اینجا هم،…

سلام

چند لحظه تصور کن، Put your feet in my shoes (خودت را جای من بگذار)،توی یک محیط کاملا متفاوت هستی، مهم تر از آن، جدید هم هستی، یک آخر هفته عادی، یک، شنبه مثل همه شنبه ها، صبح دیر از خواب بیدار میشوی، خیلی سرحال نیستی، شب قرار است اولین مجلس روضه ات را در محیط جدید و متفاوت تجربه کنی، در طول روز اصلا حتی فکرش را هم نمیکنی!، پسر و داماد صاحب خانه میایند دنبال خودت و خانواده ات برای رفتن به مجلس، مجلس با حدیث کسا شروع میشود، پدرت سخنرانی میکند، اواخرش از پاسخ ائمه به سوال «امیدوار کننده ترین آیه قرآن چیست!؟» میگوید، میخواند:

«وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰ» ضحی-5

و توضیحش میدهد که خدا دل پیامبرش را آرام میکند،"نگران امتت نباش، آنقدر از آنان بر تو ببخشم که راضی شوی"، حدیثی را ضمیمه اش میکند، حس میکنی…

وقت شام است، غذای پاکستانی را میکشی توی بشقابت و میای کنار تقریبا هم سن و سال هایت، پسر صاحب خانه و یکی از بچه های ایرانی همان محیط جدید، طبق معمول باب شوخی باز است، شام تمام میشود، تو میمانی و پسر صاحب خانه، سر حرف را باز میکند، ازت حرف میکشد، برایت حرف میزد، حیرت میکنی، انگار همه چیزت را میداند، حیرت میکنی، از تـقوایش، از اینکه چنین شرایط مالی فوق العاده ای دارد و این طور است، حتی حسودی ات میشود، حس میکنی…

یاد حرفی از بزرگی میافتی، که با شاید و اما برایت وجود چنین کسی (یا کسانی) را پیش بینی میکرد، بشارتت میداد، نمی فهمیدی عمقش را، حس میکنی…

دوبلین از نگاه دوربین

سلام

 
طبق سنت‌های شخصی و قدیمیم، سفر‌های همراه خانواده رو به صورت سفرنامه نمی‌نویسم، الان هم سفر دوبلین* رو در قالب یه پست «از نگاه دوربین» با توضیحات متناسب با عکس‌ها منتشر می‌کنم…
 

ادامه خواندن دوبلین از نگاه دوربین

کوتاه از کالج…یک

سلام

سر.نوشت: این اولین پست از این سری نوشته هاست (اسم خوب پیشنهاد کنید، لطفا!)، نوشته های کوتاه از وقایع مدرسه…

کلمه بین المللی «ننه!»
امروز تو اولین جلسه کلاس سطح عادی (Ordinary Level) زبان انگلیسی (همه دروس در دو سطح عرضه میشه، سطح بالا سخت تره ولی امتیازش هم برای ورود به دانشگاه بیشتره)، داشتیم امتحان سال گذشته رو بررسی میکردم، بحث نوشتن نامه غیر رسمی پیش اومد و اینکه مادربزرگ رو دوستانه چی صدا میکنن، آخر کار یکی از چهار تا دانش آموز حاضر گفت «نَن»، معلم هم تایید کرد!

 پیر شدم!
یکی از آشناهای اینجا قبلا گفته بود من فکر میکردم 18-19 سالت باشه! امروز هم معلم اقتصادمون ازم پرسید که چند سالته؟ (یه بحثی بود تو کلاس!) گفتم:شونزده، گفت:«سنت بیشتر به نظر میاد!»
قبلا برعکس بود…پیر شدم!

