تنهاگردی

سلام

مقدمه اولیه
دوستان مطلعند که من کلا ویژگی های شخصیتی خیلی منحصر به فردی دارم. (خواهش میکنم!) مثلا اینکه مهارت های برقراری ارتباط اجتماعی بسیار ضعیفی دارم، در عین حال به شدت پایبند به دوست و مشتری جمع های دوستانه هستم(در واقع بودم!). مورد دوم این هست که کلا آدمی نیستم که به یه حالت ثابت عادت کنم، اساسا تغییر طلب می باشم (برداشت 30یاسی ممنوعه…) و داشتن یه روتین و برنامه ثابت توی سیستم من نیست! (خیلی جدی نگیرید ها، شوخی-جدی نوشتم!)
حالا با توجه به این مقدمه میخوام اجمالا ماجراجویی تک نفره امروز خودم رو بنویسم، باشد که آیندگان پند بگیرند و این حرفا…

 

 مقدمه ثانویه
این یکی مقدمه در مورد اوضاع فعلی هست، بیشتر. امروز سه شنبه، دومین روز هفته ای هست که بعضی همکلاسی های محترم/محترمه در سفر لندن به سر میبرند و ما هم که گالوی رو سفت چسبیدیم، به حالت تعطیل در منزل می باشیم. امروز دیگه نتونستم بشینم تو خونه و تصمیم گرفتم برم بیرون یه دوری بزنم و فکر «پیدا کردن یه جای دنج و آروم توی شهر برای سپری کردن لحظات تنهایی»، رو که خیلی وقت توی سرم بود، جامه عمل تنش کنم. یه  چند دقیقه ای رو هم تنها باشم و شاید کمی فکر کنم! گالوی خوش بختانه پتانسیل این قضیه رو داره، و با وجود رودخونه ها و نهر های متعددی که از توی شهر رد میشه و راه های سنگفرش کنار آب، طبیعت سبز و خاک دانشجو خیز منطقه ، پیدا کردن یه همچین جایی خیلی کار سختی نیست (یا حداقل اولش اینطور فکر میکردم!) حدود 11:30 بود که از خونه اومدم بیرون و به سمت مرکز شهر راه افتادم…

وسط.نوشت: هنوز خیلی از خونه دور نشده بودم که یادم اومد دوربین رو نیوردم، دیگه برنگشتم خونه و با دوربین گوشیم عکس ها رو گرفتم.
لازم به ذکره که روی عکس ها کلیک کنید، نسخه بزرگتر نمایش داده میشه…

پیاده روی تک نفره
این مجتمع ما یه راهی پشتی از وسط جنگل (!) داره که به مسیر مرکز شهر میخوره و راه نسبتا خوبی هم هست، البته اگر بعضی بطری هایی رو که گوشه و کنار افتاده در نظر نگیریم!


الان زمستونه، یه خرده مرده است فضا!

بعد به یه مجتمع فروشگاهی نسبتا عظیم بر میخوریم:


چقدر هم توی تصویر عظمتش مشخصه!

من اول رفتم یه بسته پستی رو انداختم توی صندوق و بعد به سمت Shop Street راه افتادم، تا آخرش رفتم، نزدیکی های پل، به امید پیدا کردن یه کافی شاپ وسط انواع و اقسام زهرمار فروشی های نیمه تعطیل یه توقف کوتاه داشتم که نتیجه مثبتی نداشت. رفتم توی یه مغازه نسبتا کوچیک که تقریبا مثل همه مغازه های مثل خودش، دستگاه قهوه جوش اتوماتیکش به راه بود، از اونجایی که تخصص من در زمینه قهوه به اندازه تخصصم در زمینه ماهیگیری/بنایی/باغبانی، پایین هست، کلا توی این مدت به این نتیجه رسیدم که باید ریسک تجربه انواع مختلف قهوه رو به جون بخرم تا در نهایت وقتی کسی ازم پرسید چه نوع قهوه ای میخوری، بتونم یه جوابی بدم که بعدش پشیمون نشم، انتخاب امروزم Black Coffee بود که شیر و مقدار زیادی شکر بهش اضافه کردم و 1.50 یورو هم پولش رو دادم.(انصافا قیمتش زیاد نبود!) تجربه بدی نبود، حداقل تونستم تا آخرش رو بخورم!، از بحث منحرف نشیم!، خلاصه لیوانم رو گرفتم دستم و راه افتادم به سمت پیاده رو کنار رودخونه…


Shop Street
عکس در اندازه کاملا بزرگ هست، اگه خواستید جزییات رو هم ببینید، مثلا اون دوست عزیزی که مشغول گیتار نوازی و خوانندگی می باشند!


