آیا مسخره نیست!؟

سلام

 از همه چیز های مصیبت باری تو ذهنم میگذره و اعصابم رو شدیدا خط خطی میکنه، یکی از مسخره هاش اینه که من حتی نمیتونم برگردم ایران برای اینکه یه سری بزنم، در واقع هیچ قاعده و قانون عملی و قابل اعتماد وجود نداره که من ازش مطمئن بشم اگه رفتم ایران، بعدش میتونم به سلامتی برگردم به همین …ــی (جایی) که الان هســـــتم! به قول این طرفی ها Bite Me!

پ.ن: بحث سربازی هست

رســما تابســـتان…

سلام

فصل تابستان برای انواع محصل ها (دانش آموز/دانشجو و غیره) به طور واقعی بعد از اعلام نتایج آغاز میشه، البته در این وسط گروه هایی هم هستن که چنین فرضیه ای در موردشون صدق نمیکنه، اول گروهی که کل بیخیالی پیشه میکنند در طول زندگی، دوم گروهی که میدونن امتحانات رو چطور دادن و تابستانشون محدود به فاصله بین امتحانات و اعلام نتایج هست که هنوز گند نتایج در نیومده، خوش بختانه من جز هیچ کدوم از این دو دسته نیستم، البته هنوز…، به هر حال امروز با ابوی (=پدر) رفته بودیم بیرون، شخصا در نقش راننده (تصور آرزو مانندی که از یازده سالگی داشتم، البته اون موقع فکر نمیکردم گواهینامه ام رو روز تولد هفده سالگیم بگیرم و توی ترافیک پنج شنبه ظهر شهر گالوی در نقش راننده، ابوی رو برسونم دانشگاه! زندگی پر از تغییرات پیش بینی نشده ـست (اسمایلی آدم حکیم و دانا، لطفا!)) ابوی که از دانشگاه اومد بیرون چند تا پاکت نامه دستش بود، از جمله کارنامه بنده که به دفتر کار ابوی ارسال شده بود، بندگان خدا آدرس خونه ما رو هم ندارن!، نتایج بسیار خوب بود،تعریف از خود تلقی نـشه، ها:

بعدش هم رفتیم مدرسه ما که بنده Hoodieـم (که وصفش در بخش "دوم." پست "این روز ها" رفت) رو بگیرم:

تا اونجایی که خودم یادمه گفته بودم "Dark Gray" ولی ظاهرا تعریف عبارت "تیره" در جاهای مختلف دنیا متفاوت هست، حالا اشکالی هم نـــداره اینم رنگش خوبه، نکته مهم در این قضیه، ایده و طرحش هست، همون طور که مشاهده میکنید، جلوی Hoodie، اسم مدرسه و سالی که ما بودیم حک شده و جالب تر از اون پشت Hoodie، مجموعه ای از امضای تمام بچـــه ها:

اگه روی عکس کلیک کنید و نسخه بزرگش رو ببینید، یه مقداری هم وقت صرف کنید، ممکنه عبارت "Ali Noori" رو اون وسط ها ببینید، "علی نوری" اسم خارجکی بنده هست، واقعا یادم نیست که اون روز کذایی که من برای بار اول رفتم تو این مدرسه، به همراه کمیل رفتیم توی دفتر و اسم من به جای "سید علیرضا نوری" شد "علی نوری"، چه اتفاقی افتاد به هر حال منم دیدم بد نیست، واقعا سخته اسم به این سختی داشتن!، خلاصه اسم "Ali" موند روی من و الانم دیگه اگه کار رسمی و جدی نباشه، خودم رو "Ali" رو معرفی میکنم، در رابطه با همین قضیه اسم ها، چند روز پیش موبایلم زنگ خورد (مقدمه: حدودا یک ماه پیش به خاطر شرایط مناسب یه اپراتور موبایل (Meteor) شماره ام رو از اپراتور دیگه (O2) منتقل کردم) تلفن از O2 بود، گفت میخواد با Seyed صحبت کنه (یه توضیح دیگه: توی اسم های ما معمولا سید رو به عنوان اسم کوچیک قبول میکنن و فکر میکنن مثلا علیرضا، Middle name هست، در نتیجه "سید" صدا میکنن) منم هول شدم گوشی رو دادم به ابوی! (اخه هیچکس منو سید صدا نمیکنه!)، در ادامه بگم که طرف زنگ زده بود منت کشی، میگفت 290.00 یورو (اسمایلی تعجب خرکی!) اعتبار تماس بهت میدیم برگرد به O2 ! منم گفتم که من با اون اپراتور دیگه قرار داد 18 ماهه دارم (در واقع ابوی داره!)، در نهایت پرسید قراردادت کی تموم میشه و خداحافظی کرد…