خیلی بی تجربه ای
هفته پیش برای بار اول رفتم از بخش خوردنی های داغ کافه مدرسه (اسمش اینه: Cafe 13) یه چیزی بخرم برای صبحانه، کروسان (تصویر) و شکلات داغ (تصویر) سفارش دادم، کروسان رو که گرم نگه میدارن، گذاشت توی کاغذ و داد دستم، بعدش هم یه لیوان رو باز کاغذی شکلات داغ بهم داد، از اونجایی که دست بچه ها دیده بودم که در داره لیوان هاشون!، نگاه کردم و در ها رو پیدا کردم، یه سری در پلاستیکی (تصویر و تصویر) گذاشتن روی میز که بعد از اینکه شیر و شکر رو در صورت تمایل بهش اضافه کردید و همش زدید، ببندیدش که نریزه (تصویر)، تازه مقوا هم هست که دورش بگیرید یه وقت دستتون اوخ نشه!(به این تصویر و مقوای دور لیوان دقت کنید) (خیلی سوسولند!)، اون موقع که نمیدونستم تلخه! فقط در رو برداشتم و گذاشتم روش، از اونجایی که کاپشن و پاکت کروسان دستم بود و یه خرده هول بودم، همون جوری در رو محکم نکرده رفتم طرف میز حساب کتاب، یه خانم مسنی هست که حساب کتاب میکنه، متوجه شد که در لیوان محکم نشده، تذکر داد که حواست باشه نریزه روت، منم همونجوری با دست پر خواستم سفتش کنم، نشد، یه کم که تلاش کردم، دید نمیتونم، خودش دست به کار شد و سفتش کرد، بعدشم با یه لحنی که تجربه ازش میبارید گفت:«!you are so gentle» یعنی خیلی جوونی، خیلی بی تجربی ای، خیلی بچه ای، خیلی …

تلویزیون، پنجاه سال پیش!
معلم زبان انگلیسی سنش نسبتا بالاست، تعریف میکرد از تلویزیونی که پنجاه سال پیش دیده (سال 1956 فکر کردم!) میگفت بعد از ظهر که برنامه اش تموم میشد، مجری میگفت:«Good Evening» همه تو خونه با احترام جواب میدادن:«Good Evening»، بعد هم در تلویزیون رو میبستن که اونایی که توی تلویزیون هستن، تو خونه رو نبینن!

مدرسه…

سلام

سر.نوشت: بابت این تاخیر چند روزه معذرت میخوام، نه اینترنت درست و حسابی نداشتیم، نه وقتی از مدرسه می اومدم وقت و توان نوشتن رو داشتم، حالا الحمدالله اینترنت خونه مون وصل شده، امیدوارم بیشتر بتونم بنویسم!

تــوجـــه: از اینجا به بعد وبلاگ از اونجایی که من بیشتر وارد اجتماع اینجا میشم و خصوصا با توجه به مختلط بودن مدرسه ای که من میرم، احتمالا مسائلی گفته بشه که ممکنه به نظر شمای خواننده، ضدفرهنگی، زیادی رک یا …، باشه، گفتم که کلا بدونید، اگه احساس مشکل میکنید، نــخونید!