پل مذکور


همون کنار پل، زیر این پل چوبی آب رد میشه، نقطه اتصال بین نهر سمت چپی و رودخونه اصلی که سمت راست هست، هست!


یه نهر کوچولو  کنار رودخونه اصلی


راهروی بین دو تا رودخونه، همون نزدیکی ها

همینجوری لیوان به دست راه افتادم تو این مسیر های کنار آب، تا اینکه به بن بست رسیدم، برگشتم جهت مخالف رو رفتم…


من نفمیدم فرق این مسیر سمت چپ و راست چیه…

خلاصه رفتم و رفتم تا رسیدم به Spanich Arch و اون طرفها! توی راه گروه های مختلفی از آدم ها به چشم میخوردند، پیرمرد و پیرزن هایی که برای پیاده روی اومده بودن، زوج های عکاسی با دوربین های عظیمی که به خودشون بسته بودن و طرف های دانشگاه دانشجو ها!


از این خیابون های باریک فوق العاده زیبا هم زیاد پیدا میشه!

در ادامه مسیر رسیدم به جا هایی که دیگه مسیر آب باز میشه و میره به سمت اقیانوس (احتمالا)، متوجه شدم اینجا ساحل شنی داره، کلی خوشحال شدم و از پله ها رفتم پایین، البته همون لحظه اول که پام رسید به اون پایین فهمیدم که عجب اشتباهی کردم و چه جای چرندیه! مجموعه بسیار کاملی از بطری های شکسته و سالم در انواع و اقسام زیر پام بود…


پله هایی که ازشون رفتم پایین


ساحل مذکور


پله های نجات بخش بازگشت!

بعد از اینا هم راه بازگشت به خونه رو پیش گرفتم، هنوز لیوان قهوه توی دستم بود، قهوه یخ زده، تمومش کردم و جسد لیوان رو توی نزدیک ترین سطل آشغال که پر از بطری های رنگارنگ و ته مونده سیگار بود، انداختم. توی میدان اصلی شهر (Eyre Square) رفتم داخل یه مغازه O2 که Visa Card بگیرم برای خرید های اینترنتی و این کارها که بسیار لازم میشه، با دیدن سنم توی فرم پر شده، گفت که برو با ولیت بیا، هنوز بچه ای! منم دست از پا دراز تر به سمت خونه برگشتم…


راه جنگلی به سمت خونه


این ماشین نقره ای چقدر شبیه زانتیاست!

 


اینها هم سطل آشغال هستن که تازه جایگزین سطل های قبلی کردن، برای هر خونه هم یه نامه فرستادن و از فضائل این سطل های جدید سخن راندند، البته مکتوبش کردن!

نتیجه گیری
وقتی آدم خیابون ها و محله های شهری رو بشناسه، دو تا رستوران/کافی شاپ/فروشگاه/… خوب بشناسه و یه جای شخصی دنج توی پارکی/باغی/خیابونی/کافی شاپی/کتابخونه ای/… داشته باشه، خیلی راحت تر میتونه توی اون شهر زندگی کنه…، شاید یکی از اهداف من از این پیاده روی تنها پیدا کردن این چیز ها و رفیق شدن با شهر بود…
البته نقش کتاب ها و سریال ها در پیدایش این تفکر که «آدم باید یه جای به خصوصی توی شهر داشته باشه که لحظات تنهاییش رو اونجا بگذرونه»، قابل انکار نیست! D:
این رو هم باید بگم که گالوی در کنار همه زهرمار فروشی هاش، شهر خیلی فرهنگی و دانشگاهی محسوب میشه و شهر خیلی زیبایی هم هست!

پانوشت
1. این همه نظر میذارید، من شرمند میشم ها!
2. یه مدت ننوشتم، خب حسش نبود!
3. خدایی عکس ها رو دارید!؟ دیگه مهارت عکاسی بالاست، چه دوربین حرفه ای، چه دوربین گوشی… عکاس باید حرفه ای باشه، که هست! البته تعریف از خود نباشه ها!
4. با الگو گیری از دیدگاه «مژگان» خانم ، عنوان نوشته از «شهر نوردی» به «تنهاگردی» تغییر پیدا کرد!

یک فکر در “تنهاگردی”

  1. سلام

    خدا گوشیت رو حفظ کنه با خودت و برا خودت
    با جای دنج و امثاله موافقم

    فعلا بیشتر از این نظر ندارم
    موفق باشی
    ارزومند و منتظر دیدار
    یا علی
    خداحافظ

       0 likes

  2. با سلام
    از نوشته ات لذت بردم
    خود من اهل معاشرت با دیگرانم و دوست داشتم با یکی دو نفر صحبت می کردی و عکس هم می انداختی.
    راستی چرا لندن نرفتی؟
    عکس خونتون رو هم بزار
    کلا زیاد بنویس تا زیاد خواننده داشتی باشی
    یک نگاهی به پست هات و تعداد بازدید کننده بنداز شاید روشن بشه چرا بعضی وقت ها نظر زیاده بعضی وقت ها کم
    فکر میکنم اگه منظم (زمانی)بنویسی باز دید کننده زیاد بشه

       0 likes

    1. با علیک
      خواهش میکنم!
      این یکی دو نفر ها رو ترجیح دادم به حال خودشون ول کنم! :-[
      دیگه دیگه! (H)
      یکی از همین خونه زرد هاست دیگه! :-)
      زیاد نوشتن هم خیلی ربطی به من نداره، چشمه باید بجوشه که آدم بنویسه! 😉

         0 likes

  3. سلام سید جون
    عکسهای خیلی قشنگی بود، جدا دستت درد نکنه
    اما در مورد بحث آب شنگولی جات ، خیلی خودتو اذیت نکن
    اولا که برای اونا حلاله تازه تو 10 ثانیة تبدیلش میکنن به خون حضرت مسیح و مقدس هم میشه ، خواستی بگو تا دعاشو یادت بدم
    ثانیا جات خالی سه شنبه کلاس برداشتهای کلامی از روایات داشتیم و از اونجائی که الکلام یجر الکلام بحث از مسائل کلامی کشید به مبحث ( میگن تلخه ، من که الحمدلله نچشیدم ) آب شنگولی و محصولات مشابه واز اونجائی که زشته که بعد از یه عمر آخوندی نتونیم یه حروم رو حلال کنیم داشتیم با رفع و نقض علت منصوصه قطعیه حلاش میکردیم که استاد از اونجائی که آخوندتر بود یهو با یه حدیث دیگه حکم کلی دیگری آورد که ورود داشت به حدیث مورد بحث ما پس فعلا باید منتظر بود تا ببینیم بروبچز کلاس میتونن یه جوری ( حالا یا از راه ضعف سند یا دلالت بر خلاف علت منصوصه متواتره ) زیر آب این حدیثو بزنن یا نه ؟ خلاصه صبر کن یهو دیدی اینم بچه های ما حلالش کردن
    البته راستشو بخای بچه ها به علتهای زیست شناسانه و شیمی و … هم چنگ زدن ولی خیلی نگرفت
    که از اونجا که نمیخام ذهن خوانندگان رو آلوده به شبه کنم نمیگم 😉
    ثالثا …. اینو دیگه ان شاء الله بعدا عرض میکنم 😀
    در کل بابت مطلب جدید تشکر
    وفقکم الله
    التماس دعا

       0 likes

  4. این شهر نوردیت خیلی بامزه بود اگه اهل این گردش های تک نفره هستی یادم بنداز اینبار که دیدمت یه آدرسی بهت بدم برو ببین ولی خواهشا دوربین یادت نره . جون میده برای تنها گردی

       0 likes

  5. جسارته، همیشه اینقدر حضور فامیل کم رنگه! بلانسبت تو پسردایی،پسرعمه،پسرخاله،پسرعمو،دایی، خاله و … خیلی چیزهای دیگه این فامیل بوده و هستی ها! دیگه منم دارم خجالت میکشم از این همه نظر گذاشتن! :-S ;-( :-( 😉

       0 likes

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *