدش دبیرستان های خوبی هم رفتند ولی به هر حال) من تیزهوشان (حداقل یک مرحله) قبول شدم، برای خودم کلی افتخار و برای بقیه خب مایه تعجب بود (رفقای خوبی بودن و هستن، حسودی نکردن!)، حالا سال آخر دبیرستانه، دوباره وقت امتحان های بزرگه، برای ایرلندی ها و ایرانی های اینجا، همه چی بسته به امتحانات آخر ساله، حتی اگه بخوان انگلیس برن دانشگاه

(اینجا یه کم بزنم تو فاز غمناک)

من اینجا متفاوتم از بقیه، از خیلی جهات، از سر و لباس (من نه شلوار ورزشی میپوشم میرم مدرسه، نه هودی های عجیب و غریب، نه گوشم رو سوراخ کردم هنوز!) تا طرز فکر و غیره (قصدم این نیست که بگم من خیلی خاص هستم و خفن هستم و اینها، امیدوارم همچین تصوری پیش نیاد) از تابستون مشغول این کار شدم، همه اینترنت رو بالا پایین کردم، تا به این نتیجه رسیدم که باید یکی دو تا امتحان اضافه بدم، همه تا قبل از کریسمس، ثبت نام کردم، آنلاین، گذشت و گذشت تا هفته آخر قبل از اون امتحان که روز شنبه بود، پنج‌شنبه ظهر زنگ زدم به اون مدرسه ای که حوزه امتحان بود، گفتم ساعت چند باید اونجا باشم؟، گفت بهت گفتن ساعت چند؟ گفتم روی کارت ورود به جلسه که من از سایت گرفتم نوشته 7:45 صبح، گفت خب همون موقع بیا! … شب قبل مسیر و ساعت قطار ها رو چک کردم، صبح ساعت شش با زنگ گوشی بیدار شدم، یکدونه شکلات مارس داشتم، همون رو برداشتم و سریع راه افتادم، باران به شکل دیوانه واری میبارید، به اولین قطار شهری اون روز صبح رسیدم، تا مرکز شهر باهاش رفتم (مثل هر روز مدرسه رفتن) از اونجا حدود ده دقیقه زیر بارون، توی تاریکی، پیاده روی کردم تا ایستگاه قطار،شکلات رو همون جا رفتم بالا، به ایستگاه قطار که رسیدم کاملاً خیس بودم سر تا پا، بلیت خریدم و منتظر قطار شدم، دومین قطار اون روز صبح میشد، تا ایستگاه مورد نظر ده دقیقه راه بود، در طول ساحل شرق دابلین، هوا کم کم داشت روشن میشد، از اونجا دوباره ده دقیقه پیاده روی تا مدرسه ای که حوزه امتحان بود، در حالی که کاملاً انتظار داشتم با یک مدرسه کاملاً تعطیل مواجه بشم (در طول هفته کلاس‌های عادی نه و نیم شروع میشه، اون وقت آخر هفته کسی یک ربع به هشت بیاد مدرسه خداوکیلی!؟) مثل موش آب کشیده رسیدم مدرسه، حدود سی نفر دیگه اومده بودند، فقط سی نفر از کل جزیره! تازه حداقل یکی از اون کسایی که من باهاشون حرف زدم از ایرلند شمالی (انگلیس) اومده بود،

در مورد امتحان:ده قسمت بود (هفت قسمت بیست و پنج دقیقه ای، دو قسمت بیست دقیقه‌ای و یک قسمت ده دقیقه‌ای در آخر، با تنفس های پنج دقیقه‌ای بعد از انجام هر دو قسمت) محتوای امتحان ریاضی (maths) بود، خواندن انتقادی! (critical reading) و نوشتن (writing). سوال های پنج گزینه ای،غیر از ریاضی که چند تا سؤال بدون گزینه داشت که جواب نهایی رو باید وارد پاسخ نامه میکردیم. خیلی چیزی در باب سختی امتحان نمیخوام بگم فقط اینکه خـــــــــــیلی سخت بود! (مثلاً بخش نوشتن، یه جمله‌هایی داده بود که باید بازنویسی میشد به بهترین شکل، من پنج دقیقه نیاز داشتم جمله اصلی رو بخونم، چه برسه به بررسی پنج تا گزینه اونم تو حدود یک دقیقه وقت برای هر سوال!)(یا تو خواندن، متن های انتخاب شده از کتاب‌های ادبی یا علمی بود، دو صفحه متن که من نصف لغاتش رو حتی نمیتونستم تلفظ کنم، جوری هم باید متن رو میخوندی که بعداً بتونی در مورد قصد و دیدگاه نویسنده نظر بدی، از همه این‌ها جالب‌تر توی یه بخش 25 دقیقه‌ای حداقل سه تا از این متن ها بود!)