دوشنبه، روز اول مدرسه
اینجا مدرسه ها بعد از تعطیلات سال نو، روز 10 ژانویه باز میشن…منم قرار بود رسماً مدرسه ام رو از همون تاریخ شروع کنم…
هنوز خونه ای برای اجاره پیدا نکرده بودیم و محل سکونت همون خونه موقتی مرکز شهری بود که از اول سفر اونجا بودیم، با اینکه شب قبلش از شدت هیجان اصلا خواب درستی نداشتم، صبح تقریبا زود بیدار شدم و سریع راه افتادم، مسیر فقط حدود 7 دقیقه پیاده بود، حدود 25 دقیقه زودتر از شروع کلاس ها تو مدرسه بودم! (دوستان میدونن چقدر از من بعیده!)، مسقیم رفتم سمت دفتر منشی ها، همین که در زدم و رفتم تو، بدون اینکه هیچی بگم، خودش برنامه درسیم رو داد دستم، منم تشکر کردم و اومدم بیرون، برای زنگ اول مطالعه داشتم، رفتم طبقه سوم، نمیدونستم کدوم سالن مطالعه باید برم (طبقه سوم مدرسه اتاق معاون مدرسه است و یه اتاق فتوکپی و دو تا سالن مطالعه، که بچه ها به ترتیب اسم تقسیم شدن بین اون دو تا سالن، البته یه اتاق کمد (Locker) هم هست!)، یه چیزهایی از حرف های کمیل یادم بود، بر همون اساس رفتم تو سالن غربی، هنوز 15 دقیقه ای به شروع زنگ (ساعت 8:45 صبح) مونده بود، رفتم نشستم یه نگاه دقیق تری به برنامه درسی کردم دیدم همش قر و قاطیه! این همه ما اون روز با مدیر مدرسه چک و چونه زدیم، آخرش Biology(زیست شناسی) و Physics(فیزیک) و Chemistry(شیمی)و اینها گذاشتن، گفتم حالا زنگ دوم فیزیک رو هم میرم، بعد تو زنگ تفریح 20 دقیقه ای بین کلاس دوم و سوم، میرم به منشی میگم!1 خلاصه گذشت و زنگ شروع شد، یکی از معلم ها هم اومد و لیست رو دست به دست کردن که هرکسی جلوی اسم خودش رو امضا کنه که بگه حضور داشتم، من اسمم تو لیست نبود! گفت اسمت رو ته لیست بنویس، منم اسمم رو ته لیست کنار بقیه اونهایی که اسمشون توی لیست نبوده نوشتم،(بعدش فهمیدم که من اصلا باید توی اون یکی سالن مطالعه باشم!) زنگ مطالعه، همه واقعا داشتن مطالعه میکردن به جز موارد قلیلی که یواشکی اس.ام.اس میزدن (گوشی به طور کلی آزاده، فقط تو کلاس و سالن مطالعه نباید استفاده بشه یا صدا کنه!) یا یکی رو دیدم که چرت میزد بنده خدا!، ولی من هیچی برای مطالعه نــداشتم! دفترچه یادداشتم رو درآوردم و پیش نویس همین متن حاضر رو نوشتم. هرجوری بود زنگ رو به آخر رسوندم، خواستم برم کلاس فیزیک دیدم نوشته کلاس 2.5 (یعنی طبقه 2، کلاس 5)، تا اونجایی که یادم میودم، کمیل که داشت ساختمون مدرسه رو توضیح میداد هر طبقه چهار تا کلاس داشت و کلاس 2.5ـی وجود نداشت! تو راهرو از یکی پرسیدم، نمیدونست!، یکی دیگه هم که صدامون رو شنید گفت کلاس 2.5 نداریم! ولی یکی دیگه متوجه شد که میدونست! اومد راه رو نشونم داد، وسط اتاق کمد ها (یه اتاقه که کمد های شخصی بچه های توشه) یه در بود به سمت بخش پشتی ساختمون، اون بخش که دفتر مدیر هم توشه کلا فرش قرمز پهنه و حسابی باکلاسه! رفتن بی دلیل بچه ها هم ممنوعه!، خلاصه کلاس 2.5 و 2.6 هم پیدا شدن، تو همین گیر و دار، به Louise برخوردم، این خانم سرگروه سال پنجمه (
5th Year Head)، اونم بدون اینکه من چیزی بگم منو شناخت، خودشون معرفی کرد و پرسید برنامه ات چطوره؟ منم گفتم که کلا قر و قاطه! گفت باید بری با فلانی (معاونـ[ـه] مدرسه) صحبت کنی، منو برد دفتر معاون و خودش برگشت، معاون نبود، پشت دفترش یه پسر دیگه هم منتظرش بود، وقتی اومد اول پسره رفت تو بعدش هم من رفتم و با هم برنامه درسی رو از اول چیدیم، همونجا پرینتش گرفت و داد دستم، دیدم که ای دل غافل، زنگ اول Business (تجارت) رو از دست دادم، چهارتا مطالعه هم پشت سر هم توی دوشنبه دارم! میخواستم سرم رو بکوبم رو به دیــوار! دوباره رفتم تو سالن مطالعه، تا زنگ تفریح شد، نمیدونستم باید چکار کنم، کمیل رو هم ندیده بودم، راه افتادم به سمت غذاخوری پایین، تو جاهای مختلف مدرسه نمایشگر های LCD گذاشتن که پیام های مختلف نشون میده، اون روز پیام خوشآمد بود و برنامه یه کلاس خاص، رسیدم پایین، تو کف صف طولانی غذاهای داغ (انواع کروسان و دونات و نون های مختلف و نوشیدنی های داغ برای صبحانه!) بودم که یه دفعه یکی از بچه های سال پنجم اومد گفت: تو این جدیده هستی!؟ بهش گفتم:بلی! گفت که من Katy هستم و اسمت چیه و بیا بریم پیش بچه ها، منم راه افتادم رفتیم تو غذاخوری، بچه ها اکثرا بودن، گرچه من اون موقع اسم هیچکس رو یاد نگرفتم، سریع یه سلام و علیکی کردم، تا دیدم حواسشون نیست، اومدم دنبال کار خودم! برگشتم تو سالن مطالعه، کمیل و احمد و نور (هندی) اونجا بودن یه کمی حرف زدیم تا زنگ خورد، دو تا مطالعه مونده به ناهار رو هم به سختی گذرونم، وقت ناهار یه کمی فکر کردم، دیدم از شرایط باید نهایت استفاده رو ببرم، همونطور که گفتم محل سکونت موقتیمون مرکز شهر بود، سریع راه افتادم به سمت خونه، خیلی سریع نماز خوندم و ناهار (آش) خوردم و برگشتم مدرسه!

وسط.نوشت: خدا بیامرزه پدر استاد زبانمون توی قم، آقای نوری رو، چقدر اون روز یاد خودش و چیزهایی که یادم داده افتادم و دعاش کردم!

دوباره مطالعه داشتم (طبق برنامه اخریش بود، دو تا زنگ بعدی کلاس بود!)، تا قبل از شروع کلاس یه کمی با نور صحبت کردم، حدود 10 دقیقه ای از وقت مطالعه گذشته بود که معلمه، اومد سراغم، از وضعیتم پرسید، بهش گفتم جدیدم (میدونست!) و برنامه ام رو بهش نشون دادم، گفت من جغرافی درس میدم (زنگ آخر دوشنبه) اگه بخوای میتونم جزوه امروز رو بهت بدم که مطالعه کنی، بیکار نباشی، اینجوری! منم بهش گفتم آره، خیلی خوبه و این حرفها! اون ساعت مطالعه رو به خوندن جزوه مشغول بودم، متنش برام قابل فهم بود ولی همه کلمات رو متوجه نمیشدم، با حدس زدن بعضی کلمات میتونستم بفهممش، راجع به رودخونه ها بود…زنگ که تموم شد با کلی شوق و ذوق رفتم کلاس 2.6 که اقتصاد داشتم (Economics)،(بچه های این کلاس 5 نفر هستن!) به دبیر سلام کردم، گفت باید دانش آموز جدید باشی، گفتم بلی، خودمم، این جمله رو گفت:«!What a terrible day to start»«چه روز افتضاحی برای شروع کردن!» بعدم گفت که میخوام امتحان بگیرم، برو سالن مطالعه، چهارشنبه میبینمت! دیگه واقعا اعصابم به هم ریخته بود، دست از پا دراز تر برگشتم سالن مطالعه، معلم جغرافی با تعجب اومد جلو، قضیه رو بهش گفتم و رفتم نشستم، به سختی اون ساعت رو هم تموم کردم تا بالاخره کلاس جغرافی شروع شد…
کلاس و درس رو خیلی بیشتر از انتظارم میفهمیدم، خیلی خوش گذشت، روش آموزش واقعا جالب بود، اول از روی جزوه2 خوند، بعد چند بار نکات کلیدی رو با کمک بچه ها مرور کرد، یه Diagram (نمیدونم چی میشه، شکل گرافیکی مثلا!) هم باید توی جای معین شده تو جزوه می کشیدیم(از روی کتاب)، بعد هم گروه تشکیل داد، 10 تا سوال گفت از چیزهایی که درس داده بود برای گروه های 2-3 نفری که با هم حل کنن…بعد از کلاس مستقیم راه افتادم به سمت خونه…