زبان دوم

سلام

آموزش انگلیسی رو از عنفوان جوانی شروع کردم، یه چیزی تو مایه های سنین چهار یا پنج سالگی به صورت غیر رسمی، خصوصا با پشتیبانی آبجی خانم، فرزند ارشد خانواده که بعضا توی برنامه نویسی هاش با اون کامپیوتر نفتی منو شرکت میداد (اسمایلی صبر و حوصله فراوان!)، اولین کلاس زبانی که شرکت کردم مربوط به تابستان هشت سالگیم هست، کتاب Let's Go 1، به غیر از اون کلاس دیگه ای رو توی اون دوران نگذروندم، گذشت و گذشت و من به صورت غیر رسمی با علاقه ای که داشتم کم کم یاد میگرفتم، خـــصوصا بازی های کامپیوتری که راه به راه فحش و بد و بیراه (آرایه سجع!) به سمتشون شلیک میشه تاثیر شگرفی در روند این آموزش غیر رسمی داشت، همیشه توی کلاس انگلیسی مدرسه شاگرد زرنگ و نور چشمی بودم، همینطور گذشت تا سال گذشته، آبان ماه بود، رفیق شفیقم (سابقه دوستی تو مایه دوازده سال، اصلا عجیب!) گیر داد که بیا بریم کلاس زبان و اینها، من هم پدرم بالا سرم نبود که، پدرم رفته بود خـــارجه (!)، گول خوردم و رفتم ثبت نام کردم، استاد رو نمیشناختیم از قبل، ولی از قضا استاد فوق العاده عالی بود که این چند وقته همیشه به یادش بودم و دعاش کردم، خلاصه من هر روز شنبه تا چهارشنبه تو این کلاس شرکت میکردم، همین برنامه ادامه داشت تا زمستان، بعد تا بهار و حتی توی خرداد من این کلاس رو رها نکردم، تا تابستون که دیگه قضیه  دچار بگیر نگیر شد و کم کم تعطیل شد، برنامه ایرلند هم جدی شده بود، گذشت و گذشت تا ما سوار طیاره شدیم و خودمون هم اومدیم خارجــــه، دیگه رفتم مدرسه و مجبور شدم که دانش و معلوماتم رو در عمل به چالش بکشم و به کار بگیرم، مدرسه کمک بزرگی بود، و همینطور لپ تاپ شخصی و اینترنت با سرعت عمیقا رضایت بخشی که نتیجه اش دانلود و تماشای ساعت ها سریال آمریکایی بود، تاثیر عمیقی که دیدن این سریال ها داشت (و هنوز هم داره) غیر قابل انکار هست، دید نسبتا واقعی که به فرهنگ و آداب و رسوم غربی در کنار روزمره و کاربردی ترین شکل زبان در اختیار فرد قرار میگیره از طریق تماشای سریال ها فوق العاده ـست، در مورد خودم اوائل دو سه روزی سریال رو با زیرنویس فارسی نگاه میکردم که مشخصا کمک بزرگی در اون مراحل برای من نبود، خیلی زود فهمیدم که باید خودم رو بکشم بالا، زیرنویس فارسی رو به انگلیسی تغییر دادم، به مرور و خصوصا با کمک زندگی در فضای انگلیسی زبان و درس خوندن خصوصا به سبـک کـــــاملا تشریحی که اینجا مرسومه مشکل فهم مفهوم برام حل شد، مشکل اصلی این بود که نمیتونستم بفهمم چی میگن (مشکل Listening)، طبیعتا روز های آسونی نبود، مدرسه رفتن در این شرایط اصلا آسون نبود ولی خب مشکل در حال حل شدن بود، با سرعت نسبتا رضایت بخشی، در کنار اینها چیزی که خیلی خیلی مهمه در آموزش زبان دوم در سنین بالا (بالای دوازده سال) بعنی اعتماد به نفس رو نمیتونستم کاملا داشته باشم، برام سخت بود ارتباط برقرار کردن، به هر حال مدرسه تموم شد، هنوز نتایج رو نگرفتم ولی فکر میکنم امتحانات خوبی هم دادم، به هر حال تماشای سریال ها همچنان ادامه داشت، "احتیاج"ـم به زیرنویس (انگلیسی) خیلی کمتر شده بود، حتی بعضی وقت ها متوجه میشدم چند دقیقه از یه سریال رو بدون زیرنویس دیدم و حتی متوجه نشدم که زیرنویسی نمایش داده نمیشه! پیشرفت رو میتونستم حس کنم، رادیو و تلویزیون رو خیلی بهتر میفهمیدم، تو همین دوره کتاب آزمون تئوری رانندگی رو خوندم و امتحان دادم، چندین مورد کار رو به صورت تماس تلفنی (تلفن کابوس زبان آموزه!) رفع و رجوع کردم از جمله معامله ماشین که به شدت رضایت بخش بود، چند تا سینمایی هم که در این ایام رفتم به جز مورد اول که یه شکست بود، این پیشرفت رو نشون میداد، تا اینکه بالاخره شروع کردم به سریال بدون زیرنویس انگلیسی دیدن، هیچ مشکلی احساس نمیشد و بسیار لذت بخش بـــود حتی میتونستم املای کلماتی رو میشنوم حدس بزنم و توی دیکشنری چک کنم، حالا کار به جایی رسیده که پدرم ازم برای همراهی توی تدوین کتاب درسی برای دوره فوق لیسانس دعوت کرده، همه اینها خیلی شیرینه، ســخته ولی شیرینه، همین یاد گرفتن و پیشرفته که آدم رو امیدوار نگه میداره و تاثیر عجیبی توی اعتماد به نفس آدم میذاره، فکر اینکه الان من مسئله زبانم تقریبا حل شده خودش کلی انرژی و امیـــد برام داره…

وقتی آدم به این مرحله میرسه دیگه به انگلیسی "فکر میکنه"، بعد وقتی میخواد فارسی حرف بزنه در واقع ذهن میخواد تفکرات انگلیسی رو به فارسی ترجمه کنه تحویل زبــون بده، همون طوری که فارسی فکر کردن و انگلیسی حرف زدن نتیجه مطلوبی نداره، انگلیسی فکر کردن و فارسی حرف زدن هم همینطوره، نتیجه اش عبارت های عجیب و غریب میشه، تپق های مکرر تو حرف زدن میشه، کلمه های انگلیسی وسط عبارت فارسی چپوندن میشه، دقیقا مسائلی که ادم ابتدای راه انگلیسی یاد گرفتن داره، توی زبون مادریش براش پیش میاد، و این کلاس گذاشتن کسی که از خارج اومده نیست، این مســئله ای هست که برای هر زبان آموز جدی پیش میاد، بیایید زبان آموزان بدبخت را مسخره نکنیم! :)

و حالا فکر نوشتن به انگلیسی به سرم زده، به سرم زده شروع کنم کتاب انگلیسی خوندن، کارهایی که قبلا به فارسی میکردم، دوازده جلد داستان دنباله دار خودندن، حالا به انگلیسی انجامشون بدم، علاوه بر لذتی که این کار داره، مهارت نوشتن رو قوی میکنه، من به دنبال این نبودم که به قدری انگلیسی بدونم که بتونم مشکلاتم رو حل کنم، من میخواستم و میخوام (بیشتر میخوام درسته!) به انگلیسی بنویــــسم…