به هر حال، ساعت یک ظهر در حالی که هودی ای که از صبح هنوز خیس خیس بود رو پوشیده بودم و از گرسنگی داشتم پس میوفتادم، خودم رو رسوندم مرکز شهر، یک دوبل برگر حلال خوردم و برگشتم که وسائلم رو جمع برم گالوی، پیش خانواده

سه روز پیش نتایج امتحان اومد، امتحانی که اینقدر ازش ناامید بودم که احتیاطا برای بعدیش (یک ماه بعد) ثبت نام کردم (امتحان سالی شش بار برگزار میشه)، روز اعلام نتایج توی مدرسه گوشیم دستم بود و مدام سایت رو چک میکردم، تا اینکه بالاخره نتایج توی سایت اومد، باورم نمیشد، با این نتایج حداقل پنج شش تا از دانشگاه‌های مورد نظرم قبول میشدم، حتی بعضا با بورسیه، ولی!، ولی یه جمله‌ای هست که میگه «life is nothing when you have no one to share it with!»«زندگی هیچی نیست وقتی کسی رو نداری که باهاش به اشتراک بذاریش!» (تقریبا!) البته این جمله برای این چیزی که من میخوام بگم یه ذره زیادی قویه، کسی که این جمله رو گفته احتمالاً منظور خیلی عالی تر داشته ولی خب اهمیتی نداره، who cares? چیزی که من میخوام بگم این هست که اولی کسی رو که بهش گفتم نتایجم رو گرفتم و به طرز واقعاً مسخره ای براش توضیح دادم که این عدد هایی اینجا میبینی، یعنی من جز «متوسط بالا»ـی قبول شده های دانشگاه فلان تو نیویورک، دانشگاه فلان تو فلان شهر تو کالیفورنیا، دانشگاه فلان تو ایالت مینه.سوتا و … قرار میگیرم؛ چنان برخورد سردی کرد که کلاً شیرینی این نتیجه کوفتم شد،رفت (یه بخش زیادیش وقتی مجبور میشی همه چی رو توضیح بدی از بین میره به هر حال!)، میخواستم داد بزنملامصب این مسیر این زندگی لامصب منه که دارم باهات راجع بهش حرف میزنم، بفهم چقدر برای من مهمه، یه عکس‌العمل لااقل مصنوعی نشون بده، لعنتیکاملاً مشخصه که توی غذاخوری مدرسه من پا نمیشم عربده بکشم (معمولاً کار جالبی به حساب نمیاد) ولی اگر میخواستم همچین کاری بکنم احتمالاً یه چیزی تو این مایه‌ها میگفتم و اضافه میکردم «لازم نیست تو بفهمی من چرا من دارم همه این کارها* رو میکنم که برم آمریکا، لازم نیست تو قانع بشی که آمریکا رفتن کار خوبیه یا بدیه، چون خیلی چیز ها هست تو زندگی من که تو نمیدونی، فقط مثل یک دوست عمل کن، «وانمود کن» که به هر حال از موفقیت من خوشحالی و برای من آرزوی موفقیت میکنی، وانمود کن، لامصب، به خیلی‌ها این رو میگفتم، نه فقط اون دوستم

(کلی به خودم افتخار میکنم که چه راه هوشمندانه ای پیدا کردم که حرفم تو وبلاگم بزنم! D:)

ایران که بودم، خصوصا این اواخر، وبلاگ های خارج نشین ها رو خیلی دوست داشتم، برام جالب بود، روایت دانشجویی که با هزار مشکل و بدبختی تو لندن زندگی میکنه و وبلاگ مینویسه برام جذابیت داشت، خاطرات دانشجوی ایرانی که سرتاسر آمریکا و کانادا رو به مناسبت کنفرانس های مختلف گشته، برام جالب بود، گاهی به یک وبلاگ اینجوری بر میخوردم و ساعت‌ها مینشستم پست هاش رو میخوندم، البته معمول حاصل چیزی اعصاب خردی معمولاً همراه با افسردگی نداشت، نه به خاطر اینکه عشق خارج بودم (که البته شاید بشه گفت بودم و هستم!) اول به خاطر اینکه وقتی با چیزی رو به رو میشم که احساس میکنم برای من دور از دسترسه اعصابم خرد میشه، تحملش رو ندارم، از شما چه پنهان، بعضی وقت ها وقتی بابام از خارجه بر میگشت و تعریف میکرد، من بهم میریختم، تقصیر هیچ کس هم نبود ها، من تحمل چیزی که دور از دستم بود رو نداشتم (و ندارم!)، دوم به خاطر اینکه سفر رو دوست داشتم، تجربه چیز های مختلف رو دوست داشتم خصوصا چیز هایی که هر کسی نمیتونه تجربه‌اش کنه، چیز هایی که خاص باشه، و برای ما ایرانی‌ها چه چیزی خاص تر و دور از دسترس تر از سفر به خارجه!؟

همین چند وقت پیش یک کسی که من اصلاً نمیشناسمش ولی وبلاگش رو بعضی وقت‌ها میخونم، از زندگیش تو نیویورک نوشته بود، از دلتنگیش ها و مشکلاتش، از اینکه دلش میگیره میره ”تایمز اسکوئر” «ازدحام درمانی» میکنه، یا میره «سنترال پارک» دلش وا بشه، نتونستم خیلی بخونم، تحملش رو نداشتم، اون وقتی که ایران بودم تو وبلاگش داستان روز ویزا گرفتنش رو نوشته بود، حالا یه دانشجوی ساکن آمریکاست… (البته من کلا با شخصیت اون وبلاگ نویس و دیدش نسبت به زندگی مشکل دارم، اساسی، ولی از اون که بگذریم…)

آخر این هفته برنامه جوری شد که شنبه شب، با یکی از دوستان رفتیم سینِما (فیلم Don’t be afraid of the dark،من؟ فیلم ترسناک؟ عجیــب!) و تا ساعت حدود 12 بیرون بودیم (بر خلاف وحشت مشترک من و دوستم از انسان‌های مست لایعقل که خوشبختانه باهاشون رو به رو نشدیم)(مجبور شدم دوازده تمومش کنم که بتونم با قطار آخری برگردم خونه)، شاید بشه گفت دفعه اولی بود که این موقع شب اون هم آخر هفته، پیاده، مرکز شهر بودم، دور از انتظار نیست که بگم چهره شهر کامل متفاوت بود!

به طور کلی شب دنیای خودش رو داره، خصوصا اینجا، خیابان به جای مینی ون های خانوادگی و بچه مدرسه‌ ای های یونیفورم پوش، پر از تاکسی ها، لیموزین های شیک مختلف (بنتلی، هامر و غیره که من انتظار نداشتم تو ایرلند ببینم) و جوان‌هایی بود که با لباس مهمانی (منظور همون یک تیکه پارچه ست) از این کلاب به آن کلاب میرفتند، از مغازه ها فقط فست فود ها، بار ها و دکه های سیاری که هات داگ و همبرگر میفروختند (در طول روز عمرا همچین چیزی تو خیابون پیدا کنید!)، مشغول کسب و کار بودند، و البته نایت کلاب ها و دیسکو ها. و در محدوده مرکزی شهر که ورود خودرو به طور عادی ممنوع هست، وسائل نقلیه ی جدیدی که ترکیب خلاقانه ای از دوچرخه و درشکه بودند، مشغول خدمت رسانی به ملت شب گرد بودند.(این یکی رو هم در طول روز ندیده بودم!)، تفاوت زیــــاد بود، این دوست ما داشت پس میوفتاد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*از جمله همه این کار ها این هست که خودم روز تعطیل صبح ساعت 6 پا شدم! این خیلی از روال عادی زندگی من که مثلاً برای کلاس ساعت نه و نیم مدرسه، ساعت نه و ده دقیقه پا میشم، متفاوته، این نهایت از خود گذشتیه! جدی ها :)

یک فکر در “شیپورچی”

  1. سلام
    آقا علیرضا
    اینا که نوشتی، در مورد نیاز آدمها به دیده شدن کاملا درسته؛ اما بعضی وقتها ممکنه این اشکال هم وجود داشته باشه که آدمی برای دیگران، مثلاً خانواده اش خیلی هم مهم باشه، شادی و موفقیت او براشون خیلی مهم باشه، هرچه از دستشون بر میاد برای موفقیت او انجام می دهند، چون خیلی دوستش دارن، اما او این محبت ها را نبینه! اون وقت با این که او در کانون توجه است، احساس می کنه دیده نمیشه؛ در مورد شما این طور نیست؟! بهش کمی فکر کن!