سه شنبه صبح هم زنگ اول مطالعه داشتم، روز رو با اعتماد به نفس بالایی شروع کردم، فضا کمتر برام غریبه بود، توی سالن مطالعه مشغول تحلیل و بررسی درس جغرافی دیروز بودم و با کتابش که شب قبل خریده بودم، مطابقت میکردم، واقعا داشتم لذت میبردم از درس خوندنم… یه دفعه سرم رو بلند کردم، دیدم خورشید بعد از مدت ها از پشت ابر اومده بیرون و کتابخونه رو روشن کرده…لیست حضور و غیاب که اومد، دیدم اسمم ثبت شده…

روز های بعدی با کلاس های متنوع، نکته های ریز و درشت خیلی جالبی داره، اما همه چی نوشتنی نیست، ولی احتمالا گزیده هاش رو بنویسم…

پاورقی:
یک1: بین بعضی از کلاس ها فاصله زمانی نیست، باید سریع از کلاس اولی بیای بیرون، خودت رو برسونی به کلاس بعدی! سیستم کلاس ها هم مثل دانشگاهه، یعنی یه هر دانش آموز یه برنامه زمانی داره، بهش میگه مثلا دوشنبه ساعت فلان تا فلان، مثلا اقتصاد داری، کلاس 2.3، این کلاس 2.3، نه مخصوص اقتصاده، نه مخصوص بچه های یه سال خاصه، نه حتی اختصاصی معلم اون درسه، فقط یه کلاسه که توی ساعت مشخصی اقتصاد توش برگزار میشه، ممکنه بعدش فیزیک باشه تو اون کلاس! (یه سری کلاس ها هم مثل اتاق پیانو، کارگاه ساختمان، آزمایشگاه شیمی اختصاص به یه درس خاص دارن) در کنارش برنامه شما به تناسب عناوینی که برمیدارین تنظیم میشه، یعنی همه بچه های سال پنجم با هم نیستن، حتی ممکنه دو نفر از یه پایه یه درس رو بردارن ولی با هم نباشن، به خاطر برنامه بقیه درسهاشون! (امیدوارم متوجه شده باشید!)

مدت هر کلاس هم روی کاغذ 55 دقیقه است و عملا 45 دقیقه مفید داره.
 

برنامه دوشنبه تا پنج شنبه به این شکله:
دو تا کلاس صبح پشت سر همه (8:45 تا 10:40)
تفریح 20 دقیقه ای (10:40 تا 11)
دو تا کلاس دیگه (11 تا 12:50)
یک ساعت ناهار (و احیانا نماز!)(12:50 تا 1:50)
سه تا کلاس پشت سر هم (1:50 تا 3:45)
و کلاس ها تمام میشه…
برای همه غیر از من که بعد از کلاس ها میام خونه(فعلا)، یک ساعت و نیم وقت به قول خودشون وقت چاییه (4:45 تا 6)
بعدش هم دو ساعت و نیم مطالعه است. (6 تا 8:30)

 

برنامه جمعه هم این مدلیه:
سه تا کلاس صبح پشت سر هم (8:45 تا 11:45)، استراحت 45 دقیقه ای (11:45 تا 12:30) و بعدش هم دو تا کلاس (12:30 تا 2:30)

 

شنبه و یکشنبه هم کلا تعطیله!
در ضمن خروج از مدرسه در همه ساعات تفریح و ناهار و چای بلامانع است!

دو2: متن های درسی، جزوه های چند صفحه ای هست که به مرور به دانش آموز داده میشه و بعضا در کنارش کتاب درسی هست. کتاب هم فوق العاده گرونه (مثلا من کتاب جغرافی رو 35.00 یورو خریدم…!)

پانوشت:
1. دوستام توی صدرای قم دارن میرن مشهد، منم دلم میخواد خب!
2. یه کم خیلی قاطی کردم، دعا کنید…
3. چه خبرا!؟
4. کلا انتقادی پیشنهادی چیزی دارید درباره نوشتنم یا هرچیز دیگه ای بنویسید، واقعا از نظراتتون استفاده میکنم، بدون تعارف میگم، هــا!
5. اگه سوالی هم درباره هرچیزی دارید، بگید با کمال میل جواب میدم…!

اولین روز مدرسه

سلام

امــروز رفتــم مدرسه!

کوتاه درباره Yeats College:
تو این مملکت ظاهرا اکثریت قریب به اتفاق مدارس دولتی، باکیفیت و رایگان هستند، مثلا تو این شهر گالوی فقط یک مدرسه خصوصی (غیرانتفاعی – Private School) وجود داره که شهریه بسیار سنگینی هم داره و مخصوص خرپول های درسخونه، من هم به دلیل قوانین مربوط به مهاجرین و نوع ویزایی که به ما دادن توفیق اجباری پیدا کردم تا بین این قــوم باشم، به هر حال حالا من اینجام، تو مدرسه خصوصی ای که حدود 12 نفر مسلمون داره و 2 نفر شیعه!

اینجا هنوز مدرسه ها باز نشــده، به صورت رسمی، فقط مدرس هایی مثل Yeats که اسم و رسمی دارند دوره های مرور و بررسی میذارن قبل از شروع کلاس ها برای دانش آموز های خودشون (مجانی!) و بقیه مدارس (پــولی!)، در نتیجه مدرسه بازه.

بازدید از مدرسه:
با کمیل* قرار گذاشتم، ساعت 1:30 دقیقه، از شدت هیجان ساعت 1:20 اونجا بــودم (دوستان میدونن که چقدر از من بعیــده!)
، چند دقیقه ای از یک و نیم گذشته بود که کمیل زنگ زد، جلوی در مدرسه بود، رفتم جلو، برای اولین بار حضوری هم دیگه رو دیدیم، سلام علیک کردیم و رفتیم داخل مدرسه، مدرسه یه ساختمون خیلی کوچیکه (تقریبا تو مایه های صدرای خودمون!) تقریبا مرکز شهر، با نمای قدیمی ولی فوق العاده مدرن و به روز، دفتر منشی ها رو نشونم داد، اتاق Locker ها (کمد فلزی شخصی!)، غذاخوری و کافه، اتاق عبادت، کلاس ها و …، توی راه پله دو تا از رفیقاش رو دیدم، احمد و یکی دیگه (اسمش سخته!)، هر دو مسلمان ولی سنی، با هم رفتیم توی یکی از کلاس های خالی نشستیم، تقریبا 20 دقیقه ای به حرف زدن گذشت، یه دفعه یکی از کله گنده های دفتر اومد تــو (کمیل گفت چکاره است ولی من یادم نیست!) کمیل من رو معرفی کرد، خانمه یادش بود که قضیه چیه، ازمون خواست بریم پایین دفتر مدیر که ازش Time Table (جدول زمانی کلاس ها) بگیریم و یه سری از این کارها، رفتیم سراغ منشی ها، یه نامه بهم داد و گفت که باید نیم ســاعتی منتظر بمونید، با کمیل رفتیم توی غذاخوری خالی نشستیم، راجع به غذای حلال و وقت های بیکاری مدرسه و این چیز ها صحبت کردیم، بقیه وقت رو هم روی مبل های پشت دفتر منشی ها به حرف زدن گذروندیم، این نیم ساعت مدیر تقریبا یه ساعت و نیم شد! بالاخره منشی اومد و گفت برید اتاق مدیر، رفتیم اونجا، مدیر استقبال کرد و کلی تحویل گرفت، آدم میان سالیه، خیلی سرحال و فعال! و به شدت طرفدار تکنولوژی Apple (روی میز کارش MacBook Pro, iPad, iPhone به چشم میومد!) با هم درس هایی رو که میخوام بگذرونم مرتب کردیم، آخرش هم یه امضا گرفت که پسر خوبی باشم و درسامو خوب بخونم، دقیقا مثل همه مدارس خاص (از صدرای قم بگیر تــا Yeats College تو بلاد کـفر!)، از دفتر که اومدیم بیرون با کمیل خداحافظی کردم و پیاده اومدم به سمت خــونه…

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

*: سیّد محمد کمیل جعفری، اولین رفیق انگلیسی زبان من، البته همین امروز ملاقات حضوری داشتیم؛ ولی خب شباهت های بزرگی مثل شیعه بــودن و داشتن بعضی تقیدات که من توی مسلمون ها و حتی شیعه های اینجا ندیدم، این رابطه رو محکم میکنه. سال آخر دبیرستان توی Yeats Collegeدرس میخونه (یه سال بالاتر از من)… [ملیت: پاکستانی؛ زبان: انگلیسی]

پا.نوشت:
1. امروز چهارشنبه بــود!

از نگاه دوربین – نــگاه یک

سلام!

سر.نــوشت: دوستان خــیلــی لطف کرده بــودند، در رابطه با سوالی که توی پا.نوشت پست «صلاة یوم الجمعة» مطرح کرده بودم، نظر داده بــودند… طبق همون نظرات تصمیم بر این شد که هر وقت تعدادی عکس جمع شد، در قالب یه پست به شکل زیر منتشر بشــه…

«روی هر عکس کلیک کنید، بزرگترش نمایش داده میشه»


اینجا همه جا ســبزه، از وسط آسفالت هم سبزه در میاد…!

 


کبوتر ها مشغول بازی توی ساحل اقیانــوس (چقدر پروانه ای…!)

 


Hot Chocolate … شکلات داغ!

 


مسیر پیاده و دوچــرخه، جاده ساحلی

 


این بنده خدا هم قایقش رو توی پارکینگ خونش پارک کرده!

 


پرنده ها به صف…


پرنده های این دور و ور خیلی خودمونی هستن، اصلا از آدم ها نمیترسن، یعنی اگه آدم حواسش نبـاشه ممکنه تو پیاده رو پاش رو بذاره روی یه پرنده ای چیزی


اینا هم بابانوئل آویزون کردن از پنجره طبقه زیر شیروانی خونه شون، تقریبا همه خونه ها یه چراغی، درخت کاجی چیزی گذاشتن جلوی درشون


دانشگاه ملی ایرلند، گالوی


Galway Cathedral، بزرگترین کلیسای گالوی و از نماد های شهر


Galway Cathedral، بزرگترین کلیسای گالوی و از نماد های شهر


نقاشی روی دیــوار، مرکز شهر


محله SaltHill، ساحل اقیانوس


خیابــون، سمت چپ هم اقیانوسه


تقریبا مرکز شهر، چند تا از این مرغابی ها و لک لک های تو آب اومدن بیرون!


منظره شــهری!


بنــدر، خیلی به مرکز شهر نزدیکه


شهر گالوی و نمایی از کلیسای مذکـور


یه منطقه مســکونی


نقاشی دیــواری یا
Graffiti