از بیرون که نگاه کنیم یا نگاه کنید، این یه موفقیت بزرگه که البته هست ولی من اینجا با کسانی میرم مدرسه که علاوه بر انگلیسی و زبان ایرلندی، حداقل یه زبان خارجی دیگه مثل فرانسه یا آلمانی رو نسبتا خوب بلد هستن، آدم زود متوجه میشه که هنوز چیز ها برای یاد گرفتن هســــت…

طبیعت،سگ،رانندگی

بسم الله

سلام

سگ
بعضی مسائل هست که تا آدم باهاش کاملا رو به رو نشه عمق نظر خودش رو درباره اون مسئله متوجه نمیشه، یکی از اون موارد در مورد شخص خودم، نظرم راجع به سگ (به عنوان حیوان خانگی و دست آموز) هست، آقا نکنید به خدا، کثیفه، بده، نکنید! امروز جای شما خالی رفته بودیم یه جایی میشه گفت پارک جنگلی یه کم جنگلی تر از تصور شما (!)، هی این ملت با سگ اینور و اونور میرفتن، حـــــال من گرفته میشد، آقا نکنید!

رانندگی
حدود دو ماه پیش بود که آزمون تئوری رانندگی رو دادم، هنوز 17 سالم هم نبود (حداقل سن گواهینامه این طرف ها)، ولی امتحان تئوری رو میتونستم بدم و دادم، گذشت و گذشت، تقریبا دو هفته قبل از سالگشت تولدم که 17 سالم تموم میشه رفتم برای کار های گواهینامه مبتدی یا به عنوانی "در حال آموزش" (عبارت اصلی: "Learner Permit") که باهاش میشه تحت نظارت یه فرد دارای گواهینامه کامل (برای بیشتر از دو سال) و با نمایش حرف L جلو و پشت ماشین رانندگی کرد، برای گرفتن گواهینامه یه معاینه چشم لازم بود، زنگ زدم و قرار گذاشتم با چشم پزشکی، معاینه به خوبی انجام شد، چند روز بعد رفتم County Council (شورای استان!؟) برای تقاضای گواهینامه، اون منشی که بود گفت که "برو هنوز بچه ای!" خب یه کم خیلی محترمانه تر، البته به هر حال گفت که یه دو هفته ای زود اومدی باید هفده سالت تموم بشه، یه نگاهی به معاینه چشم پزشکی کرد که اگه قرار بود تا تاریخ تولدم صبر کنم، یه ماهش میگذشت و از اعتبار ساقط میشد، گفت که باشه، من مدارک رو میگیرم، ولی گواهینامه همون روز تولدت صادر میشه، منم تشکر کردم از اینکه 30 یورو هزینه مجدد تست چشم پزشکی رو از دوشم برداشت و اومدم بیرون، فـــــردای روز تــــولدم، گواهینامه با پست اومد دم در، تاریخ صدور دقیقا روز تولـــــدم بـــــــــود!
همون موقع ها هم شروع کردیم جدی دنبال ماشین گشتن توی روزنامه ها و اینترنت و این طرف و اون طرف، همون روز ها یه ماشین متولد 2000 تمیز پیدا کردیم برای چند ماه آیــــــنده…

بیا نجاتمون بـــده
روی بیمه ماشین معمولا یه سرویس رایگان هست تحت عنوان "Breakdown Rescue" به معنا که اگه به مشکلی بر خوردی ما یکی رو میفرستیم نجاتت بـــده (خدای نکرده تصادف، یا خرابی ماشین یا حتی تموم شدن بنزین وسط راه (البته پول بنزین رو میگره!))، همون روزی که ماشین رو بیمه کردیم، چند ساعت بعد میخواستیم بریم اولین دور رو با ماشین بزنیم که دیدیم ای دل غافل این لکنته (این صفت به صورت موقتی به ماشین اطلاق میشه، ها!) روشن نمیشه، باطریش خوابیده (!؟ یا خالی شده یا هرچی) با هل و کمک همسایه ها و اینها هم کارش راه نیفتاد، گفتیم چکار کنیم چکار نکنیم، رفتیم یه نگاهی به دفترچه راهنمای بیمه انداختیم دیدیم که بعله اینم یه راهیه زنگ زدیم شرکت بیمه، یه همشیره ای از تو خود قعر اون بریتانیای فلان فلان شده گوشی رو برداشت، ما هم گفتیم که قضیه اینجوری، حالا بماند که ما با چه وضعی با این همشیره بریتانیایی با لهجه غلــــــــــــــــــــــیظ بریتیش (درست گفتم!؟) ارتباط برقرار کردیم، خلاصه 10 دقیقه ای پشت تلفن بودیم که آدرس بدیم و اینها، تقریبا پانزده دقیقه بعد یه اخوی زنگ زد که من تو ترافیک گیر کردم ولی دارم میام، چند دقیقه بعد یه جرثقیل پیچید تو مجتمع (!)، سلام و علیک و اینها یه چیزی زد به باطری ماشین تو سه دقیقه سر حال اومد، شد یه پلنگ وحشی (اینم تلمیح برای آراستن متن!)، بعدشم خداحافظی کرد و رفـــت، تقریبا ده دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد، پیش شماره دو صفر چهل و چهار (اینم جهت اطلاعات عمومی خواننده های وبلاگ، پیش شماره انگلیسه)گفتم یا بسم الله، از انگلیس کی چیکار من داره!؟ برداشتم: Hello!؟ از شرکت بیمه بود، میخواست مطمئن بشه نجات پیدا کردیم…

 

طبیعت
آدم ماشین که نباشه باشه، عملا نمیتونه خیلی بگرده، از وقتی ماشین گرفتیم خصوصا از وقتی که من رانندگی میکنم (از حدود همین 3 روز پیش ها!) خیلی اطراف شهر رو گشـــتیم، طبیعت اینجا فوق العاده است، ساحل اقیانوس، جنگل های سرسبز، جاده های باریک بین شهری…
اینجا طبق تقویم الان تابستونه، از نوزده روز پیش تابستونه، ولی متاسفانه آب و هوای اینجا به طرز مرگباری در همه سال یک نواخته، یعنی اختلاف دمای تابستون و زمستون نهایتا هفت،هشت درجه سلسیوس (!؟) هست، این یکنواختی هم الان به شکل ابری/آفتابی/بارانی/تگرگ، همه در آن واحد با متوسط دمای سیزده-چهارده درجه خودش رو نشون میده، برنامه ریزی بر اساس آب و هوا تقــریبا محاله!

 

KFC، غذای حلال
از برکات همین ماشین خریدن این بود که امروز کشف کردیم رستوران های زنجیره ای بین المللی KFC، شعبه Galway، سه جور مرغ حـــــلال داره، طعمشون هم وصف ناشدنیه! :) بعد از این چند ماه که غذای (گوشت دار) بیرون محدود به یه رستوران تــرکی شهر و رستوران های مشابه پایتخت بود، این کشف بزرگ واقعا کمک بزرگی به ارتقا سطح زندگی ما بود، الان به جای جمله "برای شام بریم بیرون؟" از جمله "برای شام کجا بریم!؟" میشه استفاده کرد که خودش پیشرفت بزرگیه!

 

عکس های این چند وقت اخیر، روی عکس ها کلیک کنید نسخه بزرگش نمایش داده میشه!


جرثقیل-فرشته نجات


جایی تحت عنوان ساحل نقره ای – تصویر مربوط به دورانی هست که بنده رانندگی نمیکردم، جام صندلی عقب بود!


جاده به موازات اقیانوس


پریروز رفته بودم سینما، رفتنی هوا آفتابی بود، برگشتنی یه دفعه تگرگ شد در حالی که آفتاب هنوز میتابید!


فعالیت های تابستانی ملت، میدان مرکزی شهر


عکاسی پشت فرمون، شاخه جدیدی از هنر عکاسی، همون جاده هایی که وصفش رفت


گردش امروز


زمین فوتبال با تیرک های بلند برای بازی کریکت


محوطه بازی کودکان


خیابان ساحلی


دریاچه ای به اسم Atalia، میشه گفت مرکز شهر هست