       1 likes

  2. سلام سیدنا
    خیلی با انرژی و زیبا نوشته بودی ، جدا لذت بردم
    از اون نوشته هائی بود که با خوندش میشه فضای نویسنده در نوشته رو به خوبی تصور کرد و فهمید
    خوشحالم که دوباره مینویسی و خیلی خوشحالترم بابت نتیجه امتحانت
    لطفا از مطالبی مثل اون پاراگراف آخر در مورد توصیف شبهای دوبلین بیشتر بنویس ( جهت انتقال تجربه )
    ان شاء الله به فضل خدا همیشه موفق و پیروز باشی
    (F)
    طیب الله انفاسکم
    Alles gute

       1 likes

  3. من خیلی خوشحال شدم از شنیدن قبولیت. مامان میدونن چون مامان به من گفتن.
    ولی فکر میکنم درک میکنم چی میگی. حتی گاهی برای کارهای کوچکی که میکنی هم دوست داری دیگران متوجه بشن.مثلا من وقتی برای مدرسه محمد کارت امتیاز درست میکنم، کار خاصی نیست. چند تا عکس از اینترنت درمیارم و با یه متن که گاهی یه شعر من درآوردیه تو WORD میذارم کنار هم و پرینت میگیرم. اما دوست دارم دیگران متوجه بشن برا انتخاب تک تک عکسا دلیل و هدف داشتم. هر عکسی نذاشتم برا تشویق.
    چه برسه به یه همچین نمره و امتیاز خوبی تو یه همچین کنکور بزرگی.

    همیشه برای موفقیتت دعا میکنم و امیدوارم قبولیت رو تو آزمون ماه دیگه با ما هم به اشتراک بذاری. شاید قبل از ناامید شدن از خوشحالی دیگران، یه چیزایی دیدی.(هرچند گاهی ادمک همچین ریسکس نمیکنه از فکر این که شاید بیشتر تو ذوقش بخوره. نه؟)

       0 likes

  4. اول :
    سلام به رفيق خوبم كه خيلي خيلي خيلي خيلي ،خيلي دلم براش تنگ شده !!!
    بعدشم :
    خيلي خيلي خيلي خيلي ،خيلي خوشحال شدم از اين كه دوباره مطلب مينويسي !
    اما :
    كلك ،نوشته بودي هنوز گوشمو سوراخ نكردم ! منظورت از هنوز چيه ؟؟ (نكنه بعدا امكانش هست كه اينكارو بكني؟!)
    و :
    با اين جمله ات :
    برای ما ایرانی‌ها چه چیزی خاص تر و دور از دسترس تر از سفر به خارجه نيست!؟
    كاملا مخالف ، نيستم بلكه كاملا موافقم 😛
    و در آخر اينكه :
    به خاطر قبوليت حسابي تبريك ميگم و خيلي خيلي خيلي خيلي ،خيلي زياد خوشحالم ازين بابت ! 😉
    با آرزوي موفقيت هميشگي ات
    دوستدار تو
    M.H.O

       0 likes

    1. اول:
      علیک سلام، عزیز دل!
      بعدشم:
      منم همینطور!
      اما:
      عزیز جون واقعا!؟ من!؟ گوشم رو سوراخ کنم؟! از فکرش مور مورم میشه!
      و:
      خیلی هم خوب!
      در آخر اینکه:
      ممنون، دعا کن دانشگاه هم قبول بشم!

      ما مخلصیم به طور کلی
      و مشتاق دیدار!

         0 likes

  5. منم بعضی اوقات اینطور میشم. (یعنی اکثر اوقات اینطوریم 😉 ).
    نمیدونم چرا اطرافیانم دلیل و خود زحمت ها و هدفهام رو درک نمیکنن این یه حس بی انگیزگی بهم میده. همیشه به یکی نیاز داشتم که ازم حمایت کنه(حداقل به صورت زبونی) . بلاخره چند سال پیش بین همکلاسی هام یکی رو پیدا کردم که حرفم رو میفهمه(البته منم حرف اون رو میفهمم) . هرچند که میدونم هیچی مثل حمایت خونواده از آدم نیست ولی با این همه اینو بدون که با اکثر دیدگاههایی که تو این وبلاگ مطرح کردی موافقم و درکت میکنم(امیدوارم حمایتتم فقط زبونی نباشه). برای همینم سریع ثبت نام کردم(من به این راحتیها تو وبلاگها ثبت نام نمیکنم.. 😉 )
    بذار به جای اینکه درمورد موافقتم با تحصیل تو آمریکا سرت رو درد بیارم(اگه تا الان منفجر نشده باشه! 😉 ) ، جملاتی که واقعا درک کردم رو نقل قول کنم:
    1هر چقدر هم آدم وانمود کنه نظر دیگران براش مهم نیست، فقط داره خودش رو گول میزنه
    2اگر هم کسی خیلی خیلی مهربون و فهمیده باشه که ببینه تلاشت رو، دلیل رو نمیفهمه…
    3زندگی هیچی نیست وقتی کسی رو نداری که باهاش به اشتراک بذاریش!
    4یه بخش زیادیش وقتی مجبور میشی همه چی رو توضیح بدی از بین میره به هر حال!
    …. (B)

       0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *